Iran Tribune

صفحه اصلی


مهناز قزلو:نی لبک هایی که انسان را سرودند,روایتی از زندانهای جمهوری اسلامی ایران

جمعه, ۰۱ آذر ۱۳۸۷ - ۲۱ نوامبر ۲۰۰۸ - ۰۷:۰۳
مهناز قزلو از زندانیان دهه ٦٠: در شهریور ماه سال شصت توسط کمیته منطقه سیزده تهران دستگیر شد. مجددا در سال شصت و سه توسط کمیته مرکزی منطقه یک تهران دستگیر و به اوین منتقل شد. حکم اولیه اش اعدام و سپس به پانزده سال تخفیف یافت. در سال هفتاد و هشت به علت تلاش برای خروج از کشور توسط کمیته مشترک دستگیر و به سه سال حبس و صد ضربه شلاق محکوم شده و مدتها در کمیته مشترک در انفرادی بسر برده است.
Mahnaz Ghezelloo began her political life in Iran when she was ۱۷ years old. She was arrested three times because of her political activities. The first time in ۱۹۸۱ she was arrested and spent about one month in isolation cell in Tehran. The second time in ۱۹۸۴ she was arrested by central committee of Tehran and sent to Evin. She was sentenced to death but then her conviction reduced to ۱۵years. The third time in ۱۹۹۹ she was arrested by the Moshtarak Committee and spent about one year in isolation cell.
نی لبک هایی که انسان را سرودند
روایتی از زندانهای جمهوری اسلامی ایران

قسمت اول
روزهای پایانی بهار سال ١٣٦٣، چهاردهم خرداد، نیمه های شب با هجوم پاسداران مسلح به منزل و انتقالم به کمیته مرکزی، دوره دوم تجربه های زندان آغاز شد. سه پاسدار مسلح و تقریبا آماده شلیک در شعاع حیاط ایستاده بودند. در دو نبش خیابان، یک ماشین به انتظار بود. یک بنز قهوه ای در یک نبش و یک پیکان سفید در نبش دیگر خیابان. به داخل پیکان هدایت شدم. دو پاسدار جلو و یک پاسدار و من عقب جای گرفتیم. به کمیته مرکزی واقع در بهارستان رسیدیم. قبل از ورود به داخل محوطه، چشم بند زده شدم و دیگر غالبا مشاهداتم محدود به دیدن از زیر چشم بند بود. چشم بند ارتباط زندانی را با محیط اطراف او بسیار محدود می کند. برای انطباق با شرایط جدید، زمان لازم بود. چشم بند، خود یکی از ابزار شکنجه محسوب می شود که از نظر روانی زندانی را سخت تحت فشار قرار می دهد. داشتن مداوم چشم بند در طول بازجویی، شکنجه، دادگاه و دیگر مراحل زندان برای من غالبا با سردرد همراه بود.
در میله ای گشوده شد و ماشین به داخل رفت. سپس کنار یک ساختمان ایستاد. از چند پله پایین رفتیم و من به یک سالن هدایت شدم البته با هل دادن و ناسزاگویی. الفاظی رکیک که بارها و بارها به زندانی خطاب می شد. فحاشی در میان شکنجه گران امری بسیار معمول بود. از این طریق سعی داشتند زندانی را تحقیر و شخصیت او را مورد توهین قرار داده و خرد کنند.
همه جا سکوت بود. سکوتی سرد، مرموز و آزار دهنده. صدای گذر پاسداران در هر گوشه و کنار حس می شد. آنها با یکدیگر زیاد یا با صدای بلند سخن نمی گفتند. احتمالا در مقابل زندانی جانب احتیاط را داشتند. صدای گامها در آن سالنها، اتاقها و فضای اطراف طنین می انداخت. چشم بند حس بینایی را از زندانی سلب و حس آزاردهنده ی غافلگیر شدن مداوم را به فرد منتقل می کند. با خشونت و توهین به داخل اتاقی هل داده شدم. سپس خواستند که روی یک صندلی بنشینم. پایه های میزی را در برابر خود آن سوی اتاق می دیدم. مردی که در مقابل من با حالتی عصبی قدم می زد بازجوی من بود به نام سنائی و صدای آن دیگری از پشت میز که با لحنی منتظر گفت: "خب....!"
