.
چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۸.
امروز:
Dec 11 2019.
برابر با

 ارسال مطلب به ایران تریبون

matlab@iran-tribune.com

منتخب ایران تریبون

پنج شنبه, 31 مرداد 1398 ساعت 03:46

انتخاب تلخ یک مادر: فرزندان ایزدی یا فرزند داعش

 
Mother cuddling her baby.
 

آدم، موهای بور و چشمان سبز دارد، او شبیه برادران و خواهرش نیست

جووان می‌گوید: «از همان اول که دیدمش، و صدای گریه‌اش را شنیدم، دوستش داشتم، او برای من نوری در تاریکی بود»

اما پدر آدم، یک عضو داعش بود و حالا جووان باید فرزندش را رها کند

جووان عاشق لحظه به لحظه زندگى خود بود. زندگى با همسرش خضر در روستاى زيبايى كه در آن بزرگ شده بودند. بخصوص وقتى شب‌هاى تابستان بعد از خوابيدن بچه‌ها يواشكى او و خضر به پشت بام خانه مى‌رفتند.

انگار هيچ چيز نمى‌توانست جاى نوشيدن چاى تازه دم، زير آسمان شفاف و پرستاره کوهستان سنجار در شمال عراق را بگيرد. 

جووان از آن روزها اینطور ياد مى‌كند: "من خیلی خوشبخت بودم و حس مى‌كردم بهترين زندگى را داشتم." 

اما وقايع مرداد ماه ١٣٩٣ آن زندگى را براى هميشه دگرگون كرد. آن روز كمی بعد از ناهار بود كه دو خودروى سوارى وارد ميدان روستا شدند. بر پشت خودروها پرچم‌هاى سياه نصب شده بود.

جووان و خضر مطمئن نبودند دقيقا دارد چه اتفاقى مى‌افتد اما می‌دانستند كه در خطرند.

مهمانان ناخوانده روستا اعضاى داعش بودند. همه مسلح و با ريش‌هاى يك شكل بلند. در ميانشان چهره‌هايى بود كه خضر از قبل آنها می‌شناخت. بعضی‌هایشان از اهالى روستاهاى همسايه بودند و سعى می‌كردند وانمود كنند كه همه چيز عادى است و خطرى ساكنان ده را تهديد نمی‌كند به شرط آنكه مردم روستا با آنها همكارى كنند. 

مردان مسلح از خانواده جووان و حدود ۲۰ خانواده ديگر روستا خواستند تا همراه كاروان آنها به روستاى بعدى در دره سنجار بروند. خواسته‌اى كه اهالى روستا چاره‌اى جز قبول کردنش نداشتند. 

جووان و خضر هنوز نمی‌دانستند كه اين در واقع ادامه حمله داعش به مناطق مختلف عراق است. گروهى كه در زمان كوتاهى تا دروازه بغداد رسيده بودند و به سرعت داشتند شهرها و روستاهاى عراق را يكى پس از ديگرى تسخير می‌كردند.

 
 

خبر رسيدن داعش به سنجار اما حالا ديگر به سرعت در سراسر دره به گوش رسیده بود و هزاران نفر از روستاهاى اطراف تلعفر و سنجار در حال گريز بودند. بسياريشان با پاى پياده. در گزارش سازمان ملل درباره رخدادهاى سنجار تخمين زده شده است كه در این فرار، بيش از پنج هزار نفر جانشان را از دست دادند.

در تمام مدتى كه كاروان در حركت بود، جووان و خضر در حالی كه سه فرزندشان را در آغوش گرفته بودند دعا می‌كردند كه همه چيز به خوبى تمام شود و رها شوند. هرچند هر دو ته دلشان می‌دانستند كه دعايشان شايد هرگز مستجاب نشود. 

كاروان سرانجام در روستايى كه نيم ساعت با ماشين از روستايشان فاصله داشت، متوقف شد. رييس كاروان كه از ساكنان یک روستاى همجوار بود، به خضر و يكى ديگر از روستاييان دستور داد كه به كوهستان سنجار بروند و به كسانى كه فرار كرده و آنجا پنهان شده‌اند بگويند که اگر به روستاهايشان برگردند، در امان خواهند بود. 

خضر می‌گويد "ما پيغام را رسانديم اما هيچ كس باور نكرد."

يكى از كسانى كه به كوهستان گريخته بود برادر خضر بود و وقتى ديد كه برادرش قصد دارد به روستايى كه جووان و بچه‌هایشان همراه نیروهای داعش مانده‌اند برگردد، با اصرار مانعش شد. او گفت كه برگشتن به آن روستا، خودكشى است.

خبر کشتار مردان ايزدى و شيعه منطقه مثل باد همه جا پيچيده بود. خضر و جووان از جامعه ايزدى بودند. اقليتى دينى كه از نگاه تندروهاى داعش كافر به حساب می‌آمدند. 

