64 New Articles

سرمقاله هاآرتص با اشاره به آغاز دور تازه درگیری با ایران، می‌نویسد صبح شنبه وزیر دفاع اسرائیل، اسرائیل کاتس، اعلام کرد اسرائیل در هماهنگی با ایالات متحده حمله‌ای را علیه ایران آغاز کرده است؛ هم‌زمان فرماندهی جبهه داخلی وضعیت فوق‌العاده سراسری اعلام کرد و حریم هوایی کشور بسته شد. نویسندگان سرمقاله در همان آغاز تأکید می‌کنند که «از میان بردن تهدید ایران» هدفی موجه است: حکومتی که یک کشور دیگر را به نابودی تهدید می‌کند، زیرساخت‌های هسته‌ای و موشک‌های بالستیک را پیش می‌برد و هزاران نفر از مردم خود را به خاطر اعتراض به سرکوب، قتل‌عام می‌کند، طرف «بی‌گناهی» برای مذاکره نیست. از نگاه هاآرتص، این‌که آمریکا شریک کامل این عملیات است، قدرت اسرائیل را افزایش می‌دهد و یک برتری راهبردی مهم در اختیارش می‌گذارد.

اما سرمقاله می‌گوید پذیرفتن خطر ایران، پرسش‌های اصلی را بی‌اهمیت نمی‌کند: آیا اسرائیل برای جنگی طولانی آماده است؟ و آیا جامعه‌ای که هنوز از دور قبلی درگیری با ایران در ماه ژوئن «کاملاً بهبود نیافته»، یک‌بار دیگر به جبهه فرستاده می‌شود در حالی که «جبهه داخلی» در معرض ضربه و بی‌پناهی قرار دارد؟ هاآرتص یادآوری می‌کند که عملیات تازه («غرش شیر») جنگی «انتخابی» است؛ جنگی که تنها هشت ماه پس از آن آغاز شده که بنیامین نتانیاهو با افتخار از «پیروزی» در عملیات قبلی («شیرِ خیزان») سخن گفته بود.

محور اصلی سرمقاله، نقد شکاف میان اهداف پرطمطراق و واقعیت آسیب‌پذیری داخل اسرائیل است. به نوشته هاآرتص، خسارت‌های جنگ قبلی هنوز ترمیم نشده است: این روزنامه به گزارشی استناد می‌کند که نشان می‌دهد صدها نفر از ساکنان شهرهایی که در دور قبل جنگ آسیب دیدند، هنوز به خانه‌هایشان برنگشته‌اند و ده‌ها ساختمانِ ویران یا به‌شدت آسیب‌دیده، یا بازسازی نشده یا هنوز قابل سکونت نشده است. هاآرتص اضافه می‌کند حتی «ماتانیاهو انگلمان» بازرس کل کشور ــ که به تعبیر سرمقاله کسی او را به تندروی در انتقاد از دولت متهم نمی‌کند ــ درباره ناکامی‌ها در جبهه داخلی هشدار داده است.

در ادامه، روزنامه نتیجه می‌گیرد که با وجود این وضعیت، دولت نه «طرح منظم بازسازی» ارائه کرده و نه «طرح کلی تخلیه» برای یک کارزار طولانی؛ و در عمل، اسرائیل در حال رفتن به جنگ است در حالی که صدها هزار غیرنظامی هنوز حفاظت کافی ندارند. سرمقاله این را قلب مسئله می‌داند: تصمیم برای ورود به جنگ، اگر با آمادگی واقعیِ جبهه داخلی همراه نباشد، به معنی انتقال هزینه‌ها و خطرها به مردم است؛ مردمی که باید در پناهگاه‌ها و خانه‌ها ضربه را تحمل کنند، در حالی که سیاست‌گذاران از «پیروزی کامل» حرف می‌زنند.