و لحظه ای بعد بازجو به طرف من آمد و در مقابلم ایستاد و ناگهان با پاشنه کفش محکم به روی پای راست من کوبید. دردی شدید مثل موج تلخی در تمام اندامم پیچید. کاملا غافلگیر کننده بود. از شدت درد چهره ام در هم فرورفته و دندانهایم را می فشردم و دستهایم را نیز بی اختیار مشت کرده و در خود جمع شده بودم. سپس او چند قدم دور شد و دوباره برگشت. در حالیکه از شوک ضربه، چهره ام در هم فرو رفته، دستها و دندانهایم را بی اختیار به هم فشرده بودم در برابر فریاد خشمگینانه بازجو دوباره به خود آمدم. "دستهایت را باز کن....!"
فکر کردم شاید گمان کرده در دستهایم چیزی پنهان کرده ام. هنوز دستهایم را کاملا باز نکرده بودم که با میله ای باریک و فلزی چندین بار محکم به روی دستهایم ضربه زد. صدای شکافتن هوا توسط میله را هرگز از یاد نمی برم و درد وحشتناکی که با در رفتن دو انگشتم توان از من می برد.
سوالات پی در پی مانند رگباری آزاردهنده و در پی آن ضربه هایی با همان میله برسرو روی من می بارید: با چه کسانی ارتباط داری؟ مسئولت کیه؟ اسماشون چیه؟ چند تا تحت مسئول داری؟ بخاطر آن ضربه که بسیار غافلگیر کننده بود، بی اختیار بغض تلخی را در گلو احساس می کردم. یک کلمه نمی توانستم بر زبان بیاورم. اگر حرف می زدم فقط بغضم می ترکید و گریه می کردم. این را خیلی تحقیرکننده می دانستم که در برابر آنها گریه کنم. بغض داشت خفه ام می کرد. بنابراین ساکت ماندم. صدای پشت میز گفت اینجوری هیچ وقت فایده نداشته، ببرش!
به یک فضای بزرگتر مثل سالن برده شدم. نوحه آهنگران را گذاشتند. صدایی که همیشه برایم نماد وحشیگری و سبعیت آنهاست. به تخت شکنجه بسته شدم. پاهایم از مچ با چیزی مثل طناب یا سیم به یک سر تخت بسته شد. به دستهایم نیز دستبند زدند. یک تکه پارچه کثیف در دهانم گذاشتند و با انداختن یک پتوی سربازی متعفن، ضربات پی در پی کابل ها توسط سه پاسدار بر پاهایم فرود آمد.
خشمگینانه و بی انقطاع به کف پای من ضربه می زدند و ناسزا می گفتند. یکی می پرسید: جلوی مدرسه با کی قرار داشتی. دیگری می پرسید: توی مدرسه با چه کسانی فعالیت می کردی. آن یکی می گفت: اسماشون چیه. به روشنی معلوم بود که مرا با کس دیگری اشتباه گرفته اند. چرا که تقریبا سه سالی بود که دبیرستان را تمام کرده بودم. البته این اشتباه آن سه پاسداری بود که ماموریت ضربات کابل را بسیار عجولانه بعهده گرفته و می خواستند به انجام برسانند.
من بعد از ضرباتی چند با پارچه ای که در دهانم فرو کرده و پتویی که بر روی سرم انداخته بودند بشدت احساس خفگی می کردم و با هر ضربه ای که فرود می آمد از شدت درد تکان شدیدی می خوردم و دستبند بدور مچ دستهایم فشرده تر می شد. در وضعیتی نبودم که به تعداد ضربات حتی لحظه ای فکر کنم. تلاش اصلی ام این بود که فقط بتوانم نفس بکشم. نمیدانستم کدامیک را باید تحمل کنم، درد ناشی از ضربات کابل را، حالت تند خفگی را یا دستبندی را که هر لحظه محکم تر به دور مچ دستهایم فشرده تر می شد و روی آنها اثر خود را بجا می گذاشت. اما به جرات می توانم بگویم درد ناشی از بریدگی دستبند در مقابل آن دو دیگر کاملا ناچیز بود. پس از دقایقی درد ناشی از ضربات کابل نیز تحت تاثیر حالت خفگی ام قرار گرفت. از کمبود هوا از حال رفته و بی حرکت شدم. همین، آنها را متوقف کرد. پتو را کنار زدند، دستمال کثیف را از دهانم درآوردند و به گوشه ای روی زمین که موکتی روی آن فرش شده بود و آنها بدون کفش برروی آن رفت و آمد داشتند، پرتاب کردند. وقتی به هوش آمدم توانستنم این چیزها را ببینم. شکنجه گران در مقاطع مختلف انواع دست بند زدن را به حالتهای متفاوت، بعنوان یکی از ابزار شکنجه بکار می گرفتند. عادی ترین نوع آن در مورد من بکار رفت.
