چاپ کردن این صفحه
جمعه, 04 بهمن 1392 ساعت 23:21

عزیز نسین: رهبران برجسته ی حزب در میان مردم

نوشته ی عزیز نسین
ترجمه از آحمد شاملو
اهالی،  به انتظار ورود رهبران و سخن گویان حزبی این پا و  آن  پا می کردند.
زوش این حزب با روش احزاب دیگر زمین تا آسمان فرق داشت. چون که این ها  ده  به ده ، قصبه  به قصبه، ایالت به ایا لت سفر می کردند و از نزدیک با مردم تماس می گرفتند.
رجال، پیش از این که مرکز را به عزمِ سفر تبلیغاتی ترک کنند، یک "جلسه ی فوق العاده" تشکیل دادند و  بر  سر "پاره ای مسایل اساسی" مفصلا گفت و گو کردند.
پخته ترین شان گفته بود که: - هم مسلکان عزیز! متأسفانه باید به این حقیقت تلخ اعتراف کنیم که تماس مراکز رهبری حزب با مردم آن طوری نیست که باید باشد.... ما به این شهر و آن شهر سفر می کنیم و در میدان ها می رویم بالای کرسی خطابه، صدامان را می اندازیم سرمان و هرچه به دهن مان رسید بر زبان می آوریم و دیگر هیچ توجهی به این نکته ی اساسی که شنونده های ما چیزی از حرف های ما دستگیرشان می شود یا نه، نداریم...این، یکی از اشتباهات بزرگ ماست و باعث می شود که میان مردم و مراکز رهبری حزب تفاهم لازم به وجود نیاید...ما باید از نزدیک با مردم در تماس باشیم  و با آن ها
به زبان خودشان صحبت کنیم و هدف های حزب را هم به زبان خود آن ها برای شان تشریح و تحلیل بکنیم تا بتوانند بفهمند که در صورت به دست آوردن قدرت، چه می خواهیم بکنیم و به اصطلاح "برنامه عملیات ما" چه خواهد بود...با زبان ساده، رفقا! با زبان بسیار بسیار ساده باید این مطالب را برای مردم توضیح بدهیم.  ما باید از خیلی خیلی نزدیک با محرومیت ها و خواست های جور به  جور مردم آشنایی پیدا کنیم.  باید توی آن ها بگردیم، به حرف ها و درد دل های آن ها گوش بدهیم و درد هایشان را آن طور که لازم است بفهمیم و درک کنیم تا در جست و جوی راه چاره ی این دردها و محرومیت ها به
اشکال برنخوریم.....
فریاد "صحیح است، صحیح است" و "احسنت احسنت" به آسمان رفت و این عقیده سخت مورد پسند افتاد.  هیچ کس مخالف نبود و همه با اکثریت آراء، مطالب سخنران را تأیید کردند و قرار شد که از آن به بعد سخنگویان و مبلغین حزبی به جای رفتن بالای کرسیِ خطابه و ایراد نطق های "زیبا"  و "ادبی"،  بروند قاطی مردم از نزدیک به حرف یکی یکی شان گوش بدهند و به تک تک سؤال هایشان جواب بگویند، با دردهای آن ها خوب آشنا بشوند و هدف ها و برنامه های حزبی را حسابی برایشان تشریح کنند تا خوب "ملکه شان" بشود و نقطه ی تاریکی برایشان باقی نماند.
اما...
اما توی دنیا خیلی چیزها هست که به زبان آسان می نماید و آدم فکرش را که می کند می بیند انجام اش کاری ندارد و فقط وقتی پای عمل به میان می آید تازه متوجه می شود که بله - کار، کار حضرت فیل است!
این هم یکی از آن کارها بود. بله  رفتن بالای کرسی خطابه و ایراد نطق های آتشین از روی اوراق ماشین شده و تر  و تمیز کار سختی نیست اما مگر می شود آدم همین جوری راه بیفتد برود  تو "مردم" با دهاتی ها و آدم های بی سوادی که اسم خودشان را هم بلد نیستند درست تلفظ کنند "تماس" بگیرد و "معضلات امور جهانی" را به "زبان ساده" برای آن ها "تحلیل" کند و با "برنامه ها و هدف ها"ی حزبی "تطبیق" بدهد و ....وای! وای! مگر همچو چیزی ممکن است؟
ماها معمولا "دهاتی" را آدم حساب نمی کنیم. وقتی با او طرف می شویم، تو  دلمان می گوییم که: "خب، ولش هرچی باشه باز بالأخره یارو دهاتیه!"