هاآرتص سپس به فضای عمومی می‌پردازد: به گفته سرمقاله، حال‌وهوای جامعه پر است از شعارهای «پیروزی کامل»، «سرنگونی حکومت ایران» و «برچیدن برنامه‌های هسته‌ای و موشکی»؛ اما هیچ‌کس نمی‌تواند بهای انسانی این عملیات را پیش‌بینی کند. روزنامه پرسش‌هایی را طرح می‌کند که از نظرش دولت باید پیشاپیش پاسخ روشن به آنها بدهد: آیا جبهه شمالی دوباره شعله‌ور می‌شود؟ چند موشک از سد سامانه‌های دفاعی عبور خواهد کرد؟ چند غیرنظامی زخمی می‌شوند؟ چند ساختمان ویران می‌شود؟ و چند خانواده بار دیگر بی‌خانمان خواهند شد؟

سرمقاله یک لایه دیگر از انتقاد را هم برجسته می‌کند: فراخوان گسترده نیروهای ذخیره، به نوشته هاآرتص، بار دیگر «نابرابری در تقسیم بار» را عیان کرده و نشان می‌دهد که خدمت سربازی هنوز بر همه اقشار به‌طور یکسان اعمال نمی‌شود. روزنامه این وضعیت را «رسوایی اخلاقی» می‌خواند و می‌نویسد دولتی که احزاب مذهبی افراطی در آن حضور دارند و «تلاش گسترده» می‌کنند تا رأی‌دهندگانشان از خدمت نظامی معاف بمانند، و نخست‌وزیری که این وضعیت را پیش می‌برد و تقویت می‌کند، اکنون از جامعه می‌خواهد به تصمیم‌ها و داوری‌اش اعتماد کند؛ در حالی که همان دولت، بار اصلی جنگ را بر دوش بخش‌هایی از مردم گذاشته است.

در جمع‌بندی، هاآرتص می‌گوید اگر هدف جنگ با ایران «رفع تهدید» و «افزایش امنیت» است، حمله باید با سیاستی مسئولانه همراه باشد که هم «از نظر زمانی» و هم «از نظر اهداف» محدود و تعریف‌شده باشد. روزنامه هشدار می‌دهد اسرائیل باید مراقب باشد به جنگی فرسایشی و طولانی کشیده نشود؛ و نیز باید مراقب باشد تا حد امکان از آسیب غیرضروری به غیرنظامیان پرهیز کند ــ از جمله در خود ایران که «میلیون‌ها انسان بی‌گناه» زندگی می‌کنند. و مهم‌تر از همه، سرمقاله با تأکید دوباره بر جبهه داخلی پایان می‌گیرد: اسرائیل نباید بار دیگر مردم خود را در برابر پیامدهای جنگ «رها کند».

مصاحبه با روزنامه "علی‌الاعمام" : اعتراضات و تظاهرات کارگری و مردمی در ایران هرگز واقعاً فروکش نکرده است، زیرا مردم همچنان خواهان بهبود شرایط زندگی و دستیابی به آزادی‌های سیاسی و انسانی هستند.

اکنون مسئلۀ رهبری طی دورۀ گذار را می‌توان آینۀ تمام‌نمای نوع آینده‌ای دانست که نیروهای سیاسیِ گذارطلب وعده می‌دهند. پادشاهی‌خواهان با محوریت رضا پهلوی از الگوی «تک‌رهبری» سخن می‌گویند:

اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ به یكی از خونین ترین اتفاقات چند دهه گذاشته در ایران تبدیل شد. مردمی كه از سر نفرت به حق از جمهوری اسلامی علیه فقر مطلق و عاملین آن به امید پایان كار به خیابانها آمدند، توسط جمهوری اسلامی وحشیانه سلاخی شدند.

روایت چهار دهه مبارزه سیاسی و اقتصادی در جامعه ایران | ۱. مسئلهٔ روایت مسلط رسانه ای: "ناتوانی مردم": در بخش بزرگی از گفتار رسانه‌ای، از دستگاه ایدئولوژیک جمهوری اسلامی تا بخش گسترده از اپوزیسیون راست و نیز رسانه‌های جریان اصلی غرب، .. این گزاره و تصویر القا می‌شود که گویی جامعهٔ ایران پس از چهار دهه ناتوان در ساقط کردن حاکمیت، اکنون به بن‌بست تاریخی رسیده و بنابراین تغییر سیاسی ناگزیر به فشار یا مداخلهٔ خارجی و بمباران یا جنگ وابسته است.