ايزديان، گرفتار در کوه‌های سنجار، نه راه پس داشتند و نه راه پیش. صدها نفر از آنهايى كه به كوهستان پناه آورده بودند، در گرماى بالاى ۵۰ درجه آن تابستان داغ بدون آب و غذا جان دادند. هزاران نفر از آنانى هم كه در دره گير كرده بودند به دست داعش افتادند. زنان و دختران براى فروش در بازارهاى "خلافت" خودخوانده اسلامی‌ از شهرى به شهرى ديگر برده شدند  و پسران به اردوگاه‌هاى آموزشى داعش فرستاده شدند. مردانى هم كه حاضر نشدند مسلمان شوند، به قتل رسيدند. 

هنوز تعداد دقيق ايزديانى كه گرفتار داعش شدند مشخص نيست. در گزارش ويژه سازمان ملل آمده كه پيش از حمله داعش به سنجار، در آن منطقه حدود ٤٠٠ هزار ايزدى زندگی می‌کردند. هزاران نفرشان در حال گريز يا به دست نیروهای داعش كشته شدند. بيش از شش هزار و ۴۰۰ زن و كودك ايزدى هم به بردگى درآمدند. جووان و سه فرزندش جزو آن دسته بودند.

مردان مسلح آنها را همراه حدود ۵۰ زن و كودك ديگر پشت كاميونى سوار كردند و راه افتادند. مقصد، رقه در شرق سوريه بود. شهرى كه داعش آن را پايتخت خلافت خود، خوانده بود.

جووان درباره آن روز می‌گوید: "براى دفاع از خودمان، کاری از دستمان برنمی‌آمد." 

او فكر می‌كرد حتما خضر هم كشته شده، وگرنه حتما براى نجاتشان می‌آمد. جووان آن موقع نمی‌دانست كه همسرش را تا چهار سال دیگر نخواهد ديد.

 
 
The city of Sinjar, February 2015.

اسارت

 

پس از ساعت‌ها نشستن پشت كاميون، بالاخره وقت پياده شدن رسيد. جووان حالا در رقه بود و جايى كه در آن پياده شدند بازارى براى فروش بردگان جنسى. 

جووان و سه فرزندش همراه بقيه زنان و كودكانى كه از عراق رسيده بودند، به ساختمانى سه طبقه منتقل شدند. تقريبا هزار و ۵۰۰ نفر بودند و جووان می‌گويد كه خيلی‌هایشان را می‌شناخت. بعضى از آنها از روستاهاى همسايه و بعضى ديگر خويشاندان دور و نزديک بودند.

"سعى می‌كرديم به همديگر اميد بدهيم كه معجزه خواهد شد و ما آزاد خواهیم شد." 

اما معجزه اى در كار نبود. اعضای داعش براى بردن زنها و بچه ها، شروع به قرعه كشى كرده بودند. 

قرعه جووان به نام يكى از فرماندهان افتاد كه به «ابومهاجر تونسى» معروف بود. مردى لاغر اندام با پوستى روشن و ريشى بلند اما به غايت مرتب كه اهل تونس بود.

بين اعضای داعش رسم بود اعضایی را كه اهل سوريه يا عراق نبودند و از كشورى ديگر به اين گروه پيوسته بودند، مهاجر لقب دهند. كمتر كسى اسم واقعى اين اعضا را می‌دانست. جنگجوى تونسى هم خودش را با همان نام مستعار معرفى كرد و به جووان گفت كه اگر بخواهد می‌تواند فرزندانش را هم با خود نگهدارد به شرط آنكه به اسلام روى آورد و با او ازدواج كند. 

جووان در برابر تصميم سختى قرار گرفته بود. روزها گريه كرد. چندين بار سعى كرد كه همراه بچه هايش فرار كند اما نشد.

فرار كردن آن هم با سه بچه از خانه و محله و شهرى كه نمی‌شناخت، به اين سادگی نبود. هيثم بزرگترين فرزندش، ۱۳ ساله بود و آزاد، کوچکترین فرزندش، تنها سه سال داشت. هر دفعه كه تلاشش براى فرار شكست می‌خورد، ابو مهاجر تونسى او را در اتاق زندانى می‌كرد. جووان  آنقدر مستاصل و نا اميد شده بود كه چند بار تصميم گرفت به زندگى‌اش پايان دهد: «واقعا فكر كردم كه بهتر است خودم را بكشم چون راه ديگرى براى نجات نمانده بود. اما وقتى به بچه هايم فكر كردم ديدم اين کار در حق آنها ظلم است. بعد از من چه بر سرشان می‌آمد؟ اگر بدون من آنجا می‌ماندند چه می‌شد؟»

سرانجام جووان با همه سختی‌ها پذيرفت كه راهى جز مسلمان شدن برايش نمانده. انگار كه سرنوشتش اينطور نوشته شده بود و او چاره اى جز تسليم نداشت. 

جووان هنوز هم نمی‌تواند به راحتى درباره آن روزها صحبت كند. صدايش می‌لرزد و ترجيح می‌دهد، زیاد درباره مردى كه اسيرش شده بود حرف نزند. گرچه می‌گويد ابومهاجر تونسى به وعده‌ای که داده بود عمل كرد و وقتى جووان به اسلام گروید، با او ازدواج كرد و اجازه داد فرزندان جووان هم در خانه با آنها بمانند.