اما....اما اگر پاش بیفتد، همین دهاتی چنان سؤال پیچت می کند، چنان اشتباهاتت را  تو  صورتت برمی گرداند و چنان سر بزنگاه  خرخره ات را می چسبد که مثل خر توی گل بمانی و  راه پس و پیشت را گم کنی ...چنان به جا ازت می پرسد "چرا؟" و چنان به موقع به ت می گوید "این حرف ها  را اون حزب دیگه هم به ما گفته"، که اعتبار و حیثیت هرچه حزب و حزبی ست از بک پول سیاه هم بی قیمت تر می شود.
خب.
با در نظر گرفتن نکات فوق بود که یک هبئت پنج نفری از اعضای کاردان و چیز فهم حزبی، برای تشریح برنامه های حزب و "تماس گرفتن" با دهاتی ها و پاسخ گفتن به سؤال هایشان از طرف کمیته مرکزی انتخاب شد.
این هیأت تشکیل شده بود از: یک دکتر اقتصاد، یک پروفسور حقوق، یک متخصص و کارشناس دارایی، یک مهندس کشاورزی و یک دکتر طب که تحصیلات عالی خودش را در آمریکا گذرانده بود.
بله. این است. حالا اگر مَردند بیایند سؤال بکنند و جواب بستانند.  این پنج نفر رجل روشنفکر حزبی، موضوعی نبود که نتوانند آن را از جنبه های مختلف و بر اساس مرام و یرنامه ی حزب خود، تحلیل و تجزیه کنند و به آن جواب بگویند.  دهاتی که سهل است، بگو برود اربابش را بیاورد!
باری حزب، به تمام دهات و قصباتی که در آن ها شعبه داشت بخشنامه هایی فرستاد و اعلام کرد که هیئت به زودی با سلام و صلوات وارد خواهد شد. 
این اقدام، اهالیِ قصبه ی "م" را نگرفت!  میمی ها، نسبت به این موضوع ابراز احساسا تی نکردند و گفتند:
- ای بابا! سؤال و جواب دیگه چه صیغه یی یه؟  این تخم لق را دیگه کدوم شیر پاک خورده یی تو دهن اینا  شیکونده؟
مسئول تشکیلات قرقرکنان گفته بود:
- این دیگه چه فِرقَه شه، اختراع تازه س؟....اونا مث بچه ی آدم میومدن می رفتن بالای بلندی وامیسادن  یه  چبزهایی  به  هم می بافتن، ما هم بالأخره می فهمیدیم یا نمی فهمیدیم دستی واسه شون می زدیم و هورایی می کشیدیم و زنده بادی می گفتیم، سر و ته قظیه هم می اومد، اونام شب  می موندن فردا صبح  راشونو می کشیدن می رفتن ردِ کارشون حالا تکلیف چیه؟  حالا ما مردم از کجا پیدا کنیم بیاریم که با اینا سؤال و جواب کنن؟  -  تازه گیرم مردمش  هم پیدا شد، کیه که بیاد با اینا اختلاط کنه و از حرف های اینا چیزی سرش بشه؟
مش سلیم بزاز گفت:
- حالا  تو فکر سؤالای خودمونو نمی خواد بکنی، یه جوری  راس و ریس می کنیم و سر و تهش را هم می آوریم....بالأخره یه چیزایی ازشون می پرسیم دیگه حرف که قحط نیس، اما...آخه نشنیدی که می گن حرف حرف میاره؟ ...اومدیم و عشق شون گل کرد و  زد پس کله شون که اونا یک چیزی از ما بپرسن...فکر این جاشو بکن...اگه این جوری شد چه خاکی به سرمون بریزیم؟...جلو مردم و جلو آدمایی که از اون یکی حزب میان تا سر و گوش آب بدن، همچی می شیم سکه ی یک پول.
مسئول گفت:
- راه شو پیدا کردم: اولا دل بخواهی نیس که.  هرکی خواست چاک دهن شو واز کنه و هر چی تو دلش بود بریزه بیرون...یکی این...دوماً هم، خودمون پیش پیش اونایی رو که باید حرف بزنن انتخاب می کنیم.
