78 منتخب سایت

ترجمان سرنگونی در جنبش‌های اجتماعی؛ تضادها و آلترناتیوها

جدال دیدگاه‌ها

توضیح: بحران‌های سیاسی و مبارزات انقلابی علیه جمهوری‌اسلامی که از هستی رژیم و از فعل و انفعال درونْ ساختاریِ حکومت به‌وجود آمده‌اند، لحظه‌ای گریبان رژیم اسلامی را رها نمی‌کنند. پیدایش خواست سرنگونی جمهوری‌اسلامی که به‌طور همیشگی و روزمره...

در اشکال مختلف سیاسی و اجتماعی نمود دارد، درواقع به تکوین خود نظام جمهوری‌اسلامی برمی‌گردد. کل اعتراضات مردمی علیه وضع موجود به سرعت وجهه‌ی ضد رژیمی به خود می‌گیرند، و از طرف دیگر خیزش‌های انقلابی که از موقعیت ویژه‌ی نظام جمهوری‌اسلامی در رابطه با جامعه پدید می‌آیند، بدون واسطه خواست عمومی سرنگونی حکومت اسلامی را برجسته می‌کنند. چنان‌که مبارزات ضدرژیمی و تحرک‌های انقلابی در طول حیات رژیم اسلامی به دفعات اوج گرفته‌اند و حتی بقای رژیم را به جدیت تهدید کردند، همچنین بارها سیر نزولی جمهوری‌اسلامی شدت گرفته است و حتی خیزش‌های انقلابی رژیم را تا مرز انهدام بردند. یک‌بار دیگر نظام جمهوری‌اسلامی به سمت اضمحلال می‌رود، به‌نحوی که صحنه‌ی سیاسی جامعه برای قطب‌بندی میان جنبش‌های اجتماعی گشوده می‌شود و سازمان‌ها و احزاب سیاسی مختلف فرجه‌ای برای ابراز وجود و برای صف‌بندی‌ مجدد می‌یابند. در این میانه‌ی فصل خیزش‌های انقلابی که جامعه به دوره‌ای جدید وارد شده است، جدال‌های سیاسی نیز به صدر مبارزات طبقاتی خواهند رسید. سازمان‌ها و احزاب سیاسی که از بطن جنبش‌های معین برمی‌خیزند، نیروهای اجتماعی را در لایه‌های همین جنبش‌ها بسیج می‌کنند و مطابق با مجموعه‌ی سیاست‌ها و تاکتیک‌ها و استراتژی جاری در یک جنبش به‌خصوص، هدایت این نیروهای اجتماعی را برعهده می‌گیرند. هر کدام از جنبش‌های سیاسی- اجتماعی برمبنای تعلقات طبقاتی، سازمان‌ها و احزاب متعدد و متنوع را در خود پرورش می‌دهند، تا به عرصه‌ی سیاست وارد شوند. هر کدام از این نیروها و عوامل و احزاب سیاسی که از جنبش‌های منحصر‌به‌خود می‌آیند، به فعل‌وانفعال تشکیلاتی در سطوح ملموس جامعه و به مبارزات کنکرت در دوره‌های متعیّن می‌پردازند. کشمکش میان این جنبش‌های سیاسی-اجتماعی از اساس روند تحولات سیاسی جاری و آتی را در این دوره شکل می‌دهند.

شرایط عینی که گواه پلاریزاسیون جامعه حول جنبش‌های اصلی مربوط به طبقات متخاصم است، به قطب‌های به‌وجودآمده‌ی راست و چپ در جامعه حجم می‌دهد، به‌نحوی که نیروهای سیاسی در رویارویی با نظام جمهوری‌اسلامی به نیروهای گذارطلب و سرنگونی‌طلب تقسیم شده‌اند، تا آلترناتیوهای مختص به خود را در جامعه متداول کنند و برای تغییر در اوضاع سیاسی سازوکارهای منفک‌شده‌ای را به‌کار بگیرند. افول حاکمیت جمهوری‌اسلامی امکانی برای اپوزیسیون راست ایرانی ایجاد کرده است، تا شکل دیگری از مماشات با بخش‌هایی از دستگاه دولتی را رو به جامعه بنمایاند و به پشتوانه‌ی کنار زدن مردم از سنگر مقدم مبارزات ضد رژیمی و به‌واسه‌ی ناممکن جلوه دادن سرنگونی انقلابی، سرکوب مشابه‌ای را علیه انقلاب ترتیب دهند. این اپوزیسون راست ایرانی همواره خصلتی ارتجاعی و ضد مردمی در جهت نفی انقلاب و انقلابی‌گری از خود بروز می‌دهد، مبنی‌بر هراسی که این اپوزیسیون راست از انقلاب توده‌ای و از مردم و کارگران انقلابی دارد، به مراتب عمیق‌تر و مخوف‌تر است، از شدتی که در دشمنی نسبت به جمهوری‌اسلامی از خود نشان می‌دهد. این صف طولانی از اپوزیسیون راست ایرانی در هر یک از جنبش‌های اصلی بورژوازی، یعنی در جنبش ناسیونالیسم پروغرب و جنبش ملی-اسلامی، از سیاست‌های مخصوصی تبعیت می‌کنند، تا بتوانند پلتفرم‌های مختص خود را به مردم تلقین کنند. از یک سوی این صف از اپوزیسیون راست برای ربودن مسیر مبارزات ضد رژیمی و برای متوقف کردن سلسله خیزش‌های انقلابی طرح «رفراندوم»، یعنی مصالحه و سازش با جمهوری‌اسلامی در جامعه ترویج داده‌می‌شود، و از سوی دیگرِ این صف بورژوایی برای انتقال قدرت به اتکای حذف کردن مردم از صحنه‌های سیاسی گزینه‌ی «رژیم‌چنج»، یعنی توسل‌جویی به یاری دخالت نظامی از سوی «ترامپ» و رژیم اسرائیل فعال شده است؛ درحالی‌که این اهداف جنبشی-سیاسی به‌‌خودی‌خود به تحرک‌هایی سامان می‌دهند، که جامعه‌ی انسانی را به سراشیب ستردگی خواهند انداخت. آن بخش از اپوزیسیون راست ایرانی که از جنبش ناسیونالیست پروغرب تغذیه می‌شود، برای پیاده کردن آلترناتیو خود به سازوکار «رژیم‌چنج» مراجعه می‌کند، به‌نحوی که دخالت میلیتاریستی توسط هیات‌حاکمه‌ی آمریکا و «نتانیاهو» به‌عنوان یک نوع سیاست‌ورزی در حال اجرا، بخش انتگره‌ی جدال‌های این نوع از اپوزیسیون می‌شود. این اپوزیسیون کنسرواتیو و پروغرب، نظیر مشروطه‌خواهان و سلطنت‌طلبان به سرکردگی «پهلوی» که در گذشته طی یک انقلاب ضد استبدادی و آزادی‌خواهانه منقضی شده بودند، برطبق شرایط موجود دوباره احیا شده‌اند، چنان‌که فعالان و سیاسیون این خطِ اپوزیسیونی خود را رهبران و راه‌بران جامعه در «دوره‌‌ی گذار» اعلام می‌کنند. بخش دیگر این اپوزیسیونِ دست راستی که از جنبش ملی-اسلامی شکل گرفته است و پشتیبانی می‌شود، آن‌چه تحت عنوان عوام‌فریبانه‌ی «رفراندوم» در مورد حکومت آینده‌ی جامعه‌ی ایرانی اعلام می‌کند، هرگز نمی‌تواند حق مردم را در تعیین نظام دولتی در آینده و در رقم زدن سرنوشت خود تضمین‌ کند. طرح حیله‌گرانه‌ی «رفرادوم» خلاف آن‌چه ادعا می‌کند، درواقع منشوری است که برای سازش و تبانی با ارکانی از نظام جمهوری‌اسلامی ارائه داده‌می‌شود.

خلاف خاصیت این جریان‌های بورژوایی، جنبشی توانایی دارد تا آزادی بیاورد، که از مطلق بودن آزادی بهره‌مند شود؛ جریانی قابلیت دارد متضمن آزادی شود، که از رهایی جامعه به اهداف طبقاتی‌اش برسد. آن جریانی برای رهایی انسان‌ها از وضع موجود کارساز است، که جامعه را از قیدوبند مناسبات مبتنی‌بر سودآوری و بهره‌کشی برهاند. آن نیروهایی حق دارند مدعی حامی آزادی‌های سیاسی وسیع باشند، که از آزادی محض برای عموم بهره‌مند شوند. فقط طبقه‌ی کارگر است، که از سرنگونی کلیت جمهوری‌اسلامی به‌مثابه حکومت سرمایه به منافع‌اش می‌رسد و فقط جنبش کمونیسم طبقه‌ی کارگر است، که  در آزادی مطلق رشد می‌کند. فقط موقعیت عینی سوسیالیست‌ها است، که در جامعه‌ی آزاد، در معرض پذیرفته شدن قرار می‌گیرند. آزادی مقوله‌ای عینی و مادی است، که باید کسب کرد و نگاه داشت، چنان‌که طبقه‌ی کارگر به‌عنوان یک قطب اصلی در جامعه‌ی طبقاتی است که می‌تواند آزادی را برای مردم به‌دست آورد و استوار کند؛ چراکه طبقه‌ی کارگر است که از آزادی گسترده منتفع می‌شود.

«رژیم‌چنج»؛ شیوه‌ی «گذار مسالمت‌آمیز» یا سرآغاز سناریوی سیاه

یکی از جنبش‌های بورژوازی اصلی که پس از فراهم شدن بسترهای لازم و به‌واسطه‌ی نظم یافتن تحرک‌های سیاسیِ تاثیرگذار برای شکل‌گیری انقلاب مشروطه به‌وجود آمده بود، و آن جنبشی که بعدها در قدرت‌گیری رژیم سلطنتی «پهلوی» جلوه‌گر شد، جنبش ناسیونالیسم پروغرب ایرانی است، که امروز طیف متراکمی از جریان‌ها و احزاب سیاسی را در گستره‌ی اپوزیسیون راست متمرکز می‌کند، و به چهره‌ها و نمایندگان سیاسی متنوعِ بورژوازی در ضدیت با رژیم اسلامی شخصیت سیاسی می‌دهد. شوونیسم و حمایت تام از حکومت‌های غربی و به‌ویژه از دولت آمریکا، خصلت‌های بارز جنبشی قدیمی و ریشه‌دار است، که در عین کهنه‌پرست نبودن، ارتجاعی است، و با وجود این‌که خود را با مدرنیسم بورژوایی مرسوم در جوامع غربی تداعی می‌کند، اما به‌هیچ‌وجه مدرن نیست. گذراندن مسیر مبارزات طبقاتی از کانال جبش ناسیونالیسم پروغرب و تامین شدن منافع بخش بزرگی از طبقات حاکم از طریق صف‌بندی‌های سیاسی در این جنبش بورژوایی چنین ایجاب می‌کند، که نه فقط از ساختار‌بندی سیاسی و از پرنیسپ‌های فرهنگی غالب بر مناسبات اجتماعی جوامع غربی الگوبرداری شود، بلکه هویت این جنبش نیز از هژمونی سیاسی و فرهنگی سیستم سرمایه‌داری غربی و آمریکایی به‌دست آید. به‌منظور ادامه‌دار ماندن چرخ‌ی سودآوری و برای تداوم در روند استثمار انسان‌ها مقتضیاتی درون جنبش ناسیونالیسم پروغرب تولید و بازتولید می‌شوند، که در نهایت بتوانند نظام سرمایه‌داری را به سمت انتگره شدن در کاپیتالیسم غربی هدایت کنند. تبعیت از سازوکارهای سیاسی مربوط به سرمایه‌داری غرب، به پرورش سازه‌های سیاسی و ایدئولوژیک نیاز دارد، که در بطن فعالیت‌های سیاسی مبتنی‌بر لابی‌گری‌های بین‌المللی توسط جریان سلطنت‌طلب و مدافعان رژیم سابق و ساواکی‌های در سایه اسکلت‌بندی می‌شوند. البته این جنبش در ابعاد سیاسی گسترده‌تر، طیف وسیعی از محافل ملی‌گرا و جمهوری‌خواه و کانون‌های گوناگون مشروطه‌خواهان و نیروهای متعدد ناسیونالیست عظمت‌طلب ایرانی را نیز دربرمی‌گیرد؛ از طرف دیگر امروز که زوال جمهوری‌اسلامی آغاز شده است و به‌تبع در پی ریزش نیروهای رژیم اسلامی، فعالان مهمی از کمپ سیاسی متعلق به جنبش «اصلاحات» و عناصر استراتژیکی از جنبش ملی-اسلامی نیز جذب این کمپ جنبشی-سیاسی می‌شوند، تا در آینده به‌هدف تقابل و دشمنی با چپِ جامعه به میدان بیایند. بیش از چهار دهه حاکمیت ارتجاع اسلامی بر جامعه‌ی ایران، تحمیل هم‌زمانِ فقر اقتصادی و استبداد سیاسی و اسارت فرهنگی علیه مردم در طی سالیان متمادی، و حاکم کردن بی‌حقوقی‌های اجتماعی و تبعیض جنسیتی و زن‌ستیزی بر لایه‌های جامعه، امکانی برای سیاست‌ورزی در قالب جریان ناسیونالیسم طرفدار غرب به هژمونی سلطنت‌طلبی فراهم کرده است، تا آلترناتیوهای واپسگرایانه‌ی خود را مبنی‌بر «رژیم‌چنج» از طریق دخالت قدرت‌های خارجی و حمله‌ی نظامی، مجدد مطرح کند. مجموعه‌ی محتوای جریان ناسیونالیسم پروغرب به گونه‌ای چهارچوب برنامه‌های سیاسی و حقوقی اپوزیسیون راست را تعیین می‌کند، که این جریان، به پایگاه غرب و به متحد طبیعی آمریکا تبدیل شود؛ به این اعتبار که در تلاقی‌های مهم سیاسی و در بزنگاه‌های سرنوشت‌ساز حمایت مادی و پشتوانه‌ی تبلیغاتی جهان کاپیتالیستی را همیشه همراه خود داشته باشد.