این روایت، بیش از آن‌که تحلیلی واقعی از توازن قوای اجتماعی باشد بر مجموعه‌ای از تحریف‌های تاریخی و سیاسی استوار است. از منظر مارکسیستی، چنین روایتی را باید نوعی سلب عاملیت تاریخی از طبقات فرودست دانست؛ سازوکاری ایدئولوژیک که در آن، قدرت مردم نه سوژهٔ تاریخ بلکه ابژهٔ "نجات" معرفی می‌شوند. این چیزی جز همان ایدئولوژی بورژوایی برای پنهان‌سازی روابط واقعی قدرت نیست. تکرار کنندگان این توهم‌سازی بزرگ ‌که مردم ایران "نتوانسته‌اند" جمهوری اسلامی را در چهل‌وچند سال کنار بزنند، پس باید منتظر بمب، موشک و دخالت خارجی بمانند، اما این بخش تاریخ را حذف میکنند که بخش اعظم این عالیجنابان در طول این چهل و چند سال خود در کنار لابی با این یا آن بالک جمهوری اسلامی بودند، دقیقا همان زمانی که مردم در حال مبارزه با این حاکمیت هار و مستبد بودند.

این در حالیست که تحلیل مادیِ تحولات ایران نشان می‌دهد که نقطهٔ کانونی تغییر، نه در مداخلهٔ بیرونی بلکه در توازن قوای درونی جامعه قرار دارد.

۲.  دولت و حکومت در ایران: فراتر از تقلیل حقوقی

در سنت مارکسیستی، دولت صرفاً یک نهاد حقوقی یا اداری نیست؛ بلکه هیئت سازمان‌یافتهٔ قدرت یک طبقه برای سرکوب طبقهٔ دیگر است. در تجربهٔ پس از ۱۳۵۷، حاکمیت جمهوری اسلامی را می‌توان شکلی خاص از دولت اقتدارگرای مذهبی -سرمایه‌داری دانست که: بر ائتلافی از سرمایهٔ دولتی، نظامی و شبه‌رانتی تکیه دارد؛ از دستگاه ایدئولوژیک مذهبی برای تولید هژمونی استفاده می‌کند؛ در عین حال در ساختار اقتصاد جهانیِ سرمایه‌داری ادغام شده است، هرچند در موقعیتی تنش‌آلود و کشوری با سیستم سرمایه‌داری وابسته. بنابراین تحلیل صرفاً "استبداد سیاسی" بدون تحلیل روابط طبقاتی و اقتصاد سیاسی و کشمکش و تقابل هر روزه این دو طبقه متخاصم ناکافی است.

۳.  تداوم مبارزهٔ طبقاتی: تاریخ حذف‌شده

برخلاف روایت "انفعال، ناتوانی مردم و استیصال" از طرف حاکمیت جمهوری اسلامی و اپوزسیون خارج نشین گوش به فرمان دول غربی، تاریخ چهار دههٔ گذشته ایران سرشار از اشکال گوناگون مقاومت اجتماعی و دستاوردهای همین مردم است.

مقاومت‌های سیاسی و سازمانی دههٔ ۶۰ و عقب‌نشینی حاکمیت در حوزهٔ کنترل فرهنگی و سبک زندگی (ماهواره، موسیقی، پوشش، فضاهای عمومی)؛
گسترش جنبش‌های دانشجویی، زنان و کارگری با مطالبات آزادی‌خواهانه و برابری‌طلبانه دههٔ ۷۰؛ 
اعتصاب‌های کارگری پیوسته  تا امروز؛
خیزش‌های سراسری دی ۱۳۹۶ ، آبان ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ که نشانهٔ گذار نارضایتی اقتصادی به بحران سیاسی‌اند؛
گسترش جنبش زنان و مبارزه علیه مناسبات مردسالارانه و تغییر و تثبیت جایگاه زن در مناسبات تولیدی امروز ایران و زندگی اجتماعی.

این‌ها نشانهٔ ناتوانی نیست؛ نشانهٔ یک جنگ اجتماعی طولانی است. این روند تاریخی نشان می‌دهد که مسئله، "ناتوانی جامعه" نیست؛ بلکه با یک کشمکش طولانی میان دولت اقتدارگرا و جامعه‌ای پویا و معترض روبه‌رو هستیم. این روند را باید انباشت تدریجی نارضایتی طبقاتی و فرسایش هژمونی حاکمیت جمهوری اسلامی دانست؛ فرآیندی که لزوماً خطی یا کوتاه‌مدت نیست. به این معنی مبارزات مردم و پائین جامعه یا مبارزه محکومین  در ظرف این چهل سال، حاکمین را به گوشه رینگ کشانده، اینجا همان فرصت طلائی برای امپریالیسم است که با بهره برداری از قدرت مردم وارد میدان شود و با اسم رمز "دفاع از مردم" سناریوی ساقط کردن یا به زانو درآوردن یک رقیب منطقه ای را با بزک کردن آزادی خواهی و برابری طلبی مردم ایران پیش ببرد.