جووان حتى براى همين هم شكر می‌كرد. خيلى از زن‌هاى ايزدى ديگر به زور از فرزندانشان جدا شده بودند. پسر بچه‌ها به اردوگاه‌هاى آموزش نظامی‌داعش فرستاده می‌شدند و دخترها را هم يا برده جنسى می‌شدند یا خدمتکار خانه‌ها.

جووان و فرزندانش، همراه مرد تونسى، در خانه‌اى وسط شهر رقه زندگی می‌کردند. خانه اى كه ساكنان اصلى‌اش احتمالا پيش از آمدن داعش آن را رها و از شهر فرار كرده بودند. داعش حالا بخش‌های بزرگی از عراق و سوريه را تسخير كرده بود و هنوز براى گرفتن شهرها و روستاهاى بيشتر می‌جنگيد.

هر روز در ميدان اصلى شهر اعلام می‌شد كه كجاها را «فتح» كرده‌اند. خیلى وقت‌ها هم میدان شهر، صحنه اعدام‌ و شكنجه و مجازات‌هاى خونين می‌شد. ابومهاجر گاهى درباره آنچه رخ می‌د‌اد به عربى با جووان صحبت می‌كرد. اما مردى كه خيلى مواقع با حرارت از خشونت می‌گفت، با فرزندان جووان خوش‌رفتار بود و حتى بعضى وقت‌ها كه فضا آرام بود، آنها را براى بازى به پارك كوچكى كه نزديكى خانه بود می‌برد. 

اين ثبات نسبى پنج ماهه اما براى جووان خيلى زود جايش را به اضطراب و دلهره‌اى تازه داد. او متوجه شد كه باردار است. 


«هيچ قرص و دارويى براى جلوگيرى در دسترس نبود و نمی‌دانستم چكار بايد بكنم.» 

و اين موقعى بود كه نبرد عليه داعش در سوريه و عراق شدت گرفته بود و  نيروهاى عراقى و كرد با پشتيبانى ائتلاف بين المللى، در هر دو سوى مرز با اين گروه مى‌جنگيدند. ابومهاجر تونسى حالا ديگر بيشتر وقتش در جنگ مى‌گذشت و كمتر به خانه مى‌آمد. براى همين حتى به فكر اين افتاده بود كه جووان را به اعضای دیگر داعش بفروشد. اما وقتى فهميد كه جووان باردار است نظرش عوض شد، و البته ديگر راهى هم برايش نمانده بود. اعضاى ديگر گروه هم به او گفته بودند اگر زن باردار باشد ديگر نمى تواند او را به مردى ديگر واگذار كند.

تمام اين مدت جووان درگير احساساتى دوگانه بود. از طرفى حالا در وجودش موجودى در حال رشد بود كه از همسرش نبود و از طرفى ديگر هنوز به دنيا نيامده او احساس مى كرد اين بچه را عميقا دوست دارد. انگار كه در اوج تاريكى نور اميدى بر زندگی‌اش تابيده شده بود.

آن روزها آسمان رقه به ندرت از هواپيماهاى ائتلاف خالى مى‌شد. بمباران مناطق مختلف شهر و قرارگاه‌هاى داعش بيشتر و بيشتر شده بود. جووان هفت ماهه باردار بود كه خبر رسيد ابومهاجر تونسى كشته شده است. حالا جووان مانده بود و سه فرزندش و كودكى كه به زودى به دنيا مى‌آمد. 

هرقدر كه جنگ شدیدتر می‌شد، ماندن در يك جا براى جووان و فرزندانش هم سخت‌تر مى‌شد. آنها همراه همسایگانشان و تعدادى از زنان ايزدى و تركمان ديگر كه خريداران داعشيشان كشته شده بودند در رقه از خانه‌اى به خانه‌اى ديگر مى‌رفتند تا شايد از بمباران‌ها در امان بمانند. 

و سرانجام "آدم" در يكى از این شب‌ها، زیر بمباران و وقتی که رقه در تاریکی مطلق بود، به دنيا آمد. حوا دختر وسطى جووان و هيثم پسر بزرگش برای به دنیا آمدن برادر ناتنیشان به مادرشان كمك كردند. جووان مى‌گويد در آن لحظات بچه‌هايش نمى‌دانستند نسبت به اين عضو جديد خانواده كه شبيه به هيچكدامشان نیست، چه احساسى داشته باشند.

«پدرش یک آدمکش بود، اما خودش از خون و گوشت تن من است»
جووان

«فكر مى‌كنم بچه‌ها هم آدم را دوست داشتند. آنها از او مراقبت مى‌كردند. مخصوصا حوا كه معمولا زيرش را عوض مى كرد و خيلى وقت‌ها برايش لالايى مى‌خواند و او را در بغلش مى‌خواباند.»