میان قطب‌بندی‌هایی که قدرت‌های کاپیتالیستی بر سر بازتقسیم جهان سرمایه‌داری ایجاد کرده‌اند، جریان ناسیونالیسم پروغرب خود را نماینده‌ی اصلی و رسمی قطب کنسرواتیو اعلام کرده است، چنان‌که به پیروی از تعهدات مربوط به عضویت در این جبهه‌بندی و بنابر وظایف برآمده از اتحاد استراتژیک با حکومت‌های غربی، خصلت‌هایی مبنی‌بر قداست سنت‌های عقب‌مانده، اصول خدشه‌ناپذیر مالکیت خصوصی، و بقای مذهب را برای این جریان به‌همراه آورده است؛ این ویژگی‌های ذاتیْ خط سیاسی-جنبشی ناسیونالیسم پروغرب را به نحوی اداره می‌کنند، که در حوزه‌ی اقتصاد به‌شدت محافظه‌کار، مدافع سرسخت بازار آزاد، و قطبی است بی‌نهایت دست راستی و ضد کارگر که افق اجتماعی را برای جامعه بر پایه‌ی تجدید سازمان سرمایه‌داریِ سراسر وابسته به نیروی کار ارزان و خاموش و بر اساس بی‌حقوقی کامل کارگران ترسیم می‌کند. باوجود این‌که جریان مذکورِ مستظهر به غرب در دایره‌ی فرهنگی و ایدئولوژیکی با مدل جوامع غربی پیوستگی و رابطه‌ی معنوی دارد، اما در عرصه‌ی مبارزات سیاسی و در جدال‌های طبقاتی بسیار عظمت‌طلب، مستبد، به‌شدت آنتی کمونیسم و ضد سوسیالیست است، که برخلاف الگوی رایج در سیاست‌ورزی حاکم بر جوامع اروپایی، نه فقط هرگز روشنگر، دمکرات، و مدرن نیست، بلکه از اساس هیچ‌گونه خوش‌بینی وهم‌آلودی و هیچ توهم پوپولیستی نسبت به سیاست‌مداریِ مبتنی‌بر «همه‌باهم» و سازش طبقاتی ندارد. این جریان به‌طور کامل از ابقای نقش مذهب دفاع می‌کند، تمام کارکردهای مجموعه‌ی باورها و عقاید و آدب و رسوم منسوخ‌شده را بی‌کم‌وکاست می‌پذیرد، و به نهادهای ارتجاعی در جامعه متکی است، تا از این عناصر برساخته و واپسگرا که شالوده‌های روبنای نظام سرمایه‌داری را می‌سازند، به‌مثابه نیروهای سنتی و عوامل عقب‌مانده، در امر صیانت از اقتدار بورژوازی در مقابل جنبش طبقه‌ی کارگر و در تقابل با سوسیالیسم و کمونیسم طبقه‌ی کارگر به‌کار گرفته شوند. جریان ناسیونالیسم پروغرب که موقعیت یک فعال پرشور آمریکایی را در سپهر سیاسی جامعه‌ی ایران دارد و با صفاتی چون تلاشگر رسمی و مدافع علنی سیاست‌های خارجی هیات‌حاکمه‌ی آمریکا شناخته می‌شود، نیروهای سیاسی و عوامل اجرایی خود را با محوریت سلطنت‌طلبان و مشروطه‌خواهان گروه‌بندی می‌کند. درواقع مقوله‌ی «سلطنت» در جنبش ناسیونالیستی طرفدار غرب مساله‌ای فرعی است و آن‌چه از لحاظ سیاسی در کانون این جنبش نقش‌پردازی می‌شود و هویت این جنبش را متعیّن می‌کند، همانا حمایت تمام و کمال از بازر آزاد و ضدیت شدید با کمونیسم، هم‌چون خصلت واقعی مبتنی‌بر سرشت جنبش ناسیونالیسم پروغرب ایرانی است، که آلترناتیوها مطروحه‌ی خود را در رده‌بندی پروغربی و پروآمریکایی قرار می‌دهد. در چنین جنبشی و با چنین خصوصیاتی، فعالیت ضد رژیمی و جدال برای تغییر رژیم، تحت عنوان براندازی از طریق «رژیم‌چنج»، به مقوله‌ی آشنا و تجربه‌شده‌ی «یاری» دخالت قدرت‌های خارجی و حمله‌ی نظامی ترجمه می‌شود؛ به‌نحوی که پروژه‌های ضد مردمی مبنی‌بر «مکانیسم ماشه»، «فشار حداکثری» و در ادامه حمله‌ی نظامی به بهانه‌ی «ایران هسته‌ای»، به براندازی بیانجامد تا راه برای قدرت‌گیری اپوزیسیون پروغرب به رهبری «پهلوی» گشوده شود.

واقعیت‌های ناشی از کشمکش‌های طبقاتی و سیر مبارزه‌ی طبقات متخاصم به‌گونه‌ای موقعیت‌های اجتماعی و شرایط عینی را رقم زده‌اند و صف‌بندی‌های سیاسی را در جهتی سامان داده‌اند، که بازگشت شکل حکومتی سلطنت در این جامعه بعید و باورنکردنی به نظر برسد. جامعه‌ای که بسترساز خیزش‌های انقلابی است، مردم آزادی‌خواهی که به‌واسطه‌ی قیام‌های ضد استبدادی و دارای سنت‌های مترقی معرفی می‌شوند، و طبقه‌ی کارگر بالنده که یک انقلاب ضد سلطنتی و در پی آن برقراری شوراهای کارگری را درفقا دارد، هرگز نیک‌بختی برای سلطنت‌طلبان و مشروطه‌خواهان در امر کسب قدرت سیاسی پدید نخواهد آورد، تا فرزند ذکور فلان سلسله‌ی سلطنتی را بر اریکه‌ی قدرت پادشاهی بنشانند. چنان‌که موضوع اصلی، «سلطنت» و بازگرداندن نظام پادشاهی نیست، که نقش‌پردازی اپوزیسیون ناسیونالیست وابسته به غرب را در تعیین آینده‌ی جامعه‌ی ایران واجد اهمیت می‌کند، بلکه به‌دست‌آوردن قدرت سیاسی توسط آن نیرویی در جنبش ناسیونالیسم پروغرب است، که در شرایط بحرانی و در موقعیت سرنگونی بتواند اقشاری از لایه‌های بالایی جامعه را از مجراهای جنبشی و سیاسی متقاعد کند که شدنی است به جای جمهوری‌اسلامی حکومت کنند؛ و این نیرو به‌صورت مادی وجود دارد. باوجود این‌که سلطنت‌طلبان و مشروطه‌خواهان در میدان ضد رژیمی به مراتب از اقبال بسیارکمی برخوردارند، اما نیروهایی از جریان ناسیونالیستی وابسته به غرب برانگیخته شده‌اند، که در آینده برای حفاظت از حاکمیت طبقات حاکم و برای سامان دادن به ساختارهای فروریخته‌ی دولت‌سرمایه پس از فروپاشی جمهوری‌اسلامی از مسیر «رژیم‌چنج»، نقشی تاثیرگذار ایفا کنند. طیفی از متخصصان و کارشناسان زبده‌ی بین‌المللی و گروهی از نخبگان سیاسی و دسته‌ای از شخصیت‌های پرنفوذ در لابی‌های امنیتی جهان کاپیتالیسم، در جنبش ناسیونالیسم پروغرب پرورش یافته‌اند که در بنا کردن و در استوار ساختن حکومت حافظ سرمایه‌داری و ضامن سودآوری، نسبت به مدیرانِ «دانش‌آموخته» از «دانشگاه امام صادق» و شارعان فناتیک «مدرسه‌ی حقانی» و سرانِ حال حاضر جمهوری‌اسلامی، در سطوح بالاتری از توانایی و ابتکار در اداره‌ی حکومت‌سرمایه قرار دارند و از فنون مدیریتی کارآمدتر و از علوم پیشرفته‌ای برخوردارند. اگر آمریکایی‌ها و غربی‌ها تصمیم به اجرایی کردن «رژیم‌چنج» بگیرند، یعنی اگر طرح‌های «مکانیسم ماشه و فشار حداکثری» به مرحله‌ی تحمیل جنگ وسیع علیه مردم ایران توسط ناتو و رژیم اسرائیل برسد و اگر گزینه‌ی حمله‌ی نظامی جامع علیه جامعه‌ی ایران به‌کار افتد، به‌نحوی که فرجه‌ای برای جابه‌جایی قدرت سیاسی ایجاد شود، آنگاه غرب و آمریکا هرگز اشتباه انقلاب پنجاه‌وهفت را برای کنار زدن مردم انقلابی و برای خاموش کردن انقلاب‌های توده‌ای تکرار نخواهند کرد، و در حالت سقوط جمهوری‌اسلامی جریانی را در گرفتن قدرت سیاسی و در برپایی حکومت سرمایه‌داری یاری خواهند کرد، که منافع غرب را در خاورمیانه پیش برد و منطقه و جغرافیای ایران را به پایگاه سیاسی-نظامی آمریکا تبدیل کند. چه در وهله‌ی «رژیم‌چنج» و چه در مرحله‌ی کسب قدرت سیاسی، امثال «خاتمی» و «کروبی» و هر آخوند یا هر مکلا از طیف‌های تشکیل‌دهنده‌ی جمهوری‌اسلامی که خود را خوش‌خیم می‌پندارند، به‌هیچ‌ وجه فرصت و امکانی دوباره برای انتخاب شدن از سوی قدرت‌های غربی ندارند. درحالی‌که به‌رغم نقش سمبلیک «پهلوی» در جریان ناسیونالیسم پروغرب، محافل متعدد از جبهه‌ی ملی، جریان‌های موسوم به لیبرال و نیروهای منفردِ وابسته به کنگره‌ی آمریکا یا عناصر متشکل در کمپ جمهوری‌خواهان، حتی فاشیست‌های ایرانی، برای مقبول افتادن در نظر غرب برای اجرای «رژیم‌چنج» امتیازهای بالاتری دارند.