سلول انفرادی
دستها و پاهایم را بازکردند و بندهای چشم بندم را بهم کشیده و محکم تر کردند. به نحوی که درد شدید و تندی در سراسر شقیقه هایم دوید. چند کابل در قطرهای مختلف روی زمین رها شده بود که گمان می رفت با آنها ضربات را زده باشند. بشدت احساس تشنگی می کردم. اما مایل نبودم از آنها طلب آب کنم. قادر به برخاستن نبودم. شاید فشارم پایین افتاده بود. سرگیجه داشتم. همانجا رها شدم، ساعاتی بعد به یک سلول تاریک که شاید یک و نیم در دو متر بود منتقل شدم که با آن سالن فاصله ی چندانی نداشت با دری آهنی و دریچه ای کوچک در میان آن. سلول، سیمانی و سرد بود با یک موکت کثیف و فرسوده در کف آن. در راهرو لامپی مهتابی قرار داشت که سلول با نور آن نیمه روشن بود. از آن سلول که می شد گفت در زیر زمین قرار داشت روز از شب قابل تشخیص نبود. حبس زندانی در انفرادی کاربردهای متفاوتی برای رژیم داشت. عدم تماس زندانی با دنیای اطراف و نداشتن هر گونه ارتباط با زندانیان دیگر در واقع منجر به منزوی کردن او می شد بخصوص از جنبه انسانی یعنی فقدان رابطه انسانی و عاطفی با دیگر انسان ها. و بدینگونه روح را به مسلخ می کشیدند. در واقع انفرادی و سلول جایگزین نوعی شکنجه روحی برای در هم شکستن زندانیان محسوب می شود. زمانی که هیچ شناختی نسبت به محیطی که در آن هستی نداشته باشی مثلا نسبت به ساختمان و دیگر زندانیان و همچنین سکوت مرگ بار حاکم بر سلول باعث تعلیق زمان و فشار روحی می شود.
ماه رمضان بود. ساعاتی که به نظر سخت طولانی می آمد در سلول بودم تا اینکه کلید در قفل در آهنی چرخید و در باصدای ناله ای باز شد و تکه ای نان و پنیر و چای در یک لیوان پلاستیکی کهنه و کثیف به عنوان افطار بر زمین گذاشته شد. با ناله ای دیگر در بسته و قفل گردید. در گوشه ای نشسته و به دیوار تکیه داده و تنها پتوی کثیف سربازی را که بوی نامطبوعی داشت به دور خود پیچیده بودم. هر دو دستم به خاطر ضربات میله ی آهنی کبود شده و ورم کرده بود. دو انگشت یک دستم نیز دررفتگی داشت و حرکت آنها با دردی غیرقابل تحمل همراه بود. به هیچ وجه میل به خوردن نداشتم علیرغم اینکه از لحظه ی دستگیری هیچ نخورده بودم جز شلاق و ناسزا!
دقایقی نگذشته بود که پاسداری از میان دریچه گفت: چشم بندت را بزن و سپس در را باز کرد و مرا به سالن برد. دوباره مرا به تخت شکنجه بستند. صدای مشمئز کننده آهنگران باز فضا را پر کرده بود. پاهایم را به یک سر تخت شکنجه بستند و این بار دستم را طناب پیچ کردند، درست روی بریدگی های دستبند که درد همراه با سوزشی تلخ تحمل آن را طاقت فرسا می کرد. از آن تکه پارچه کثیف در دهان خبری نبود اما پتوی متعفن سربازی را روی من انداختند. سپس شروع به ضربات کابل کردند. این بار شدت درد را روی پای راستم خیلی بیشتر حس می کردم و هر از گاه فریادهایی می زدم که گریزناپذیر بود. صدای منحوس آهنگران را بلندتر کردند. و هر از گاه که سربلند کرده فریاد می کشیدم لگدی به سوی سرم پرتاب می شد. در حین شکنجه رگبار سوالات، ناسزا و تهدید بود که به همراه ضربات کابل می بارید. سعی می کردم از سوالاتی که می پرسیدند میزان اطلاعاتشان را در مورد خود ارزیابی کنم. از من می خواستند که به آنها بگویم نشریات را از کجا بدست آورده ام. با چه کسانی به عنوان مسئول و تحت مسئول در ارتباط هستم و ... شاید تا شصت، هفتاد ضربه شمردند و بعد از آن لحظاتی