زندگى در رقه اما هر روز سخت‌تر مى‌شد. برق بيشتر وقت‌ها قطع بود و ژنراتورها هم سوخت كافى نداشتند. داعش كه در حلقه محاصره هر روز تعداد بيشترى از نيروهايش را از دست مى‌داد با كمبود غذا در جبهه مواجه بود. بيشتر مواد غذايى یا از مغازه‌ها جمع شده بود يا قيمتشان چنان بالا رفته بود كه ساكنان عادى شهر به سختى مى‌توانستند قوت روزانه خود را تهيه كنند. خيلي‌ها مثل جووان و بچه هايش با اندکی خوراک که از قبل ذخيره كرده بودند سر مى‌كردند. 

«گاهى فقط نان و آب و كمى شكر داشتيم. مى‌دانستم اگر درست غذا نخورم نمى‌توانم به آدم شير بدهم اما چاره‌اى هم نداشتم»

جووان مى‌گويد با همه این سختی‌ها، باز این وجود آدم بود كه براى ادامه زندگى به من انگيزه مى‌داد.

«مى دانم كه پدرش همسرم نبود، او یک قاتل بود، اما در عين حال آدم از خون و گوشت تن خودم بود.»

فرار

 

در تمام اين مدت، خضر در عراق نه از وجود آدم خبر داشت و نه در واقع مى‌دانست كه همسر و فرزندانش كجا هستند. حالا ١٤ ماه از زمانى كه داعش آنها را برده بود مى‌گذشت و خضر هر روز به هر درى مى زد تا ردى از خانواده خود پيدا كند. هربار که مى‌شنيد زنان و كودكانى از دست داعش رها شده‌اند، خودش را به مرز سوريه مى‌رساند شاید خانواده‌اش جزو رها شدگان باشد.

در آن مقطع شبكه‌اى از قاچاقچيان در دو سوى مرز شكل گرفته بود كه به نجات زنان و كودكان ايزدى از دست داعش كمك مى‌كردند. در واقع اعضاى اين شبكه با استفاده از ارتباط با افراد محلى با داعش وارد مذاكره مى‌شدند و با پرداخت پول زنان و كودكان را از آنها می‌خریدند و به عراق باز مى‌گرداندند. 

از طريق همين شبكه بود كه خضر سرانجام توانست سرنخى از خانواده‌اش پيدا كند. آزاد كردنشان از دست داعش اما هزينه سنگينى داشت. براى هر كدام از بچه‌ها و جووان، خضر بايد شش هزار دلار مى‌داد. او هر چه از حقوق معلمى پس انداز کرده بود و پولیکه توانسته بود از دوست و آشنا جمع كند را به قاچاقچيان داد تا خانواده‌اش را نجات بدهند و به عراق بياورند.

آن موقع جووان و بچه هايش پيش خانواده همسر ديگر ابو مهاجر تونسى بودند. از آنجا كه ابو مهاجر كشته شده بود، آنها ديگر اصرارى به نگهداشتن جووان و فرزندان نداشتند اما فقط در برابر پرداخت پول حاضر بودند به رهايى آنها از رقه كمك كنند. هزينه كه پرداخت شد هيثم، حوا و آزاد، پيش پدرشان برگشتند. 

خضر هنوز ويديوى آن لحظه ها را در گوشى تلفنش دارد و هربار كه نگاه مى‌كند باز اشك در چشمانش جمع می‌شود «دوباره حس زنده بودن داشتم اما هنوز شادى‌ام كامل نشده بود.»

جووان هنوز در رقه بود. مطمئن نبود خضر آدم را خواهد پذيرفت يا نه. حالا ديگر همسرش مى‌دانست كه او از مردى داعشى صاحب فرزند شده است. 

خضر ماه‌‌ها سردرگم بود. نمى‌دانست بايد چه كند. دين ايزدى كه يكى از كهن‌ترين اديان به حساب مى‌آيد قوانين سفت و سختى دارد. بر اساس باورهاى ايزديان هر آنكه اين دين را ترك كند ديگر نمى تواند دوباره به آن بازگردد.

گرچه شوراى عالى روحانى ايزديان بعد از آنكه تعداد زيادى از زنان و كودكان ايزدى به دست داعش افتادند، دستورى صادر كرد كه براساس آن، آزادشدگان از دست داعش توانستند به جامعه ايزدى برگردند.

آنها پس از رهايى براى انجام آيين غسل و نيايش به معبد لالش مهمترين زيارتگاه ايزديان در شمال عراق مى‌روند و بعد از انجام مراسم دوباره به دين ايزدى در مى‌آيند. اما موضوع كودكانى كه در نتيجه ازدواج اجباری با اعضای داعش به دنيا آمده بودند خيلى متفاوت بود.

ايزديها به خون ناب يا خالص معتقدند و براى ايزدى بودن فرزند، پدر و مادر بايد هر دو ايزدى باشند. بنابراين آدم با اينكه از مادرى ايزدى بود، نمى توانست ايزدى باشد. از همه بدتر آنكه پدر آدم عضو گروهى بود كه دستشان به خون ايزدی‌ها آلوده بود.  

 
 
The iconic pointed spire of the Yazidis adorn the hills of the holy Yazidi temple of Lalish.