یکی از تجلی‌های برجسته‌ی تبهکاری از سوی جمهوری‌اسلامی که در فضای سیاسی جامعه‌ی ایران به‌طور کامل قابل روئیت است، و یکی از مخرب‌ترین عواقب ناشی از جنایات رژیم اسلامی که در بخشی از نیروهای راستِ ضدرژیمی به هیات «رژیم‌چنج» بازتاب دارد، همانا کوچک جلوه‌دادن ددمنشی و استبداد افسارگسیخته‌ی رژیم «پهلوی» و اغماض زشت نسبت به شکنجه و اعدام آزادی‌خواهان و سوسیالیست‌ها توسط ارگان امنیتی به‌شدت بد نام «ساواک» است، که امروز در پدید آمدن اپوزیسیون مرتجع شوونیست فیروزه‌ای و مدافعان رژیم سابق و ذوب شدگان در سیاست جنگ‌طلبانه‌ی غرب و آمریکا نمود می‌یابد؛ یعنی سلطنت‌طلبان و مشروطه‌خواهان و ساواکی‌های نوظهور به سرکردگی «پهلوی» که حکومت آمال و آرزوهای‌شان از پسِ عروج یک انقلاب آزادی‌خواهانه و ضد استبدادی، توسط قیام توده‌ای و انقلاب مردمی و به سبب خروش موج گسترده‌ای از حضور موثر و تعیین‌کننده‌ی طبقه‌ی کارگر، فروریخت و به‌طبع سردمدارانش نیز برای مدت‌های مدید از صحنه‌ی روزگار محو شدند، اما به‌واسطه‌ی لبریز شدن سرکوبگری و جنایت از سوی حکومت واپسگرای اسلامی در راستای تحمیل موج وسیع زندان و شکنجه و ترور و کشتار دسته‌جمعی علیه اپوزیسیون چپ و علیه سوسیالیست‌ها و آزادی‌خواهان، باردیگر از درون جنبش ناسیونالیسم پروغرب به‌مثابه اپوزیسیون سرریز شده‌اند و همراه با اعتماد به نفس ناشی از خلق‌وخوی عقب‌مانده‌ی بورژواییْ خود را رهبران «دوره‌ی گذار» اعلام می‌کنند. به‌واقع «دوران گذار مسالمت‌آمیز» از رژیم، یعنی پروسه‌ی دست‌به‌دست شدن قدرت سیاسی از فراز لایه‌های زیرین جامعه و بر متن خاموش کردن تحرکات انقلابی، که در نهایت به محفوظ ماندن حکومت‌سرمایه ختم شود. به‌عبارت دیگر «گذار مسالمت‌آمیز از رژیم» پوششی براق به امید منحرف کردن انظار جستجوگر و حقیقت‌خواه مردم از سیاهی طرح «رژیم‌چنج» است، که براندازی حکومت اسلامی و انتقال حاکمیت به اپوزیسیون راست پروغرب به همین شکلی که هست، با کم‌ترین دخالت مردم در امور ضدرژیمی و به پشتوانه‌ی کنار زدن طبقه‌ی کارگر در تعیین تکلیف کردن با دولت‌سرمایه، از کانال تحریم‌های اقتصادی و حمله‌ی نظامی صورت بگیرد. بازسازی دولت حاکم و بازیابی حکومت‌سرمایه پس از «رژیم‌چنج» و پس از انحلال جمهوری‌اسلامی چنین ایجاب می‌کند، که برای تکمیل شدن پروسه‌ی «رژیم‌چنج» مردم انقلابی و کارگران به‌پا خاسته علیه وضع موجود به پیاده نظام اپوزیسیون بورژوایی پروغرب تبدیل شوند. از این روی انتقال حکومت سیاسی طبقات حاکم از طریق مسدود کردن مسیر اعتلای مبارزات پرولتاریای رادیکال و مردم انقلابی علیه کلیت و هستی رژیم اسلامی ضرورت‌هایی ایجاد می‌کند، مبنی‌بر این‌که «گذار از رژیم» کل ساختار دولتی و بخشی از اجزای حکومت را منهدم نکند، و در حالتی که جمهوری اسلامی مطابق با پروژه‌ی راست پروغرب در براندازی شد، سیستم کلی حکومت‌سرمایه بدون تغییر باقی بماند، دستگاه سرکوب و ارگان‌های پلیس سیاسی و یگان‌های نظامی و انتظامی ابقا شوند، به‌طوری‌که حتی ارکانی از سپاه پاسداران مصون باشند، تا به بهانه‌ی ارتجاعی و منوط به اهداف سلطه‌طلبانه‌ی بورژوازی مبنی‌بر برقراری «نظم و قانون» و محافظت از هنجارهای بورژوایی پس از عبور از جمهوری‌اسلامی، برای پاسداری از کلیت ساختار حکومتی سرمایه‌داری و برای سرکوب حرکت‌های انقلابی و البته برای تحمیل عقب‌نشینی به طبقه‌ی کارگر، از پیش آماده باشند. اما چه‌بساکه براندازی به شیوه‌ی «رژیم‌چنج» فقط از طریق دیکته کردن پیامدهای زیان‌بار تحریم‌های اقتصادی به جامعه، با توسل به افزودن بر فشار اهرم تعرض قدرت‌های خارجی و مرتجعین منطقه‌ای به‌خصوص از نوع میلیتاریستی، و بهره‌مندی از سایه افکندن فضای جنگی ناشی از حملات نظامی، علیه مردم و علیه زیرساخت‌های جامعه و علیه حیات اجتماعی و علیه بنیان‌های جامعه‌ی ایران، ممکن خواهد شد که اکنون چه به‌منزله‌ی تهدید و خطر جدی و چه به‌عنوان سیاست جاری، بخش انتگره‌ی سیاست‌ورزی اپوزیسیون بورژوایی ناسیونالیست و طرفدار غرب را تشکیل می‌دهد.

چنان‌چه هژمونی سیاست‌های دخالتگرانه و میلیتاریستی از جانب غرب و هیات‌حاکمه‌ی آمریکا که در آلترناتیوهای برآمده از خطوط سیاسی و مبتنی‌بر خصوصیات جنبشی برآمده از جریان ناسیونالیسم پروغرب ایرانی منعکس می‌شود، پروژه‌ی «رژیم‌چنج» نیز که در تحرک‌های سیاسی و در جدال‌های ضدرژیمیِ این جنبش برانگیخته شده است، غیر از سوریه‌ای شدن و عراقیزه کردن جامعه‌ی ایران برون‌دادی ندارد. مطابق با تجربه‌های متعددِ این‌چنینی در خاورمیانه، «رژیم‌چنج» نیز بنابر وجود احتمال حتمی از پسِ فروپاشی شیرازه‌های اجتماعی و بر روی موقعیت حاصل از امکان نابود شدن جامعه، زمینه‌های مساعد را برای به قدرت رساندن «پهلوی» و طیف‌هایی از اپوزیسیون بورژوایی پروغرب فراهم می‌کند؛ چنان‌که پس از اتخاذ رویکرد میلیتاریستی از سوی «ترامپ» در قبال موضوع «ایران هسته‌ای» و پس از حمله‌ی نظامی از سوی رژیم اسرائیل عیله مردم جامعه‌ی ایران به بهانه‌ی نابودی «محور مقاومت»، پروژه‌ی «رژیم‌چنج» چنان قوت گرفته است، که اکثریت اپوزیسیون برآمده از جنبش ناسیونالیسم پروغرب را امیدوارتر از قبل به جنب‌وجوش وامی‌دارد. درواقع این نیروهای بورژوایی وابسته به غرب، از راست‌های طرفدار حمله‌ی نظامی تا چپ‌های طرفدار «دخالت بشر دوستانه»ی ناتو و متمایل به سیاست‌های رژیم اسرائیل که بمب‌باران شهرهای جغرافیای ایران را وقیحانه جشن گرفتند و از همان آغاز ماجرا با افتخار به آغوش «نتانیاهو» لمیدند، یعنی از «پهلوی» و پهلوی‌چی‌ها و دارودسته‌ی مجاهدین تا حزب سیاه و تاریک «حمید تقوایی» که جنگ‌افروزی‌های رژیم اسرائیل در کل خاورمیانه را ستودند و از خانه‌خرابی و از کشته شدن مردم در «جنگ دوازده روزه» حتی به شوق آمدند، گویا همگی قصد کرده‌اند تا آلترناتیوهای مطبوع و مطلوب خود را مبنی‌بر «رژیم‌چنج»، یعنی برای خلع سلاح کردن مردم جویای آزادی و در تقابل با رادیکالیسم جنبش طبقه‌ی کارگر پیاده و اجرا کنند. قصد کرده‌اند به این پشتوانه، حکومت‌سرمایه و دولت حاکم را بازسازی و مرمت شده به عرصه‌ی حاکمیت و سلطه‌گری بازگردانند. باری؛ چنین سناریو‌ای که جوامع متعددی را در خاورمیانه به خاک و خون کشید، اگر در مورد جامعه‌ی ایران تکرار شود، بی‌تردید پیامدهای سیاه‌تر و نتایج ویرانگرتر نسبت به تجربه‌های پیشین درپی خواهد داشت و به‌طور یقین مردن قبل از مرگ را برای آدم‌های این جامعه به ارمغان خواهد آورد!!! چنان‌که در ابتدا توازن قوا را به نفع سپاهی‌ها و حزب‌الهی‌ها و وزارت اطلاعات و جناح بیت رهبری و به زیان مردم انقلابی و علیه مبارزات کارگران معترض به استثمارزدگی و استبدادزدگی تغییر می‌دهد، اما در نهایت چه در حین فروپاشی نظام جمهوری‌اسلامی و چه به‌منظور بازسازی حکومت و بازیابی دولت‌سرمایه، به گشودگی فضا برای تحرک‌های خونبار و ویرانگر از سوی دارودسته‌های قومی و مذهبی و به‌دست فالانژهای شوونیست ایرانی و فاشیست‌های «آریایی»، همچنین به جولان دادن گروه‌های مسلح و باندهای به‌شدت مرتجع باقی مانده از جمهوری‌اسلامی خواهد انجامید.

اگر بازگشت تحریم‌های کمرشکن علیه طبقه‌ی کارگر و محرومان و اقشار فرودست جامعه در قالب «مکانیسم ماشه و فشار حداکثری» و اگر دخالت میلیتاریستی توسط «ترامپ» و اگر جنگ گسترده و فراگیر از سوی ناتو و رژیم اسرائیل، به سقوط جمهوری‌اسلامی بیانجامند، که البته با نابودی زیرساخت‌های اقتصادی و با معدوم شدن سخت‌افزارهای صنعتی و ابزارهای تولید همراه است، بدون شک و بی هیچ ابهامی باید توقع داشت تا جامعه‌ی ایران به میدان تاخت‌وتاز باندهای به‌جا مانده از رژیم اسلامی و سازمان مجاهدین خلق و به عرصه‌ی قدرت‌نمایی و انتقام‌جویی از مردم آزادی‌خواه از سوی آنان، و فرصتی برای تعرض به جامعه‌ی مدنی توسط فاشیست‌های «آریایی» و شوونیست‌های فیروزه‌ای و گانگسترهای قومی و مذهبی، تبدیل شود. چنین نسخه‌ای که برای «قذافی» تجویز شد، اگر علیه زندگی مردم جامعه‌ی ایران به تمسک براندازی آخوندها و اسلامیون تکرار کنند، شکی نیست که بارها غم‌انگیزتر و فاجعه‌آمیزتر خواهد بود! باوجود آن‌که پیدا نیست این رویای تاریک و جنون‌آمیز و ضدبشری مبنی‌بر «نظم نوین خاورمیانه» که با نسل‌کشی و جنوساید در غزه آغاز شد و با حمله‌ی نظامی علیه این جامعه اوج گرفت، در ادامه آیا با مرحله‌ی «رژیم‌چنج» در این جامعه تکمیل می‌شود یا خیر، اما اشتیاق وافر و آمادگی روزافزون و مصمم بودن بیش از اندازه از جانب طیف‌های اپوزیسیون راست متعلق به جریان ناسیونالیسم پروغرب به سرکردگی «پهلوی» در امر پیش بردن پروژه‌ی «رژیم‌چنج» به اتکای ویرانی جامعه و به پشتوانه‌ی اجرایی شدن سناریوی سیاه، به حدی مشمئزکننده و خطرناک و مخرب است، که ادعای «گذار مسالمت‌آمیز» از رژیم اسلامی و صلح‌جویی هجوگونه‌ی «پهلوی» به‌سان عناد نابکارانه و دشمنی عمیق علیه آزادی‌خواهی و برابری‌طلبی و علیه سرنگونی انقلابی می‌نمایاند.

بنابراین طرح «رژیم‌چنج» نه فقط با مسالمت‌جویی بیگانه و با دخالتگری مردم در تضاد است، بلکه به معنی انتقال قدرت‌سیاسی از بالای دستان مردم و به پشتوانه‌ی تحمیل عقب‌نشینی به طبقه‌ی کارگر در مبارزات ضدرژیمی است، که بر متن تجاوز میلیتاریستی هیات‌حاکمه‌ی آمریکا و تحت پوشش حمله‌ی نظامی از سوی ناتو و رژیم اسرائیل، مطرح می‌شود. این رویکرد، پهلوی و پهلوی‌چی‌ها را و هر نیرویی که این سیاست را از سنت‌ها و خصایل جنبش ناسیونالیسم طرفدار غرب وام گرفته است، در زمره‌ی نیروهای سناریوی سیاه دسته‌بندی می‌کند. از طرف دیگر پذیرفتن جنگ‌افروزی‌های «نتانیاهو» و «ترامپ» از سوی این نیروها در اپوزیسیون پروغرب، ذره‌ای تردید و توهم و بهانه برای بلاهت جمع بزرگی از حامیان و سمپات‌ها و پیاده‌نظام جریان ناسیونالیسمِ وابسته به غرب باقی نمی‌گذارد، که پیوستن این کمپ جنبشی و سیاسی به رهبری «شاهزاده» به گروه نیروهای سناریوی سیاهی را نپذیرفت.

