.
دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸.
امروز:
Oct 14 2019.
برابر با

 ارسال مطلب به ایران تریبون

matlab@iran-tribune.com

منتخب ایران تریبون

نشریات

شنبه, 10 آذر 1397 ساعت 03:39

ایرج فرزاد: معنی زمینی هویت طلبی "خلقها" در میدان سیاست امروز ایران

آقای شهاب برهان، از وارد شدن به یک بحث مهم و مُعتبر نظری در باره ملت و ناسیونالیسم، در پاسخ “دندان شکن” به نوشته من: “خطاب به تحصیلکردگان و مترجم مانیفست کمونیست”، خود را کنار کشیده اند. من عین جملات ایشان را در اینجا نقل میکنم، و در پایان لینک به همین نوشته ایشان را ضمیمه کرده ام تا وسعت و دامنه اختلاف خود را با ایشان، در دو زمینه:

۱. در مورد ملت و ناسیونالیسم؛

۲. در باره وزن و ظرفیت به پیش راندن آنچه که “هویت طلبی” قومی، خواست آموزش به زبان مادری و امتیاز طلبی های ملی واتنیکی و محلی و…  در معادله و سناریوهای رژیم چینج و در دوره استیصال که رژیم اسلامی در جهت بقاء خود بهرقیمت، تصمیم گرفته است جامعه ایران را بدان سو سوق بدهد، بیشتر توضیح بدهم.

اما عجالتا برای آقای برهان و همه کسانی که مثل ایشان فکر میکنند، من از “دلیل” امتناع اینها در ورود به جدل و مناظره در مورد مساله اول، آغاز میکنم:

ایشان نوشته اند:

” برای آن که شما مثل ما گرفتار «تجرید» نشوید، مسئله ملی را همسو با ملت دولت ستمگر انکار کنید و دور بزنید و کتاب هابسبام تان را برای «تحصیلکردگان» ببرید و بگوئید بخوانند و مجاب شوندکه مسئله ملی در ایران توهمی بیش نیست. اما ما، سر و کارمان با مردمان تحصیل نکرده (محروم از تحصیل به زبان مادری) است که از تبعیضات و ستم های ملی در رنج روزانه اند. ما از جنبش کارگری انتظار داریم از مبارزات آنان علیه تبعیض و ستم حمایت کند.“(پر رنگ کردن کلمات همه جا از من است)

تصور میکنم ایشان با انتخاب من به عنوان مخاطب این نصایح، اشتباه بزرگی مرتکب شدند. مطمئنم آقای برهان به عنوان یک فعال با سابقه “راه کارگر”، با سابقه فعالیتهای سیاسی من آشنائی دارند. میدانند که رفتن به میان “توده”های بی سواد و “آموزش” از آنها، “متاسفانه” بخش زیادی از دوران زندگی فعال من در دوره شور و شوق جوانی من بود. تصور میکنم از این نظر آن اندازه از اتوریته برخوردار و دارای “تجربه” هستم که به ایشان بگویم، من با زجر و مشقت و مرور انتقادی آن گذشته که بارها من را تا مرز ابتلا به دیپریسیون سیاسی کشانده است، خیر آن درس و مشق و آموزشها را سالهاست بخشیده ام. من به میان توده ها رفتم، با دهقانان درو کردم، اعضاء فامیل و کس و کار آنها را که مریض و بیمار و ناقص العضو بودند، در راستای “خدمت به خلق”، به تهران بردم و با کمک مادی رفقایم و همیاری آشنایان و رفقای “چپ” آنان را با هزینه آن رفقای نازنین و شریف، بستری و مداوا کردم. معلوم بود که این نوع فعالیتهای “توده ای” وجدان پوپولیستی من را بخوبی ارضاء میکرد و ثمره فعالیتهای من برای “گزارشدهی” تشکیلاتی و همزمان موجب رشد “محبوبیت” من در میان بخش وسیعی از مردم روستاها  و محلات فقیر نشین حاشیه شهرها بودند. من به همراه رفقای عزیز و پرنفوذی چون صدیق کمانگرها، در اوائل دهه ۵۰ شمسی در بخش وسیعی از مناطق روستائی کامیاران و سنندج “گشت” زده بودیم و با جمع زیادی از “مردمان تحصیل نکرده”، و کارگران فصلی “کرد” در میدان راه آهن و میدات غار دمخور و عیاق شده بودیم و گاها هم به عنوان “آموزش” با آنها و یا تنهائی در سنگ بری ها و گاراژها، کارگری و “حمالی” کرده بودم. اما “محبوبیت” ما موجب ارتقاء هیچ آگاهی نشد. چه، در تماس و پیوند با زحمتکشان ما “کتاب” امثال هابسبام و مارکس و لنین را برای آنها نمیخواندیم، تلاشمان این بود، که آنها قبول کنند که ما “مثل آنهائیم” و این همانطور که گفتم برای “گزارش” فعالیت به تشکیلات و محفل، بیش از حد کافی بود.  برعکس، “دهقان” بویژه، که آگاه بود بر اینکه ما امکانات داریم و دستمان به افراد “پا در دیوان”، یعنی ادارات و “قانون” وصل است، برای “منفعت خودش”، در حقیقت ما را قال گذاشته بود. در این فکر بود که در جنگ و نزاع بر سر نوبت آب با دهقان همسایه، یک “پارتی” دلسوز را که وکیل و وزیر و کارمند را میشناسد، در کنار خود دارد! از سترونی “محبوبیت” و معنی رابطه “معامله” و “سود و زیان” در حسابگریهای دهقان که در حالتی شبیه به “رو دستی” خوردن برای ما، و آنهم پس از زمانی طولانی، خود را آشکار کرد، میگذرم. اما، خود آن محبوبیت و رفتن به میان توده ها، در “تجربه” مشقت بار و زجر آور به من نشان داد که درد مردم “بی سواد”، “خواندن به زبان مادری” و محروم بودن از آن انگیزه “مبارزاتی” آنان نبود. چه، حتی خود آن مطالبه را طرح نمیکردند. آن خواست در آن دوره، امر روشنفکران و اقشار تحصیلکرده “اشراف” کردستان بود در راستای “ملت سازی”، به اتکاء یکی از عناصر تشکیل دهنده “ملت کرد”. برعکس تصور خام و پوپولیسم ما، مردم بی سواد و زحمتکش، بارها در همان دوره “آموزش من از آنها” به من میگفتند به پیر و پیغمبر حاضرم در “شهر” حمالی کنم تا بچه هایم مثل “شما” تحصیل کنند و “مقام” داشته باشند. و جالب این بود که همان تحصیلکردگان اشراف زاده خود در تهران و تبریز و شیراز درس میخواندند، مترصد فرصتی بودند تا به اروپا و آمریکا بروند و به یکی از زبانهای “معتبر” جهان مسلط شوند. زبان مادری، و عشق به آن، از دل مردم “تحصیل نکرده و بی سواد” در نیامده بود، همانطور که گفتم آن خواست بخشی از تلاشهای روشنفکران و تحصیل کردگان “کرد”، در راستای ملت سازی بود. ملتی که روشنفکران ملت موعود فی الحال خود را در مقام زعمای آن “فرض” کرده بودند. “زبان مادری”، طبق لیست استالین، نه یک ابزار مراوده طبیعی، که جزئی از مهندسی “ملت” بود.

جهت اطلاع آقای شهاب برهان عرض کنم که در “کردستان عراق”، حکومتهای مرکزی، حربه زبان مادری را از دست ناسیونالیستها در آوردند و در اوج سرکوبها و لشکر کشیها، در مدارس و حتی دانشکده ها و دانشگاهها “زبان کردی” رایج شد. حتی در دانشگاهها اجازه دادند که فیزیک و شیمی را به کردی بخوانند. اما مشکل برای “خلق تحت ستم” این بود که مدارک دانشگاههای سلیمانیه، در “بغداد” اعتبار نداشت، تا چه رسد به کشوری دیگر. “آموزش به زبان مادری”، در نتیجه این “کودتا” توسط حکومت مرکزی عراق، نه تنها ناسیونالیسم کرد را در این مهمترین عرصه “هویت ملی”، خلع سلاح کرد، بلکه وبال گردن مردم کردستان عراق و خود ناسیونالیستهای نازنین کرد نیز شد.

بعلاوه، بازهم برای اطلاع آقای برهان که ناشیانه من را هدف تبلیغات و پرووکاسیون خویش قرار دادند، یاد آوری کنم که صرفنظر از خلع سلاح ناسیونالیسم کرد در عرصه زبان مادری توسط حکومت مرکزی عراق، در مورد اینکه “زبان استاندارد” کردی چه هست و چه باید باشد، در بین “علما” ناسیونالیسم کرد ” هنوز” مورد مناقشه است. هستند کسانی که در همان کردستان، معتقد اند که لهجه “بادینی”، با وجود اینکه بخش زیادی از مردم به آن تکلم میکنند و “زبان مادری” شان است، زبانی بَدَوی و غیر شهری و غیر تکامل یافته است. یعنی با وجود اینکه منطقه وسیعی در کردستان ایران، عراق، ترکیه و سوریه زبان مادری شان لهجه های گوناگون “بادینی” یا “کرمانج” است، اما آموزش به آن زبان مادری را نه تنها حق خود نمیدانند و برای آن مبارزه نمیکنند، بلکه جناب زعمای حاکم در “اقلیم”، برای مثال مسعود بارزانی و نچیروان بارزانی، هرگاه بخواهند “رسما” به زبان کردی حرف بزنند، نه به زبان مادری "کُرمانج" که “سورانی” ظاهر میشوند. یاد آوری یک نکته شاید قدری امثال طرفداران دروغین “مردم بی سواد” را به فکر فرو ببرد:

ناسیونالیستهای کرد، غذاهائی مثل “شلمین و دوینه” را جزئی از “فرهنگ” کردها به حساب میآورند، اما بدانید که اشراف ناسیونالیست و “تحصیلکرده” علاوه بر اینکه کلفت و نوکر و سرسرا و آشپزخانه و “مطبخ” خصوصی داشتند و کماکان نوع امروزی و "غربی" اش را دارند، اما هرکز در طول عمرشان طعم آن غذای سنتی کردها را نچشیدند؛ و جناب جلال طالبانی و بارزانی ها، حتی وقتی در “کوه” بودند، لب به چنان غذاهائی نمیزدند. آقای برهان برایشان مساله نیست چرا امثال طالبانی و بارزانی تخم و ترکه ها و فامیلهایشان را برای تحصیل به آمریکا و انگلستان میفرستادند، اما مردم کرد را به خواست آموزش زبان مادری و خوردن شلمین و دوینه تشویق میکردند و آنها را مقدس و “خط قرمز” در برابر “شوینیستها”ی فارس و ترک و عجم و عرب؟!

یکی دو نکته دیگر را جهت اطلاع کسانی که ناشیانه به کاهدان میزنند، در رابطه با همین زبان مادری یادآوری میکنم:

در کردستان ایران و عراق، هستند تحصیلکردگانی که معتقدند، “اورامی”، زبانی تماما مستقل؛ و اورامی ها ملیت و اقلیتی با سوابق متفاوت تاریخی از “کردها” هستند. در همان “کردستان”ها، در برابر اینکه لهجه “سورانی” یا “مهابادی” در مقابل لهجه “اردلانی” زبان استاندارد کردی تلقی شود مقاومت های جدی هست. در میان لهجه “کرمانج”، تفاوتها چنان زیاد است که حتی کرمانجی زبان ایرانی و عراقی، زبان کرد ترکیه و سوریه را اصلا نمی فهمد. با همه اینها، همان مردم بی سواد و زحمتکش، که فلسفه زندگی در زمان را درک میکنند، در دل این بحران بزرگ سیاسی و اقتصادی که جامعه ایران را فراگرفته، بچه های خود را تشویق نمیکنند که بروند خواست آموزش به زبان مادری را طرح کنند. قرض میکنند و محرومیت تحمل میکنند که بچه هایشان به کلاس زبان انگلیسی بروند. در ایران هم رژیم جمهوری اسلامی سالهاست حربه زبان را از دست ناسیونالیستها خارج کرده است. مجلات و روزنامه های زیادی با محوز دولت به زبان کردی منتشر میشوند و آقای “اسفندیار رحیم مشائی” که معرف حضور است از جانب وزارت اطلاعات مامور شد که با کمک امثال “شاعر جمهوری مهاباد”، عبالرحمن شرفکندی، معروف به “هه ژار”، و طرفداران کنگره چهار حزب دمکرات کردستان ایران، “صاحب امتیاز” مجله دو زبانه “سروه” را بر عهده بگیرد. “نمایندگان” مناطق کرد نشین در مجلس اسلامی، همگی با “لباس کردی” حضور بهم میرسانند.

آقای برهان لابد خبر دارد که یکی از انتقاداتی که به “اوجلان” میشود این است که او بلد نیست به “کردی” بنویسد! و همین کافی نیست که به ایشان گفته شود، “زبان”، با اینهمه ابهام و اختلاف که من فقط در مورد کردی آن نوشتم، فاکتوری نامُتّعین و مبهم برای “ملت شدن” است؟ در حالی که اوجلان نابلد در نوشتن زبان “مادری” اش، یکی از رهبران مطرح ناسیونالیسم کرد است؟  و یک سوال دیگر: چرا خانواده های کرد زبان مقیم در خارج کشور که قید و بند حکومتهای “شوینیست” عرب و عجم و ترک و فارس دست و بالشان را نبسته است و دولتها هم برای رعایت سیاست “نسبیت فرهنگی” امکان آموزش به زبان مادری را فراهم کرده اند، اما با اینحال فرزندان این خانواده ها خود ترجیح میدهند به زبانهای اصلی جهان آموزش ببینند و والدین هم اصراری برای مجبور کردن آنها به آموزش زبان مادری ندارند؟ آیا واقعا منظور چنین دوستان دروغین “خلقها” این نیست که کارگر و زحمتکش  را به دنیای مدنیت و پیشرفت چه مربوط؟ چرا محدود ماندن به جهالت و بی سوادی، حق و “هویت” مردم زحمتکش است، اما خود ناسیونالیستها که شکم هر شوینیست فارس و ترک و عرب و عجم را میدّرند، به فکر بیزینس وخریدن ویلا در مناطق خوش آب و هوای اروپا؛ و تشویق فرزندان خویش به آموزش در دانشگاههای اروپا و آمریکا و استرالیا هستند؟

یک “فکت” دیگر را توضیح میدهم و این قسمت را به پایان میرسانم:

آقای “دکتر” عباس ولی، که در ناسیونالیست بودن او کسی شک ندارد، کفش و کلاه کرد که برود به “خلق کرد” در کردستان عراق خدمت کند. او داوطلبانه به کردستان عراق مهاجرت کرد. اما نه برای آماده سازی و تدوین زبان استاندارد کردی، که برای راه انداختن یک دانشگاه “انگلیسی زبان”. او با شمّ ناسیونالیستی اش متوجه شده بود که اگر “کرد” بخواهد ملت شود و سری در میان سرها باشد، باید در معالات دنیای امروز، بازی کند. آگاه بود علیرغم هر عشق افلاطونی که ناسیونالیستهای عقب مانده چون همین آقای برهان به “زبان مادری” دارند، زبان انگلیسی، و نه زبان کردی که مدارک دکترا و فوق دکترا به زبان کردی در خارج از سلیمانیه و اربیل کاغذ پاره ای بیش نیست، یکی از راههای “کرد” برای دولت و “ملت” شدن است. زعمای اقلیم، به دلیل عقب ماندگی و قناعت به چاپیدن یک منطقه که مدنیت آن سالهاست آویزان است و تکلیف آن ناروشن، تلاش عباس ولی را ناکام ساختند.

حال که آقای برهان ناشیانه من را هدف تحریکات خود قرار دادند و پند و اندرزهایش در باره جایگاه اساطیری “آموزش به زبان مادری” به سنگ روی یخ تبدیل شد، اجازه میخواهم به اصل اختلاف بپردازم:

ایشان چنین نوشته اند:

“ناسیونالیسم (بمثابه ایده) و جنبش ناسیونالیستی (بمثابه حرکت و جریانی مادی) چطور ممکن است بدون وجود ناسیون (ملت) وجود داشته و همچون “مُثُل” افلاطونی موجد و تعّین بخش عینیت ملت بشود؟!” و: [این است درک “مترقی و پیشرو!” به ارث رسیده از منصور حکمت به شما در موضوع ملی]

من میدانستم که آقای برهان به منصور حکمت حسّاسیت دارد و به همین دلیل بخاطر جلوگیری از ترکیدن آن عُقده در دوایر متعدد نفرت از کمونیسم کارگری و منصور حکمت، به منصور حکمت مطلقا اشاره نکردم و از او نقل قول نیاوردم. او را به “هابسبام” مراجعه دادم. هابسبام مفصلا و مستدل در سه کتاب خود:

ملت و ملت گرایی“، “اختراع سنت های توده ای” و ” ملت و ناسیونالیسم بعد از ۱۷۸۰ ، افسانه ها و واقعیات“؛  متکی بر تحقیقات و دانش گسترده در مورد ملت های مختلف مُدلل و مُستدل کرده است که: “این ملت نیست که ناسیونالیسم را می آفریند، بلکه بر عکس این ناسیونالیسم است که ملت را می آفریند.”  از نظر هابسبام تلاش برای تعریف مقوله ملت با اتکاء به مشخصات عینی مشترک نظیر زبان و هویت قومی به عنوان تعاریفی پایدار و جهانشمول، بیهوده است. چه با استنادهای فکچوال او بر حقیقتهای تاریخی نشان داده است که “در موارد زیادی هویت مشترکی که ناسیونالیسم بر آن انگشت می گذارد بسیار قدیمی تر از عروج ملت مُعّین و ناسیونالیسم مربوطه است.”

اما او با تبختُر و نیشخند همه روشنفکران خلقی و شیفته “توده بی سواد و تحصیل نکرده”، بی ظرفیتی خود در ورود به بازبینی یک معضل تئوریک و نظری، و در مقابل، پایبندی سنتی خود به “لیست استالین” در تعریف واژگونه ملت و ناسیونالیسم را چنین روی کاغذ آورده است:

” کتاب هابسبام تان را برای «تحصیلکردگان» ببرید و بگوئید بخوانند و مجاب شوند که مسئله ملی در ایران توهمی بیش نیست. اما ما، سر و کارمان با مردمان تحصیل نکرده (محروم از تحصیل به زبان مادری) است.

بهر حال ایشان ترجیح میدهند تا آخر زمان “با مردمان تحصیل نکرده” بمانند و در سنگر “تحصیل به زبان مادری”، که من فوقا نشان دادم تا چه اندازه همان مردم عادی به آن مشغول اند، که حتی خود ناسیونالیستهای نازنین آن بهائی را که آقای برهان به آن میدهد برای آن قائل نیستند. ما هم به تماشای این مجاهدتهای دون کیشوتی با فشنگ مشقی و در سنگر انزوا از علم و دانش و تفکر و عشق بی پایان به “خلق و پابرهنه ها”، مینشینیم و لحظاتی سرگرم میشویم و میخندیم.

حال که آبها از آسیاب افتاده اند و ایشان علاوه بر تحقیر هابسبام ها و تمسخر علم و تعقل علمی، نفرت خویش علیه کمونیسم کارگری و منصور حکمت را سر ریز کرده اند، جای خود دارد که مخاطب نوشته شهاب برهان و جوابیه اش به من، رساله جاندار و عمیق منصور حکمت را در باره ملت و ناسیونالیسم به دقت بخوانند، این لینک به نوشته است:

http://hekmat.public-archive.net/fa/0700fa.html

مسئولیت در برابر اوضاع حساس

این بحثها نه تنها از نظر محتوا و دستاوردهای نظری در باره ملت و ناسیونالیسم و “اختراع سنتهای توده ای” مهم اند، بلکه از نظر سیاسی و کارکرد قوم پرستی و ملت تراشی در سناریوهای رژیم چینج و “تغییر رفتار”، تا جائی که به مسائل مطرح در حال حاضر  و به تعیین تکلیف سرنوشت حاکمیت اسلام سیاسی در ایران مربوط اند، هم حساس و هم مهم و هم احساس مسئولیت بسیار زیادی را از هر مدعی “سیاست” طلب میکند.

آقای برهان، در این زمینه علاوه بر شلختگی و لاابالیگری نظری و تئوریک، تماما آماتور ظاهر شده اند. بحث من که نباید در اوضاع فعلی به مسائل ملی و اتنیکی دامن زد، که نباید اجازه داد که مساله تبعیض بر زبان مادری “عربی”، در خوزستان، که شاهرگ حیات جامعه ایران است، در سناریوهای رژیم چینج دوایر سیا و پنتاگون نوشته شود، با یک بی مسئولیتی محض، این پاسخ را گرفت:

که از جنبش کارگری در خوزستان بخواهیم، درست وقتی که کارگر فولاد و هفت تپه انظار را به موقعیت و جایگاه جنبش کارگری چرخانده بود،  نیروی خود را پشت مطالبات زبان مادری و “ملت عرب زبان” قرار بدهد.

برای آقای برهان نوشتم پشت چنین خواست “خلقی”، کپی سناریو خونین تغییر رژیم های “توتالیتر” و “غیر دموکراتیک” کشورهای بالکان به مدد ملت و خلق سازیهای ناتو خوابیده است.

ایشان، مثل هر “فعال سیاسی” دنیای مقولات و نا مسئول نسبت به سرنوشت جامعه و جنبش کارگری، بروی خود نیاوردند.

گرچه، نوع سیاستی که آقای برهان خود را با آن تعریف میکنند، از جانب کارگران فولاد و هفت تپه، بی اهمیت تلقی شد، اما نباید فراموش کرد که اتفاقا در دوران استیصال و درماندگی که رژیم اسلامی با تمام قوا در جهت بقاء خود، مصمم است جامعه ایران را به چنان سمتی سوق بدهد، پرت ترین و مهجورترین و ضد انسانی ترین عقاید، مجال تحّرُک و جولان خواهند یافت. از این نظر در اوضاع کنونی حاکم بر ایران و منطقه، چنین سیاستهای منزوی و پرت را اتفاقا باید بسیار جدی و منشاء خطر، تلقی کرد.

رژیم جمهوری اسلامی، ذوب نمیشود. اسلام سیاسی برخلاف ناسیونالیسم در صورت سقوط و فروپاشی مکان تجدیدحیات به روایت دیگر را مطلقا ندارد. ناسیونالیسم اگر با سقوط سلطنت، قادر است با هر شکل دیگری از حاکمیت “دمکراسی” و “لیبرالیسم” روبنای سیاسی روند انباشت سرمایه در ایران باشد و به تجدید حیات نوع سکولار و لائیک و مشروطه خواه سلطنت هم مجال بروز اجتماعی بدهد، اسلام سیاسی، فاقد هر آلترناتیو است. این را خود زعمای رژیم اسلامی به عیان نشان داده اند، هر نشانه از “اصلاح” اسلام سیاسی، بلافاصله با “براندازی” معنی شده است. رژیم اسلامی طی همه سالهای پس از خاتمه جنگ ایران و عراق، به همه ثابت کرده است که حتی به عروج “گلاسنوست” نوع اسلامی برای عبور از “تمامیت خواهی” هیچ مجالی باقی نمیگذارد. “ممنوع التصویر” شدن عنصر بی مایه ای چون خاتمی و سر به نیست کردن رفسنجانی، این مهره “عبور دادن اسلام از بحران”، و در “حسر” گذاشتن مهره های دوران کشتارهای خونین، خیلی گویاست. از این نظر، رژیم اسلامی به عنوان آخرین پناهگاه برای بقاء، به گزینه پرت کردن جامعه و مردم به میدان “استیصال” روی آورده است. در دوره استیصال، مردم به هر آلترناتیو برای خلاص شدن از رژیم اسلامی، و ادامه زندگی در یک شرایط نسبتا “نرمال” تن خواهند داد. تا رسیدن به آن دوره عادی، میدان جولان کپی های ارتش آزادیبخش قوم ها و ملیتها، مثل مقدونی و کوسوو، و استفاده از پیشداوریها و باورهای ارتجاعی “قوم ها و ملیت” ها، قابل توجیه و از نظر سناریو نویسان دوایر سیا و پنتاگون و ناتو، یک ابزار بزیرکشیدن شبه بلوک دیگری است.

خطر این نوع ساستهای نامسئولانه امثال شهاب برهان و در دستور گذاشتن خواستهای قومی و امتیاز طلبیهای ملی و اتنیکی برای جنبش کارگری و مصاف مردم با رژیم اسلامی، در این بستر است که جدی تر است.

در اوضاع عادی، بحث های امثال شهاب برهان در یک سمینار آزاد یک دانشکده، از جانب دانشجویان پاسخ میگیرد و پرونده بسته میشود. شهاب برهان آگاهانه یا نا آگاهانه، و یا شاید بخاطر تعلق مکتبی اش به سوسیالیسم ملی و سوسیالیسم “خلق”ها و  نگرش استالینی به ملت و ناسیونالیسم، از درک حساسیت اوضاع سیاسی تماما عاجز مانده است. اما همانطور که تاکید کردم این “خروسهای بی محل” و سیاستهایشان در این دوره نامتعارف، میتوانند بانی عواقب ناگوار برای شهروندان ایران باشند. باید بسیار هوشیار بود.

ایرج فرزاد

۱۰دسامبر ۲۰۱۸

*****

لینک به پاسخ شهاب برهان به نوشته من:  ” خطاب به تحصیلکردگان و مترجم مانیفست کمونیست”

خطاب به تحصیل کردگان و مترجم مانیفست کمونیست

 آقای شهاب برهان در نوشته: ” استراتژی جنبش کارگری در ایران” در اخبار روز، و در سمپاتی “تئوریک” با نوشته خانم فروغ اسد پور نوشته است که ایشان بین کارگر”انتزاعی و کارگران واقعی”، تفاوت قائل است. کارگر واقعی از نظر ایشان نباید “به جنبش های فراگیر” فقط در هیات کارگر “انتزاعی” بی تفاوت بماند. مینویسد:

“بنابراین ستم ملی فقط در حد قلم فرسایی های بی سروته و بیانیه های سیاسی نیست که باید بازشناسی شود. رویکرد درست و پخته باید در پراتیک سیاسی در زندگی روزمره و بزنگاه های تاریخی عمل سالم و پرصداقت خود را ثابت کند»….چون به نظر آقای شهاب برهان:

“وحدت درونی جنبش کارگری چند هویتی“، یاید تامین شود و اینهم دلیل دارد:

این هویت ها هرکدام، یکی از “من”های این طبقه است یکی از من های انکار شده ی این طبقه که با سیم خاردار بین شان فاصله افکنده شده و یا با بستن چشم بندی به روی چشم این طبقه، حقیقت چند هویتی این موجود هزار سر را از خود او نهان داشته اند“ (خطوط پر رنگ همه جا از من است)

پس آلودگی به پیشداوری و تعصبات هویت وارونه “ملی”، “قومی”، “مذهبی” و شاید تعلقات ایلیاتی عشایری و … از نظر مترجم مانیفست کمونیست، هرکدام نه فقط بخشی از هویت، که هر یک راسا “یک من” از مجموعه “من”های کارگر صنعتی است! جالب است که شرق زدگی و تاثیرات سیاست عرفانی در میان روشنفکر ایرانی که هنوز کارهای ناتمام انقلاب مشروطه مشغله واقعی اوست، آنقدر ریشه دار است که آدم تحصیلکرده و ساکن اروپا و مترجم آثار مارکس را هم افسون کرده است. جامعه ایران از این منظر، پس از برانداختن بنیاد ملوک الطوایفی و عشایری و مضمحل کردن ساختار سیاسی حاکمیت فئودالها و تیولداران در دوره پس از مشروطه؛ و پروسه قطعیت یافتن سرمایه داری بعد از اصلاحات ارضی اوائل دهه ۴۰ شمسی، هنوز جامعه ای طبقاتی در عصر سرمایه داری نیست و نشده است. کارگر، از منظر سوسیالیسم خلقی و ملی، بخشی از “خلق”ها است. هنوز بخشی از ملل “شرق” است که باید هویت های چندگانه و ناشی از فشار رسوبات سنن اعصار سپری شده پیشاسرمایه داری را بر امروز خود، نه تنها حس کند، که قرب و منزلت و جایگاهشان را هم وزن با خاستگاه و موقعیت اش در تولید صنعت مدرن، پاس دارد.

من به “مساله ملی”، دقت کنید که بین “ستم ملی” و “مساله ملی” تفاوت زیاد است، برمیگردم. اما عجالتا در باره “ستم ملی” چند نکته را  رو به آقای شهاب برهان که انصافا ترجمه دقیق تری از “مانیفست کمونیست” را تهیه و به چاپ رسانده اند مطرح میکنم:

 با بروز و مشاهده هر جلوه از ستم و تبعیض ملی، فرهنگی و یا زبانی و نژادی بطور انگار طبیعی ما را با  “مساله ملی” مواجه نمیکند. مساله و معضلی که لاجرم باید در “استراتژی” جنبش کارگری ملحوظ شود. خود صورت مساله به نظر من غلط است.

اولا بین ستم و تبعیض ملی با هر بروز از اشکال آن ستم ها و تبعیض ها، تا تبدیل شدن به “مساله ملی” بسیار تفاوت و فاصله است. جنبش کارگری و سوسیالیسم این طبقه، فقط زمانی که دامنه آن ستم و تبعیض ها چنان با سرکوب و لشکر و لشکر کشی آنها را به یک “مساله سیاسی” تبدیل کرده باشند، “ناچار” است به میدان وارد شود. وقتی دامنه و ابعاد تبعیضها و سرکوبها و خون و خون ریزیها چنان وسیع و طی زمانی نسبتا طولانی دامنه دار باشند، در میان مردم “ستمدیده”، یک بدبینی و دلچرکینی و بی اعتمادی عمیق ایجاد میشود که راه حل سیاسی آن تن دادن به انتخاب “تلخ” جدائی است.

بعلاوه آیا واقعا آقای شهاب برهان هنوز فکر میکند “لیست استالین” برای تعریف “ملت” مُعتبر است؟ آیا در جریان پیشرفتها و دستاوردها و بازبینیهای جدید و کارشده در این زمینه قرار ندارند؟ برای مثال رساله ها و کتب “هابسبام” را نخوانده اند؟ متوجه نیست که برخلاف تزهای استالین در مورد مساله ملی و نیز به دلیل پیشداوری های نادرست و محدودیتهای تاریخی و نظری سالهای انقلاب اکتبر، این”ملت” نیست که به صرف برخورداری از خصائل پنجگانه، ناسیونالیسم را  تولید میکند و معادله برعکس است؟ حتی اگر خوش بین باشیم که آقای شهاب برهان بپذیرند که این نه پدیده نامُتعّین ملت و اجزاء نامُتعیّن تر آن، که برعکس ناسیونالیسم و جنبش ناسیونالیستی است که ملت را میسازد، آیا هر ملت سازی چون یک امر “بدیهی” در استراتژی جنبش کارگری و حزب سوسیالیست این طبقه، قابل پشتیبانی و مترقی و پیشرو است و بار آزادیخواهانه دارد؟ که باید طبقه کارگر “ندید” به عنوان “متحدان” خود میدانی برای آنها باز کند؟ چرا اگر ناسیونالیستهای عزیز در پرتو سرکوبگریها و تبعیضات قدرت های مرکزی انتخاب جدائی را از دیگر شهروندان یک کشور در دستور طبقه کارگر و سوسیالیسم قرار بدهند و  “جدائی” را به شهروندانی که دهها سال در کنار یکدیگر زندگی کرده اند، “تحمیل” کنند، “تلخ” و آزار دهنده نیست؟ چرا هیچ نگرانی از تفرقه ناشی از ستم ملی بین کارگران یک کشور که در نتیجه “کوچک” تر و پاره پاره تر هم شده است، در این نگاه “استراتژیک” غایب اند؟  چرا مهندسی “مساله ملی” های آشکارا جعلی و در سناریوهای پنهان، از تیررس انتقاد و افشاء کسانی که مدعی سوسیالیسم و ترقی خواهی و سعادت مردم اند با چنین شلختگیهای سیاسی و سطحی نگری نظری، مستثنی و یا مشمول “تبعیض مثبت” شده اند؟

تصور میکنم در مورد محیط زیست هم چنین گرهگاههائی هست. خانم اسد پور دقیقا بخشی از این رویکرد را در مقابل کارگران هفت تپه و فولاد قرار دادند. کارخانجات، که ایشان اینجا دیگر در سطح “انتزاع” بکار برده اند، “آلاینده”  محیط زیست اند! خواست مشخص و “واقعی” کارگران فولاد و هفت تپه که با آویزان کردن شمشیر داموکلس “ضرر میدهند” و “امکان راه اندازی آنها پر هزینه است” و…در برابر مطالبه واقع بینانه اداره اجتماعی و شورائی و حفظ محل کار و امرار معاش هزاران خانواده، از بستر واقعی جدال کارگران کَنده شد و در مقوله “انتزاعی”، “وسائل تولید آلاینده اند” قرار گرفت. و در نتیجه حکم “سالهای نوری” دوری کارگران هفت تپه و فولاد از “جنبش محیط زیست” به وسط پرتاب شد!  اینجا خانم اسد پور کارگر و وسائل تولید را همزمان به “مقوله” و انتزاع” تبدیل کردند و آقای برهان، تئوری و استراتژی پیوند و همبستگی این دو انتزاع بدون هیچ رابطه با زمان و مکان و زندگی و خواست و مطالبه کارگران، را تدوین کرده اند. واقعا سوال من این است که چه کسانی مسائل را واقعی می بیند و چه کسانی دیگر آنها را مقوله ای و انتزاعی؛ و  همبستگی، را به “الفاظ” تنزل میدهند؟

اگر از سطح “تجرید” این دوستان فراتر رویم، ما به ازاء عملی تحلیل و استراتژی آنان، وقتی دیگر چشمها را از هفت تپه و فولاد قدری به آرایش نیروها و بحران و تنش های سیاسی در منطقه، تحریمهای ترامپ و بحران سیاسی -اقتصادی در ایران تحت حاکمیت اسلام سیاسی برمیگردانیم، از نظر سیاسی “آماتوریسم” دوستان توی ذوق میزند.

