چاپ کردن این صفحه
جمعه, 07 بهمن 1390 ساعت 03:54

آنجلوپولوس: فیلم می‌سازم، پس هستم

altتنو آنجلوپولوس، فیلمساز برجسته یونانی امشب در سن هفتاد و شش سالگی در اثر پیامدهای یک سانحه رانندگی درگذشت. سر صحنه فیلمبرداری در حالی‌که از عرض خیابان می‌گذشت، موتورسواری به او زد و این سانحه منجر به خون‌ریزی مغزی این کارگردان برجسته شد.آنجلوپولوس" یکی از مهم‌ترین فیلمسازان اروپا در ۴۰ سال گذشته به‌شمار می‌آمد و از او به عنوان "نگاه یونان" یاد می‌کردند.او می گوید: «در زمانه غمناکی به‌سر می‌بریم که چندان مجال امیدواری به آدم نمی‌دهد. معلوم است که حیرانم و گاهی فکر می‌کنم به سال‌های سپری شده، هنگامی که به تغییر باور داشتیم. آن وقت‌ها آسمان در دسترس بود، اما دستمان نرسید ستاره‌ها را بچینیم و بخت از کف‌مان رفت...»
به مناسبت درگذشت این فیلمساز بزرگ، ترجمه گفت‌و‌گو با او درباره فیلم «غبار زمان» را به ترجمه اکبر فلاح‌زاده می‌خوانیم:
اکبر فلاح‌زاده - موسیقی را اگر از سینمای تنو آنجلوپولوس (Theodoros Angelopoulos ) بگیری، جانش را گرفته‌ای. این را البته در مورد هر فیلم دیگری از جمله فیلم‌های موزیکال هم می‌شود گفت. اما سینمای آنجلوپولوس جور دیگری با موسیقی عجین است.
در فیلم‌های او موسیقی و تصویر شاعرانه به شکل خاصی به هم پیوند خورده‌اند. موسیقی صرفاً دنباله‌رو یا همراه تصویر نیست، بلکه شخصیت جداگانه دارد. موسیقی فیلم‌های او را، چنان‌که معروف است، النی کارایندرو (Eleni Karaindrou) ساخته است.
آنجلولوپوس ۲۰ فیلم بلند ساخته و بیش از ۳۰۰ جایزه گرفته. از جمله شیر طلایی جشنواره ونیز برای فیلم «اسکندر کبیر»، جایزه بزرگ هیأت داوران جشنواره کن برای فیلم «نگاه خیره اودیسه»، و در سال ۱۹۹۸ نخل طلای جشنواره کن برای فیلم «ابدیت و یک روز» را از آن خود کرده است. او را در ایران بیشتر با آثاری مانند «گام معلق لک لک» با بازی مارچلو ماسترویانی، و فیلم شاعرانه «چشم‌اندازی در مه» می‌شناسیم. آثار سینمایی او الهام‌بخش برخی از سینماگران ما بوده است.
آنجلولوپوس در سال ۱۳۷۹ در «جشنواره فیلم فجر» تهران جایزه ویژه‌ای از دست عباس کیارستمی دریافت نمود.
آنجلوپولوس بعد از تحصیل حقوق در یونان به فرانسه رفت تا در سوربن فلسفه بخواند. بعد به مدرسه سینمایی رفت، اما آن را تمام‌نکرده‌‌ رها کرد و به یونان بازگشت تا روزنامه‌نگاری کند. اما گرفتار سانسور حکومت نظامیان شد و روزنامه‌ای که در آن نقد فیلم می‌نوشت، تعطیل شد. این بود که دست به کار ساختن یک فیلم کوتاه شد، که آن هم ممنوع شد. فعالیت فیلمسازی او عمدتاً به بعد از سقوط حکومت دیکتاتوری نظامیان (۱۹۷۴-۱۹۶۷) موکول شد. فیلم طولانی «بازیگران دوره‌گرد» او با ترکیب ظریفی از تاآتر و سینما مروری دارد بر تاریخ پرتنش یونان از ۱۹۳۹ تا ۱۹۵۲.