«رفراندوم» یا مصالحه»؛ انعکاس «گذار از رژیم» در جنبش ملی-اسلامی

در حین و پس از تکمیل دوره‌ای «اصلاحات ارضی» که متطور شدن مناسبات اجتماعیِ گذشته به مرحله‌ی سرمایه‌داری را تثبیت کرده بود، پس از آغاز دوران جدیدی از روابط تولیدی مبتنی‌بر استثمار نیروهای کار و سودمحوری که با امتداد یافتن نمادهای مدرنیته‌ی غربی در جامعه‌ی ایران در حال متداول شدن بود، برای جنبش ناسیونالیسم سنتی و مذهبی که تا آن مقطع بر کشمکش‌های سیاسی و بر عرصه‌ی مبارزات ضدرژیمی تسلط داشت، و طیف‌های رنگارنگ و فراوان از کمپ اپوزیسیون ملی‌گرا و اصلاح‌طلب را سامان می‌داد، موانعی سخت و مشکلاتی جدی در امر تامین کردن نیازهای لازم به‌منظور جابه‌جایی نیروهای اجتماعی در سطوح جدال‌های سیاسی به‌وجود آورد، و در عین حال زمینه‌هایی در این جنبش آماده‌سازی شدند و سنت‌هایی در این جنبش شکل گرفتند، که برای رشدونمو جریانات و نیروها و عناصر سنتی و شرق‌گرا و اسلامی در ضدیت با نظام سلطنت متناسب بودند. این جنبش ناسیونالیستی و اسلامگرا که در تاریخ سیاسی جامعه‌ی ایران همواره ملی‌گرایی را برپایه‌های سنتی و شرق‌زدگی مفرط و کهنه‌پرستی مذهبی حجیم کرده است، و اسلام را به‌مثابه بخش مهم از فرهنگ و تاریخ ملی «معظم و مشترک ملت ایران» و در جایگاه یکی از ویژگی‌های والامداری هویتی «این مرزوبوم» در تقابل با استکبار و استعمار غرب و امپریالیسم آمریکا همیشه تقدیس می‌کند، در تقابل با جریان بورژوایی حاکم بر سوخت‌ساز جامعه‌ی طبقاتی در دوران حکومت پهلوی که تجدد کاپیتالیستی از نوع غربی را رواج می‌داد، دچار چالش سیاسی و پیامدهای ناشی از سیر نزولی هژمونی شده بود؛ اما این جنبش ناسیونالیسم اسلامی در عین حال انواع متعدد از نیروهای اپوزیسیون سنتی و ملی و مذهبی را نیز سامان‌دهی می‌کرد. ماهیت جنبش ناسیونالیستی و مذهبیِ ایرانی که دائم مبتنی‌بر بومی‌گرایی و بیگانه‌هراسی و سنت‌گرایی اسلامی بوده است، و هویت این جنبش که در ابتدای شروع شکل‌گیری از تقابل با حکومت سلطنت به‌مثابه نمود ظلم اجنبی و سلطه‌ی «استعمار» و به‌عنوان وجود بورژاوازی خائن و «کمپرادور» شکل می‌گرفت، بسترهای جریان‌ساز را برای پرورش‌یافتن و رشد دادن طیف‌هایی از ملی‌گرایان سکولار و مذهبیون ناسیونالیست در میدان سیاست‌ورزی تهیه می‌کرد، تا در بازه‌ی زمانی انقلاب «مشروطه» تا انقلاب «پنجاه‌وهفت» تمایلات بخش‌هایی از بورژوازی را در سپهر سیاسی جامعه‌ی ایران بازتاب دهد و از این روی مقوله‌های «استقلال ملی»، ستیزه‌جویی نسبت به «استعمار غرب»، تجلیل از «بورژوازی ملی»، و ارج دادن به اسلام استکبارستیز، محتوای سرشت و خصلت‌نمای جنبش ملی-اسلامی بودند، که اپوزیسیون ناسیونالیست مذهبی و نیروهای رفرمیست شرق‌زده و جریان‌های مذهبی را جهت‌دهی و کانالیزه می‌کردند. جنبشی که ناکامی و شکست در انقلاب «مشروطیت» را به اعتبار برقراری «جمهوریت اسلامی» به پیروزی تغییر داد، همانا جنبش ملی-اسلامی است، که آرمان‌های‌ش در رهبری و به‌واسطه‌ی زعامت «خمینی» تجلی یافت و درپی متحقق شدن اهداف‌اش مشروطه را به «مشروعه» پیوند داد. این جنبش بورژوایی که با همراهی و همکاری هر دو جناح راست و چپ، سکولار و مذهبی خود، بر انقلاب پنجاه‌وهفت چیره شده بود، خط سیاسی ناسیونالیستی و مذهبی معروف به از «مصدق» تا «خمینی» را ترتیب می‌داد، که بعدها همین خط اصلی در جنبش ملی-اسلامی بدعت‌های «دوم خرداد» و «جنبش سبز» را پایه‌گذاری کرد.

آلترناتیوی ضد انقلابی و واپسگرایانه از سوی کمپ اپوزیسیون برآمده از جنبش ملی-اسلامی مبنی‌بر حاکم کردن حکومت «جمهوری‌اسلامی» که از درون کلاه شعبده‌ی «رفراندوم» پدید آمده بود، با گذشت هر لحظه از پیروزی و با گذشت هر لحظه از مستولی شدن شکست به انقلاب آماده‌تر می‌شد و بیشتر تثبیت می‌یافت، تا جایی که خلاف روند انقلاب مردمی و خلاف جهت پیشروی‌های رادیکال طبقه‌ی کارگر، سرنوشت جامعه و آینده‌ی مردم را برای سالیان متمادی، از آغاز تا کنون، نقش‌پردازی کرد. پیروزی جریان ملی‌-اسلامی هرگز از نفوذ نداشته‌ی خود در جامعه‌ی غربگرا و سکولار همراه با مردم مدرن و مترقی جامعه‌ی ایران در آن دوران نشات نمی‌گرفت، بلکه پس از فروپاشی نظام «پادشاهی» توسط یک انقلاب توده‌ای ضد استبدادی این جریان ملی-اسلامی در به شکست کشاندن قیام کارگران انقلابی و در سرکوب انقلاب مردم آزادی‌خواه، در حفظ کردن جایگاه دولت حاکم در جامعه‌ی متلاطم از انقلاب و صیانت از منزلت حکومت‌سرمایه در مناسبات اجتماعی چنان قابلیت و توانایی از خود نشان داد، که گزینه‌ای غیر از آلترناتیو مطبوع و مطلوب نزد اکثریت نیروهای متعلق به جریان ملی-اسلامی، یعنی به قدرت رساندن جمهوری‌اسلامی که سمبل دولت «مستقل» از غرب و آمریکا و نماد «بورژوازی ملی» بود، برای بورژوازی شکست خورده در عرصه‌ی سیاست و حکمرانی و برای امپریالیسم به چشم نمی‌آمد، یا به عبارتی حکومت‌های غربی ناگزیر بودند. جنبشی که با درهم‌تنیدن «ملیت» و «اسلامیت» آلترناتیو فوق ارتجاعی نظام جمهوری‌اسلامی را به جامعه‌ی انقلابی و علیه مردم رادیکال و برای سرکوب پرولتاریای به‌پاخاسته از برای رهایی از استثمار و استبداد و بی‌حقوقی دیکته کرد، در تقابل با مکانیسم‌های انقلابی که با خودگردانی مردمی و در شوراهای کارگری در چهارگوشه‌ی این جامعه پدیدار شده بودند، توانست مراد خویش را به مقصود برساند و موفق شد، این گزینه‌ی به‌شدت عقب‌مانده و اسلامی را اجرایی کند؛ تا جایی‌که همه‌ی جناح‌ها و طیف‌ها و جریانات اپوزیسیون سنتی برآمده از جنبش ملی-اسلامی بر سر آن توافق داشتند. حکومت اسلامی ائتلافی بود از مشایعت و مشارکت جناح‌های راست و چپ جریان ملی-اسلامی، یعنی چهره‌ها و جریانات سازمان‌یافته در شبکه‌های مذهبی، نیروهای ناسیونال‌رفرمیست، و عناصر تحصیل‌کرده‌ و دانشگاهیان ناراضی و شرق‌گرا تحت افق مشترک، که آرزوها و اهداف رویایی و اتوپیایی سیاسی و اقتصادی نهاده شده بر مقوله‌های انتزاعی «استقلال ملی» و سرمایه‌داری «ملی و مترقی» و اسلام رهایی‌بخش را پیگیری می‌کردند، البته تا امروز در ظاهر تغییر رنگ دادند و اکنون به رهبری «موسوی» و به‌واسطه‌ی مطرح کردن طرح «رفراندوم» دوباره فعال شده‌اند. در عنفوان انقلاب ضد سلطنتی این نوع از تعلق سیاسی مشترک میان نیروهای موتلفِ متعلق به جریان ملی-اسلامی و این خصوصیات جمعی مبتنی‌بر آمدن از جنبشی واحد، فضایی به‌وجود آورده بود، که همگی یکدیگر را مترقی و مبارز خطاب می‌کردند! چنان‌که اعتبار دشمنی صرف با «شاه آمریکایی» و دربار مزدور، و به حکم ضد اجنبی و استکبارستیز بودن در قاموس جریان ملی-اسلامی کافی بود، که حتی عقب‌مانده‌ترین و مذهبی‌ترین نیروها و سازمان‌ها و فعالان، در مقام مبارزان «راه اعتلای وطن اسلامی» و تحت عنوان مبارزان نستوه علیه «طاغوت» از سوی ملیون و رفرمیست‌های فعال در حزب توده و جبهه‌ی ملی و سازمان چریک‌های فدایی خلق تکریم شوند.

این ترکیب از مکاتب سیاسی و عوامل جنبشی برخاسته از جریان ملی-اسلامی که تا امروز به‌رغم تغییر در عناوین هم‌چنان پابرجا است، ارزش‌ها و آرمان‌ها و اخلاقیات خود را در نمودار شدن نظام جمهوری‌اسلامی پدیدار کرد. هر دو قطب متناظر در جنبش ناسیونالیستی اسلامی-ایرانی، یعنی مذهبیون و ملیون پیرو و حامی «خمینی»، نهضت آزادی، گروه‌های منتسب به جبهه‌ی ملی، و سایر گعده‌های افراطی اسلامی از یک سمت، و حزب توده و گروه‌های منسوب به آن و منشعب‌اش، سازمان فداییان خلق، و بخش اصلی قشر روشنفکری و دانشگاهی ناراضی و ضد امپریالیسم از سوی دیگر، دولت بوژوایی مبتنی‌بر موهومات «سرمایه‌داری ملی و مترقی» و بورژوازی غیر وابسته و حکومت ضد آمریکایی را همراه با هم پایه‌ریزی کردند، اما راست‌ترین، ارتجاعی‌ترین، و مذهبی‌ترین شاخه‌ی اقلیت در این خانواده‌ی بزرگ جنبشی-سیاسی قدرت و حکومت را متصاحب شد و جناح چپ و حتی نزدیک‌ترین موئتلفان خود را به خونین‌ترین نوع ممکن از میدان اخراج کرد. باوجود این‌که جناح راست و مذهبیِ جنبش ملی-اسلامی توانست قدرت را قبضه کند، اما چه‌بسا که امکان قدرت‌گیری یا حتی ماندن در بخش‌هایی از حکومت جدید سرمایه‌داری برای جناح چپ و سکولار این جنبش نیز وجود داشت.

تنوع متعدد و تلون متکثر نیروها و سازمان‌ها و احزاب سیاسی که به جریان ناسیونالیسم اسلامی-ایرانی تعلق دارند، چنان‌چه از روز اول تا به امروز باعث و بانی صف‌بندی‌های ایدئولوژیکی گوناگون و رویارویی اردوگاه‌های متفاوت و مجزای سیاسی با یکدیگر در این جریان شده است، همچنین طیف‌ها و جریانات برآمده از سنت‌ها و اسطوره‌ها و اخلاقیات متشابه و مشترک که در این جنبش مشترک پرورش یافته‌اند، چنان‌چه تضادهای اساسی بایکدیگر دارند و حتی چنان‌چه تخاصمات خونینی عیله یکدیگر از سر گذرانده‌اند، اما از آن‌جا که ماهیت کم‌وبیش یکسانی دارند، و چون مقاصد جنبشی همسانی را دنبال می‌کنند، درنتیجه هم‌خانواده محسوب می‌شوند و در عرصه‌های اجتماعی و فرهنگی فصل مشترک بسیاری دارند و همچنین در مبارزات طبقاتی سنت‌های بورژوایی همانندی را  به جنبش کارگری تزریق و تلقین می‌کنند. وقتی توانمند کردن این جنبش به‌مثابه امر مشترک و تحت عنوان نیاز مبرم برای پیشروی‌های سیاسی تلقی شود، هرزمان که مقتضیات لازم برای بازتولید شدن و استوار کردن مبانی پایه‌ای خط جنبشی-سیاسی ناسیونال‌اسلامی ایجاب کنند، این ترکیب از نیروهای سیاسی و عوامل اپوزیسیونی برانگیخته از این جنبش ناسیونالیستی و مذهبی، برای چندمین دفعه، باردیگر متحد، تحت یک پرچم، به تبعیت از یک افق اجتماعی، و در کنار یکدیگر صف خواهند بست، به‌نحوی که در موقع پدید آمدن «دوم خرداد» یا وقتی که «جنبش سبز» متحرک شد، هم‌گام و به‌اتفاق به عرصه‌ی سیاست‌ورزی ورود کردند. تاریخ سیاسی این خانواده‌ی بزرگ جنبشی-سیاسی مملو از نمونه‌هایی از این قبیل همراهی و همکاری میان اجزای اپوزیسیون ملی-اسلامی است، چنان‌که در همه‌ی تجربه‌های ضد انقلابی و ضد کمونیستی که عیله جامعه و علیه جنبش طبقه‌ی کارگر تحمیل شده‌اند، همین نیروها و عوامل منبعث از جریان ناسیونالیسم اسلامی عامل اجرایی آنان بودند؛ یعنی از رویدادهای تسخیر سفارت آمریکا و «انقلاب فرهنگی» و بعدها «کنفرانس برلین» تا پدیده‌ی «دوم خرداد» و در تحرک واپسگرایانه‌ ضد کمونیستی موسوم به «جنبش سبز»، همین ترکیب تاریخی و سیاسی علیه پیشروی‌های جنبش سرنگونی انقلابی و علیه کمونیسم در جامعه، متحدانه و هم‌بازانه مقاومت و توطئه‌گری کردند. باوجود این‌که تسلط بازار آزاد و غلبه‌ی سیاست‌های نئولیبرالی بر سیستم اقتصاد کاپیتالیستی جهان، این جریان اقتصادی و سیاسی را در رویکرد سفت‌وسخت نسبت به پایداری در سرمایه‌داری مبتنی‌بر اقتصاد بسته و دولتی و نسبت به کهنه‌پرستی افراطی در ترسیم افق اجتماعی مجبور به بازبینی کرده است، و باوجود این‌که اضطرار هم‌زیستی با غرب در به‌کارگیری الگوهای اداری و اجرایی و در نمونه‌ی اندیشه‌ی سیاسی متبلور در جنبش ناسیونال-اسلامی مسبب بدعت‌هایی شده است، اما عنصر شرق‌زدگی و میل وافر به خارجی‌ستیزی و گرایش به اسلام ایرانی همچنان در ابعاد ایدئولوژیک و در چهارچوب سیاست‌ورزی به‌مثابه خصلت‌های پایه‌ای و هویتی جریان ملی-اسلامی بازتولید می‌شوند.