۴.  امپریالیسم و "نجات از بیرون"

در این چارچوب، ایدهٔ وابسته‌کردن تغییر سیاسی به مداخلهٔ خارجی نوعی وارونگی تحلیلی است. در واقع نشان می‌دهد که مداخلهٔ قدرت‌های بزرگ امپریالیستی هرگز خنثی نیست؛ بلکه با منطق: گسترش بازارها؛ کنترل منابع؛ تغییر نظم ژئوپولیتیک سرمایه‌داری جهانی به نفع خود؛ پیوند دارد. تجربه‌های معاصر منطقه از عراق تا لیبی و افغانستان تا سوریه نشان داده که مداخلات نظامی نه‌تنها به دموکراسی پایدار منجر نشده، بلکه اغلب به فروپاشی اجتماعی، جنگ داخلی، وابستگی ساختاری، خشونت ساختاری طولانی‌مدت و اقتصاد کنترلی وابسته  انجامیده است. از این منظر، طرح "رهایی از طریق بمباران و رهبر تراشی" را باید بخشی از ایدئولوژی امپریالیستیِ بازتولید سلطه دانست، نه پروژه‌ای رهایی‌بخش.

۵.  پرسش کلیدی این است:

چرا روایت مداخله خارجی به عنوان تنها راه نجات دقیقاً در لحظهٔ ضعف حاکمیت زیر ضرب قدرت اعتراضی مردم تقویت می‌شود؟

چرا گفتمان "تغییر از بیرون و رهبر تراشی" معمولاً زمانی اوج می‌گیرد که مبارزهٔ اجتماعی درون کشور شدت می‌یابد؟

پاسخ را می‌توان در منطق حفظ نظم سرمایه‌داری جهانی جست: 

انقلاب‌های توده‌ایِ مستقل می‌توانند مالکیت و مناسبات تولید را به چالش بکشند؛
بنابراین نیروهای مسلط جهانی می‌کوشند مسیر تغییر را به گذار کنترل‌شدهٔ نولیبرالی محدود کنند؛
در نتیجه، عاملیت توده‌ای به نفع "رهبرتراشی های مطیع و جایگزین" مهار می‌شود.
پس احقاق گفتمان تغییر با توصل به مداخله نظامی و خارجی به روایت سازی عظیمی نیاز دارد که تمامی توپخانه تبلیغی و پروپاگاندای غرب را میطلبد؛ تا چند کارکرد را هم‌زمان تضمین کند:

سلب قدرت مبارزاتی از مردم و حذف جدال تاریخی طبقاتی و دستاوردهایشان از معادله و تبدیل آنان به "ابژه نجات‌پذیر".
مشروعیت‌بخشی به مداخلهٔ قدرت‌های خارجی در قالب گفتمان حقوق بشر یا دموکراسی.
بازآرایی نظم سیاسی آینده مطابق منافع ژئوپولیتیک و اقتصادی بیرونی، نه مطالبات اجتماعی درون کشور.
به بیان دیگر، هنگامی که قدرت اجتماعی مردم افزایش می‌یابد و حاکمیت در موقعیت ضعف قرار می‌گیرد، نیروهای خارجی و هم‌پیمانان رسانه‌ای‌شان می‌کوشند با مصادرهٔ این انرژی اجتماعی، مسیر تغییر را کنترل‌پذیر کنند، چه بسا اگر به سرنگونی حکومت جمهوری اسلامی نیز نینجامد بلکه بقا و عمرش را برای مدتی طولانی تر تضمین کند.

چرا دقیقاً حالا از جنگ حرف می‌زنند؟ چون می‌ترسند. نه از حکومت  بلکه از قدرت مردم. وقتی طبقهٔ کارگر اعتصاب می‌کند،
وقتی زنان نظم پدرسالار را می‌شکنند، وقتی دختران حجاب را در کشوری با فلسفه وجودی مذهب کنار می گذارند، وقتی جوانان ترس را کنار می‌گذارند، سرمایه‌داری جهانی یک خطر بزرگ را می‌بیند: "انقلابی که قابل‌کنترل نیست". پس در، چه باید کرد آنها یک چیز مسلم است، مسیر را باید به هر قیمتی عوض کنند: از انقلاب مردمی به "تغییر مهندسی‌شده".