آنجلوپلوس با دید شاعرانه‌اش فیلم سیاسی می‌سازد و همیشه در بطن حوادث روز قرار دارد، اما دلش تنگ گذشته است. قهرمانان او بعد از تبعید یا گم‌گشتگی به وطن بازمی‌گردند، اما خود را بازنمی‌یابند. از این جمله است شاعری که در فیلم «ابدیت و یک روز» بعد از سال‌های متمادی به وطنش باز می‌گردد و چون زبان مادری‌اش را از یاد برده، از مردم کلمه می‌خرد تا با آن‌ها شعر بگوید. شعر تنهایی و سرگشتگی. کلماتش این‌هاست: «تنهایی، خیلی دیر».
«غبار زمان» آخرین فیلم آنجلوپلوس است که دو سال پیش ساخته شد. این فیلم دومین قسمت از سه‌گانه‌ای است که با فیلم درخشان «چمنزار گریان» آغاز شد. در این فیلم، آنجلوپولوس داستان کارگردانی را نقل می‌کند که از زندگی پدر و مادر خودش فیلم می‌سازد و از این طریق زمان‌های حال و گذشته را در هم می‌آمیزد. «غبار زمان» بهترین فیلم آنجلوپلوس نیست، اما عناصری از فیلم‌های سابق او را در خود دارد.
او در فیلم‌های خود موضوع‌های انسانی چون مهاجرت، تبعید و تنهایی را دستمایه قرار داده است. سکانس‌های آرام و طولانی با نگاهی شاعرانه و نوستالژیک و استفاده مکرر از لانگ شات از ویژگی‌های اصلی فیلم‌های اوست.
در گفت‌وگو با شبکه‌ تلویزیون فرهنگی آلمان و اتریش می‌گوید که برای او صحنه فیلمبرداری واقعیتی سوای فیلمنامه ایجاد می‌کند. چون از اینجا به بعد تصویر و صحنه‌هایی که فقط در ذهن بودند، پیش چشم مجسم می‌شوند. او با فیلمساز فرانسوی رنه کلر (René Clair ) مخالف است، که گفته: «فیلمنامه که تمام شد، فیلم تمام است». به نظر آنجلوپولوس فیلمبرداری فقط پیاده کردن فیلمنامه نیست، بلکه یک کار خلاقانه است.
می‌گوید لانگ‌شات‌هایش برای بازیگران مشکل ایجاد می‌کند و آن‌ها نمی‌توانند به خوبی خودشان را با صحنه تطبیق بدهند. به ویژه کار وقتی دشوار می‌شود که او بر خلاف روبر برسون (Robert Bresson ) کارگردان و فیلم‌‌نامه‌نویس مینی‌مالیست فرانسوی در هر صحنه برداشت‌های زیاد انجام نمی‌دهد تا به برداشت دلخواه برسد. می‌گوید همیشه اولین برداشت بهترین است، چون احساسات و عواطف را طبیعی‌تر بازمی‌تاباند. او به همین دلیل از بازی مارچلو ماسترویانی تمجید می‌کند، که به گفته او برداشت نخستش در فیلم‌هایش همیشه بهترین است.
با این حال معتقد است که فیلم نمی‌تواند تمام آنچه را در رؤیا داریم نشان دهد. از فرانسوا تروفو قولی نقل می‌کند که «ما فقط به ۳۰ درصد آنچه در ذهن داریم می‌توانیم تجسم ببخشیم». چون در واقعیت نمی‌شود به همه آنچه در آسمان بلند خیال پرداخته‌ایم، دست بیابیم.