اصول بنیادین در جنبش ناسیونالیسم ایرانی حکم می‌کند، در مواقع مواجهه با مکانیسم‌های تغییر دهنده‌ در اوضاع سیاسی مبنی‌بر سرنگونی انقلابی و قیام کارگری، و در رویارویی با هر تحرکی در جهت واژگونی کامل ساختار دولت‌سرمایه، این جنبش کارکردی سازش‌کارانه و ضد انقلابی داشته باشد، و چون به‌هدف کنترل کردن امواج ضدرژیمی و برای ربایش خیزش‌های انقلابی، سراغ سازوکارهای غیر مردمی و خلاف انقلاب می‌رود، از این روی پروژه‌ی «گذار از رژیم» که مبیّن خصوصیات برسازنده‌ی اپوزیسیون برآمده از این جنبش است، در عرصه‌ی سیاست و در فرم اپوزیسیون بودن به هیات «رفراندم» نمود می‌یابد. این‌که اصلاح عمومی رژیم اسلامی با به‌کارگیری پلتفرم «رفراندوم»، در شرایطی شده است که اوضاع سیاسی بحران‌زده‌ی ناشی از خیزش‌های انقلابی عرصه را بر دولت حاکم تنگ کرده است، به روشنی گواهی می‌دهد که به‌طور یقین این جنبش ملی-اسلامی هنوز هم مقوله‌ای عینی است؛ به‌نحوی که از گذشته‌ی دور که قصد داشته بود تا در مقابله با دستاوردهای انقلاب مشروطه، پروژه‌ی عقب‌مانده‌ی «مشروطه‌ی مشروعه» را پیاده کند، تا امروز که آرمان‌هایش را در ستایش خط رهبری «خمینی-موسوی» دنبال می‌کند، همواره در تاریخ مبارزات طبقاتی صاحب خط مشخص بوده است. به‌رغم تکثُر نیروها در جنبش ملی-اسلامی و باوجود این‌که تسویه‌حساب‌های خونین میان اعضا و مشترکان این خانواده‌ی بزرگ جنبشی-سیاسی روی داده است، اما بارها موافق و متفق به نظیر پدیده‌های «دوم خرداد» و «جنبش سبز»  به جنبش آزادی‌خواهی و برابری‌طلبی تعرض کردند.

خط منحط ناسیونالیستی و مذهبی «مصدق-خمینی» که بر سایر خطوط و محافل متعلق به جنبش ملی-اسلامی تا کنون اتوریته داشته است، به‌رغم آغاز روند انقلابی در مسیر سرنگونی جمهوری‌اسلامی، چنان‌چه ادامه‌دار شده است، درواقع درباره‌ی موضوعی خطیر هشدار می‌دهد، مبنی‌بر این‌که در امتداد اعتلای مبارزات رادیکال علیه رژیم و درپی عروج خیزش‌های انقلابی شرایطی در فضای سیاسی جامعه‌ی ایران ایجاد شده است، و موجباتی را در عرصه‌ی اپوزیسیونی سبب شده است، که اتحاد دوباره‌ی گرایش‌های موجود متفاوت و مختلف، گوناگون و رنگارنگ در جریان ناسیونالیسم اسلامی ضروری جلوه ‌کنند و امکان مشارکت آنان فراهم شود. به صرف مطرح شدن آلترناتیو «رفراندوم» از سوی «موسوی» و حلقه‌های نزدیک به او به روشنی نشان می‌دهد، که تهدید مهم و خطر جدی برای خیزش‌های انقلابی و در عوض دگرگونی بنیادین در رابطه‌ی جامعه با دولت محسوب می‌شود. پیر و مراد اپوزیسیون دوم خردادی و عصاره‌ی «جنبش اصلاحات»، شخص «موسوی» است، که در حال حاضر نمایندگی خط اصلی را در جنبش ناسیونال-اسلامی برعهده دارد؛ چنان‌که در امر موهوم «گذار از رژیم» و برای اصلاح عمومی چهره‌ی جهوری‌اسلامی همراه با پافشاری بسیار عَلَم و کُتَل «رفراندوم» برداشته است، و از آن‌جا که در مقام سخنگوی گذارطلبان و در جایگاه راه‌بر اصلاح‌طلبان برون حکومتی فعالیت مستمر را ترتیب می‌دهد، بایسته است، که پروسه‌ی عبور از رژیم به روش برگزاری «رفراندوم» را که کارکردش کنار گذاشتن جناح «انحصارطلب» در حاکمیت و حذف کردن افرادی از اشخاص تندرو و افراطی است، نسبت به عقبه‌ی خود چه در حاکمیت و چه در اپوزیسیون به‌مراتب مصرانه و پیگیر و همراه با تبلیغات وسیع دنبال و پیگیری کند. درعین حال نهایت تندروی از جانب وی و یارانش که می‌خواهند به امید متعارف شدن سرمایه‌داری و برای روتین شدن سوخت‌وساز نظام سرمایه‌داری «رفراندوم» صورت بگیرد، در دعوت از همه‌ی جناح‌های حکومت اسلامی و درخواست از همه‌ی نیروهای حاکمیت به‌منظور بنیان‌گذاری مراسم کذایی «همه‌پرسی» خود را لبریز می‌کند! غایت پارادوکس برای جریان ناسیونالیسم اسلامی مبنی‌بر این واقعیت تلخ است، که جریان مذکور، یعنی جنبش ملی-اسلامی به‌همراه همه‌ی نیروهای آن، تا زمانی فرصت مفید برای ابراز وجود سیاسی دارند، که استبداد و سرکوب و خرافه و مذهب و زن‌ستیزی بر این جامعه حکومت می‌کنند، و تا زمانی انگاره‌های جنبش ملی-اسلامی نظیر اسلام خوش‌خیم و شرق‌گرایی متعالی وجود خارجی دارند، که جمهوری‌اسلامی حاکم است؛ اما در حالتی که نظام جمهوری‌اسلامی زوال می‌یابد، اصلاح‌طلبی و عبور از رژیم و برگزاری «رفراندوم» به‌منظور تغییراتی سطحی در ساختار سیاسی رژیم اسلامی نیز بی‌محتوا و فاقد کارایی خواهند شد؛ اگر نظام اسلامی به دست مردم و با مکانیسم‌های انقلابی سقوط کند، آن‌گاه اپوزیسیون سازشکار و پرورژیمیِ برگرفته از این جنبش ملی-اسلامی به‌طور دقیق از نظر سیاسی وجود اثباتی نخواهد داشت.

فعالان و سیاسیون این جنبش ناسیونال-اسلامی از گذشته تا کنون رنگ عوض کردند و اسامی دیگری برای خود برگزیدند تا منافع طبقاتی و اهداف جنبشی بورژوازی را هم‌چنان از مجاری اصلاح‌طلبانه تامین کنند، درواقع امروز نیز همان جنبش ملی-اسلامی، با همان انگاره‌های سنتی است، که پوست می‌اندازد، تا باقی بماند! القاب سیاسی و نمادهای ایدئولوژیک که نیروها و عوامل تشکیل دهنده‌ی این اپوزیسیون ناسیونالیستی و مذهبی در دوران پس از انقلاب ضد سلطنتی و در طول دهه‌ی شصت، چه در حاکمیت و چه خارج از دایره‌ی حکومت به خودشان اطلاق می‌کردند، چنان‌چه پس از سبک شدن فشار سنگین و سهمگین ناشی از دستاوردهای انقلابی و پرنسیپ‌های رادیکال و سوسیالیستی که پس از یک انقلاب عظیم اجتماعی برخاسته بودند، در ظاهر کنار رفتند و تعویض شدند، اما ماهیت جنبشی و هویت سیاسی این جماعت متفرق و متحد در قامت اپوزیسیون ملی-اسلامی هنوز هم مطابق با پارامترهای ناسیونالیستی آغشته به اسلام تَشَیُعْ و برمبنای مقیاس‌های ملی و مذهبی سابق شناخته می‌شوند. این جنبش ملی-اسلامی هنوز هم با تمام قدرت آنتی کمونیسم و زن‌ستیز است، و به همان منوال همیشگی، البته با شوق بیشتر شرق‌زده و کهنه‌پرست به نظر می‌رسد. اگر در گذشته صفات پوپولیستی و ابهام‌برانگیزی مبنی‌بر حامیان مستضعفین، استکبارستیز، مجاهدین خلق، ضد «طاغوت»، و مبازران نستوه «امپریالیسم و سگ زنجیری‌اش»، به خود نسبت می‌دادند، و اگر امروز به فراخور روزگار لیبرال و صلح‌جو و فعال «حقوق بشر» و برنده‌ی جایزه‌ی «صلح نوبل» شده‌اند، و به خودشان دمکرات و اومانیست می‌گویند، با این وجود هم‌چنان دو مقوله‌ی پایه‌ای که تحرک‌های سیاسی در جنبش ناسیونال-اسلامیِ ایرانی برمبنای آنان متمرکز می‌شوند، یعنی «ملیت» و «اسلامیت»، اجزای درهم‌آمیخته‌ی یک کلیت سیاسی-ایدئلوژیک را می‌سازند، که هویت اپوزیسیون متعلق به جریان ملی-اسلامی را تعیین می‌کند. این صف اپوزیسیون ملی و مذهبی که با جناح‌هایی از جمهوری‌اسلامی به خانواده‌ی بزرگ سیاسی ناسیونال-اسلامی منتسب هستند، با وقاحت سرشار و با گستاخی زننده‌ی ناشی از عدم گریز از وضعیت انقلابی و منبعث از هجوم مبارزات ضدرژیمی، به مردم آزادی‌خواه و سکولار، به کارگران به‌پاخاسته برای برابری و رهایی از بهره‌کشی، گذشته و اسلام بی خطر را در چهارچوب تفسیر خاصی از خط منحط «مصدق-خمینی» وعده می‌دهند. تصور کرده‌اند که طی یک سلسله اصلاحات عمومی می‌توانند نقش اسلام را در حکومت‌داری کمی کم‌رنگ کنند، و زن‌ستیزی را تلطیف کنند، تا بعد کلیت ساختار سیاسی را از دست‌رس مردم انقلابی دور نگه دارند، به این امید که کل بساط حکومت‌شان توسط مردم رادیکال و به حکم زنان مبارز برچیده نشود. درحالی‌که در این دوران انقلابی که مبتنی‌بر تعالی مبارزات سیاسی علیه رژیم اسلامی و برای برپایی آزادی بی قیدوشرط سیاسی و برای خلاصی فرهنگی است، همچنین در دوره‌ای که مردم به‌اتکای برآمدن سلسه خیزش‌های انقلابی قدرت گرفته‌اند، کسی عقب‌گرد مجدد و بازتولید ارتجاع و ابقای حکومت اسلامی را به هر نحوی و تحت هر پلتفرمی نخواهد پذیرفت.