جمهوری اسلامی و امپریالیسم، دو قطب یک نظم هستند، یکی با سرکوب داخلی حکومت می‌کند، دیگری با سلطهٔ جهانی. اما هر دو یک چیز را نمی‌خواهند: قدرت واقعی مردم. یکی مردم را به نام دین خاموش می‌کند، دیگری به نام دموکراسی بمباران میکند. هر دو در یک چیز مشترک هستند: دشمن رهایی از پایین هستند.

پس معادله را کاملا معکوس کرده اند، اینجا مردم نیستند که ابژه نجات هستند بلکه قدرت های غربی هستند که راه نجات خود را در آویزان شدن به قدرت مردم گره زده اند و با تمام قدرت برای رسیدن به آرزوهای دیرینه شان خطاب به مردم فراخوان میدهند. 

معادله برعکس است، در چنین شرایطی، هرگونه پروژهٔ "تغییر از بیرون" بیش از آن‌که پاسخ به نیازهای جامعه باشد، تلاشی برای مهار یک تحول بالقوهٔ رادیکال از پایین است و این همان چیزی است که در دنیای واقعی آن را مصادرهٔ انقلاب و تحریف خواست مردم مینامند.

چهار دههٔ گذشته را نمی‌توان تاریخ شکست مردم ایران دانست؛ بلکه باید آن را تاریخ مقاومت پیوستهٔ اجتماعی در برابر یک ساختار اقتدارگرا فهمید. روایت‌هایی که راه رهایی را در بمباران یا مداخلهٔ خارجی جست‌وجو می‌کنند، نه‌تنها با واقعیت‌های تاریخی هم‌خوان نیستند، بلکه خطر جایگزینی یک سلطه با سلطه‌ای دیگر را در خود میپروراند.

۶. افق رهایی در تحلیل کمونیستی

در سنت مارکسیستی، رهایی نه محصول مداخلهٔ خارجی بلکه نتیجهٔ: خودسازمان‌یابی طبقاتی، همبستگی کارگران، زنان و فرودستان، دگرگونی مناسبات مالکیت و قدرت است. به بیان دیگر، بدون تحول مادی در ساختار طبقاتی، هر تغییر سیاسی صرفاً جابه‌جایی در درون نظم سرمایه‌داری باقی می‌ماند.

درنتیجه:

روایت "ناتوانی مردم ایران" یک گزارهٔ تحلیلی بی‌طرف نیست، بلکه: عاملیت تاریخی مبارزه طبقاتی مردم را حذف می‌کند؛ مداخلهٔ امپریالیستی را طبیعی جلوه می‌دهد؛ امکان تحول رادیکال اجتماعی از پایین را پنهان می‌سازد. 

خوانش کمونیستی نشان می‌دهد که چهار دههٔ گذشته نه تاریخ شکست، بلکه تاریخ مبارزهٔ ناتمام طبقاتی است؛ مبارزه‌ای که سرنوشت آن نه در پایتخت‌های جهانی و مهره های مطیع و مخلص آنها، بلکه در توازن قوای اجتماعی درون ایران تعیین خواهد شد.

حقیقت ما ساده است : نه بمب افکن غرب ما را آزاد می‌کند، نه سرکوب جمهوری اسلامی ما را شکست می‌دهد. آزادی فقط یک منبع دارد: سازمان‌یابی مردم، همبستگی کارگران، قدرت زنان، شور جوانان، اتحاد فرودستان، این همان نیرویی است که هیچ ارتشی توان شکستش را ندارد. آینده از آنِ کسانی است که می‌ایستند، تاریخ را نه بمب‌ها، بلکه مردم می‌نویسند و تاریخ مبارزه مردم برای رسیدن به رفاه، امنیت، آزادی و برابری و گرفتن قدرت به دستان خود هنوز تمام نشده است.

در بخش اول این نوشته، به زمینه های فروپاشی دو بلوک: شوروی سابق و بلوک اسلام سیاسی اشاره کردم. به نظر میرسد که بلوک اسلام سیاسی و دیوار “نامرئی” پان اسلامیسم در آستانه فروپاشی و سقوط است. ...