آنجلوپلوس نزد منتقدان نه فقط به یک فیلمساز شاعر، که به فیلمساز نقاش هم معروف است. این به واسطه تصویرهایی است که مانند قاب عکس یا تابلوی نقاشی ثابت می‌مانند. تصویرهایی مانند گوسفندان آویخته از درخت، یا صحنه درآوردن یک دست شکسته مجسمه اولیس با هلیکوپتر از داخل آب دریا، سرگردان بودن دست بر فراز آسمانخراش‌ها، و سپس شناور بودن مجسمه با دست شکسته روی کشتی باربری.
آنجلوپلوس دلتنگ یونان است، یونانی که دیگر نیست، اما در دل او هست. یونان شکوهمندی که زمانی مهد تمدن و فرهنگ بود و اینک ورشکسته، گوشه‌ای از اروپا افتاده و چشم به کمک بانک‌های اروپایی دارد تا سرپا بماند. در مورد همین بحران اقتصادی آنجلوپلوس قصد دارد فیلمی بسازد.
در مورد فیلم «غبار زمان» و دیگر ویژگی‌های فیلمسازی آنجلوپلوس، گفت‌وگوی او با نشریه‌ی آلمانی‌زبان « در خدمت فیلم» (Film- Dienst ) می‌تواند مفید باشد. خلاصه‌ای از این گفت‌وگو را می‌خوانیم:
نشریه‌ی «در خدمت فیلم» - تریلوژی «غبار زمان» دومین قسمت سه‌گانه شما در مورد انسان‌ها در قرن بیستم است. چه چیزی باعث می‌شود که شما این قدر سه‌گانه بسازید؟
آنجلوپولوس- خیلی ساده: من دوست دارم فیلم‌هایم بیش از شش ساعت طول بکشند. اما چون کسی روی فیلم شش ساعته سرمایه نمی‌گذارد، و هیچ سینمایی هم آن را نمایش نمی‌دهد، من هم کلک می‌زنم و فیلم‌هایم را تکه تکه می‌کنم و سه گانه می‌سازم.
داستان این فیلم چیست؟
«غبار زمان» داستان یک زن و ماجرا‌هایش در سه قاره است که به صورت فیلم در فیلم روایت می‌شود. ویلم دافو (Willem Dafoe )نقش کارگردانی را بازی می‌کند که داستان زندگی خانواده‌اش را به فیلم درمی‌آورد و خودش هم قهرمان این داستان می‌شود. مانند بیشتر آثار من اینجا هم مسئله بر سر مرز است، مرزهایی که ما در واقعیت و در ذهنمان از آن‌ها می‌گذریم. والدین این کارگردان در فیلم بعد از سقوط دیوار برلین در سال ۱۹۸۹ برای دیدار او به برلین می‌آیند. خیال و واقعیت به هم می‌آمیزد. من به واسطه داستان عشقی دو مرد و یک زن نگاه شاعرانه‌ای می‌اندازم به پایان قرن بیست. سفر، تبعید، سرخوردگی، و در ‌‌نهایت رهایی. بیش از این نمی‌توانم بگویم.
فیلم‌های شما در سفر و در بستر زمان اتفاق می‌افتند، انسان‌ها سرگشته‌اند و دنبال موطنشان می‌گردند.
همین در مورد خودم صادق است. سفر که می‌کنم، می‌گذارم رانده شوم، به روی چیزهای تازه آغوش می‌گشایم و احساس آزادی و در عین حال دوری از باقی دنیا به من دست می‌دهد. چون خودم گواهینامه رانندگی ندارم، راننده استخدام می‌کنم و خودم موقع راندن بیرون را سیاحت می‌کنم. وقتی بی‌هدف می‌رانیم و مناظر از پیش چشمم رد می‌شوند، بهترین ایده‌ها هم وارد ذهنم می‌شوند. هوس سفر همیشه مرا به وجد و حرکت آورده است. گاهی نمی‌دانم کجایم، صبح برمی‌خیزم و از خودم می‌پرسم: من راستی کجایم؟ اما احساس نمی‌کنم که گم شده‌ام، برعکس: احساس سر حالی می‌کنم. ما همیشه به مرزهایی برمی‌خوریم و باید از آن‌ها عبور کنیم تا به خودمان برسیم. این مرز‌ها کمتر مرزهای جغرافیایی‌اند، بیشتر آن‌ها را در ذهن داریم. آلبر کامو در این مورد گفته‌ی در خور تأملی دارد. گفته است: قلمرویی هست که از آن بیرون رانده شده‌ایم و مدام دنبال آن می‌گردیم.