همه گفتند: احسنت!
مسئول تشکیلات گفت:
خب...کی می تونه حرف بزنه؟... هرکی مرد میدونه بیاد جلو.
کسی جوابی نداد...همه به هم نگاه کردند و بعضی ها هم گردن کشیدند که "مرد میدان" را بهتر ببینند، اما میدان همان طور باکره ماند و مردی برایش پیدا نشد.
رییس به مم کاظم - دلاک حمام منحصر به فرد ده نگاه کرد و گفت:
- چیه کاظم جیر جیرک؟...پس چرا لال موندی؟...تو که صُب تا شوم واسه خلق الله بلبل زبونی می کنی، چطور پس حالا مثل تازی که وقت شیکار شاشش می گیره از زبون افتادی؟
مم کاظم دلاک گفت:
- صاب اختیار تشیف دارین جناب رییس! آخه بزرگ تری گفتن کوچیک تری گفتن...جایی که بزرگترها باشن، بلانسبت، این گُه خوری ها به ما نیومده...
خلاصه هیچ کس زیر بار نمی رفت و مسئولیت این امر خطیر را به عهده نمی گرفت. تا بالأخره مسئول تشکیلات مجبور شد که "رأسا اقدام کند": رو کرد به اوستا صالح و به ش گفت:
- اوسا صالح جون! هزاری هم که بگی نه، این کار کارِ خودته و دست خودتو می بوسه!
اوستا صالح بادی به غبغب اش انداخت، سرش را انداخت پایین، و گفت:
- مگر این که علی آقا هم باشن...
همان جور که در کمیته مرکزی حزب، برای جواب گویی به سؤالات مردم، هیأتی انتخاب شده بود، در شعبه ی حزب هم اوستا صالح و علی آقا برای سؤال کردن از رجال انتخاب شدند.
مسئول تشکیلات صدایش را صاف کرد و گفت:
- همه تون گوشاتونو خوب واکنین. نباید کاری کرد که پیش اعضای اون یکی حزب پاک خیط و پیط بشیم ها... بالأخره خواهین دید وقتش که شد، چه خودی چه غیره، همه جمع می شن ببینن چه خبره...اگه چیزی را نفهمیدین، اصلاً و ابداً، به هیچ وجه نباید به روی خودتون بیارین یا کاری بکنین که معلوم بشه نفهمیدین ...هرچی هم که دستگیرتون شد برای باقی مردم بگین که اونام عقب نمونن...
هیأت روز بعد باید وارد می شد.
اوستا صالح و علی آقا سؤالاتی را که مسئول بخش ترتیب داده بود از حفظ کرده بودند.ساعت سه و نیم بعد از ظهر بود که چهارتا اتومبیل وارد قصبه ی "م" شد.  اعضای هیأت، با میمی هایی که پیشوازشان رفته بودند، وارد محل حزب شدند.  چای و شیرینی صرف شد...هیأت عجله داشت که هرچه زودتر به انجام وظایف و مأموریت خود بپردازد.  عضو برجسته ی هیأت که دکتر در علم حقوق بود، گفت:
- از آن جایی که برگزاری میتینگ ممنوع است بهتر است با رفقا دوستانه تر و از نزدیک تر صحبت کنیم...این جاها جای مناسبی پیدا می شه؟
- قهوه خونه هس.
قهوه خانه و باغچه پشتش پر از جمعیت شد.
رجال پنج گانه ی سیاست و دانش با چهره های خندان و بشاش  ورود کردند و بر صندلی های لق و لوق قهوه خانه نشستند و  دکتر آغاز سخن کرد:
- هم میهنان عزیز!
ما، برای جواب گویی به سؤالات شما و تشریح برنامه ها و هدف های حزبی ست که امروز در این مکان مقدس مزاحم شما شده ایم...تقاضای ما این است که هرگونه مشکلاتی یا سؤالاتی دارید، بدون هیچ مقدمه چینی و تشریفاتی با ما در میان یگذارید تا ما به نوبت به یکی یکیِ آن ها جواب لازم عرض کنیم.
جمعیت که قهوه خانه را به قوطی ساردین تبدیل کرده بود از این که برای اولین بار از "رئیسای حبز" (دهاتی ها معمولا حزب را حبز تلفظ می کننذ.) حرفی به زبان خودش می شنید گل از گل اش شکفت...