اما آیا دوران “پسا فروپاشی” این دو بلوک در یک بستر اجتماعی مشابه شکل خواهد گرفت؟

به نظر من نه، این تفاوت و مسیر جداگانه پسا فروپاشی را قدری باز میکنم:

شاید اشاره به نحوه شکل گیری بلوک موسوم به “پیمان ورشو”، این تمایزات را نشان بدهند:

آن بلوک پس از پیروزی ارتش “سرخ” در شکست نهائی آلمان هیتلری شکل گرفت. کشورهای اروپای شرقی به عنوان “غنیمت جنگی” به بلوک “اردوگاه سوسیالیسم” موجود مُنَضم شدند. صرفنظر و مستقل از اینکه برای مثال “بلغارستان” و “کروات” تا آخرین لحظات پایانی از متحدان آلمان هیتلری و ایتالیای موسولینی بودند، و گاه جنایات آن دولتها در یونان و برپائی کوره های آتش سوزی مرز توحش فاشیستها را پشت سر گذاشت، اما پس از الحاق بدون اینکه کوچکترین تغییر در بافت سیاسی و اقتصادی و نظامی آنها بوجود آید، “اردوگاه سوسیالیسم” موجود نام گرفتند. غرب و آمریکا- اساسا آمریکا و انگلستان- در چنان شرایطی نبودند که ناظر ناتوان در “قرنطینه” قرار گرفتن یک بازار وسیع برای سرمایه باشند. به تقسیم برلین از سر ناچاری و ناتوانی رضایت دادند و با صرفنظر کردن از سرنوشت کشورهای اروپای شرقی، تمام تمرکز خود را بر جلوگیری از آن امتیاز طلبی شوروی پیروز بر فاشیسم، در دیگر نقاط جهان گذاشتند. مفاد “پیمان تهران” و “یالتا”، شوروی دوره استالین را متعهد کرده بود که از دست درازی به مناطق تحت نفوذ و در حوزه تقسیم بازار غرب، از جمله مهمترین این کشورها، ایران، دست بردارد. و این یکی از آن “تفاوت” های مهم در دوران پسا فروپاشی است.

ایران، برخلاف کشورهای اروپای شرقی مجموعه ای از چند “کشور” و یا حتی یک کشور متشکل از ایالات “خودمختار” قومیت ها و ملیت های مختلف نبود و کماکان نیست. طبق موازین توافق شده در آن دو کنفرانس، “تمامیت ارضی” ایران، نمی بایست از طرف “همسایه شمالی” تهدید شود. بر این بستر عمومی و بین المللی در توازن قوا، معلوم بود که هر تلاش برای “تجزیه” ایران تحت هر عنوان، با شکست قطعی روبرو خواهد شد.

اینجا دو مرکز بالقوه تهدیدِ تمامیت ارضی در سالهای اولیه بعد از پایان جنگ جهانی دوم، بروز علنی یافته بودند: جمهوری “مهاباد” قاضی محمد در کردستان؛ و  اعلام حکومت “فرقه آذربایجان” پیشه وری. با اینحال بین این دو مرکز تهدید، تفاوتهای محتوائی جدی وجود داشت. جمهوری مهاباد محصول یک توهم سران عشایر و فئودالها و روحانیون کردستان بود که گویا خواهند توانست با اتکاء به رابطه با آذربایجان شوروی و حضور نیروهای ارتش شوروی در ایران، حکومت محلی را تشکیل بدهند و باقی بمانند. قاضی محمد بطور غیرعلنی به باکو سفر کرد و با میرجعفر باقروف، “صدر حزب کمونیست جمهوری آذربایجان شوروی” ملاقات کرد. اما این وعده لفظی از جانب باقراف، آن هم در یک سفر پنهانی قاضی محمد به باکو، فقط به ادامه توهمات دامن زد، زیرا که ۲ سال قبل از پایان جنگ و در “کنفرانس تهران” و چند ماه قبل از همان تاریخ در “کنفرانس یالتا” بین شخص استالین، روزولت و چرچیل توافق شده بود که “تمامیت ارضی ایران” باید با خروج قوای شوروی از ایران تماما ضمانت شود. به نظر می رسید به دلیل حضور نیروهای شوروی در مناطق شمالی و شمال غربی ایران، ظاهرا آن قراردادها و پیمانها بین روسای طراز اول شوروی، آمریکا و بریتانیا با یک وعده شفاهی بین باقراف و قاضی محمد، بی اثر و خنثی شده بودند و “فقط حرف” بودند! این ساده لوحی سیاسی به ادامه توهمات دامن زد. سرود: “استالین پێشەۆاێە   بۆ کۆردان ۆەک باب ۆاێە”(استالین پیشوا است و برای کردها مثل پدر است) ورد زبانها شد. اما این وسوسه ها  و خودفریبی ها دیری نپائید. 