آیا در پایان به جایی می‌رسیم که در ان احساس امنیت و آرامش کنیم؟ یا اینکه همه‌اش فقط خواب و خیال است؟
ما به این اشتیاق، اشتیاق رسیدن محتاجیم. به مقصد خیلی سخت می‌شود رسید، یا اینکه گاهی اصلاً به مقصد نمی‌رسیم. به یاد آوریم سرگردانی اودیسه را. این ناآرامی درونی یک چیز عمیقاً انسانی است.
فرانسوی‌ها می‌گویند: «ترک یک مکان همیشه به معنای کمی ترک زندگی و مردن است»
همین‌طور است. هنگامی که از جایی می‌رویم، بخشی از آن چیزی را که ترک می‌کنیم، از یاد می‌بریم. با از یاد بردن قسمت کوچکی از خودمان، به روی چیزهای تازه آغوش می‌گشاییم، تجربه‌های تازه می‌کنیم و انسان‌های نویی را می‌شناسیم. اما گذشته را نمی‌توانیم کاملاً پاک کنیم، رابطه تاریخی و دیالکتیکی گذشته و حال را نمی‌شود از ذهن زدود.
یک نقطه عطف در کار شما کار با اساطیر و تاریخ عتیق یونان است.
کسی که در یونان به دنیا آمده و در آنجا بزرگ شده، از این اساطیر گریزی ندارد. این یک بازی روشنفکرانه نیست، این اساطیر با شیر مادر به وجودمان نوشانده می‌شوند. فیلم‌هایی مانند «نگاه خیره اودیسه» حاصل منطقی همین روند است. این اساطیر همه جا در یونان امروز همراه من‌اند.
در مورد نخستین فیلم بلندتان «بازسازی» (Rekonstruktion) یک بار گفتید فیلم مرثیه‌ای سرزمینی است که اگر مردمش آن را ترک کنند، می‌میرد. در حال حاضر مشاهده می‌کنیم که خیلی‌ها دارند سرزمینشان را ترک می‌کنند.
این فیلم در زمان دیکتاتوری نظامی ساخته شد. هنگام فیلمبرداری در روستاهای متروک پرنده پر نمی‌زد. مردان روستا برای کار به آلمان و کشورهای دیگر رفته بوند. تک و توک زنان در خانه‌های سیاه و خاکستری به چشم می‌خوردند. زیر باران همه خانه‌ها سیاه دیده می‌شد، مه غلیظ هم روستا را مانند یک چادر سیاه می‌پوشاند. سکوتی هولناک حاکم بود و نشانی از زندگی دیده نمی‌شد.
امروزه امواج پناهندگان از آفریقا به اروپا روانه است و این ما اروپایی‌ها را تغییر می‌دهد.
تنهایی انسان‌ها، همچنین یک جور تبعید درونی در بیشتر فیلم‌های شما به ویژه در «سفر به سیترا» Die Reise nach Kythera و در «پرورش دهنده زنبور عسل» Der Bienenzüchter دیده می‌شود. علاقه شما به این موضوع از کجا می‌آید؟
من با دیکتوری نظامی در یونان آشنا شدم، این جور چیز‌ها چنان اثری بر آدم می‌گذارند که از یاد نمی‌روند. اما گذشته از این آدم غالبا در کشور خودش احساس غریبی می‌کند، چون با ایده ال‌هایش همخوانی ندارد. از سر یأس به درون خود می‌خزیم و خود را تبعیدی حس می‌کنیم. به ویژه هنرمندان و روشنفکران دچار چنین احساسی می‌شوند.