جووان اكنون با چند زن ايزدى ديگر در خانه‌اى در رقه به سر مى‌برد. زنانى كه همگى از اعضاى داعش صاحب فرزند بودند و به همين خاطر از برگشتن به خانه‌هايشان در سنجار واهمه داشتند. 

جووان مى گويد: «بعضى از آنها بيش از يك بچه از اعضای داعش داشتند و مى‌ترسيدند که اگر برگردند مجبور شوند اين بچه‌ها را رها كنند.»

در اين ميان خضر مى‌ديد كه فرزندانش براى مادرشان دلتنگى مى‌كنند و بالاخره تصميم گرفت به جووان بگويد كه می‌تواند آدم را هم با خود به عراق بياورد. حالا آدم تقريبا دو ساله شده است، با موهاى طلایى و چشمان درشت آبى رنگ، كه هيچ شباهتى به ديگر فرزندان خانواده ندارد.

خضر حدود ۱۰ هزار دلار ديگر به قاچاقچيان داد تا آنها را به عراق بياورند و جووان سرانجام بعد از چهار سال، به خانه برگشت. روزهاى اول همه چيز خوب بود. او هم آدم را در كنارش داشت، و هم همسر و فرزندان ايزدى‌اش را. اما این شادی، زودگذر بود، همه اطرافيان و خانواده از جووان مى‌خواستند آدم را رها كند.

«آنها هر روز درباره اهميت دينمان با من صحبت مى‌كردند و اينكه جامعه ایزدی هرگز يك بچه مسلمان آنهم از يك داعشى را نخواهد پذيرفت.»

«خواست جامعه ایزدیان از احساسات یک فرد مهمتر است»
سکینه محمد علی یونس

جووان اما مقاومت مى‌كرد و حاضر نبود از بچه‌اش بگذرد. تا روزى كه خضر او را به ديدار سكينه محمد على يونس برد. زنى كه آن زمان مسئول يكى از يتيم‌خانه‌هاى موصل بود. خضر اميدوار بود سكينه بتواند همسرش را راضى كند تا آدم را به يتيم‌خانه بسپارد. 

سكينه ساعت‌ها با جووان صحبت كرد اما او كوتاه نمى‌آمد. او مى‌گويد خضر كاملا مستاصل شده بود و گريه مى‌كرد و جووان آدم را محكم در آغوش گرفته بود و اشك مى‌ريخت.

«صورتش از اشك پر شده بود. هيچ چيز تلخ‌تر از جدا كردن مادر از فرزندش نيست. انگار كه تكه‌اى از قلبش را ببرُند.»

«اما مى‌دانستم خواسته‌ها و دستورات دين و جامعه ايزدى بر احساس شخصى ارجحيت دارد و اين بچه را هيچكس جز مادرش قبول نخواهد كرد. براى همين با همسرش توافق كرده بودم هرطور شده آدم را به يتيم‌خانه بياورد. در نهايت راهى جز دروغ گفتن نمانده بود.» 

سكينه به جووان گفت چون آدم مريض و ضعيف است بهتر است فقط براى چند روز او را در يتيم‌خانه بگذارد و بعد حتما مى‌تواند برگردد و او را با خودش ببرد.  

«به او گفتم بچه‌ات پيش من مى‌ماند تا وقتى تو راه حلى براى اين مشكل با همسرت پيدا كنى و آدم تا آنوقت حالش بهتر مى‌شود. اما وقتى جووان دست من را محكم گرفت كه از من قول بگيرد، حس كردم درونش آتش گرفته است.»

جدایی

 

اگر همه چيز سرجايش بود، چارشنبه سور يا چهارشنبه سرخ، سال نوى ايزديان، مى‌توانست برای جووان روزی شاد باشد. او بالاخره بعد از چهار سال اسارت در دست داعش، حالا همراه خانواده‌اش براى شرکت در مراسم آماده مى‌شد. او همراه فرزندان و همسرش به خريد رفت و نيمى از روز به رسم ديرينه‌شان تخم مرغ‌هاى عيد را رنگ كردند. 

 
 
Iraqi Yazidis gather to celebrate Yazidi New Year in Dohuk, Iraq, 18 April 2017.

با اينكه جووان پيش بچه‌هايش بود، غم عجيبى روی دلش سنگينى مى‌كرد. از وقتى آدم را به يتيم‌خانه سپرده بود مدام به خودش مى‌گفت بايد قبول كند كه چاره‌اى جز اين نبوده و بايد به خاطر سه فرزند ديگرش از بچه آخر بگذرد. اين اما آسان نبود. دل از مغز فرمان نمى‌برد و جووان هر روز غمگين‌تر و نا آرامتر از قبل مى‌شد. 

در اين مقطع بود كه براى اولين بار با جووان آشنا شدم و او به من گفت كه هر روز و هر لحظه به بچه‌اش فكر مى‌كند. 