اوستا صالح دلاک به مسئول تشکیلات گفت:
- بیخود مارو زهره ترک کرده بودین بابا...اینام که عین خودمان حرف می زنن. از سیر تا پیاز فهمیدم چی گفت می خواین براتون بگم؟
مسئول گفت:
- جوجه رو آخر پاییز می شمرن. حالا کجاشو دیدی؟ این هنوز صحبت سیاسی نبود بذار  اون رگ سیاسی شون بجنبه تا به ت بگم. اون وخ  افلاطونم بیاد یک کلمه شو نمی تونه بفهمه.
علی آقا پاشد ایستاد و گفت:
- اگه اجازه بفرمایین جسارته، عرضی داشتم...
عرض بنده اینه که اگه آقایون، انشالا به سلامتی، سر  کار اومدین  چی کار میکنین؟
رجال به هم نگاه کردند.  چون می دانستند با چنین سؤالی رو به رو خواهند شد، جوابش را پیش پیش آماده کرده بودند.
دکتر حقوق به این سؤال جواب داد و "خاطر محترم هم میهنان گرامی" خود را "مستحضر" کرد که:
- تدوین قانون اساسی جدیدی متضمن رشد و توسعه ی تشکیلات سیاسی و سوسیال ما بر اساس ایده آل های دموکراتیک و متکی بر اصولِ استفاده از انرژی های اضداد؛ همچنین ارائه ی طریق صحیح برای خرج کردن وام هایی که با مساعد کردن زمینه از کشورهای غربی گرفته می شود - که با عالی ترین مظنه های انترناسیونال حاضرند به کشورهایی که در شاهراه های پروگره سیستی خود می خواهند گام بردارند، قرض بدهند از نخستین هدف های حزب ماست...حزب ما نیز مانند سایر پارتی های پروگره سیست دنیا محاسبات دقیقی براساس و پایه ی افکار آبژکتیف و نقشه های رئالیستیِ خود به عمل خواهند آورد و
با آکسیون پارالل با نیروی اِفِکتیف خود به طرز پی گیر و انرژیک در شاهراه سیویلیزاسیون و مدرنیزاسیون گام های بلندی به سوی تعالی برخواهد داشت...هم چنین تذکر این نکته را هم لازم می دانم که حزب ما وجود بک کوآلسیون را برای کنترل عدم دخالت دو قوای مجزای مقننه و اجراییه در یکدیگر ضرور  و  واجب می داند.
اوستا صالح گفت:
- اینا همش درست...همه شو فهمیدیم..ما یک مشکل دیگه یی هم داریم که کارش بیخ پیدا کرده.  می خواهیم بدونیم این وضع زراعت شلتوک ما آخرش چی میشه؟
حیاتی ترین مسایل قصبه مطرح شده بود.  مردمی که قهوه خانه و باغچه ی پشتش را اشباع کرده بودند، خودشان را جا به جا کردند و سراپا گوش شدند.
عقبی ها یک قدم جلو آمدند و چنان به جلویی ها چسبیدند که اگر یک خروار  ارزن به سرشان می ریختی یک دانه اش پایین نمی افتاد.
اوستا صالح گفت:
"- می خوایم بدونیم اگه انشالا این حبز بیاد سر کار، زراعت شلتوک ما وضعش چه جوری می شه؟"
پاسخ این سؤال با دکتر اقتصاد بود که سینه یی صاف کرد، گردنش را توی یقه ی آهاری جا به جا کرد، یقه اش را که انگشت توش انداخته بود کشید طرف راست، چانه اش را کج کرد و راست کرد و بالأخره گفت:
- من هم اکنون این مسئله را با زبانی هرچه ساده تر و به طور علمی برای هم میهنان گرامی تشریح می نمایم:
"با در نظر گرفتن این که استاتیستیک رسمی کشور با گرافیک های مندرجه در ادیسیون های مربوطه نشان می دهد که حد متوسط صادرات ماهانه ما در سال 1953 بالغ بر 92 میلیون دلار بوده ولی توتال کل صادرات جاری از دومیلیارد و دو میلیون دلار متجاوز نیست، احتیاج مبرم مت ما به یک اکونومی پولیتیک که باید اقرار کرد از یک جور اوپتی میسم دور از رئالیسمی متولد شده، تیپیک ترین از نوع خود بوده، و اکنون حزب ما وظیفه ی خود میداند که برای به وجود آوردن بالانسی میان درآمدها و پرداخت دیون خود از حداکثر کوشش فروگذار نکند...در خاتمه امیدوارم هیچ جای تاریکی در این مورد
باقی نمانده باشد و انتظار دارم که اگر جای تاریکی در عرایض من که به سمع آقایان رسید وجود داشته باشد، بفرمایند تا توضیح کافی برای ایضاح مسأله داده شود."