این واقعیت که مبارزات ضدرژیمی از سوی مردم معترض به وضع موجود در جامعه‌ی ایران به قدمت خود جمهوری اسلامی عمر دارند، این‌که جنبش سرنگونی با آغاز جمهوری‌اسلامی متولد شده است، این صحت امر که سرنگونی‌طلبی مردم در رابطه‌ی متقابل با رشدونمو جمهوری‌اسلامی به بلوغ  رسیده است، از طرف دیگر این واقعه‌ی بزرگ که مردم و کارگران انقلابی به قدرت خود در سرنگون کردن نظام اسلامی باور دارند و همچنین این‌که امکان تحقق یافتن سرنگونی رژیم را نیز درک کرده‌اند، چنان جریان ملی-اسلامی را در تنگنا می‌گذارند، که فصل خیزش‌های انقلابی فرارسیده باشد و مبارزه علیه حکومت وارد مراحل اوج‌گیرنده شود. درچنین موقعیت‌هایی برای جریان ملی-اسلامی ضروری می‌شود، که پلتفرم‌های آشتی‌طلبانه‌ و برنامه‌هایی در تضاد با خواست انقلابی مردم، منوط به سرنگونی رژیم تدوین وتنظیم کند. همان‌طور که در دوره‌ی «اصلاحات» و در عین همراهی گرایش‌های چپ و راست برگرفته از جریان ملی-اسلامی، سیاست‌ورزی سازشکارانه‌ی «چانه‌زنی از بالا و فشار از پایین» در شرایطی باب کانون جدال‌های سیاسی شد، که روند سرنگونی رژیم اسلامی در حال اوج گرفتن بود؛ چراکه اعتراضات ضدرژیمی برای طی کردنِ مسیر اصلاح‌طلبی و تبانی با سران رژیم باید در پلتفرمی سازشکارانه و درون رژیمی کانالیزه می‌شدند. از این روی رویکرد مصالحه‌جویانه‌ی این نیروها در قبال اوضاع انقلابی در دوران کنونی که در پلتفرم «رفراندوم» نمایان شده است، اگر دوباره برجسته می‌شود، برای متوقف کردن روند سرنگونی نظام جمهوری‌اسلامی است؛ درحالی‌که رژیم اسلامی تحت حملات انقلابی مردم به‌قصد ساقط کردن حکومت رو به زوال می‌رود و پس از خیزش‌های انقلابیْ اعتراضات علیه موجودیت جمهوری‌اسلامی چنان شدت و حدت گرفته‌اند، که اپوزیسیون وابسته به موقعیت رژیم را نیز به تکاپو واداشتند. از این روی هستی اپوزیسیون ملی و اسلامی نیز تهدید شده است و در این راستا «موسوی» برای بازیابی حکومت‌سرمایه و برای بازسازی دولت حاکم اعلام آمادگی کرده است، تا هم‌سو با منوال رایج در جنبش ناسیونال-اسلامی کار به روش مصالحه و سازش و از راه توافق و تبانی انجام شود؛ نحوه‌ی به قدرت رسیدن «خمینی» و روش‌های کاربردی برای سرکوب انقلاب پنجاه‌وهفت، چنان برای «موسوی» و حامیان‌ش و برای سایر داردسته‌های پیوسته به جناح راست جریان ملی-اسلامی خوش آمده است، که برای تکرار آن در موقع مقتضی از همین امروز تلاش می‌کنند. به این‌ترتیب ملزومات پیش‌برنده‌ی پروسه‌ی «گذار از رژیم» چنین اقتضا می‌‌کنند، که افق اجتماعیِ متصورشده‌ی جنبش ناسیونالیسم اسلامی در جهت ربابیش مسیر اعتراضات منتهی به سرنگونی انقلابی تعریف شود. درنتیجه ضرورت ترسیم افق مشترک بین طیف‌های جریان ملی-اسلامی که در حکومت یا اطراف آن فعالیت می‌کنند، به دستاویز قرار دادن اعتراضات مردم علیه رژیم وابستگی دارد. امروز هم می‌خواهند، تا «حماسه‌ی نهضت خمینی» در روح و جسم «موسوی» حلول کند، به این امید که بتوانند انقلاب را «خطر هولناک» جلوه دهند و سرنگونی انقلابی را مستمسکی کنند، تا شاید قدرت سیاسی از انحصار جناح حاکم و «تمامیت‌خواه» در نظام جمهوری‌اسلامی خارج شود. به‌تبع «رفراندوم» نیز تسهیل کننده‌ی این پروژه‌ی درون رژیمی است، که کوچک‌ترین احتمال را حتی برای داشتن نیتِ کنار زدن حکومت اسلامی از قدرت، نزد «موسوی» و جناح راست جریان ملی-اسلامی در نگاه مردم رنگ می‌بازد! قصد دارند مسیر اعتراضات علیه رژیم را بربایند، تا جمهوری‌اسلامی را از سیطره‌ی مطلقِ «ولایت فقیه» خارج کنند.

تکَرُر در این نمونه‌ی آزموده شده مبنی‌بر ربودن طغیان‌هان‌های انقلابی توسط جناح هژمونیک جنبش ملی-اسلامی و با مشایعت طیف‌های چپ این جریان که به قدرت‌گیری رژیم اسلامی طی یک «رفراندوم» انجامید، هنوز هم برای عناصر این جنبش جذابیت دارد. از طرف دیگر مطرح کردن «رفراندم» در چنین شرایط انقلابی و در این موقعیت رو به ضعف جمهوری‌اسلامی قرار است که سوار شدن بر امواج انقلابی و تصرف خیزش‌های انقلابی را توجیه کند. درحالی‌که «نهضت» نوستالژیک و مندرس «مصدق-خمینی»، کهنه‌تر، عقب‌مانده‌تر، و مذهبی‌تر از آن است، که به دنبال استحاله‌ی جمهوری‌اسلامی پیام عقب‌نشینی را مبنی‌بر «رفراندوم» به جامعه مخابره کند. در عین حال اگر جنبش ملی-اسلامی تا کنون وجو داشته است و هنوز هم بازتولید می‌شود، به واقعیتی ارجاع می‌دهد، که این جریان ناسیونالیستی اسلام‌گرا با تمام گرایش‌هایش، از راست تا چپ، چه در حکومت و چه در صف اپوزیسیون، از مردم انقلابی، از زنان مبارز، و از پرولتاریای رادیکال به‌مراتب بیشتر از ولی‌فقیه و سپاه پاسدران و دستگاه قضایی می‌ترسد. این خصیصه‌ی پرورژیمی برای جریان‌های جنبش ملی-اسلامی عارضه‌ای پدید آورده است، که هرگز موفق نخواهند شد جمهوری‌اسلامی تقلیل داده شده را به مردم بقبولانند. وقتی رادیکالیسم و ماگزیمالیسم از سوی مردم آزادی‌خواه و برابری‌طلب فضای جدال‌های سیاسی را احاطه کنند، وقتی که مبارزات انقلابی برای سرنگونی رژیم سراسر جامعه را فرا بگیرد، به‌طوری‌که توقعات از تغییر اوضاع سیاسی به سطوح بالاتری برسند، و نبردهای کارگران علیه وضع موجود فوران کنند، در این هنگامه جمهوری‌اسلامی تلطیف شده و حکومت اسلامی تقلیل یافته، به همراه اطوار دمکراتیک‌اش و با همه‌ی دست‌اندرکارانش به فوریت و به سرعت ریشه‌کن و متلاشی خواهند شد.

رفراندوم‌چی‌هایی که در حال حاضر به سرکردگی «موسوی» از اضطرار به «گذار از رژیم» رسیده‌اند، درواقع مردم را از دخالتگری سیاسی منع می‌کنند و مردم را به ترک کردن صحنه‌ی مبارزات ضدرژیمی فرامی‌خوانند، تا به‌منظور دعوت از سران جمهوری‌اسلامی به انجام تغییراتی در بالای ساختار حکومت، زمینه‌های توافق و مصالحه فراهم شوند. به‌عبارت دیگر «رفراندم» طرحی برای صیانت از ارکان حکومت و منشوری برای حفاظت از نهادهای مذهبی در هنگام یورش انقلابی برای انهدام رژیم است، که البته برای حاصل شدن مقصود به خلع‌ید کردن مردم از دخالت مستقیم سیاسی و به مانع شدن از مبارزاتِ مربوط به سرنگونی رژیم احتیاج دارد. دور کردن مردم از کانون جدال‌های سیاسی و خاموش کردن شعله‌های انقلابی و ربایش مسیر مبارزات سرنگونی‌طلبانه‌ی مردم که در پلتفرم «رفراندوم» نمود می‌یابند، درواقع بازتابی است از مصالحه و سازش با حکومت که از درون جنبش ملی-اسلامی به سطوح جامعه می‌تابد. هدفی که از ابداع کردن چنین برنامه‌ای دنبال می‌شود، خیلی دقیق در تقابل با انقلاب و قیام انقلابی برای سرنگونی رژیم است، به این شکل که به‌طور یقین بیرون آوردن جناحی از این خانوده‌ی بزرگ جنبش-سیاسی از صندوق «همه‌پرسی» را مدنظر دارد، تا توانایی جلوگیری از ویرانی کامل دولت حاکم را داشته باشد. قصد دارند بخش‌هایی از جمهوری‌اسلامی را حذف کنند، تا کلیت آن را حفظ کرده باشند و موجودیت دستگاه سرکوب و وجود نهادهای مذهبی از آسیب‌های ناشی از قیام‌های انقلابی در امان بماند. رفراندوم‌چی‌ها با این تظاهر که برای تغییر رژیم و برای دگرگونی اوضاع سیاسی، قیام و سرنگونی و انقلاب به‌کار نمی‌آیند، درصدد قطع کردن دست دخالتگر و سرنوشت‌ساز مردم در تعیین آینده‌ی جامعه و سرنوشت انسان‌ها، طرح «رفراندوم» را در مقابل جامعه می‌گذارند. این نسخه‌ی قدیم و پوسیده در عین این‌که در ظاهر به نام مردم است، اما علیه مردم به‌کار گرفته خواهد شد. تعدیل کردن جمهوری‌اسلامی، یعنی کنار گذاشتن جناح «بیت رهبری» به روش «گذار مسالمت‌آمیز»، از یک سوی پاسخی به «انحصارطلبی» و «افراط‌گرایی» جناح حاکم بر حکومت اسلامی است و از سوی دیگر در تقابل با مردم آزادی‌خواه و سکولار و برای رویارویی با مبارزات سرنگونی‌طلبانه‌ی مردم نقش‌پردازی می‌شود. از این روی پلتفرم «رفراندم» خلاف آن‌چه در ظاهر اغواگری می‌کند، به‌طورقطع منشوری است، که فقط برای مصالحه و سازش با جمهوری‌اسلامی کارایی دارد.

با این حال جریان ناسیونال-اسلامیِ ایرانی مجددا موفق نخواهد شد تا یک روبنای سیاسی و فرهنگی بورژوایی نامتعارف را از مسیر تکراری سوار شدن بر موج‌های انقلابی به‌اجبار با نظام سرمایه‌داری چفت کند. در این شرایط انقلابی و در زمانه‌ای که مردم برای انداختن دولت حاکم خیز برداشته‌اند، جریان ملی-اسلامی با این ترکیب تاریخی و سیاسی از نیروهای متعدد و رنگارنگ که امروز بخشی از آنان در صفوف اپوزیسیون راست سنتی یعنی جریان‌های پیرامون «موسوی» و ناسیونالیست‌های مذهبی جمع شده‌اند، و حتی افرادی و طیفی از جرگه‌ی نئوتوده‌ای‌ها نیز در فضای سیاسی دیده می‌شوند، تا گروه‌هایی دیگر که در وزارت اطلاعات و در بنگاه‌های اقتصادی وابسته به نهادهای حکومتی و در روزنامه‌های منسوب به اصلاح‌طلبان فعالیت می‌کنند، خیلی بعید است که در حالت سقوط جمهوری‌اسلامی بتوانند آرایشی به خود بگیرند، که این‌بار هم برای بورژوازی و برای امپریالیسم قابل اعتنا شوند و نظر سرمایه‌داری را جلب کنند.

سرنگونی انقلابی؛ پیش‌درآمدی برای انقلاب سوسیالیستی

پس از حاکم شدن تبعات «اصلاحات ارضی» که سبب‌ساز تحول در مناسبات اجتماعی برمبنای استثمار طبقه‌ی نوظهور پرولتاریا شده بود، جنبش اجتماعی-سیاسی کمونیسم طبقه‌ی کارگر نیز تکوین یافت. دمادم که نیروهای کار، کارگران و مزدبگیران زحمتکش، به‌واسطه‌ی متطور شدن روابط تولیدی به مرحله‌ی سرمایه‌داری در کشمکش‌های طبقاتی به‌عنوان طبقه‌ی اصلی استثمارشونده جای گرفتند و پرولتاریا در مقام تولیدکنندگان واقعی ثروت در جامعه تثبیت شد، جنبشی اجتماعی پدید آمد که ماهیت‌اش براساس امر پیگری کردن منفعت طبقه‌ی کارگر در زندگی روزمره شکل گرفته بود. این جنبش در حین انقلاب پنجاه‌وهفت به سبب قیام کارگران و تشکیل شوراهای کارگری به‌رغم متحزب نبودن در جهت اعتلای مبازرات کارگری در عرصه‌ی سیاست رشد کرد، و امروز پس از گذشت  حضور در عرصه‌های اصلی سیاست به واسطه‌ی نیروی متحزبِ پرورش یافته در خود به مرحله‌ای رسیده است، که طبقه‌ی کارگر می‌تواند در بزنگاه‌های انقلابی حضور سیاسی‌اش را تضمین کند. به‌عبارت دیگر وقتی پس از اصلاحات ارضی که شهرها رونق گرفته بودند، و در ادامه که صنایع شکوفا می‌شدند، یعنی زمانی‌که سنت‌پرستی افراطی دوره‌ی ارباب-رعیتی رنگ می‌باخت و تجدد کاپیتالیسم جایگزین می‌شد، و به‎تبع وقتی که اپوزیسیونیسم سنتی جبهه‌ی ملی-حزب توده به سر رسیده بود، بر خلاف موجودیت جریان چپ سنتی و ملی، یک جنبش کمونیستی-کارگری پدیدار شد، که پایگاه جنبشی‌اش در فابریک‌ها قرار داشت و با اعتصاب کارگران صنعت نفت در انقلاب پنجاه‌وهفت عروج کرد. این جریان کمونیسم طبقه‌ی کارگر برخلاف طیف‌های چپ سنتی و ملی که به جنبش ملی-سلامی تعلق داشتند، نماینگر صنعتی شدن طبقه‌ی کارگر بود و از نقش سازنده و دگرگون کننده‌ی پرولتاریا نشات ‌گرفته بود؛ تا امروز که جریان کمونیسم طبقه‌ی کارگر به مجموعه‌ای از مبانی نظری، نگرش سیاسی، نقد انقلابی درباره‌ی حاکمیت سرمایه‌داری بر جامعه تبدیل شده است، که اصول لازم برای واژگون کردن نظم تولیدی بورژوازی و برای تغییر در مناسبات اجتماعی مبتنی‌بر استثمار انسان‌ها را به‌اعتبار یک حرکت حزبی، یک تحرک اپوزیسیونی و یک سبک مبارزاتی تنظیم می‌کند. همچنین از آن‌جا که جنبش کمونیسم طبقه‌ی کارگر بسترساز رهایی جامعه از قیدوبند نظام بردگی مزدی و سودمحوری است، بنابراین جریانی اپوزیسیونی و انقلابی محسوب می‌شود. کمونیسم طبقه‌ی کارگر برای آزادی انسان‌ها از سلطه‌ی نظام سرمایه‌داری و برای رهایی جامعه از اسارت فرهنگی بورژوازی روش‌ها و اهداف مشخصی را در جنبش طبقه‌ی کارگر اشاعه می‌دهد و برای لغو کارمزدی و برای ایجاد جامعه‌ی بی‌طبقه دورنمای ویژه‌ای معیّن کرده است، که به این پشتوانه در عرصه‌ی سیاست و در کشمکش‌های طبقاتی به هیات یک جریان فکری، یک حرکت اجتماعی، و یک سنت حزبی نمود می‌یابد. این جنبش واقعیتی طبقاتی در جامعه است، که در عین حال مبیّن اجتماعی بودن و عینیت داشتن خط جنبشی-سیاسی منحصر به طبقه‌ی کارگر است؛ به‌نحوی که تاریخ سیاسی خاص خود را ثبت کرده است، رویدادهای مختص به خود را دارد، شخصیت‌ها و فعالان و رهبران سیاسی و اجتماعی مربوط به خود را به میدان می‌فرستند.