«هر شب خوابش را مى‌بينم. چطور ممكن است فراموشش كنم؟ من به او شير دادم و او بچه من است. از تو مى‌پرسم: آيا زنهايى مثل ما در اشتباهند؟ آيا ما اشتباه مى‌كنيم كه دلتنگ بچه هايمان هستيم؟»

چند هفته بعد از صحبتمان، جووان ديگر نتوانست در برابر اين دلتنگى مقاومت كند و تصميمى گرفت كه مى‌دانست احتمالا راه برگشتى نخواهد داشت. آن روز او به فرزندانش گفت كه براى روان‌درمانى به دهوک مى‌رود. 

در حقيقت اما او داشت به همان يتيم‌خانه در موصل مى‌رفت.


جووان با بغضى كه حالا شكسته و به اشك تبديل شده از آن روز مى‌گويد: «روزى كه آنها را ترك كردم، روز بدى بود.»

«اما من واقعا حس مى‌كردم به فرزندم خيانت كرده‌ام. بچه‌هاى ديگرم به اندازه كافى بزرگ بودند و پدرشان را هم داشتند. اما آدم هيچكس را نداشت. طفلك بچه‌ام واقعا بى‌كس بود و من روز و شب دل‌تنگش بودم.»

وقتى جووان به يتيم‌خانه رسيد، به او گفتند كه آدم مريض است و او بايد چند روزى براى ديدنش صبر كند. اما بعد از دو سه روز سكينه مدير يتيم‌خانه بالاخره اعتراف كرد که خانواده ديگرى آدم را به فرزندى گرفته است. 

سكينه مى‌گويد يتيم‌خانه موصل پر از بچه‌هاى بى‌سرپرستى شده بود كه والدینشان را در زمان جنگ با داعش از دست داده بودند و از آنجا كه كمك دولتى و بين‌المللى كافى هم به يتيم‌خانه نمى‌رسيد مجبور شده بودند تعدادى از بچه‌ها را از طريق حكم دادگاه به خانواده‌هاى بى‌فرزند بدهند.

هرچند به گفته سكينه او به قاضى تاكيد كرده بوده كه آدم و پنج كودك ديگر كه مانند آدم مادر ايزدى و پدر داعشى داشتند را همچنان در يتيم‌خانه نگه دارند چرا كه ممكن است مادرانشان براى بردن اين بچه ها برگردند. 

با این وجود دادگاه حکم داده بود که این کودکان به فرزندخواندگی خانواده‌های داوطلب دربیایند.

خبر مثل آوارى بر سر جووان خراب شده بود. او روزها گريه و التماس کرد كه بچه‌اش را به او برگردانند. براى اينكار اما لازم بود كه مراحل قانونى و آزمايش خون طى شود و جووان به بغداد سفر كند چيزى كه ممكن نبود چون او هيچ مدركى همراه نداشت و روند قانونى هم بسيار پرهزينه و زمان‌بر بود. او حس می‌کرد ديگرى نايى برايش نمانده و در اين راه همراهی هم نداشت. مى‌دانست كه ديگر به خانه هم نمی‌تواند بازگردد، البته دلش هم آنقدر شکسته بود که نمى‌خواست به خانه برگردد. براى همين تصميم گرفت كه در يك پناهگاه زنان در سليمانيه ساكن شود. 

بعد از چندى خضر رد همسرش را پيدا كرد و تلاش كرد او را به خانه برگرداند اما جووان چنان خشمگين و دلشكسته بود كه قبول نكرد و در نهايت خضر به او گفت كه طلاقش داده است.

براى شنيدن حرفهاى خضر و ديگر بچه هاى جووان به خانه شان در روستا رفتم. خضر غمگين بود غمى كه زير خشم پنهان شده بود.

«مى‌دانم كه آدم گناهى ندارد. مى‌دانم كه خواست خدا بود كه او به دنيا آمد. اگر او را مقصر مى‌دانستم شايد او را مى‌كشتم اما اينكار را نكردم و پول دادم تا او را با همسرم به عراق بياورند.»

خضر در تمام مدتى كه حرف مى زد، سعى مى كرد صدايش را محكم نگهدارد و تسليم بغضى كه مدام فرو مى‌برد نشود.

«اما چطور ممكن است آن بچه را قبول كنم؟ وقتى يكى مى‌آيد و خانواده‌ات را به قتل مى رساند و زنت را مى‌برد و از او صاحب فرزند مى شود، آن بچه را چطور مى شود قبول كرد؟ شايد در غرب اين چيزها مرسوم باشد اما در شرق ما چنين چيزهايى را نمى‌پذيريم." 

خضر حالا تصویرهای لحظه‌اى كه جووان از سوريه به عراق برگشته بود را از گوشى همراهش پاك كرده و عكس‌هاى عروسيشان را دور ريخته است. از او مى پرسم آيا دلتنگ جووان نشده؟ 

آهى مى كشد، پكى به سيگارش مى‌زند و مى‌گويد «نه...من براى او همه كار كردم. هر بار زنى را آزاد كردند رفتم ببينم آيا اوست با نه؟ سال‌ها منتظرش ماندم، اما اگر زنى مردى را نخواهد و بچه مرد ديگر را ترجيح دهد ديگر چرا بايد دلتنگ آن زن شد؟»

بچه هاى جووان اما همه احساس يكسانى به رفتن مادرشان ندارند. هيثم پسر بزرگتر خانواده از پدرش حمايت مى‌كند و مى‌گويد بچه يک داعشى را نمى‌تواند به عنوان برادرش بپذيرد.