کوتاه همانطور مرا آنجا رها کردند. رمق اینکه چشم باز کنم، نداشتم. پس از لحظاتی آمدند و پتو را برداشتند و دست و پایم را باز کردند و در همین حال چند ضربه به سراسر بدنم در حالیکه با توهین و تحقیر ناسزا می گفتند، زدند و مرا وادار به نشست و برخاست و راه رفتن کردند. بعدها دانستم بدینگونه می خواهند زندانی حس پاهای خود را برای شکنجه در نوبت بعدی همچنان حفظ کند و سپس مرا به سلول بازگرداندند. داخل سلول که رفتم نقش بر زمین شدم کمی گذشت احساس سرمای تند و شدیدی کردم. تنها پتوی کثیف داخل سلول را به دور خود پیچیدم اما کمکی نکرد. به تدریج تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. به هذیان و لرز افتاده بودم. کنترلم را از دست داده بودم و حالی چون خواب و بیداری داشتم. متوجه نشدم چه وقت آمده و سحری را داخل سلول گذاشته بودند. وقتی بخود آمدم غذا بسیار سرد و کهنه می نمود گویا ظهر روز بعد بود، چرا که صدای اذان می آمد. سعی کردم بنشینم اما سرگیجه داشتم. بزحمت خود را به گوشه ی دیوار کشانده و تکیه دادم. دیوار سیمانی سلول بسیار سرد بود. دهانم مزه تلخی داشت. می خواستم دستشویی بروم خود را به سختی به سمت در کشانیدم و چندبار در زدم و درخواست رفتن به دستشویی کردم. فاصله سلول تا دستشویی را بزحمت و به آهستگی طی کردم. یک پاسدار بیرون توالت عمومی مراقبت می کرد. از پنجره ای که در حمام و سرویس دستشویی قرار داشت درختان کاج محوطه پیدا بود. در اینجا می شد فهمید که روز است یا شب!
در تمام آن لحظات به این فکر می کردم که چطور از پس این شکنجه ها برآیم. به هنگام انتقال من از خانه به کمیته مرکزی گویا بسیار عجولانه عمل کرده و خانه رانگشته بودند. بعدها دانستم بعد از دستگیری من دو باره به خانه هجوم برده و آنجا را زیر و رو کرده بودند. آنها دو نشریه، تعداد زیادی تراکت در ابعاد مختلف که بر روی آنها مطالبی علیه رژیم تایپ شده بود، یک دستگاه تایپ، نوار سرودهای فدراسیون، کتاب سرودهای کوهستان و چند عکس از آلبوم خانوادگی را به عنوان مدرک با خود برده بودند.
از سوالاتی که می کردند تقریبا مطمئن شدم کوچکترین اطلاعی از دو نفر از کسانی که با آنها در ارتباط بودم، ندارند و دو نفر دیگر را هم فقط به نام می شناختند و می خواستند از من اطلاعاتی در مورد آنها کسب کنند. علت را به سادگی می توانستم دریابم. چرا که ارتباطات به اجزای جداگانه تقسیم می شد که خوشبختانه فقط من تقریبا همه آنها را می شناختم و هر جزء، آن دیگری را نمی شناخت. فردی به نام (ف.ن) که از طریق یکی از افراد به نام (ل.ه) تمایل به همکاری نشان داده بود، نفوذی از کار در آمده و منجر به تعقیب و لو خوردن ما شده بود. تقریبا یک هفته قبل از دستگیری به تعقیب توسط همان بنز قهوه ای در انتهای خیابان کریمخان مشکوک شده و ضد تعقیب زده بودم. متوجه شده بودم که مدتی است آنها مرا تحت نظر دارند. اما ابتدا نمی دانستم چه مدت. تقریبا دو روز می شد که از (ل.ه) خواسته بودم ارتباط با (ف.ن) را قطع کند. همین امر موجب دستگیری ما شد. خوشبختانه چندین نفر که در ارتباط با آنها بودم هرگز شناسایی و دستگیر نشدند. از آنجایی که ما یک روز درمیان، ترتیب خبرسلامتی را رعایت می کردیم، با توجه به غیبت من آنها آگاه شده و (ف.) ظرف هفته اول و (ا.) پس از چند ماه از کشور خارج شدند. و (م.) و (ر.) نیز هرگز شناسایی و دستگیر نشدند.