حکومت پیشه وری در آذربایجان اما، بر توهم کاملا متفاوتی بنا شد. پیشه وری سنت بلشویکها را تعقیب میکرد و بر این تصور بود که میتواند در شرایط مساعد و وجود “حلقه ضعیف”، “حکومت شوراها” را در آذربایجان  مستقر کند. در چند ماهه حکومت “اصلاحات ارضی” شد و تا حدود زیادی قدر و حرمت “زحمتکشان”، بویژه دهقانان ارتقاء یافت و ارزشهای فئودالی تحقیر شدند. در حالی که حکومت قاضی محمد و “ارتش ملی” کُرد عمدتا توسط سران عشایر و فئودال ها رهبری میشد. در آذربایجان، مساله ناسیونالیسم تُرک و یا آذری مطرح نبود، و یا حتی اگر مطرح بود، فرقه دمکرات از آن در جهت قدرت کارگری استفاده کردند. از این نظر دلایل فروپاشی این دو “جمهوری” از اساس متفاوت بود. یکی از اشتباهات جدی چپ موجود در ایران، نگاه از خاستگاه و با متد ناسیونالیستی به سرنوشت و ماهیت آن دو جمهوری بود و به نظر من هنوز هم چنین است. این موضوع را باید بیشتر شکافت.

در هر حال چه حکومت ناسیونالیسم متوهم فثودالی  کُرد و یا حاکمیت بلشویک های فرقه دمکرات آذربایجان مبتنی بر دورنمای سطحی، در بستر آن توازن قوای بین المللی، محکوم به شکست و هزیمت بودند. تفاوت این بود که رژیم ایران در “نجات آذربایجان” با مقاومت روبرو شد و پس از کشتار بی رحمانه و گسیل ارتش آذربایجان “آزاد” شد و حاکمیت متزلزل طبقات استثمارگر اعاده شد. در حالی که در جریان تسلیم شخص قاضی محمد، کمترین مقاومتی صورت نگرفت و ضرورتی برای بکار گرفتن ارتش وجود نداشت. 

و اینجا یک بار دیگر تفاوتها در سیر فروپاشی بین دو بلوک نامبرده آشکار تر است. در ایران، برخلاف اروپای شرقی، نه “دولت”ها و نه اشکال نوعی حاکمیت “خودمختار” منتسب به ملیتها، موضوعیت ندارند.  اگر از یک منظر عمومی و در ارتفاع بالاتری به این صحنه ها نگاه کنیم، معلوم است که پروژه “بازگرداندن استقلال” کشورهای به غنیمت گرفته پیشین؛ و اعاده “حق حاکمیت خلق” های اروپای شرقی، در مورد ایران بی پایه است. غیر محتمل است که “ناتو”، بلگراد ایران را بمباران کند و تا فروپاشی بلوک، بر تاخت و تاز و پاکسازیهای متقابل قومی مابه ازاء ایرانی “ارتش های آزدایبخش” خلقهائی مثل کوسوو  و مقدونی و “صرب” چشم فرو ببندد.

فقط یک احتمال، و البته تهدید بسیار جدی ممکن است که این پروسه را تا مدتی به تعویق اندازد و یا آن را قیچی کند. این احتمال، مقاومت سرسختانه پایه اسلام سیاسی در مواجهه با حذف از قدرت دولتی است. اما این ظرفیت مقاومت و ایستادگی بشدت محدود است. از طرفی توان و قدرت پان اسلامیسم در منطقه تنزل کرده است و از طرف دیگر، و مهمتر، اینکه این لایه پایه اسلام سیاسی، فی الحال و در طول دوران چهل ساله حاکمیت در ایران، در پروسه سرمایه داری هضم شده اند. تصور میکنم که خود این پایه، متوجه شده است که باید خود را از “اسلامیت” رژیم کنار بکشد تا در تحول پسا فروپاشی، به شرایطی چون اقشار خرده بورژوا در دولتهای پس از سقوط دیوار برلین، رضایت بدهند. اینها میدانند که اگر دستشان از قدرت دولتی کوتاه شود، در پیش گرفتن یک حرفه و شغل شرافتمندانه برای بقاء از مشغله های ایام “مستضعفی” به عنوان رمال، دعانویس، پا انداز، روضه خوان، و مداح، لومپن بازی و… واقعی تر است. خود همین دورنما، خطر تهدید آن مقاومت و دست زدن به “جنگ آخر زمان” این لایه را بسیار کم میکند. یک دلیل دیگر ترس این لایه از مواجهه با جامعه و وحشت از فوران “حس انتقام” در ایام شُل شدن کمربندهاست. میدانند که “دانه درشت” ها از قبل “مهاجرت” به غرب را رزرو کرده اند و اینها را بی پشت و پناه در مقابل جامعه رها کرده اند. 