«مادرم ما را به خاطر بچه ديگرش ترک كرد. او بچه يك داعشى است و حتى اگر پدرم هم او را مى‌پذيرفت جامعه‌ ما او را قبول نمى‌كرد و ما را طرد مى‌كردند.»

 هيثم مى‌گويد برادر كوچکش، آزاد، مدت‌ها هر روز سراغ مادرشان را مى‌گرفته، اما ظاهرا ديگر قبول كرده كه او بر نمى‌گردد و براى همين ديگر سوالى نمى‌پرسد و درباره‌اش حرف نمى‌زند.

اما حوا، دختر جووان كه آدم را در آغوشش مى‌خواباند هم دلتنگ مادرش است و هم آهسته مى‌گويد كه حتى دلش براى برادر ناتنى‌اش تنگ مى‌شود.

با او در آشپزخانه محقر خانه نيمه كاره‌اى كه در آن زندگى مى‌كنند صحبت مى‌كنم، در حالی که ظرف‌هاى ناهار را مى‌شوید، به آرامى زير لب به سوال‌هايم جواب مى‌دهد.

«وقتى مادرم خانه بود همه چيز خوب بود و ما خوشحال بوديم. دلم مى‌خواست برمی‌گشت، اما اين حق اوست كه دلش براى آدم هم تنگ شود.»

«گاهی فکر می‌کنم زندگی‌مان زمان داعش بهتر بود، دستکم بچه‌‌هایم کنارم بودند.»
جووان

جووان تنها مادرى نیست که با این انتخاب سخت و زجرآور مواجه شده است. در طول یک سال ما با ۲۰ زن ایزدی صحبت کردیم که همگی از نیروهای داعش بچه داشتند. هیچکدامشان نتوانسته بودند فرزندانشان را با خود به خانه بیاورند. خیلی از آنها ناچار شده بودندکه بچه هایشان را پیش از برگشتن به عراق، در سوریه ترک کنند.

یکى از آنها لیلاست که وقتى به دست داعش افتاد تنها ١٦ ساله بود. او سه بار به سه داعشى مختلف فروخته شده بود و در دو سال آخر اسارتش از یکى از آنها صاحب دو فرزند، یک دختر و یک پسر شده بود. وقتى سال قبل نیروهای کرد سوری منطقه‌اى را که لیلا در آن گرفتار بود، پس گرفتند، پسرش نه ماه داشت. روزهاى اول به جاى امنى منتقل شدند هر دو فرزندش کنارش بودند. تا وقتى که یکى از فرماندهان زن کرد به او گفته بود که باید بچه‌ها را به آنها بسپارد چرا که کسى او را با فرزندانش قبول نخواهد کرد و او نمى تواند با آنها به عراق برگردد.

«نمى‌دانستم چکار باید بکنم. مى‌خواستم به خانه برگردم اما فرمانده مى‌گفت این بچه‌ها از موجودى پلید به دنیا آمده‌اند و به من اجازه نمى‌دادند آنها را با خود ببرم.»

نیروهای کرد ظاهرا فرزندان لیلا را به زنى مسلمان و اهل ادلب سپرده بودند که در قامشلی منطقه تحت کنترل کردها زندگى مى‌کرد. اما تلاش ما در سوریه براى پیدا کردن فرزندان لیلا بى‌نتیجه ماند، چرا که هیچ کس حاضر نشد به ما بگوید آنها کجا هستند. 

لیلا مى‌گوید آرزویش این است که وارد دانشگاه شود و بعد از تحصیل شغلی پیدا کند و بتواند بچه هایش را پیش خودش بیاورد.

«مى‌خواهم فقط یکبار دیگر آنها را ببینم و بعد بمیرم. چیز دیگرى نمى خواهم.»

او از اینکه شوراى عالى روحانى ایزدیان حاضر نشده دستورى براى پذیرش این بچه ها صادر کند، به شدت خشمگین است.

«گاهی فکر مى‌کنم مردان ایزدى قلب ندارند. آنها زن نیستند، مادر نیستند، آنها هرگز نمى‌توانند درک کنند ما چه حالى داریم و چه بر ما مى‌گذرد.»

تنها یک زن را پیدا کردیم که توانسته بود بچه‌اش را نگه دارد. رژین و دختر چهارساله‌اش در سنجار به دست داعش افتادند. در طول چهار سال او بین هفت داعشى دست به دست و فروخته شد اما درست کمى قبل از رهایى حامله شد. 

زمانى که رژین به عراق برگشت، دو ماهه باردار بود. در کلینیک پزشکى که بعد از معاینه متوجه موضوع شده بودند، از او پرسیدند آیا مى خواهد جنین را سقط کند؟ اما یکى از پزشکان زن به او پیشنهاد کرد که کمى بیشتر فکر کند و مساله را با همسر ایزدى اش در میان بگذارد تا شاید بتواند او را راضی کند که وانمود کنند بچه از اوست و موقع دنیا آمدن بگویند که بچه زودرس بوده است.