من به صراحت میگویم، ما در خوزستان “مساله ملی” و مشخصا “مساله ملی عرب” نداریم. انتظار از انسان تحصیلکرده و مدعی سوسیالیسم این بود که حتی اگر قوم پرستان و ناسیونالیستها در اوضاع کنونی بهر در بزنند که تبعیض بر “عرب زبانان” خوزستان را تا حد بدل کردن جنبش “هویت طلبی” خویش به “مساله” ملی تبدیل کنند، از جانب آنها یک سد مقاومت ایجاد میشد. می بایست هشدار میدادند، که ستم ملی و تبعیض زبانی و اتنیکی نباید به آلت دست و ابزار ناسیونالیسم برای جدا کردن سرنوشت سیاسی خوزستان از جامعه ایران تبدیل بشود. خوزستان، شاهرگ حیات جامعه ایران است. این دوستان به جای اینکه در صف جنبش کارگری محکم بایستند، کارگران هفت تپه و فولاد را که بسیار هوشیارانه، مسائل مربوط به تلاشها برای مهندسی مساله ملی عرب را نادیده گرفتند و به آن بی محلی کردند، سرزنش و تحقیر کردند. این دوستان، بعلاوه انگار متوجه نیستند که بازی در میدان ناسیونالیسم و قوم پرستی، آنهم در جائی مثل خوزستان، علیرغم همه اخلاص آنان به “خلق های تحت ستم”، در این اوضاع و احوال به چه سناریوهائی خدمت میکند؟

دوران خونین فروپاشاندن حکومتهای “توتالیتر” در اردوگاه سابق شوروی و ” اقلیتهای قومی و مذهبی و اتنیکی” که برای “اعاده حقوق” آنها ارتش های متشکل از پیشکسوتان ضد کمونیست، در مقدونی و کوسوو تشکیل شدند و با بمباران بلگراد، پس از دورانی از پاکسازیهای خونین قومی به “حق” خود رسیدند، هنوز وجدان بشر را آزار میدهد. احتمالا آقای برهان بدانند که این موضع من از سَرِ طرفداری از “سوسیالیسم واقعا موجود”، نبود و سالها قبل از فروپاشی من به خط سیاسی ای تعلق داشتم که اردوگاه مذکور را نوعی از سوسیالیسم بورژوائی با زیربنای سرمایه داری دولتی ارزیابی میکرد.

دوستان گرامی!

یکبار نوشتم:

خواهش میکنم حساسیت اوضاع را درک کنید و قلمتان را فکر نشده، روی کاغذ نلغزانید. بررسی و واکاوی “مقوله” ها و “انتزاع” ها هر اندازه ممکن است سطح درک “فلسفی” شما و دلبستگی و دلمشغولی شما را به مقولات انتزاعی ارضا کند و ذهن شما را در باره آنها “عمیق” تر، اما بدانید که تاثیر چنین عقایدی اذهان کارگران فولاد و هفت تپه و در سراسر خوزستان را نه آگاه و همبسته، بلکه مسموم و متفرق و بدبین به یکدیگر خواهد کرد. خوشبختانه درگیری کارگران با مسائل زندگی و کار و دستمزد و  حقوق معوقه و مقابله با خطر بیکارسازیهای وسیع، زمینه رسوخ چنین رهنمودهای “غیر اجتماعی” را عملا سد کرده است.

از انسانهای تحصیلکرده و مترجم مانیفست انتظار میرفت که بجای پند و اندرزهای ناسیونالیستی و قوم پرستانه، از کارگران پیشرو فولاد و هفت تپه می آموختند. انتظار میرفت که بویژه در این لحظات حساس اوضاع سیاسی جامعه ایران و در متن مبارزه مردم در مصاف با اسلام سیاسی حاکم در ایران، به پیشداوریهای عقب مانده و باورها و “هویت”های کاذب و وارونه در جامعه، آوانس ندهند. جامعه ایران یکبار بخاطر واکسینه نبودن در برابر اسلام سیاسی، تاوان بسیار سختی پرداخت. اجازه ندهیم ویروس جهالت قوم پرستی و تعصبات خرافه ناسیونالیستی، بار دیگر قدرت و ظرفیت ترقیخواهی، مدنیت و پتانسیل مترقی مردم ایران را رنجور و زمینگیر کند.

 ضرب المثلی هست که میگوید اگر یک بار سرم کلاه گذاشتی، برایت شرّ و نکبت آرزو میکنم، اما اگر بار دوم بازهم سرم کلاه گذاشتی، آنگاه شرّ و نکبت، گریبان خودم را بگیرد.

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

۷ دسامبر ۲۰۱۸

با ما در تماس باشید

عضویت در خبرنامه سایت