باوجود این‌که جنبش کمونیسم طبقه‌ی کارگر یکی از گرایش‌های جنبش کارگری، یعنی گرایش کمونیستی این جنبش است، اما با خود جنبش طبقه‌ی کارگر تفاوتی ندارد. به این ترتیب خط جنبشی-سیاسی کمونیسم طبقه‌ی کارگر برپایه‌ی نقد انقلابی علیه ساختار اجتماعی بورژوازی و در جهت برافکندن سیستم سیاسی و فرهنگی نظام سرمایه‌داری استوار می‌شود. از آن‌جا که جریان کمونیسم طبقه‌ی کارگر به پردازش مبارزات طبقاتی در عرصه‌ی سیاست می‌پردازد، و چون نقد رادیکال وضدیت عمیق علیه مناسبات جامعه‌ی سرمایه‌داری را در خود پرورده می‌کند، بنابراین جنبشی حقیقی، معتبر، و تاریخی است، که خصلت انقلابی و اپوزیسیونی دارد. باری؛ سوسیالیسم واقعی و عینی است، چون سرمایه‌داری واقعیت و عینیت دارد. از این روی کمونیسم طبقه‌ی کارگر جنبش اعتراض پرولتاریا به نظام سرمایه‌داری است و جریانی است که مبارزه با حاکمیت بورژوازی را به‌مثابه جلوه‌ی مبارزات طبقاتی در سطوح جامعه سامان می‌دهد. آن‌جا که مشروعیت کاذب و جعلی استثمار آدم‌ها به‌عنوان روال عادی زندگی متزلزل می‌شود، آن مقطعی که حکومت کردن بورژوازی بر جامعه به‌مثابه مساله‌ای در ضدیت با فلسفه‌ی وجود جامعه‌ی بشری به جدیت و به شدت تهدید می‌شود، بیانگر پیوستگی و موجودیت کمونیسم طبقه‌ی کارگر به‌عنوان پدیده‌ای واقعی و عینی است، که در خود جامعه‌ی سرمایه‌داری ریشه دارد.

این جنبش سیاسی-اجتماعی که با ویژگی‌های محض کمونیستی شناخته می‌شود و خصیصه‌های آشکار کارگری دارد، در پیوستگی با تحولات انقلابی و در ارتباط با تلاطم‌های سیاسی رشد و نمو کرده است، به‌نحوی‌که فرخوان معینی برای کارگران و اکثریت زحمت‌کش جامعه است که بنابر ضرورت تغییر وضع موجود و برای ترتیب دادن انقلاب سیاسی و اجتماعی، آرایش معینی در صفوف سیاسی پرولتاریا ایجاد شود. چنان‌چه این جنبش نقش تعریف‌شده‌ای برای متحقق کردن اراده‌ی انسان‌ها در ساختن زندگی انسانی قائل می‌شود، درنتیجه در مواجهه با مکانیسم‌های اجتماعی تغییر، یعنی قیام و سرنگونی و انقلاب، رویکردی مبتنی‌بر دخالتگری مستقیم در جدال‌های سیاسی و بازگرداندن اختیار به انسان را همیشه اتخاذ می‌کند. چنان‌که جنبه‌هایی از کمونیسم طبقه‌ی کارگر در عرصه‌های مختلف روبنای نظام سرمایه‌داری جلوه‌گر می‌شوند، مبنی‌بر اکتیویسم و ماگزیمالسم و اومانیسم که در راستای برآورده شدن اهداف اصلی این جنبش، یعنی حکومت کارگری و سوسیالیستی نشانه‌گذاری می‌شوند. درنتیجه کمونیسم طبقه‌ی کارگر جریانی است که سرنوشت بشریت و آینده‌ی مردم را به  خود مردم و به دخالت آنان در همه‌ی امور جامعه ارجاع می‌دهد. این جریان برای تغییر در اوضاع زندگی آدم‌ها عنصر اراده و دخالتگری را به‌طور عمومی از سوسیالیسم استخراج می‌کند. بنابراین سوسیالیسم یک سبک زندگی و یک سری هنجارهای اجتماعی نیست، حتی مکتب ایدئولوژیک و چهارچوب عقیدتی هم نیست، بلکه یک جنبش و یک تحرک اجتماعی و یک سیاست‌ورزی پراتیکال است، که باید به‌طور مداوم پیش‌ِروُی جامعه باشد. بدان سبب که دگرگون کردن مناسبات مبتنی‌بر کارمزدی و برقراری مالکیت اشتراکی اساس جنبش کمونیسم طبقه‌ی کارگر است، نیروهایی در این جنبش فعال می‌شوند، که از منفعت نابودی کامل دولت‌سرمایه برای پرولتاریا و برای کل جامعه منتفع شود. این طبقه‌ی کارگر است که در جامعه‌ی آزاد و با بهره‌مندی آزادی‌های هرچه بیشتر و بی‌قیدوشرط سیاسی می‌تواند به‌واسطه رهایی خود، جامعه را نیز برهاند.

مواقعی که جنبش اعتراضی علیه وضع موجود دولت‌سرمایه را به مساله‌ی اصلی در خیزش‌های انقلابی تبدیل می‌کند، در مقطعی که توازن قوای طبقاتی در جهت پیشروی‌های مردم معترض به اوضاع سیاسی جامعه تعیین می‌شود، جریان‌هایی که فقط به بخشی از تبعات حکومت سرمایه‌داری انتقاد دارند، و نیروهایی که فقط نوعی از ناکارآمدی دولت حاکم را در محافظت از نظم مسلط و هنجارهای اجتماعی نقد می‌کنند، هرگز ریشه‌کن کردن حکومت‌ را در برنامه‌ی خود نخواهند گذاشت. درمقابل اما کمونیسم طبقه‌ی کارگر جریانی است که از اساس به نظم مبتنی‌بر کارمزدی اعتراض دارد و دولت را به‌مثابه حافظ این نظم طبقاتی و مسئول وضع فلاکت‌بار و بی‌حقوقی اجتماعی می‌داند. از این روی نیروهایی در جنبش سیاسی-اجتماعی کمونیسم طبقه‌ی کارگر پرورده می‌شوند، که برای ساقط کردن دولت حاکم اقدام کنند و عواملی از این جریان کمونیستی و کارگری بیرون می‌آیند، که به‌قصد دگرگون کردن مناسبات مبتنی‌بر بهره‌کشیْ کلیت ساختار روبناییِ سرمایه‌داری را درهم‌شکنند. این‌که کمونیسم علم شرایط رهایی طبقه‌ی کارگر است، این‌که پرولتاریا رها نخواهد شد، مگر کل جامعه را به رهایی برساند، گویای واقعیتی است، مبنی‌بر این امر ‌که درهم‌پیچیدگی رهایی پرولتاریا با رهایی جامعه به واسطه‌ی متمرکز شدن نیروهای سازنده در جنبش کمونیسم طبقه‌ی کارگر به انقلابی می‌انجامد، که با آزاد کردن پرولتاریا از قیدوبند استثمار، کل جامعه را نیز از سلطه‌ی حاکمیتِ نظام حاکم آزاد خواهد کرد. این خصلت انقلابی و اپوزیسیونی طبقه‌ی کارگر، یعنی این‌که طبقه‌ی کارگر به خودِ نیروی خود عامل دگرگونی انقلابی است، از عناصر اصلی در شکل دادن به‌ ماهیت جنبش کمونیسم طبقه‌ی کارگر است، که تحرک‌های پرولتاریا را در کانون جدال‌های سیاسی کانالیزه می‌کند. به هر حال سامان دادن یک انقلاب اجتماعی و توده‌ای چنین ایجاب می‌کند، که مبارزات اولیه برای برداشتن مانع اولیه از طریق جنبش کمونیستی‌ طبقه‌ی کارگر مقدور شود. این مبارزه‌ی ابتدایی برای برداشتن مانع ابتداییْ کلیه‌ی جدال‌های سیاسی طبقه‌ی کارگر را در بر می‌گیرد؛ یعنی در ابتدا باید دولت‌سرمایه را از طریق به‌کارگیری شیوه‌های انقلابی سرنگون کرد، و در ادامه قدرت سیاسی را به‌دست آورد، تا پیش‌درآمدی برای بسط دادن انقلاب اجتماعی به سمت سوسیالیسم باشد. بنابراین کمونیسم طبقه‌ی کارگر آن آلترناتیو واقعی برای رهایی جامعه است، که به‌اعتبار خلع‌ید کردن از حکومت‌سرمایه در اداره‌ی امور جامعه و به‌سبب پایین کشیدن دولت حاکم از مسند قدرت حاکمه، شرایط رهایی را برای جامعه مهیا می‌کند.

اگر برخورداری از حقوق شهروندی برابر فارغ از جنسیت و مذهب و «ملیت» حق طبیعی همه‌ی انسان‌ها است، اگر حاکمیت مذهبی و ترویج زن‌ستیزی، ارتجاعی و ضدبشری است، اگر رهایی پرولتاریا از تنگناهای سیاسی و از اسارت فرهنگی متضمن رهایی جامعه از قیدوبند نظام سرمایه‌داری است، به‌ این ترتیب در رویارویی با دولت‌های مستبد و خودکامه که بر بی‌حقوقی و سرکوب سیاسی کارگر استوارند، نباید به کمتر از سرنگونی انقلابی رضایت داد. همچنین آن حکومت‌ اولترا راست، فناتیک و مذهبی که مردم را به فقر و سکوت توامان محکوم کرده است، حکومتی که منافع طبقات حاکم را با اشاعه دادن سرکوب بی‌امان در جامعه تامین می‌کند، چه ضد آمریکایی باشد و چه لیبرال، چه «متعارف» یا باثبات، باید به اتکای رادیکالیسم طبقه‌ی کارگر، به شیوه‌ی انقلابی، یعنی طی یک انقلاب توده‌ای یا درپی قیام یک اقلیت انقلابی از مردم و کارگران، به سرعت سرنگون شود. از این روی برنامه و پلتفرم کمونیسم طبقه‌ی کارگر در قبال دولت‌سرمایه و در مواجهه با حکومت اسلامی سراسر واضح و روشن است، که سازمان‌یابی کارگران و بسیج مردم آزادی‌خواه و برابری‌طلب در یک جنبش عظیم سیاسی به‌هدف سرنگون کردن جمهوری‌اسلامی به‌طور کامل، و ایجاد جامعه‌ای آزاد و برابر، اندیشه و سیاست و استرتژی جریان کمونیسم طبقه‌ی کارگر را تعیین می‌کند. سرنگونی رژیم اسلامی به‌عنوان سنگری برای مقابله با هر تلاشی و هر توطئه‌ای از جانب نیروهای درون و بیرون حکومت به‌منظور جرح‌وتعدیل در شکل ظاهری جمهوری‌اسلامی بخش مهمی از پلتفرم جریان کمونیسم طبقه‌ی کارگر است، که برای نیروها و عوامل بورژوایی و غیرپرولتری در اپوزیسیون خوش نمی‌آید! این نیروها و جریانات غیرکارگری و مربوط به جنبش‌های بورژوازی که عامدانه و به‌اصرار وجهه‌ی انقلابی امر سرنگونی را مخدوش می‌کنند، تا در حقیقت به بهانه‌ی مسالمت‌جویی در «گذار» از جمهوری‌اسلامی، جریان کمونیسم طبقه‌ی کارگر را مورد شماتت قرار دهند!

البته لازم به تاکید است که این جنبش کمونیستی و وابسته به طبقه‌ی کارگر نه فقط رفرم‌های اجتماعی را قربانی سیاست‌های انقلابی نمی‌کند، بلکه این‌گونه پایه‌ریزی شده است، که تغییرات اساسی در مناسبات موجود و اصلاح در روند زندگی روزمره‌ی طبقه‌ی کارگر را در متن یک ارتباط دوسویه میان انقلاب و اصلاح پیش می‌برد. چنان‌که تحرکات سیاسی و فعالیت‌های انقلابی از سوی طبقه‌ی کارگر هرچه عمیق‌تر و ریشه‌ای‌تر باشند، بورژوازی را به عقب‌نشینی و قبول اصلاحات وادار می‌کنند. 