دکتر به رژین گفته بود که به همسرش بگوید نگه داشتن این بچه مى‌تواند روند مهاجرت آنها را سریعتر کند بخصوص که بعضى کشورهاى غربى مانند کانادا و استرالیا موارد مشابه لیلا و همسرش را احتمالا سریع‌تر خواهند پذیرفت. در نهایت همسر لیلا پیشنهاد را قبول کرد. پسر رژین که بدنیا آمد، به همه گفتند او هفت ماهه به دنیا آمده است.

اما زندگى لیلا از همان روز سراسر ترس است: «اگر خانواده من یا هرکس دیگری در جامعه ایزدی حقیقت را درباره پسرم بفهمد، یا او را از من مى‌گیرند یا مجبورم مى‌کنند که خانه و دخترم را ترک کنم.»

 
 
Iraqi Yazidis light candles and paraffin torches outside Lalish temple near Dohuk, Iraq, during a ceremony to celebrate the Yazidi New Year, 18 April 2017.

شوراى عالى روحانى ایزدى در بیانیه‌اى چندى پیش به طور واضح اعلام کرد که زن‌ها و دخترانى که بدست داعش افتاده‌اند را مى‌پذیرند اما فرزندان‌ زاده شده از پدران داعشى را نمی‌پذیرد.

از طرفى طبق قانون عراق از آنجا که پدران این کودکان مسلمان محسوب مى‌شوند، در شناسنامه هم دین آنها اسلام ثبت مى‌شود و نه ایزدى. اما فعلا به نظر مى‌رسد مانع اصلى براى پذیرش این کودکان  خود جامعه ایزدى است. شرایطى که زندگى زنانى مثل جووان را تیره و تار کرده است.

جووان در هجده ماه گذشته مراحل روان‌درمانى را طى کرده تا شاید بتواند با غمى که در وجودش رخنه کرده بسازد، اما همچنان بسیار شکننده و رنجور است. 

او هر روز در دفتر یادداشتش براى بچه‌هایش نامه مى‌نویسد و در یکى از ورق‌ها عکس دورانى را کشیده که در رقه بودند. یک خانه، چهار بچه و هواپیما که بالاى سرشان در حال بمباران است.

«بعضى وقتها فکر مى‌کنم زندگیمان زیر سلطه داعش بهتر بود. ما در محاصره بودیم و زندگى سخت بود اما حداقل بچه‌هایم پیشم بودند.»

«من در آن چهار سال زخمى نشدم، اما بعد از برگشتن به عراق حس کردم همه وجودم زخمی است. من از خانواه‌ام، از جامعه، از قوانینى که بچه‌هایم را از من گرفت، زخم خورده‌ام.»

جووان مى‌گوید چنان منزجر است که هرگز به جامعه ایزدی بازنخواهد گشت و تصمیم گرفته مسلمان بماند. 

«دیگر نمى‌خواهم عضوى از آن جامعه باشم...در واقع این دین بود که من را از خانواده‌ام محروم کرد.» 

اما جووان به شدت مى‌ترسد که نتواند فرزندانش را بار دیگر ببیند. 

«بزرگترین ترسم این است که بچه‌هایم فراموشم کنند یا من را بخاطر آنکه ترکشان کردم نبخشند. اما به خودم مى‌گویم نه، آنها مادرشان را فراموش نخواهند کرد.»

به گفته سکینه، جووان هنوز مى‌تواند بعد از طى کردن مراحل قانونى و آزمایش دى ان اى و اثبات اینکه مادر آدم است، او را پس بگیرد. اما این روند بسیار طولانى است. بخصوص اینکه طبق قانون آدم مسلمان است و با اینکه جووان هم مى‌گوید دینش را به اسلام تغییر داده هنوز از نظر قانونی ایزدى به حساب مى‌آید و همین کار را پیچیده‌تر مى‌کند.

فعلا اما جووان مى‌گوید قبول کرده که بهتر است آدم پیش خانواده جدیدش بماند.

«من هر روز به یادش هستم و در خلوتم برایش شعر و لالایى مى‌خوانم. اما فکر مى‌کنم او با دیگران زندگى بهترى خواهد داشت چون من دیگر چیزى برایم نمانده. خانواده جدید براى آینده او بهتر است.»

آنچه حالا براى جووان مانده رویاى لحظه وصال با فرزندانش است. 

«اگر خدا بخواهد و به من لطف کند، شاید یک روز باز فرزندانم را ببینیم و بار دیگر آنها را به آغوش بکشم.»

بعضى نامها براى حفظ هويت مصاحبه شونده ها تغيير داده شده.

حقوق مولفان

نویسنده: نفیسه کوه‌نورد

تصویرها: Getty Images

طراح: میشل برند

سردبیر: سارا باکلی

با ما در تماس باشید

عضویت در خبرنامه سایت