چهل و اندی سال پیش نخستین فیلم کوتاه‌تان را ساختید. امروز فیلم ساختن را چگونه می‌بینید؟
فیلم ساختن یک ماجراست، یک فیلم تجسم بخشیدن به ایده‌هاست. البته رابطه با واقعیت نباید قطع شود. برای من یک فیلم جدید دیگر یک کار جدید نیست، بلکه یک کار عادی مانند نفس کشیدن است، که بدون آن نمی‌شود زیست. راستش نمی‌دانم اگر فیلم نسازم، چه می‌کنم. من فیلم می‌سازم، پس هستم.
می‌گویند شما نسبت به همکارانتان هنگام فیلمسازی خیلی سختگیر هستید؟
اگر این‌طور‌بود، همکاران قدیمی‌ام از جمله فیلمبردارانم آروانتیس Giorgos Arvanitis و سینانوس Andreas Sinanos دیگر با من کار نمی‌کردند.
از فیلم «سفر به سیاترا» در سال ۱۹۸۴ النی کارایندرو برای فیلم‌های شما موسیقی می‌سازد و تا امروز به شما وفادار مانده است. کار او را چگونه می‌بینید؟
الهام‌بخش است. در ابتدای کار کارگردانی می‌خواستم موسیقی زنده به کار بگیرم. اما دیدم به چیزی بیشتری نیاز دارم، به کسی که بتواند احساس را ترجمه کند. اینجا بود که من و النی همدیگر را پیدا کردیم. هنگامی که فیلمنامه می‌نوشتم او صدایم را ضبط می‌کرد. آن‌طور که خودش برایم تعریف می‌کرد می‌خواست فیلمنامه را با صدای خود من بشنود. آنگاه موسیقی فیلم را بر پایه احساسی که گرفته بود، می‌ساخت. او با این روش به فیلم روح می‌داد.
فیلم‌های شما برای پرده وسیع سینما ساخته شده‌اند. اما مشاهده می‌کنیم که فیلم‌هایتان را در اینترنت دانلود می‌کنند و جوانان بیشتر دوست دارند آن‌ها روی صفحه تلفن‌های دستیشان ببینند. این موضوع برای شما تکان‌دهنده نیست؟
وحشتناک است. برای من که کارگردانم این یک کابوس مطلق است.
شما هیچوقت انکار نکرده‌اید که چپگرا هستید و در فیلم «گام معلق لک لک» که سال ۱۹۹۱ ساختید، خود را سوگواراز دست دادن رویا‌هایتان نشان داده‌اید. امروز اوضاع دنیا را چگونه می‌بیند؟ هنوز مأیوس‌اید یا اینکه به تغییر امیدوارید؟
شما پاسخ مرا می‌دانید!
با این حال ممنون می‌شوم اگر از دهان خودتان بشنوم.
در زمانه غمناکی به‌سر می‌بریم که چندان مجال امیدواری به آدم نمی‌دهد. معلوم است که حیرانم و گاهی فکر می‌کنم به سال‌های سپری شده، هنگامی که به تغییر باور داشتیم. آن وقت‌ها آسمان در دسترس بود، اما دستمان نرسید ستاره‌ها را بچینیم و بخت از کف‌مان رفت. البته این حرف‌ها به این معنی نیست که خود را در نومیدی غوطه‌ور کنیم. باید با دید انتقادی به وضع حاضر نگاه کنیم. شاید نسل آتی هشیار‌تر باشد و دنیای بهتری بسازد. ما رؤیا‌هایمان را نباید از دست بدهیم. هرگز! مارچلو ماسترویانی در فیلم «گام معلق لک لک» می‌گوید که فرقی نمی‌کند با کدام کلید در را بگشاییم، همیشه امکان یک رؤیای مشترک هست. فکر می‌کنم بهتر است با این همین جمله گفت‌وگو را تمام کنیم.