مسئول تشکیلات محلی حزب چشم هایش را که مثل کلاغ جت جت می زد، تو چشم های اوستا صالح دوخت.
اوستا صالح لبخند از رو رفته ای زد و گفت:
- هه هه...نخیر قربون...هه هه!...اختیار دارین قربون...بلانسبت، دور از جون آقایونا، ما دیگه این قدرها هم چیز نیستیم که اینا رو نفهمیم...هه هه!
دکتر اقتصاد گفت:
- امیدوارم به اندازه ی کافی ذهن هم میهنان خارج از مرکز را در این مورد تنویر کرده باشم.
علی آقا پاشد، رو کرد به جماعت که با دهن واز، هاج و  واج نگاه می کردند و گفت:
- یعنی فرمایش می فرمان که...زراعت شلتوک تونم دُرُس می شه...
اوستا صالح گفت:
- یعنی اگه اجازه بفرمان یه عرض دیگه هم داشتیم.
از رجال محترم دانش و سیاست آن یکی که پزشک بود گفت:
- البته، بفرمایید. ما از فرسنگ ها  راه برای همین به این جا آمده ایم که حرف های آقایون را بشنویم...رنج سفر را به خودمون هموار کرده ایم که درد دل های شما آقایون را بشنویم و چاره ی آن ها را پیدا بکنیم...و مرام نامه ی حزب را برای شما دوستانِ دور از مرکز خودمون تشریح بکنیم. بفرمایین خواهش می کنم.
علی آقا گفت:
- یعنی منظور عرض اهالی اینه که برای این جا بالأخره یه مدرسه درست می کنین یا نه؟
مرد سیاسی گفت:
- عرض کنم...این نکته ی مهم را نباید فراموش کرد که برای رآلیزاسیون یک دموکراسیِ پارلومانتر، به هیچ وجه نباید فونکسیون کولتور  را از نظر دور نگه داشت.  من در این مکان مقدس توجه هم میهنان گرامی را به این گفته ی متفکر بزرگ و ارجمند انگلوساکسون یعنی "تامس هوسلی" جلب می نمایم که می فرماید "در نظر گرفتن مطالعات علمی در یک کشور در لحظات کریتیک در حقیقت گرایش بیشتری ست به سوی تاندانس های ضد تعادل های سوسیالیستی و نقش عمده ی آن تجزیه ی کورداسیون متعادل پولیتیک سوسیال می باشد" هم چنین یادآوری این گفته ی مجاهد بزرگ، یعنی "جان بلیندا" در این جا بی ثمر
نیست که می گوید: "عدم وجود سیستم در یک کشور، که بر اثر عدم وجود توجه به محاسبات  اوفی سیل عملی بر حرفه می باشد، دارای یک شکل سمبلیک و خاص است"...من مخصوصا از هم میهنان ارجمندِ دور از مرکز خودم تقاضا دارم اگر سؤالی دارند بدون هیچ رودرواسی و تشریفاتی مطرح بفرمایند تا به همین ترتیب که داریم جلو می رویم، پشت سرمان هیچ نقطه ی شک و ابهامی باقی نماند و در آینده، مطالب را که قدری سنگین تر می شوند بهتر بتوانیم حلاجی کنیم و...منظورم این است که...دوباره مجبور نشویم برای پاره یی توضیحات به عقب برگردیم و...به این ترتیب...منظورم اینست که...وقت مان ضایع
نشود."
علی آقا برگشت به اغنام الله گفت که:
- فهمیدین یا نه؟...یعنی فرمایش می فرمان که اونم درست می شه....
یعنی می فرمان که مدرسه و این چیزها یکی دوتا که سهله، هر چن تا بخواهین...