و اینجا یک تفاوت دیگر برجسته است. دوره پسا فروپاشی اسلام سیاسی، در جامعه ایران با این پویائی چندین ساله که اصلا به خاموشی و سکون مبارزه طبقاتی در بلوک شوروی سابق شباهت ندارد، متفاوت خواهد بود.

جامعه ایران از چنین ظرفیتی برخوردار است که در دوران فروپاشی و سقوط اسلام سیاسی، طبقات و مبارزه طبقاتی را برجسته و فعال سازد.

از منظر نیروهای بورژوائی و ژورنالیسم رایج، و از منظر چپ سطحی، شبه سکولار و “تکثرگرا”، امواج اعماق جامعه ایران به سطح سقوط حکومت یک مشت، “توتالیتر”، “دیکتاتور” و دشمن “دمکراسی”، و پایمال کنندگان حقوق خلقها و اتنیسیته های اقلیت تفسیر شده است. گویا قرار است یک جریان دمکرات و یا متعهد به “رای” مردم و ایران”چند ملیتی”، با انتخابات آزاد “قانون اساسی” جدیدی را تصویب کنند. گویا قرار است  با، یا بدون حمایت خارجی، با یا بدون دخالت نظامی، بالاخره دمکراسی را به مردم”اعطا” کنند. به نظر من دوایر غرب و چه بسا دوایری از ارکان جمهوری اسلامی در جریان “واگذاری” قدرت، فی الحال به مهندسی چنین ذهنیت سیاسی در میان مردم مشغول اند. این پیچیدگیها و سناریوهای چند لایه و بسیار توهم برانگیز را باید شناخت و افشاء کرد.

بحث دستمزد کارگر، مساله بازسازی زیربنای فروپاشیده اقتصادی جامعه، رابطه جامعه ایران با تمدن  غرب، اعاده حرمت میلیونها انسان که سرنوشت شان در سایه سیاه ارتجاع اسلامی به تباهی کشیده شده است، سرنوشت کودکان کار و خیابان و هزاران انسان بی مسکن، تن فروشان بی پناه و در معرض تعرض دلالان و واسطه ها، انسانهای بی شمار غرق در گرداب اعتیاد و کاهش باور نکردنی سن معتادان به انواع مواد مخدر آلوده و شیمیائی، رواج بی سابقه جرائم و تبه کاری های اجتماعی، له شدن حرمت و حقوق جهانشمول شهروندان و انکار رسمی برابری زن و مرد، مهمترین چالشها در دوران پسا فروپاشی بلوک اسلام سیاسی است. این معضلات “زندگی” در عمق جامعه با انتخاب شدن یک شخصیت بی مایه و یا یک جریان طرفدار “رای” مردم، قابل حذف نیستند. اعاده ایام رعیت و ندیمه سازی از شهروندان محترم جامعه ایران، فقط بلاهت یک مشت سلطنت طلب نوکر منش نیست، ندیدن تاطم امواج کوبنده در اعماق و بی تفاوتی مطلق به نفس یک حیات شایسته انسان است.

باید  در مقابل سقوط جامعه به مهلکه  یک “خودفریبی دسته جمعی” دیگر، قاطعانه و بی تخفیف ایستاد.

دوستی دانا نکتۀ تلخ اما درستی می‌گوید: «آیرونیِ گزندۀ روزگار ما این است که مشروطه‌خواهانِ صدرِ مشروطه برای بستن دست‌های یک شاهِ صاحب‌قدرت برخاستند، اما مشروطه‌خواهان امروزی می‌خواهند ابتدا تاجی بر سر یک بی‌قدرت بگذارند و...

پیامدهای حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران کدامند؟ چه منفعتی پشت سیاست طرفین این جنگ احتمالی وجود دارد و چگونه می توان از وقوع این فاجعه جلوگیری کرد؟ در این برنامه نظرات راست و چپ در اپوزیسیون ایران را رو در روی هم قرار داده ایم: