در بخش عمدهای از قرن بیستم، طبقه اجتماعی مهمترین عامل در پیشبینی رفتار رأیدهندگان بود. روند اخیرِ گسست میان طبقه و رفتار سیاسی پیامدهای فاجعهباری برای سیاست چپ داشته است و برای معکوس کردن این روند، باید روشن باشد که چه کسانی در طبقه کارگر قرار میگیرند.
در جريان رقابت پر سر و صدای گراهام پلاتنر برای کسب کرسی سنا در ایالت مین، شماری از مفسران رسانهای این پرسش را مطرح کردند که آیا او اساساً با تعریفی که خود از طبقه کارگر ارائه میکند، در این طبقه جای میگیرد یا نه. آیا میتوان کارگران را از دیگر طبقات اجتماعی تشخیص داد؟ پاسخ به این پرسش چه اهمیتی برای سیاست سوسیالیستی دارد؟
در تازهترین قسمت پادکست «مواجهه با سرمایهداری»، ویوک چیبر استاد جامعهشناسی در دانشگاه نیویورک و ملیسا نشک عضو «سوسیالیستهای دموکرات آمریکا» (DSA)، تعریفی جامع از طبقه کارگر ارائه میکنند، ساختار طبقاتی معاصر ایالات متحده را توضیح میدهند و نشان میدهند چرا کارگران همچنان در مرکز راهبرد سیاسی چپ قرار دارند.
ملیسا نشک: این روزها تمرکز اصلی اخبار بر انتخابات مقدماتی است و یکی از چهرههایی که بهویژه توجه رسانهها را به خود جلب کرده، گراهام پلاتنر، نامزد دموکرات سنا از ایالت مین است.
ویوک چیبر: «توجه» واژه مؤدبانهای است. بیشتر شبیه یک رشته حمله و تخریب پیاپی است، نه؟
ملیسا نشک: بخش زیادی از پوششهای خبری بر این رسواییها متمرکز شدهاند؛ رسواییهایی که صحت و اعتبار بسیاری از آنها تا حدی محل تردید است. بسیاری از افراد در چپ معتقدند این حملات اقدامی آگاهانه از سوی جناح باراک اوباما و جو بایدن در حزب دموکرات برای نابود کردن کارزار انتخاباتی اوست، زیرا او عملاً بهعنوان یک چهره خارج از ساختار رسمی حزب وارد رقابت شده و در عمل نیز نامزد مورد حمایت تشکیلات حزبی را شکست داده است.
حملات از جهات مختلف متوجه پلاتنر شدهاند، اما یکی از آنها که توجه ما را جلب کرد، مقالهای در بلومبرگ بود که میگفت اگرچه گراهام پلاتنر بهعنوان نامزد طبقه کارگر معرفی میشود، اما «دیگر هیچکس نمیداند طبقه کارگر اصلاً به چه معناست.» این عبارت عنوان مقاله بود.
تعریف طبقه کارگر برای ما اهمیت دارد، زیرا پیامدهای بسیار مهمی برای راهبرد سیاسی و همچنین ارزیابی چنین نامزدهایی دارد؛ نامزدهایی که با دستورکاری پوپولیستی و کارگرمحور وارد رقابت میشوند.
ویوک چیبر: بله، و باید از همان ابتدا بگوییم که اساساً مهم نیست گراهام پلاتنر کارگر باشد یا نه. آنچه اهمیت دارد برنامه سیاسی اوست و بعداً به این موضوع بازخواهیم گشت. اما برای چپ بسیار مهم است که درک روشنی از آنچه طبقه کارگر را تشکیل میدهد داشته باشد و بتواند تشخیص دهد که آیا موقعیت طبقاتی یک فرد کارگری است یا نه، زیرا باید بدانید قرار است چه کسانی را سازماندهی کنید. اگر درک روشنی از معنای کارگر بودن نداشته باشید، این ابهام به سردرگمی سیاسی منجر خواهد شد.
اینکه بلومبرگ تیتری منتشر میکند با این مضمون که «هیچکس نمیداند کارگر چیست» چندان هم تعجبآور نیست. آنها در واقع باید مینوشتند: «ما نمیدانیم کارگر چیست.» و البته این کاملاً قابل درک است.
اما با وجود آنکه طبقه کارگر یکی از بنیانهای اصلی سیاست سوسیالیستی است و معمولاً فرض میشود افراد هنگام سخن گفتن از کارگران دقیقاً میدانند از چه چیزی حرف میزنند، من فکر نمیکنم چنین فرضی درست باشد. بنابراین این فرصت مناسبی است تا با دقت بیشتری به این مقوله، معنای آن و پیامدهایش نگاه کنیم و سپس دوباره به پلاتنر و کارزار انتخاباتی او و نحوه ارزیابی آن بازگردیم.
چه کسانی در طبقه کارگر قرار میگیرند؟
ملیسا نشک: بهتر است بحث را از همان پرسشی آغاز کنیم که مقاله بلومبرگ مطرح کرده است و بکوشیم به آن پاسخ دهیم: طبقه کارگر چیست؟
ویوک چیبر: برای نگاه کردن به موقعیت طبقاتی افراد، یک شیوه متعارف و مبتنی بر فهم رایج وجود دارد و در مقابل، شیوهای وجود دارد که شاید کمتر بدیهی به نظر برسد، اما دقیقتر است و بیتردید با راهبردها و منافع سوسیالیستی سازگاری بیشتری دارد.
برداشت متعارف این است که بپرسیم: «درآمد شما چقدر است؟» در این نگاه، کارگر کسی است که فقیر باشد.
ملیسا نشک: و تحصیلات دانشگاهی هم معمولاً یکی از شاخصهای مهم محسوب میشود.
ویوک چیبر: در این نوع نگرش، کارگران کسانی هستند که تحصیلات دانشگاهی ندارند و فقیرند، در حالی که غیرکارگران کسانیاند که تحصیلات دانشگاهی دارند و ثروتمند هستند. این همان چیزی است که در نظرسنجیها میبینید، در گفتوگوهای رسانهای مشاهده میکنید، در یادداشتهای روزنامهها و مطالب تحلیلی با آن روبهرو میشوید.
ملیسا نشک: و نکته مهم این است که پژوهشگرانی که برای احزاب سیاسی راهبرد تدوین میکنند نیز معمولاً همین تعریف را مبنای تحقیقات، گزارشهای سیاستی و طراحی دستورکارهایی قرار میدهند که قرار است نوعی ائتلاف سیاسی را شکل دهند. به همین دلیل این پرسشهای تعریفی اهمیت فراوانی دارند، زیرا ستون فقرات هر راهبرد سیاسی آگاهانه و هدفمند را تشکیل میدهند.
ویوک چیبر: دقیقاً. این تعریف به شما میگوید پایگاه اجتماعی شما چه کسانی هستند. اگر تصور کنید این پایگاه بر اساس خطوط اقتصادی شکل گرفته است، در واقع با خطوط طبقاتی سروکار دارید. و اینکه طبقات را چگونه تعریف میکنید، تعیین خواهد کرد که گمان میکنید باید با چه کسانی سخن بگویید و چه کسانی را باید سازماندهی کنید.
ملیسا نشک: اگر میگویید این برداشت متعارف از طبقه کارگر با مشکلاتی روبهروست، این مشکلات دقیقاً چیست و به نظر شما طبقه کارگر را چگونه باید تعریف کرد؟
ویوک چیبر: بزرگترین مشکل این است که اگر طبقه را بهاشتباه تعریف کنید، در نهایت سراغ افرادی خواهید رفت که نباید مخاطب اصلی سازماندهی شما باشند و در عین حال شمار زیادی از کسانی را که باید توجه خود را به آنها معطوف کنید و در تلاشهای سازماندهی خود وارد کنید، نادیده خواهید گرفت. مسئله اصلی همین است.
حالا اشکال تعریف مبتنی بر درآمد چیست؟ در ابتدای بحث گفتیم که این تعریف کاملاً نادرست یا فاجعهبار نیست. یعنی اگر صرفاً بر اساس درآمد قضاوت کنید، خواهید دید که اکثریت قاطع کارگران واقعاً فقیرند.
اگر تنها معیار شما درآمد باشد و «فقیر» را مثلاً کسی تعریف کنید که درآمدش حدود یک و نیم برابر خط فقر یا چیزی در همین حدود است، تعداد زیادی از کارگران را در این دسته قرار خواهید داد. این مشکلی ایجاد نمیکند.
اما پرسش این است که چه کسانی را که باید کارگر محسوب شوند، از قلم میاندازید؟
فرض کنید کارگری عضو اتحادیه باشد و قرارداد کاری بسیار خوبی داشته باشد و درآمدش از متوسط درآمد خانوار در ایالات متحده بیشتر باشد؛ چنین چیزی در یک شغل اتحادیهای مناسب کاملاً ممکن است. فرض کنید او صاحب خانه باشد، خودرو داشته باشد و حتی به دلیل مهارت تخصصی خود، دستکم دو سال تحصیلات دانشگاهی نیز گذرانده باشد. بر اساس تعریف مبتنی بر درآمد، این فرد دیگر کارگر محسوب نمیشود.
پس چه کسانی را کنار میگذارید؟ در واقع ستون فقرات جنبش کارگری آمریکا را از طبقه کارگر حذف میکنید، زیرا ممکن است تحصیلات دانشگاهی داشته باشند، درآمد نسبتاً بالایی داشته باشند و حتی صاحب خانه یا دارایی باشند. تصور کنید چنین تعریفی در عرصه سیاست شما را به کجا خواهد رساند.
به همین ترتیب، افراد زیادی در طبقه متوسط وجود دارند؛ مانند صاحبان مغازهها، کسبه خردهپا یا مالکان فروشگاههای خانوادگی که به طبقه متوسط تعلق دارند، اما تحصیلات دانشگاهی ندارند و تنها دارای مدرک دبیرستان هستند. در این صورت، شما بهاشتباه آنها را در طبقه کارگر قرار میدهید.
چرا این موضوع اهمیت دارد؟ چه فرقی میکند که صاحبان مغازه را جزو طبقه کارگر بدانید و برخی کارگران را در طبقه متوسط قرار دهید؟ مسئله این است که آنها منافع یکسانی ندارند.
منظور ما از «منافع» چیست؟ منظور این است که وقتی افراد میخواهند وضعیت خود را بهبود بخشند، یا میخواهند بدانند چه سیاستهایی به نفع آنهاست و چه اقداماتی را باید دنبال کنند، دیدگاههای بسیار متفاوتی خواهند داشت.
کارگری را در نظر بگیرید که تحصیلات دانشگاهی دارد. منفعت او در قبال اتحادیههای کارگری چیست؟ احتمالاً از وجود اتحادیه استقبال میکند و خواهان آن است. اما حالا صاحب مغازهای را در نظر بگیرید که تنها تحصیلات دبیرستانی دارد و او را کارگر به حساب آوردهاید. نگرش او نسبت به اتحادیهها چیست؟ بسیار محتمل است که با آنها مخالف باشد، زیرا ممکن است دو، سه یا چهار نفر را استخدام کرده باشد و افزایش قابل توجه دستمزد کارکنان برای او به معنای کاهش جدی سود یا حتی از دست رفتن کسبوکارش باشد.
چرا روی این مسئله خاص تأکید میکنیم؟ چون دقیقاً همان چیزی است که در پی تحقق آن هستیم: ساختن جنبش کارگری و ایجاد و تقویت اتحادیههای کارگری.
ما طبقه را بهگونهای تعریف میکنیم که مفهوم طبقه بتواند افرادی را شناسایی کند که منافعشان با اهدافی که ما دنبال میکنیم همسو است و همچنین کسانی را که در برابر آن منافع قرار میگیرند.
از این نظر، تعریف ما از طبقه بر پایه منافع شکل میگیرد؛ البته «منافع» به این معنا که از یک چشمانداز معین ناشی میشود. چشمانداز ما این است که طبقه کارگر به سوسیالدموکراسی، اتحادیهگرایی و سوسیالیسم علاقهمند و ذینفع است. بنابراین میخواهیم افرادی را پیدا کنیم که با این منافع همسو باشند.
واقعیت این است که اگر از مفهومی از طبقه کارگر استفاده کنید که مبتنی بر درآمد نباشد، بسیار دقیقتر میتوانید آن بخش از نیروی کار را شناسایی کنید که با راهبرد بلندمدت ما همسو هستند. به همین دلیل است که چنین تعریفی را ترجیح میدهیم.
ملیسا نشک: آن تمایز بنیادی که کسی را به یک کارگر تبدیل میکند چیست؟ و این تمایز چگونه به مجموعهای از منافع مشخص منجر میشود؟
ویوک چیبر: آنچه در بنیاد، فردی را به کارگر تبدیل میکند، اساساً دو ویژگی است. مهمترین و بنیادیترین ویژگی این است که فرد برای تأمین معاش خود ناچار باشد برای شخص دیگری کار کند. توجه کنید که منظور این نیست که او صرفاً انتخاب کرده است برای دیگری کار کند، بلکه مسئله این است که مجبور است چنین کند.
اگر کیم کارداشیان تصمیم بگیرد در مکدونالد مشغول به کار شود، این امر او را به کارگر تبدیل نمیکند، زیرا میتواند فردا آن شغل را ترک کند، بیآنکه آسیبی به زندگی او وارد شود. این شغل منبع اصلی درآمد او نیست.
معمولاً این نوع کار را «کار مزدی» مینامند، اما باید در اینجا کمی دقت کنیم. کسانی که حقوق ثابت دریافت میکنند نیز برای دیگری کار میکنند و نمیخواهیم همه آنها را از این تعریف کنار بگذاریم. برخی از اعضای آنچه طبقه حرفهای مینامیم و همچنین بخشی از کارگران ماهر، به جای مزد ساعتی یا روزانه، حقوق ثابت دریافت میکنند.
چرا نباید کارکنان حقوقبگیر را از طبقه کارگر کنار بگذاریم؟ اصلاً حقوق ثابت چیست؟ حقوق در واقع شکل خاصی از مزد است. به جای آنکه دستمزد شما بر اساس ساعت پرداخت شود، به صورت ماهانه پرداخت میشود. اما همچنان بر مبنای زمان است.
تفاوت میان حقوق و مزد در این است که وقتی فردی حقوقبگیر است، میتوان به او گفت: «ما این مبلغ را برای یک ماه به تو میپردازیم و تو در این ماه تعداد نامشخصی ساعت کار خواهی کرد.» با این حال، پرداخت همچنان مبتنی بر زمان است و همین ویژگی، جوهر مزد را تشکیل میدهد.
بنابراین نخستین ویژگی کارگر این است که برای شخص دیگری کار میکند؛ معمولاً در ازای مزد، اما در برخی موارد در ازای حقوق ثابت.
اما ویژگی دوم نیز وجود دارد: کارگران نه تنها مالک وسایل تولید نیستند، بلکه افرادی هستند که تحت فرمان یک رئیس کار میکنند. آنها علاوه بر اینکه در ازای مزد یا حقوق کار میکنند، در محیط کار نیز قدرت اندکی دارند یا اساساً فاقد قدرت هستند.
مدیران نیز حقوق دریافت میکنند. پس چرا مدیران را کارگر به حساب نمیآوریم؟ زیرا حقوقی که دریافت میکنند کارکرد مشخصی دارد و این کارکرد در واقع همان نقشی است که مالک ایفا میکند: هدایت و کنترل کار دیگران.
بهتر است موضوع را اینگونه تصور کنید:
فرض کنید یک سرمایهدار و یک کارگر داریم. کارگر در ازای مزد کار میکند و سرمایهدار سود را به دست میآورد. اما سرمایهدار برای اینکه کارگر را وادار به انجام کار کند، باید بر او اعمال اقتدار نیز داشته باشد؛ باید بر کار او نظارت کند، او را مدیریت کند و اطمینان یابد که کارگر با سرعت و کیفیت مورد نظر سرمایهدار کار میکند.
در اینجا هیچ ابهامی وجود ندارد که چه کسی به کدام طبقه تعلق دارد.
اما حالا فرض کنید سرمایهدار فعالیت خود را گسترش میدهد و به جای سه، چهار یا پنج کارگر، صد نفر برای او کار میکنند. اکنون باید بر همه آنها نظارت کند و آنها را مدیریت کند. اما حجم کاری که برای نظارت و مدیریت این صد نفر لازم است، فراتر از توان شخصی اوست. در نتیجه چه میکند؟ مدیر استخدام میکند و به آنها حقوق میپردازد.
حالا ببینید چه اتفاقی افتاده است. روی کاغذ، او افرادی را استخدام کرده که مدیر نامیده میشوند و بنابراین در ظاهر شبیه کارگران هستند…
ملیسا نشک: درست است، چون آنها هم حقوق دریافت میکنند.
ویوک چیبر: دقیقاً. اما آنچه در واقع رخ داده این است که سرمایهدار بخشی از وظایف خود را به دیگران واگذار کرده است.
مدیر کسی است که از نظر ظاهری شبیه یک کارگر است، اما در واقع ادامه و امتداد برخی از کارکردهای سرمایهدار محسوب میشود. چه چیزی واگذار شده است؟ اقتدار و اختیار.
ملیسا نشک: قدرت نظارت و کنترل بر کار دیگران.
ویوک چیبر: دقیقاً. حالا به کارگرانی نگاه کنید که این مدیر بر آنها نظارت میکند. آنها و مدیر یک ویژگی مشترک دارند: همه آنها از سرمایهدار دستمزد یا حقوق دریافت میکنند.
ملیسا نشک: یعنی برای تأمین معاش خود به سرمایهدار وابستهاند.
ویوک چیبر: پس چرا نمیگوییم همه آنها بخشی از طبقه کارگر هستند؟ زیرا مدیران درآمد خود را از طریق کمک به استثمار کارگران به دست میآورند و همین امر سبب میشود که آنها کارگر محسوب نشوند.
البته آنها دقیقاً سرمایهدار هم نیستند، زیرا ممکن است اخراج شوند. آنها در موقعیتی میانی قرار دارند و به همین دلیل است که بیشتر مدیران در طبقه متوسط قرار میگیرند. آنها یک ویژگی از هر دو طبقه را با خود دارند. همانند کارگران، از سرمایهدار حقوق میگیرند، اما برخلاف کارگران، وظیفه آنها مدیریت و سازماندهی استثمار دیگر کارگران است.
ملیسا نشک: از این نظر، آنها در بخشی از منافع خود با طبقه سرمایهدار نیز اشتراک دارند.
ویوک چیبر: دقیقاً. بسیاری از مدیران چگونه درآمد کسب میکنند؟ آنها حقوق میگیرند، اما دریافتیشان اغلب به سود شرکت وابسته است. منافع مستقیم آنها در این است که به مالکان یا مدیران ارشد شرکت کمک کنند تا سودآوری بنگاه را افزایش دهند؛ امری که در اغلب موارد به بهای کاهش رفاه و منافع کارگرانی تمام میشود که زیر نظر آنها کار میکنند.
بنابراین صرف اینکه کسی برای دیگری کار میکند، معیار کافی برای کارگر دانستن او نیست. دو معیار لازم است: نخست اینکه برای دیگری کار کنید و دوم اینکه از قدرت مدیریت و نظارتی که سرمایهدار در اختیار دارد، برخوردار نباشید.
اگر چنین قدرتی را داشته باشید، به احتمال زیاد در موقعیتی میانی قرار دارید و به همین دلیل است که در سرمایهداری از طبقه سومی به نام طبقه متوسط سخن میگوییم. این طبقه واجد عناصری از هر دو طبقه دیگر است. همانند کارگران، مالک وسایل تولید نیست و ناچار است برای دیگری کار کند. اما همانند سرمایهداران، بر کارگران اعمال قدرت میکند و از این رو بخشی از منافعش با سرمایه همسو است.
ملیسا نشک: آیا این تنها معیاری است که برای تشخیص طبقه متوسط به کار میبرید یا معیارهای دیگری هم وجود دارد که به کمک آنها بتوان فهمید چه کسانی واقعاً در این طبقه قرار میگیرند؟
ویوک چیبر: در معنای مارکسی، طبقه متوسط طبقهای است که برخی ویژگیهای دو طبقه دیگر را در خود دارد، بدون آنکه به طور کامل به یکی از آنها تعلق داشته باشد.
همین مدیرانی را که دربارهشان صحبت کردیم در نظر بگیرید. آنها مانند کارگران ناچارند برای شخص دیگری کار کنند، اما مانند سرمایهداران در نظارت بر کارگران و پیشبرد فرایند استثمار آنها مشارکت دارند.
عنصر دیگر طبقه متوسط را چیزی تشکیل میدهد که آن را «مالک ـ بهرهبردار» مینامیم. منظور از مالک ـ بهرهبردار چیست؟ فردی که مالک وسایل تولید خود است. از این نظر، او به سرمایهدار شباهت دارد، زیرا سرمایهداران نیز مالک وسایل تولید هستند.
ملیسا نشک: درست است. بنابراین شما از شخص دیگری مزد یا حقوق دریافت نمیکنید؛ در واقع برای خودتان کار میکنید.
ویوک چیبر: اما یک تفاوت بسیار مهم میان او و سرمایهدار وجود دارد. سرمایهدار مالک وسایل تولید است، اما نیروی کار دیگران را نیز به استخدام درمیآورد. به همین دلیل است که او را استثمارگر مینامیم؛ یعنی درآمد او از کار دیگران به دست میآید.
مالک ـ بهرهبردار کسی است که وسایل تولید را در اختیار دارد، اما خود از آنها استفاده میکند. او کسی را استخدام نمیکند و همانطور که شما گفتید، در واقع خودش به خودش دستمزد میدهد.
بنابراین طبقه مدیریتی و مالکان ـ بهرهبرداران از جهات بسیاری با یکدیگر تفاوت دارند. مدیر از سوی سرمایهدار حقوق دریافت میکند، اما صاحب مغازه از کسی حقوق نمیگیرد. با این حال، در یک جنبه مهم به یکدیگر شباهت دارند: هیچکدام به معنای دقیق کلمه کارگر نیستند و در عین حال هیچکدام نیز بهطور کامل سرمایهدار محسوب نمیشوند. هر دو ویژگیهایی از هر دو طبقه را در خود دارند.
طبقه متوسط مدرن از افرادی مانند مدیران تشکیل شده است؛ کسانی که برای سرمایهداران کار میکنند، اما در فرایند استثمار نیز نقش ایفا میکنند. همچنین شامل افرادی میشود که مالک وسایل تولید خود هستند و خودشان آنها را به کار میگیرند. آرایشگران، مغازهداران، لولهکشها و برخی از مشاغل خدماتی مستقل همگی در این دسته قرار میگیرند. ما این گروه را مالکان ـ بهرهبرداران مینامیم.
در جامعه کشاورزی نیز میتوان از «دهقانان میانه» سخن گفت. دهقانان میانه کسانی هستند که مالک زمین خود هستند، اما نیروی کار دیگران را به استخدام درنمیآورند. از نظر فنی، کشاورز خرد، دهقان خرد و مغازهدار همگی به یک طبقه تعلق دارند؛ زیرا همگی مالک ـ بهرهبردار هستند.
بنابراین طبقه کارگر شامل کسانی است که در ازای مزد یا حقوق کار میکنند، اما بر دیگر کارگران اختیار و قدرت نظارتی بسیار اندکی دارند یا اساساً فاقد چنین اختیاری هستند.
اکثریت بزرگ جامعه
ملیسا نشک: در این صورت، طبقه کارگر چه اندازهای دارد؟ زیرا در بسیاری از استدلالهای مارکسیستی گفته میشود که کارگران اکثریت جامعه را تشکیل میدهند و همین مسئله یکی از دلایل اصلی مارکسیستها برای این ادعاست که طبقه کارگر مناسبترین نیروی اجتماعی برای پیشبرد یک دستورکار رادیکال ضدسرمایهداری است.
ویوک چیبر: اگر از محدودترین و خالصترین تعریف طبقه کارگر استفاده کنیم، یعنی افرادی که هیچگونه اختیار نظارتی بر دیگران ندارند، حدود ۴۰ تا ۴۵ درصد نیروی کار شاغل را میتوان کارگر دانست. اما این تعریف بیش از حد محدود است.
گروه دیگری نیز وجود دارند که برای یک شرکت یا مؤسسه کار میکنند، تا حدی از استقلال برخوردارند، مهارتهایی دارند و حتی ممکن است در پایینترین سطوح نظارتی قرار گرفته باشند.
اجازه دهید روشن کنم که منظورم چیست. مدیران نظارت میکنند، اما هر ناظری مدیر نیست. گاهی کارفرمایان به برخی کارگران به طور موقت اختیار محدودی برای نظارت بر دیگر کارگران میدهند. این امر آنها را از انجام کارهای عادی یا کارهای خط تولید و محیط کار جدا نمیکند، بلکه تنها درجهای از مسئولیت نظارتی به آنها واگذار میشود؛ بخشی برای ایجاد شکاف میان کارگران و بخشی نیز برای کاهش هزینه استخدام مدیران جدید. اما در واقع آنها همچنان کارگرند، هرچند کارگرانی با موقعیت بالاتر.
اگر این گروه را از طبقه کارگر کنار بگذارید، شمار زیادی از افراد را نادیده خواهید گرفت، صرفاً به این دلیل که درجهای از استقلال یا اختیار محدود دارند. آنها ممکن است قدرت نظارتی اندکی داشته باشند، اما همچنان کارگر هستند.
جنبش کارگری نیز بهطور سنتی هرگز این افراد را مدیر تلقی نکرده است. اتحادیهها همواره سرپرستان موقت، کارگران ماهر و کارگرانی را که از درجهای از استقلال برخوردار بودند، در صفوف خود پذیرفتهاند.
اگر این گروهها را نیز در تعریف طبقه کارگر بگنجانیم، سهم طبقه کارگر به حدود ۶۵ تا ۶۸ درصد نیروی کار میرسد؛ رقمی که با شهود عمومی ما مبنی بر اینکه طبقه کارگر اکثریت جامعه را تشکیل میدهد، سازگار است.
بنابراین اگر کارگران را اینگونه تعریف کنیم؛ یعنی افرادی که اختیار مدیریتی مستمر بر دیگران ندارند و در ازای مزد یا حقوق کار میکنند، میتوان گفت طبقه کارگر امروز نزدیک به دو سوم نیروی کار را تشکیل میدهد.
برخی از این افراد دارای مهارتهای بالا هستند و برخی مهارتهای اندکی دارند. بخشی از آنها عضو اتحادیهها هستند و بسیاری دیگر چنین نیستند. همچنین باید توجه داشت که برخی از آنها درآمدهای بسیار خوبی دارند؛ مانند مهندسان، کارکنان صنایع هوافضا یا کارگران اتحادیهای صنعت خودروسازی.
ملیسا نشک: یکی از انتقادهای رایجی که به تحلیلی از طبقه وارد میشود که شما ارائه میکنید، این است که این رویکرد اغلب طبقه کارگر را با کارگران یقهآبی یکسان میگیرد. نظر شما درباره این انتقاد چیست؟
ویوک چیبر: به نظر من این یک اشتباه بزرگ است. اگر تنها کارگران یقهآبی را طبقه کارگر بدانید، حتی در ایالات متحده نیز دیگر با اکثریت نیروی کار روبهرو نخواهید بود. اما مارکسیستها هرگز چنین ادعایی نکردهاند.
ممکن است چنین دیدگاههایی را در برخی محافل چپ در فضای مجازی پیدا کنید، اما از جنبه نظری و تاریخی، این برداشت ناشی از ناآشنایی با سنت مارکسیستی است.
و هیچ چیز در تاریخ مارکسیسم وجود ندارد که شما را به این باور برساند که تنها کسانی که از نظر مارکسیستها یا حتی از نظر جنبش گستردهتر سوسیالیستی که جریانهای ایدئولوژیک متعددی داشته کارگر محسوب میشوند، صرفاً کارگران یقهآبی هستند.
زیرا بر اساس تعریفی که من ارائه کردم، بهتنهایی بر اساس همین تعریف، این طبقه از محدوده کارگران یقهآبی فراتر میرود و شامل کارگران ماهرتر و کارگرانی با درجهای از استقلال در برابر نظارت نیز میشود. یعنی ما با چیزی مواجهیم که باید آن را «یقهآبی بهعلاوه» بنامیم.
و این «بهعلاوه» چیست؟ همان معیارهایی است که گفتیم: شما برای دیگری کار میکنید و بر دیگران اختیار مدیریتی ندارید. این یعنی شامل کارگران بسیار ماهر، کارگران با درآمد بالا، و کارگرانی که حقوقبگیر هستند بهجای مزد ساعتی نیز میشود.
اما این به این معنا نیست که هر کسی که حقوق میگیرد و برای دیگری کار میکند، الزاماً کارگر است. در مورد حقوق، دو نوع وضعیت وجود دارد.
یک حالت این است که شما حقوق میگیرید، اما عملاً یک نیروی کار پروژهای یا موقت هستید؛ یعنی مثلاً برای یک سال قرارداد دارید، ماهانه حقوق میگیرید، اما چشمانداز واقعی پیشرفت شغلی در ساختار سازمانی ندارید و وارد مسیر ارتقای شغلی نمیشوید.
اما حالت دیگر این است که شما وارد یک شرکت میشوید؛ ممکن است حتی در ابتدا مزد یا حقوق بگیرید، اما این آغاز یک «نردبان شغلی» است. اگر طبق قواعد بازی پیش بروید، طی هشت یا ده سال از پایینترین سطح شروع میکنید، مثلاً در یک مؤسسه مالی، و بهتدریج در مسیر ارتقا بالا میروید تا در نهایت به یک موقعیت مدیریتی برسید.
در این حالت میتوان گفت فرد در ابتدا کارگر است، اما چون میداند که همیشه در این موقعیت باقی نمیماند، انگیزه دارد که وضعیت موجود را به هم نزند.
ملیسا نشک: چون ایده این است که در آینده به همان اختیارات مدیریتی و استقلال شغلی بیشتری دست پیدا خواهد کرد.
ویوک چیبر: دقیقاً. او قرار است از طبقه کارگر صعود کند، نه به طبقه بورژوازی، بلکه به آنچه «موقعیت محترمانه طبقه متوسط» نامیده میشود.
در نتیجه، وقتی به منافع خود نگاه میکند، آنچه برای او مطلوب یا سودمند است، ترکیبی از هر دو موقعیت است. در حالی که در سطح پایین سلسلهمراتب شغلی قرار دارد، ممکن است با کارگران سادهتر یا حتی نیروهای خدماتی مانند نظافتچیها احساس همبستگی کند و تصور کند که وجود یک اتحادیه قوی در محل کار به نفع اوست.
اما در عین حال میداند که این انتخاب ممکن است او را در مسیر ارتقا شغلی در موقعیت نامناسبی قرار دهد، چون تصمیمهای «اشتباه» گرفته است. در نتیجه ممکن است به سمت مدیریت متمایل شود.
این همان جوهره یک فرد طبقه متوسط است: کسی که میتواند به دو جهت کشیده شود، زیرا عناصری از هر دو طبقه را در خود دارد.
حتی در مورد حقوقبگیر بودن نیز این پیچیدگی وجود دارد. وقتی میگوییم کسی که حقوق میگیرد میتواند کارگر باشد، این با این قید همراه است که حقوق گرفتن نباید آغاز یک نردبان شغلی صعودی باشد.
اگر فرد در مسیری قرار دارد که او را به سلسلهمراتب اقتدار و در نهایت به جایگاهی در مدیریت و مشارکت در فرایند استثمار دیگران میرساند، آنگاه همان منافع کارگری را نخواهد داشت.
میتوان گفت این افراد «کارگران در حال صعود» هستند؛ کسانی که باید در همان زمانی که هنوز در سمت کارگری قرار دارند، آنها را جذب کرد، چون مدت زیادی در آن موقعیت باقی نخواهند ماند.
بنابراین در واقع نوعی سیالیت در واقعیت وجود دارد، اما این سیالیت نباید وارد تعریف طبقه شود. تعریف طبقه ثابت میماند. آنچه تغییرپذیر است، موقعیتها و جایگاههای درون ساختار طبقاتی است که ماهیتی پویا دارند.
اما این به معنای نادرست بودن تعریف نیست. برعکس، همین تعریف است که امکان فهم این پویاییها را درون ساختار طبقاتی فراهم میکند، پویاییهایی که در غیر این صورت غیرقابل فهم میبودند.
کارگر مدرن در آمریکا
ملیسا نشک: حالا که روشن شد طبقه کارگر و طبقه متوسط چه هستند، ساختار طبقاتی جامعه مدرن آمریکا را چگونه توصیف میکنید؟
ویوک چیبر: این یک ساختار طبقاتی کلاسیک بورژوایی است. مارکسیستها اساساً سرمایهداری را چگونه میفهمند؟
باز هم باید بگویم که در بیرون، این تصور بسیار سادهانگارانه و کاملاً نادرست وجود دارد که مارکسیستها یک ساختار دوطبقهای شامل سرمایهداران و کارگران را پیشبینی میکنند.
در یک قسمت قبلی هم گفته بودم که هیچ دلیلی، تأکید میکنم هیچ دلیلی وجود ندارد که نشان دهد کارل مارکس یا مارکسیسم چنین چیزی را پیشبینی کرده باشد. با این حال این تصور همچنان تکرار میشود، عمدتاً به این دلیل که افراد تحت تأثیر روایتهای جنگ سرد از مارکسیسم قرار گرفتهاند.
و طنز ماجرا این است که بخشهایی از چپ معاصر نیز به نوعی همین کلیشههای جنگ سرد را بازتولید میکنند.
در روایت کلاسیک مارکسیستی از سرمایهداری، ما با سه طبقه روبهرو هستیم: طبقه کارگر، طبقه بورژوازی و طبقه متوسط. و طبقه متوسط طبقهای است که عناصری از هر دو طبقه را در خود دارد، بدون آنکه بهطور کامل در هیچیک از آنها ادغام شود. این همان ساختار سهطبقهای است.
مارکسیستها همچنین پیشبینی کردهاند که طبقه کارگر همیشه اکثریت خواهد بود. آیا این در ایالات متحده امروز هم صادق است؟ قطعاً. همانطور که گفتم، طبقه کارگر چیزی بین حدود ۶۵ تا ۶۸ درصد نیروی کار را تشکیل میدهد.
دلیل اینکه من بهجای یک عدد دقیق، یک بازه ارائه میدهم این است که درون مارکسیسم و بهطور کلی در نظریه طبقاتی، بحثهای معتبری درباره نحوه اندازهگیری و عملیاتیسازی این مفاهیم وجود دارد. این بحثها کاملاً مشروعاند. اما نکته جالب این است که با وجود تفاوت در روشها، پژوهشگران تقریباً همواره به نتایج مشابهی میرسند.
اکنون بیش از ده یا دوازده نوع طبقهبندی مختلف وجود دارد و تقریباً همیشه به همین نتایج میرسند: حدود دو سوم جمعیت طبقه کارگرند، حدود ۳ درصد سرمایهدارند، و حدود یکچهارم تا یکسوم در طبقه متوسط قرار میگیرند.
این ساختار طبقاتی است. و این یعنی وظیفه سوسیالیستها این است که به سراغ آن دو سوم بروند، آنها را ستون فقرات جنبش خود کنند، و در عین حال راهی برای جذب بخشی از طبقه متوسط پیدا کنند تا بتوان یک ائتلاف سیاسی پایدار و گسترده برای یک برنامه سوسیالدموکراتیک یا سوسیالیستی شکل داد.
و باید روشن بگویم: هیچ جنبش سیاسی موفقی برای سوسیالدموکراسی را نمیتوان صرفاً با تمرکز بر طبقه کارگر ـ حتی با تعریفی که من ارائه کردم ـ پیش برد. باید بخشهایی از طبقه متوسط را نیز وارد کرد. و این کار مستلزم آن است که منافع مادی آنها را بفهمید تا به متحدانی پایدار در جنبش تبدیل شوند. این وظیفه مفهومی است. وظیفه سیاسی هم طراحی برنامهای است که واقعاً آنها را جذب کند.
ملیسا نشک: ساختار اصلی استدلال شما این است که یک ساختار طبقاتی بر اساس شیوه امرار معاش و میزان قدرت در محل کار وجود دارد، و این ساختار به مجموعهای از منافع پایهای منجر میشود که افراد دارای شرایط مشترک آنها را دارند.
اما وقتی به رقابت سیاسی نگاه میکنیم، حتی برای کسانی که به چارچوب طبقاتی برای تحلیل قدرت در جامعه مدرن پایبندند، پرسشهای بیشتری مطرح میشود.
ما در قسمتهای قبلی درباره این صحبت کردهایم که چگونه دموکراتها، با وجود اینکه بهعنوان حزب حامی کارگران و فقرا معرفی میشوند، در واقع در حال از دست دادن رأیدهندگان طبقه کارگر هستند؛ روندی که مدتهاست ادامه دارد. این مسئله ناشی از ترکیبی از نقش حزب جمهوریخواه که ظاهراً حزب طبقه کسبوکار است، و همچنین کنارهگیری بخشی از کارگران از مشارکت سیاسی است.
چرا رقابت سیاسی مدرن بهطور دقیق بر خطوط طبقاتی منطبق نمیشود؟ و آیا این واقعیت چالشی برای استدلال شما ایجاد میکند؟
ویوک چیبر: رقابت سیاسی در دورهای طولانی واقعاً بر اساس خطوط طبقاتی شکل میگرفت. اگر به دادههای رأیدهی از آغاز دموکراسی مدرن، یعنی اوایل قرن بیستم، تا دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ نگاه کنید، یک الگوی بسیار روشن میبینید.
در بخش عمدهای از جهان سرمایهداری یعنی اروپا، کشورهای آنگلوساکسون و آمریکای شمالی، و حتی در ایالات متحده از حدود ۱۹۲۵ تا ۱۹۸۵، موقعیت طبقاتی افراد مهمترین عامل تعیینکننده رفتار رأیدهی بود.
البته دادههای انتخاباتی همیشه طبقه را بهطور دقیق و مارکسیستی نشان نمیدهند، بنابراین باید از شاخصهای جانشین استفاده کرد. و به همین دلیل است که میگویم استفاده از درآمد یا تحصیلات بهعنوان شاخص، هرچند ناقص است، اما بیمعنا نیست. اگر به این شاخصها نگاه کنید، همچنان بهترین توضیحدهنده رفتار رأیدهی همان طبقه است.
کارگران یقهآبی، افراد بدون تحصیلات دانشگاهی، و افراد با درآمد پایین — اینها بهشدت با هم همپوشانی دارند. از دهه ۱۹۳۰ تا ۱۹۸۰ به چه کسانی رأی میدادند؟ تقریباً همیشه به احزاب کارگری، سوسیالدموکرات و احزاب چپ.
سیالیت بیشتر در طبقه متوسط دیده میشد. گاهی به این سمت رأی میداد، گاهی به آن سمت. اما اگر به سرمایهداران نگاه کنید، آنها تقریباً همیشه به احزاب محافظهکار و راست رأی دادهاند. این هنوز هم صادق است.
ملیسا نشک: درست است، بهجز چند نفر که به دلایل ایدئولوژیک یا فرهنگی متفاوت عمل میکنند. همیشه چند مورد استثنا وجود دارد.
ویوک چیبر: بله، در هر جامعهای «فردهای انگلسگونه» وجود دارند. سرمایهدارانی که برخلاف طبقه خود رأی میدهند، اما آنها استثنا هستند، نه نماینده یک روند.
این نوع استدلال که یک مثال را بیرون میکشند و میگویند «پس این چیست؟» کاملاً کودکانه است. در تحلیل اجتماعی باید به الگوهای عمومی نگاه کرد، وگرنه اساساً هیچ نظریه اجتماعی قابل شکلگیری نیست.
پس نکته اول این است: در بخش بزرگی از قرن بیستم، اگر کارگر بودید، به احزاب سوسیالیست، سوسیالدموکرات یا کارگری رأی میدادید. این وضعیت واقعی بود.
اما سؤال اصلی شما این است که چرا در دوره اخیر، رقابت سیاسی دیگر دقیقاً بر خطوط طبقاتی منطبق نیست؟ و اگر اینطور بیان کنیم، یعنی باید پذیرفت که در ۳۰ تا ۳۵ سال گذشته چیزی تغییر کرده که پیوند میان رأیدهندگان طبقه کارگر و احزابی که قبلاً نماینده آنها بودند را تضعیف کرده است.
ملیسا نشک: آن چه بود؟
ویوک چیبر: این تغییر، چرخش راستگرایانه خود این احزاب و تسخیر آنها توسط طبقات حرفهای و نخبگان بود.
ملیسا نشک: وقتی میگویید «این احزاب»، یعنی این یک پدیده بینالمللی است و فقط مربوط به سیاست آمریکا نیست.
ویوک چیبر: قطعاً همینطور است. احزاب کارگری و احزاب سوسیالدموکرات در همهجا در حال از دست دادن رأی طبقه کارگر هستند. و در عوض به احزاب طبقه متوسط، بهویژه بخش تحصیلکرده آن، تبدیل شدهاند.
به یاد داشته باشید: تحصیلات دانشگاهی داشتن شما را بهطور خودکار جزو طبقه متوسط قرار نمیدهد، اما همپوشانی زیادی با آن دارد. با این حال، وقتی نگاه میکنیم این احزاب امروز توسط چه کسانی پشتيبانی می شوند، نتیجه روشن است.
البته هنوز بسیاری از کارگران به آنها رأی میدهند. و اجازه دهید یک نکته را روشن کنم: وقتی شما دو سوم جامعه را تشکیل میدهید، هر حزبی بخشی از رأی کارگران را خواهد داشت. بنابراین اگر به دادهها نگاه کنید، ممکن است بگویید: «ببینید، این احزاب سوسیالدموکرات هنوز رأی زیادی از کارگران میگیرند.» و این درست است. هنوز هم رأی زیادی میگیرند، و این خوب است.
خدا را شکر، وگرنه باید همه چیز را از صفر شروع میکردیم.
هنوز میتوان بخشی از این احزاب را نجات داد، اگر بتوان آنها را به ریشههایشان برگرداند و دوباره بخشی از آن رأی کارگری را بازپس گرفت؛ بخشی که به احزاب راستگرا رفته و بخشی هم صرفاً به دلیل کنارهگیری سیاسی از دست رفته است.
اما اگر به پویاترین تغییرات در ۴۰ سال گذشته نگاه کنید، میبینید که این احزاب بیشترین رشدشان را در میان طبقه متوسط داشتهاند. این همان چیزی است که دارند جذب میکنند.
دقیقاً همین مسئله توضیح میدهد که چرا درگیر جنگهای فرهنگی شدهاند، چرا به کارگران با نوعی تحقیر نگریسته میشود، و چرا بر نوعی بسیار محدود و نخبهگرایانه از سیاست هویت در حوزه نژاد و جنسیت تمرکز کردهاند.
با حرکت این احزاب به سمت راست، آنها به احزابی تبدیل شدند که کارگران آنها را بهعنوان نیروهایی میبینند که نهتنها از آنها دفاع نمیکنند، بلکه در عمل چیزهایی را از آنها میگیرند، و سپس به آنها میگویند: «ساکت باشید و به وضعیت خودتان قانع باشید.»
ملیسا نشک: و به همین دلیل است که ما مدام درباره توافق تجارت آزاد آمریکای شمالی “نفتا”(NAFTA) صحبت میکنیم؛ چون نهتنها بیل کلینتون نمونهای کلاسیک از سیاستمدار دموکراتی است که با شعار حمایت از فقرا و کارگران آمد و سپس به آنها خیانت کرد، بلکه دادههای بسیار روشنی هم وجود دارد که نشان میدهد بلافاصله پس از NAFTA، افت شدیدی در حمایت طبقه کارگر رخ داد.
چون مردم میگفتند: «چرا باید به کسی رأی بدهم که شغل مرا از بین برده است؟»
ویوک چیبر: نهتنها دادههای روشنی درباره کاهش حمایت کارگران از دموکراتها پس از NAFTA وجود دارد، بلکه اسناد زیادی هم نشان میدهد که خود آنها میدانستند این سیاست باعث ریزش رأی کارگران خواهد شد، و با این حال آن را اجرا کردند.
این همان چیزی است که میتوان آن را «اصل چاک شومر» نامید: «اگر آن رأیها را از دست بدهیم، رأی در حومه شهرها را به دست میآوریم.» و آنها کاملاً با این معامله مشکلی نداشتند.
به همین دلیل است که دموکراتها هرگز نمیتوانند یک حزب چپگرا باشند؛ چون حزب چپگرا در پی جمعآوری رأی بهطور کلی نیست، بلکه در پی جمعآوری رأی طبقه کارگر است.
چه کسی نماینده واقعی طبقه کارگر است؟
ملیسا نشک: این ما را دوباره به بحث گراهام پلاتنر و انتقادهایی که از او مطرح شده برمیگرداند. انتقادهای مشابهی علیه برنی سندرز هم مطرح شده است: «این افراد واقعاً کارگر نیستند، پس چگونه میتوانند ادعا کنند نماینده طبقه کارگر هستند؟»
فکر میکنم این پرسش تا حدی معتبر است، هرچند معمولاً با نیتهای خوبی مطرح نمیشود. اما در هر حال پرسش درستی است. پس به نظر شما چه چیزی یک سیاستمدار را به نماینده واقعی طبقه کارگر تبدیل میکند؟
ویوک چیبر: اگر یک سیاستمدار از دل طبقه کارگر آمده باشد، در همان شرایط رشد کرده باشد و وارد سیاست شده باشد، در شرایط برابر، معمولاً بر فردی که در خانواده مرفه بزرگ شده، در دانشگاههای نخبه تحصیل کرده و فقط در محافل ثروتمند رفتوآمد دارد، ترجیح داده میشود.
چرا؟ چون تجربه زیسته آنها متفاوت است، درک آنها از جهان تحت تأثیر آن تجربهها شکل گرفته، و در نتیجه وفاداریها و حساسیتهایشان نیز متفاوت خواهد بود.
اما این فقط در «شرایط برابر» صادق است. و در واقعیت، شرایط هیچوقت برابر نیست.
اگر واقعاً باور داشته باشیم که یک سیاستمدار خوبِ طبقه کارگر کسی است که حتماً از طبقه کارگر آمده باشد، در این صورت برنامه سیاسی ما چه خواهد بود؟ فقط این خواهد بود که افراد فقیر بیشتری را به مقام سیاسی برسانیم. و این نوعی سیاست هویتمحور عجیب است.
ملیسا نشک: بله، شبیه همان نقدهایی است که به سیاست هویت نژادی و جنسیتی وارد میکنیم.
ویوک چیبر: یک تفاوت ظریف وجود دارد، نه خیلی بزرگ، اما مهم است. وقتی میگویید «زنان را به قدرت برسانیم» یا «سیاهپوستان را به قدرت برسانیم»، هیچ چیز درباره موقعیت طبقاتی آنها نگفتهاید.
اما وقتی میگویید «کارگران را به قدرت برسانیم»، مستقیماً درباره موقعیت طبقاتی صحبت میکنید.
بنابراین میتوان گفت این نوعی سیاست هویت طبقاتی است.
اگر بخواهیم انتخاب کنیم، این نوع سیاست هویت طبقاتی هنوز از سیاست هویت نژادی یا جنسیتی بهتر است، چون دستکم بر تجربه زیسته فقر دلالت دارد. در حالی که یک زن یا فرد سیاهپوستی که در دانشگاههای آیویلیگ تحصیل کرده، ممکن است تمام تجربهاش از نابرابری به سقف شیشهای یا خرده پرخاشگریها محدود شود. این تمام افق درک او از عدالت میشود: برداشتن سقف شیشهای. اما این با تجربه کسانی که در فقر بزرگ شدهاند یکسان نیست.
با این حال، این تفاوت کوچک است و نمیتواند محور اصلی سیاست شما باشد.
محور سیاست باید چیز دیگری باشد: ما از تجربه میدانیم که صرفنظر از اینکه فرد کجا به دنیا آمده یا نیتهایش چیست، وقتی وارد قدرت سیاسی میشود، تحت فشارهای مختلفی قرار میگیرد. فشارهایی از سوی ثروتمندان، و همچنین از سوی ساختار دولت که خودش به منطق سودآوری و سرمایهگذاری وابسته است. و در نهایت، فارغ از پیشینه فرد، او ناچار میشود به منافع و ترجیحات طبقه سرمایهدار پاسخ دهد.
پس چگونه میتوان نماینده واقعی طبقه کارگر بود؟ دو مسیر وجود دارد.
اول اینکه باید سیاستها و تعهداتی را بیان کنید که با خواستها و منافع کارگران همراستا باشد. اما از کجا میفهمید خواست کارگران چیست؟ اینکه خودتان کارگر بوده باشید کمک میکند، بله؛ تجربهای از درک زندگی کارگری به شما میدهد. اما این شناخت بسیار ناقص و محدود است.
بهترین راه این است که شما یک پیوند بسیار عمیق درون جوامع طبقه کارگر داشته باشید. نه برای اینکه مثل مشاوران سیاسی صرفاً از آنها نظرسنجی بگیرید، و نه حتی برای برگزاری این نوع نشستهای عمومی نمایشی که در آن از مردم خواسته میشود هرچه به ذهنشان میرسد فریاد بزنند.
بلکه شما باید از طریق نوعی پیوند سازمانی، در ارتباط روزمره با آنها باشید. احزاب بهترین ابزار برای این کار هستند.
شما آنها را در سطح محلی سازماندهی میکنید. آنها جلسات منظم دارند. در دل همین جلسات است که خودشان نامزدها را معرفی میکنند. سپس این نامزدها کمک میکنند برنامهای سیاسی بر اساس همان بحثها و تصمیمها شکل بگیرد. و آن برنامه، همان چیزی است که شما بهعنوان یک سیاستمدار به آن متعهد میمانید.
دومین چیزی که یک نامزد طبقه کارگر را تعریف میکند، فقط دانستن خواستهای آنها نیست، بلکه این است که به نوعی به آن خواستها مقید و متعهد باشد. و این همان چیزی است که احزاب فراهم میکنند: یک سازوکار نهادی برای پاسخگو نگه داشتن نامزدها.
ملیسا نشک: فکر میکنم این استدلال نهادی که مطرح میکنید بسیار مهم است، چون کافی نیست فقط بگوییم فرد با طبقه سرمایهدار در تضاد است، هرچند این هم اهمیت دارد. حداقل اگر کسی نتواند حتی بگوید که قرار است با میلیاردرها مقابله کند، احتمالاً واقعاً هم چنین کاری نخواهد کرد.
اما علاوه بر آن، باید یک نهاد یا سازوکار وجود داشته باشد که پاسخگویی واقعی به حوزه انتخاباتی را تضمین کند؛ بهطوری که اگر نامزد از دستور کار طبقه کارگر منحرف شد، آن نهاد بتواند بگوید: «تو دیگر نماینده ما نیستی.»
ویوک چیبر: بله، چون آنها در هر حال از مسیر منحرف خواهند شد. این یک واقعیت است. این همان معنای قرار داشتن در یک دولت بورژوایی است: فشارها بسیار زیادند.
ملیسا نشک: فکر میکنم برنی هم همینجا کار را کمی گیجکننده میکند، چون واقعاً یک جور پدیدهی استثنایی و غیرعادی است.
ویوک چیبر: او استثنایی است. و اگر استراتژی سیاسی شما این باشد که «بیایید انسانهای نفوذناپذیر در برابر فساد پیدا کنیم»، در واقع دارید میگویید که در حال تأسیس یک کلیسا هستید، نه یک حزب. چون در حال جستوجوی قدیسها هستید.
ملیسا نشک: یا اینکه منتظر هستید یک پیامبر از آسمان بیاید و جلوی پای شما فرود بیاید.
ویوک چیبر: بله، عالی است که فردی مثل سندرز وجود دارد. شاید زهران ممدانی هم در نهایت چنین فردی از آب دربیاید. و این خوب است. اما این نمیتواند یک استراتژی سیاسی باشد.
نکته پایانی را اضافه کنم. پرسیدید چه چیزی یک نامزد را واقعاً «نامزد طبقه کارگر» میکند. گفتم دو عنصر دارد: یکی توانایی بیان و نمایندگی یک برنامه سیاسی، و دوم اینکه این برنامه باید از دل یک سازمانی بیرون بیاید که او را پاسخگو نگه دارد.
اما این ترکیب اگر حزب بهصورت یک حزب بسیجشده (mobilized party) نباشد، بهتدریج فرسوده و به تحليل می رود. حزبی که بتواند مردم را در سطح محلی به حرکت درآورد و انرژی واقعی به عرصه سیاست تزریق کند.
بخشی از این کار از طریق ایجاد ترس در دل کارفرمایان انجام میشود، بهطوری که مجبور به دادن امتیاز شوند. بخشی دیگر هم از طریق ایجاد یک فرهنگ همبستگی، احترام متقابل و حداقلی از کرامت اجتماعی در جامعه.
چرا؟ چون صرفاً بیان یک برنامه کافی نیست. شما باید پیروز شوید.
اگر واقعاً پیروزی به دست بیاورید و به جای بازی با کلمات، بهبود واقعی در زندگی مردم ایجاد کنید، مردم با شما میمانند. اما اگر نه، اگر همهچیز فقط حرف باشد، مردم آن را ترک میکنند و به حزب دیگر رأی میدهند.
چرا کارگران در طول آن هشتاد سال به احزاب سوسیالدموکرات رأی دادند؟ چون آن دورهای بود که برای نخستین بار نه فقط رشد تدریجی، بلکه جهشهای واقعی در زندگیشان رخ داد: توانستند خانه بخرند، مستمری و بیمه بیکاری داشته باشند، به خدمات درمانی عمومی دسترسی پیدا کنند، و میدانستند که این دستاوردها از همین احزاب آمده است. به همین دلیل، با وجود همه نوسانات، به آنها وفادار ماندند.
اما وقتی امروز با احزابی روبهرو هستیم که از یک طرف شعارهای عدالت اجتماعی میدهند و از طرف دیگر سیاست ریاضت اقتصادی را پیش میبرند، طبیعی است که نتیجه همین باشد.
بنابراین اگر «پلاتنرها»ی این جهان به احزاب واقعی وصل شوند و به ساختن آنها کمک کنند، آنوقت میتوان گفت که امکان واقعی برای تولید نامزدهای طبقه کارگر به وجود آمده است؛ نامزدهایی که واقعاً برای منافع این طبقه مبارزه کنند.
اما وضعیت فعلی این است که ما مدام به دنبال افراد «پاک و فسادناپذیر» میگردیم، و معمولاً هم ناامید میشویم، چون چنین افرادی بهندرت وجود دارند. و اگر هم پیدا شوند، باید از آنها دفاع کرد.
ملیسا نشک: من فکر میکنم این کاملاً درست است.
ویوک چیبر: چیزهایی که علیه پلاتنر مطرح میشود واقعاً دیوانهوار است. فکر میکنم واکنش سندرز کاملاً درست بوده: این مسائل بین او و خانوادهاش است و دارند خودشان آن را حل میکنند. هیچچیز در عملکرد عمومی یا اظهارات علنی او نشاندهنده چیزی از آن جنس نیست.
هیچ راه میانبر سیاسی وجود ندارد
ملیسا نشک: چرا فکر میکنید که میانهروها و لیبرالها در حمله به این نوع نامزدهای پوپولیست مثل گراهام پلاتنر تا این حد تهاجمی و بیرحم هستند؟ بهخصوص وقتی خودشان در ده سال گذشته مدام میگفتند تنها چیز مهم، جلوگیری از دستور کار سیاسی دونالد ترامپ است. و حالا کسی ظاهر شده که حمایت مردمی واقعی دارد و حتی شانس واقعی برای شکست یک جمهوریخواه دارد. نباید دستکم با چنین نامزدی که اینقدر انرژی اجتماعی پشت اوست، مدارا کنند؟
ویوک چیبر: بگذار اینطور بیان کنم: اگر درباره کامالا هریس یا پیت بوتجج هر نوع رسوایی یا آلودگیای پیدا میشد، نیویورک تایمز با هر کسی که بخواهد آن را علیه آنها مطرح کند، با تحقیر برخورد میکرد.
ملیسا نشک: مثل ماجرای لپتاپ هانتر بایدن. دقیقاً همان مثال است. ما میدانیم که چنین رفتاری دارند.
ویوک چیبر: مسئله این نیست که آنها میخواهند جلوی ترامپ را بگیرند. مسئله این است که میخواهند جلوی ترامپ را به «روش درست» بگیرند.
و چیزی که دموکراتها در ۲۰۱۶ و ۲۰۲۰ نشان دادند این بود که گاهی بیشتر از ترامپ از برنی سندرز میترسیدند. و حاضر بودند به ترامپ ببازند، اما با سندرز پیروز نشوند. امروز شاید به اين شدت نباشد، اما این هنوز در سطح غریزی در آنها وجود دارد.
نیویورک تایمز مرکز این نوع نگاه است. اصلاً هم نباید از این موضوع شگفتزده شد. اینکه آنها را «روزنامهنگار» بنامیم، نوعی بیاحترامی است. در آنجا تعداد بسیار کمی روزنامهنگار واقعی وجود دارد. و کسانی که سرمقالههای آنها را مینویسند حتی بدترند. وظیفه واقعی آنها این است که بهعنوان دروازهبان در برابر هر شکل از جریان چپ عمل کنند؛ نه فقط چپ سوسیالیستی، بلکه آنها هر نوع چپ سوسیالدموکرات را هم تحقیر میکنند. این رسالت و کارکرد اصلی آنهاست. بنابراین کاملاً روشن است چرا روی پلاتنر اینقدر تمرکز کردهاند.
اما چرا این موضوع بازتاب گستردهتری پیدا میکند؟ راستش نمیدانم این بازتاب چقدر گسترده است، اما یک چیز روشن است: ایالات متحده یک فرهنگ عمیقاً غیرسیاسیشده دارد که در آن مردم مدام اخلاق شخصی را با اخلاق سیاسی اشتباه میگیرند.
امیدوارم زمانی برسد که اگر اوضاع دوباره سیاسیتر شود، مردم دوباره بفهمند این دو چیز متفاوتاند.
اگر استانداردهای اخلاق شخصی امروز را بر همه سیاستمداران بزرگ قرن بیستم و قبل از آن اعمال کنید، تقریباً هیچکس از این فیلتر عبور نمیکند.
در نهایت مسئله این نیست که انسانهای «کامل» انتخاب کنیم، بلکه این است که نامزدهای خوب انتخاب کنیم. و زندگی شخصی آنها مربوط به خودشان است، مگر در مواردی که به جرم و قانون مربوط شود، که آنجا نظام حقوقی وجود دارد.
اینکه چرا تایمز، واشنگتنپست و بلومبرگ همه به او حمله میکنند کاملاً روشن است: این کارکرد آنهاست. برای همین وجود دارند.
ملیسا نشک: به نظر شما بزرگترین چالشهای چپهایی که میخواهند یک جنبش سیاسی مبتنی بر طبقه کارگر بسازند چیست؟
ویوک چیبر: همان چیزی که در هر قسمت دربارهاش صحبت میکنیم: هیچ میانبُری وجود ندارد.
شما باید با سازماندهی کارگران واقعی ـ نه صرفاً فعالان سیاسی ـ آنها را در ساختارهای قابلاتکا جمع کنید، و بعد نشان دهید که سیاست واقعاً اثر دارد. نه نمایش، نه ژستگیری، نه فضیلتنمایی، نه بازی با زبان و واژهها. بلکه مسئله این است که واقعاً برای مردم چیزی به دست بیاورید.
وقتی این کار را بکنید، دو اتفاق میافتد: مردم فعال سیاسی میشوند، و به نیروی زنده و انرژیبخش سازمان شما تبدیل میشوند. و در نتیجه دیگر کمتر به «افراد بینقص» وابسته خواهید بود.
الان ما هنوز در مرحلهای هستیم که دنبال «نامزد درست» میگردیم که «کار درست» انجام دهد. اما باید بپذیرید که بیشتر نامزدها این کار را نمیکنند، و بنابراین باید سازوکارهایی داشته باشید که:
الف) آنها را پاسخگو نگه دارد
ب) در صورت شکست، بتوانید افراد جدیدی جایگزینشان کنید.
***
مشارکتکنندگان در گفتگو:
ویوک چیبر استاد جامعهشناسی در دانشگاه نیویورک است. او سردبیر مجله کاتالیست: مجلهای درباره نظریه و استراتژی Catalyst: A Journal of Theory and Strategy نیز هست.
ملیسا نشک عضو «سوسیالیستهای دموکرات آمریکا» (DSA) است.
----
ترجمه از بابک احمدی