و اوستا صالح به رجال محترم که برای توضیح و شیرفهم کردن برنامه های حزبی رنج سفر را به خودشان هموار کرده بودند عرض کرد  که:
" - باس ببخشین دیگه. آقایونا خسته هم هستین و...خب دیگه...دردسرمون زیاده...غرض، می خواستیم بپرسیم بدونیم که ...این وضع توتون چه جوری می شه؟ یعنی مث هرسال باید بذرم  خودمون بذاریم، یا این که اگر انشاءالله این حبز  رو کار بیاد دیگه بذر خوب و حسابی خودشون به مون می دن؟"
جواب این سؤال با دکتر اقتصاد بود.  دکتر برای فهماندن مطلب، به زبان خیلی "ملی" و خیلی آهسته حرف می زد:
- عرض بشود که ...چون رژیم آزاد عملا از میان رفته محسوب می شود...کنترل های فیزیکی، امکان تحقق اداری محاسبات با خارج را که ...فقط می تواند یک سوب وانسیون نسبی برای ما باشد، عملی نمی شمارد...به عبارت دیگر ...برای متعادل ساختن پولیتیک پول و دارایی که از حساس ترین مسائل سوق الجیشی و روُلیزیونِ حزبی ماست و سهم اخیرش به جانب هم بسته گی های روحیِ افراد حزب می چرخد، ارگومان واحد این فونکسیون است...و باز به عبارت دیگر آن را نجات خواهد داد...و همین طور است محاسبه ی انوانترهای راکد و معاملات کالاهایی که باید از خارج وارد شود...به این ترتیب تصور می کنم
مطلقا جای نگرانی باقی نمانده باشد و به عبارت دیگر توانسته باشم به تمام سؤالات آقایان کماهو حقه پاسخ داده باشم ...باز اگر جای مبهمی در عرایض من باقی ست، بفرمایید که برای توضیح با جان و دل آماده ام.
اوستا صالح با نیش باز جواب داد:
- هه هه! زحمت دادیم جناب رئیس، همه شو فهمیدیم. نخیر، نخیر...دیگه زحمت نمی دیم...
علی آقا به طرف جمعیت برگشت و گفت:
- یعنی فرمایش می فرمان که...اونم بع...له! قیمت توتونم تا دل تون بخواد بالا میارن.
دکتر اقتصاد گفت:
- باز هم اگر سؤالی هست بفرمایین.
اوستا صالح گفت:
- خدا  عمر  و عزت شما آقایونا رو زیاد کنه الاهی... دیگه عرضی نداریم...همه شو فهمیدیم و ...حالا دیگه با خیال راحت...
مهندس کشاورزی که تا کنون به سهم خودش کومکی به توضیح هدف های حزبی نکرده بود گفت:
- برای آن که هم میهنان را کاملا روشن کرده باشم باید به عرض برسانم:  طبق قرارداد دقیقی که کنگره ی اخیر انستیتوی روابط بین المللیِ کشاورزی اونیورسیته ی پرینسون تنظیم کرده است لازم می آید که پس از تفریق کامل آلترناتیف ها و به حساب گذاشتن آن ها در دارایی، آنچه را که مربوط به کاراکتر آلیمانتر است - و به زبان ساده تر - آنچه را که با زندگی مردم سر و کار و روابط مستقیم دارد با کنژوکتور اُجرت باید تنظیم کرد و بین آن ها بالانسی به وجود آورد.
علی آقا گفت:
- اینا رو دیگه خودمون پیش پیش فکرشو کرده بودیم.  همه شون اینو می دونن، شما زحمت نکشین دیگه...
و به جماعت مستمعین گفت:
- یعنی فرمایش می فرمان که یه رشته قناتم از کنار ایستگاه می زنن که سرش از وسط میدون ده دربیاد.
مردم کف زدند و به شدت هلهله کردند، هورا کشیدند، ریختند جلو و رجال دانش و سیاست را سر دست بلند کردند.
از آن جا که رجال بزرگ حزبی میبایست برای توضیح و تشریح مرام نامه، هدف و اصول سیاست و اقتصاد حزب به قریه ی پهلویی نیز بروند و وقت زیادی نداشتند، برای ناهار در قصبه ی "م" نماندند و اتومبیل ها در میان فریادهای زنده باد، زنده باد، میدان را  دور زدند و از قریه دور شدند.
از دور صدای سگ ها که به دنبالشان پارس می کردند تا مدتی شنیده می شد