باری؛ در مقابل جریان‌های بورژوایی که برای کنترل اوضاع سیاسی از طریق مسدود کردن مسیر مبارزات ضدرژیمی در دوره‌های انقلابی و در مواقع زوال حکومت به سازوکارهای غیر مردمی و ضد انقلابی مبنی‌بر کودتا و «رژیم‌چنج» و «رفراندوم» رجوع می‌کنند تا قدرت را از بالای دستان مردم در جهت ابقای ساختار سیاسی حاکم بر جامعه انتقال دهند، جریان کمونیسم طبقه‌ی کارگر با چفت کردن مکانیسم‌های اجتماعی تغییر، یعنی قیام و سرنگونی و انقلاب، بر اعتراضات ضد حکومتی و تحرک‌های انقلابی، مداخله‌ی فعال و حضور مستقیم مردم را در تعیین حکومت آتی و در رقم زدن سرنوشت جامعه تضمین می‌کند. شکی نیست که اِعمال تحریم‌های اقتصادی بر معیشت مردم و اقدام به حمله‌ی نظامی گسترده علیه جامعه‌ی ایران از سوی ناتو و هیات‌حاکمه‌ی آمریکا نتیجه‌ا‌ی به زیان روند سرنگونی انقلابی رژیم اسلامی دارد و جنبش اعتراضی مردم را تحت شرایط سختی می‌گذارد؛ معلوم است که مغزشویی به وسیله‌ی رسانه‌های ماهواره‌ای و میدیای جریان اصلی که طیف سلطنت‌طلبان در آن شهره اند، به‌هیچ‌وجه سبک کار یک جریان مترقی و سوسیالیست نیست و بی‌تردید تبانی با بخش‌هایی از حکومت فقط از عهده‌ی جریان‌های راست در اپوزیسیون برمی‌آید، درحالی‌که کمونیسم و آلترناتیو اداره‌ی شورایی بر دوش مردم آزادی‌خواه و از طریق مداخله‌ی مستقیم طبقه‌ی کارگر و به پشتوانه‌ی حضور فعال زنان مبارز ممکن خواهد شد. فقط یک انقلاب توده‌ای و فقط یک قیام انقلابی علیه کل سیستم سلطه است، که در راستای ویران کردن ارزش‌های ارتجاعی جمهوری‌اسلامی و بر حسب متلاشی کردن کل دستگاه جهل و جنایت، می‌تواند شرایط را برای رهایی جامعه آماده کند. باردیگر سیر رفتن جمهوری‌اسلامی شروع شده است، اما این‌بار مساله بر سر چگونه رفتن، تحت رهبری چه طبقه‌ای ساقط شدن، و توسط چه مکانیسمی مضمحل شدن است، که آینده‌های متفاوت و سرنوشت‌های متضاد رقم خواهد زد.

نتیجه‌گیری

مبارزات طبقاتی، جدال‌ها میان دو طبقه‌ی متخاصم، هرگز لخت‌وعور، بی‌واسطه و بدون پوشش، صورت نمی‌گیرند، بلکه جنبش‌های سیاسی-اجتماعی مختلف برآمده از کشمکش‌های طبقاتی که به دلیل نمایندگی کردن هرکدام از طبقات اجتماعی مواضع متفاوت یا مشابه، متضاد یا موافق بایکدیگر دارند، کانالی برای عینیت یافتن کشمکش‌های طبقاتی در جامعه‌ی مدنی ترتیب می‌دهند، که بنابر ترسیم افق‌های اجتماعیْ نیروهای سیاسیِ مربوطه را در خود هدایت کند. امر تغییر رژیم که از جایگاه ویژه‌ای در مبارزات سیاسی برخوردار است، در جنبش‌های سیاسی-اجتماعی گوناگون و متعدد بازتاب‌های متمایزی دارد. این‌که چه نوعی از سازوکارهای دگرگونی در جامعه با تحرک‌های سیاسیِ متمرکزشده در کدام جنبش اجتماعی چفت می‌شود، نیت جریانات اپوزیسیون را از خواست سرنگونی آشکار می‌کند و حتی نتیجه‌ی تغییر رژیم را نیز رقم خواهد زد. این‌که متلاشی شدن حکومت اسلامی از مسیر «رژیم‌چنج»، یعنی جابه‌جایی قدرت بدون دخالت مردم با حلمه‌ی نظامی دولت آمریکا و  با «دخالت بشر دوستانه»ی ناتو که عاقبتی غیر از سوریه‌ای شدن جامعه‌ی ایران و تکرار تجربه‌ی لیبی نخواهد داشت، به‌طور کامل برداشت و عملیات متضادی با سرنگونی انقلابی توسط نیروی منسجم در جریان کمونیسم طبقه‌ی کارگر دارد، که به اتکای حضور فعال و مستقیم مردم در کانون‌های سیاسی، شوراهای کارگری و مردمی در محلات کار و زیست تشکیل می‌شود و ارداه و تصمیم‌گیری درباره‌ی سرنوشت و اختیار برای چگونه گذراندن زندگی به انسان‌ها بازخواهدگشت. جنبش‌های اصلی بورژوازی در جامعه‌ی ایران، یعنی جنبش ناسیونالیسم پروغرب و جنبش ملی-اسلامی، از طبقه‌ای واحد می‌آیند و نسبت به تغییر وضعیت سیاسی آلترنانیوهای جداگانه‌ای اتخاذ می‌کنند، اما کارکردهای مشابهی در مواجهه با سازوکارهای تغییر دارند. چنان‌که براندازی رژیم اسلامی مبنی‌بر به‌کارگیری سازوکار «رژیم‌چنج» که اپوزیسیون راست وابسته به غرب تحت رهبری «پهلوی» دنبال می‌کند، درکنار روال «رفراندوم» که توسط اپوزیسیون راست پرورژیمی و جریان ملی-اسلامی به نمایندگی «موسوی» در عرصه‌ی سیاست ترویج می‌شود، دو روی یک سکه هستند و کارکردهای یکسانی دارند. با اجرایی شدن طرح «رفراندم» در بحبوحه‌ی زوال جهوری‌اسلامی قرار است، که تغییراتی و اصلاحاتی در بالای حکومت توسط خود جناح‌های رژیم اسلامی و با همراهی اپوزیسیون راستِ ملی-اسلامی از طریق مصادره‌ی اعتراضات ضد دولتی و با ربایش مسیر خیزش‌های انقلابی صورت بگیرند. پروژه‌ای که در دوره‌ی «جنبش اصلاحات» به شکست انجامید و در دوره‌ی «جنبش سبز» خلع سلاح شد. مطابق با طرح سازشکارانه و ضد انقلابی «رفراندوم»، قصد کرده‌اند با تکرار تجربه‌ی به قدرت رساندن «خط امام» در عنفوان انقلاب پنجاه‌وهفت، مترسک‌هایی از صندوق کذایی «همه‌پرسی» خارج شوند، تا به قوت حاصل از خنثی کردن خیزش‌ها انقلابی، دستگاه دولتی نظام جمهوری‌اسلامی و ارکانی از سپاه پاسداران و سیستم سرکوب رژیم اسلامی را از گزند قیام و انقلاب مردم آزادی‌خواه و کارگران رادیکال محفوظ بدارند. در سمت متناظر از صفوف سیاسی مربوط به بورژوازی که اپوزیسیون راست طرفدار غرب ایستاده است، برای پیش‌بُرد گزینه‌ی «رژیم‌چنج» که به‌قصد انتقال قدرت حاکمه بدون دخالت مردم فعال می‌شود، به دخالت نظامی از سوی «ترامپ» و رژیم اسرائیل وابسته است؛ درحالی‌که سقوط جمهوری‌اسلامی در پی تحریم‌های اقتصادیِ منتهی به تحمیل جنگ وسیع از سوی «ناتو» و «نتانیاهو»، مردم را فقیرتر و مصیبت‌زده و مستاصل خواهد کرد، زیرساخت‌های اقتصادی را به نابودی خواهد کشید، و فروپاشی شیرازه‌ای اجتماعی را به‌همراه خواهد آورد. چنین فاجعه‌ای بی‌تردید زندگی مردم عاصی شده از جمهوری‌اسلامی را به عرصه‌ی ویرانگر تاخت‌وتاز نیروهای باند سیاهی وارد می‌کند؛ پلتفرمی که غیر از سوریه‌ای کردن و عراقیزه شدن جامعه‌ی ایران، حاصلی برای مردم به تنگ آمده از استثمار و استبدا ندارد.

به‌عبارت‌ دیگر چه اپوزیسیون برآمده از جنبش ملی-اسلامی که برای «گذار از رژیم» از قالب مصالح‌جویی و تبانی پیروی می‌کند، چه اپوزیسیون راست پروغرب که برای انحلال جمهوری‌اسلامی به اجرا کردن سناریوی سیاه مبنی‌بر «رژیم‌چنج» متوسل شده‌اند، خود را در تقابل با انقلاب مردمی برای سرنگونی رژیم و در ممانعت از سرنگونی حکومت اسلامی به شیوه‌ی انقلابی تعریف می‌کنند. درنتیجه آلترناتیوهای آنان ربطی به انقلاب و قیام انقلابی ندارند، بلکه با کنار گذاشتن مردم از عرصه‌ی دخالتگری و به‌واسطه‌ی بایر کردن خیزش‌های انقلابی میّسر خواهند شد. وقتی کلیت جمهوری‌اسلامی سقوط کند، برای «رفراندوم» و اصلاح رژیم و تغییر از درون حکومت اعتباری باقی نمی‌ماند؛ وقتی حکومت آخوندی با سرنگونی انقلابی و به اعتبار خیزش‌های انقلابی مضمحل شود، دخالت خارجی و حمله‌ی نظامی برای جابه‌جایی قدرت سیاسی تحت پلتفرم «رژیم‌چنج» کارساز نخواهد بود. درواقع اگر یک انقلاب اجتماعی و سیاسی حکومت اسلامی را سرنگون کند، یا اگر یک اقلیت انقلابی از مردم جویای آزادی و بخش سیاسی طبقه‌ی کارگر کلیت و جامعیت جمهوری‌اسلامی را به اضمحلال برساند، آن‌گاه به‌طور کلی این هجو و کذب سیاسی منبی‌بر «گذار مسالمت‌آمیز» نامعتبر و مشروعیت‌زدایی خواهد شد. با این حال جنبشی قابلیت دارد، بی آ‌ن‌که مذهب و «ملیت» و جنسیت را مِلاک قرار دهد، رهایی جامعه را متحقق کند، که آزادی موقعیت طبقاتی‌اش را در جامعه ارتقاء دهد؛ جریانی ضامن آزادی جنسیتی است و برابری زن و مرد را در جامعه تضمین می‌کند، که از نیروی کار ارزان و به‌طور کلی از بهره‌کشی منتفع نشود؛ آن نیروهایی برای حضور مستقیم مردم در تعیین سرنوشت و دخلیل کردن انسان‌ها در روند زندگی توانایی مادی دارند، که موانع ذهنی را از مسیر رسیدن به رفاه و عدالت و برابری بزدایند، و عواملی  به تبعیض و ستم ملی پایان می‌دهند، که هویت‌یابی قومی و ملی را از کابرد سیاسی و اجتماعی بیاندازند.

البته که تحولات انقلابی و تلاطم‌های سیاسی با سرنگونی جمهوری اسلامی پایان نمی‌گیرند، بلکه کشمکش طبقات اجتماعی و جدال‌ جنبش‌های سیاسی تا رسیدن به آلترناتیو مشخص و تا قدرت‌گیری حکومت دوران انقلابی ادامه خواهد داشت. جنبش وسیع توده‌ای کمونیسم طبقه‌ی کارگر، که سرنگونی انقلابی نظام جمهوری‌اسلامی را در دستور کار خود دارد، با پشتیبانی خیزش‌های انقلابی، برای سرنگون کردن رژیم و برای تصرف قدرت سیاسی به نفع طبقه‌ی کارگر، نیروهای خاصی را در خود متجمع و سازمان‌یابی می‌کند که حزب «حکمتیست-خط رسمی» بخش متحزب آنان را تشکیل می‌دهد. اما می‌شود که سقوط رژیم اسلامی محصول روند میلیتاریستی و تحمیل اوضاع جنگی باشد، یا به دنبال «نافرمانی مدنی» و فعل‌وانفعال مربوط به طرح‌های مبتنی‌بر «رفراندوم» پیش رود، و یا به‌واسطه‌ی میدان دادن به هرج و مرج سیاسی و از مسیر کودتا برای تغییر حکومت اقدام شود. در عین حال جامعه‌ی ایران ظرفیت کافی را دارد تا زوال حکومت اسلامی به‌نحوی بر متن خیزش‌های انقلابی و مبارزات ضد دولتی تکمیل شود، که یکی از لحظات بزگ و شکوه‌مند شروع انقلاب اجتماعی در جامعه‌ی ایران را واقع شود. چه‌بسا محتمل است که نظام جمهوری‌اسلامی درپی یک انقلاب توده‌ای سقوط کند، همان‌طور‌که ممکن است سرنگونی جمهوری‌اسلامی به شیوه‌ی انقلابی ممکن شود، تا یک انقلاب اجتماعی و سوسیالیستی را همراه با سازمان‌یابی طبقه‌ی کارگر و با دخالت اکثریت مردم آزادی‌خواه آغاز کند.