هر بار به هر دلیلی که در سلول باز می شد ابتدا صدایی از پشت دریچه با تحکم و خشونت می خواست که چشم بندم را بزنم و سپس از میان دریچه کنترل می کرد و بعد در را باز می کرد. این را از باز و بسته شدن دریچه کوچک می شد فهمید. سلول سرد، سیمانی و نیمه تاریک و مرطوب بود. سقفی بلند داشت و بالای در آن پنجره یا دریچه ای قرار داشت که نور مهتابی تا حدی به درون می تابید. افطار را به همان کیفیت روز گذشته آوردند. این بار گفتند که آماده باشم بعد از افطار می روم بازجویی. بازجویی برای من به معنای شلاق خوردن و شکنجه بود. بخاطر اضطراب شدید نتوانستم چیزی بخورم. بعد از نیم ساعت به بازجویی در همان سالن برده شدم. از صدای نفرت انگیز آهنگران با نوحه های گوش خراش خبری نبود. از زیر چشم بند چند نفری را در آن سالن می توانستم ببینیم (البته پاهایشان را که ملبس به لباس پاسداری بودند). بازجو شروع به سوالاتی کرد که بارها از من پرسیده شده بود. از ابتدای ورود، حضور پاسداری بسیار آزارم می داد. او همیشه آن دوروبرها بود. حرکات، رفتار و حرف زدنش لاابالی و لات منش بود. با چیزی مانند کابل بر بدن من ضربه ای محکم وارد کرد و گفت کری؟ نشنیدی چی ازت پرسیدن؟ به نظر می رسید دارند یک سناریوی مسخره و قدیمی را تکرار می کنند. آن پاسدار لاابالی هر رفتار و حرکتی که مایل بود انجام می داد و دیگران به طور اخص بازجو، گهگاه مانع اش می شد و پادرمیانی می کرد. بی هیچ انرژی، با دردی در تمام اندام و سردرد و حالت تهوع موقعیت را غیرقابل تحمل می دیدم. جوابهای بی سرو ته و نامربوطی دادم. وقتی بازجو اینگونه دید مصمم به اجرای حکم شد. می گفت حکم را از حاکم شرع که حتما یک آخوند بوده گرفته است. در حالیکه شروع به برپایی مراسم شلاق زدن می کردند توضیح داد که بر طبق حکم الهی، مجری حکم باید قرآنی زیربغلش باشد و طوری بزند که قرآن فرونیفتد. دستهایم را این بار نبستند و از پارچه کثیف که در دهان می کردند نیز خبری نبود. اما صدای آهنگران همچنان زمینه آزاردهنده این ضربات کابل بود. اولی و دومی و سومی در حالیکه خود بازجو ضربات را می شمرد، زده شد. به علت اینکه از شدت درد، پاهایم را به کناری می کشیدم، پاهایم را بستند. تا پنجاه ضربه را خود بازجو زد و شمرد.
پس از ضربات کابل، زندانی را وامی داشتند که راه برود. این خود شکنجه ای مضاعف بود چرا که در پایان ضربات یک نوع بی حسی بوجود می آمد که دیگر به اندازه ضربات اولیه آنقدر دردناک نبود. اما هنگامی که پس از آن شروع به راه رفتن می کردی دوباره حس پا برمی گشت و باید درد بیشتری را تحمل می کردی. به شدت احساس تشنگی می کردم. از نفس افتاده بودم. بالا آوردم. اسید معده! و نقش بر زمین شدم. پس از لحظاتی به سلول برده شدم.

تنها با زخمهایم
روز بعد متوجه نقاط دردناک بدنم شدم و گویا آنها را یکی پس از دیگری کشف می کردم. پای چپم کبود و ورم کرده بود. پای راستم وضعیتی به مراتب بدتر داشت: کاملا ورم کرده، تاول زده، و تا زانو کبود شده بود و روی پایم زخم و خون مردگی با بافت جوراب آغشته شده و به پوست چسبیده بود. نمی دانم کی اینطور شده بود. سعی کردم جوراب را از پایم درآورم. اما ممکن نبود با هر تلاش بخشی از زخم کنده شده و خونریزی می کرد. نمیدانستم چه باید بکنم. چای سردشده روز گذشته هنوز در سلول بود. چای را یواش یواش روی جورابم ریختم. خون خشکیده و پوست برآمده کاملا با بافت جوراب درآمیخته بود. و همچنان نمی توانستم آن را جدا کنم. خود را به سمت در کشانده و در زدم و درخواست رفتن به دستشویی کردم. اما متوجه شدم تا چه اندازه راه رفتن دردناک و غیرقابل تحمل است. هرگونه برآمدگی حتی پتو مانند تیغ تیزی در زیر پایم حس می شد. در حالیکه خود را به دیوار تکیه می دادم، به کندی توانستم خود را به دستشویی برسانم و زخم را شستشو دهم و جوراب را از پا درآورم. هر چند که دو تا از زخم های عمیق شروع به خونریزی کرد. همانجا جوراب را شسته و به عنوان باند به دورپایم بستم و به سلول برگردانده شدم. خیلی چیزها بود که باید به آنها فکر می کردم . از خود غافل شده بودم.
به هنگام افطار دوباره اعلام شد که باید به بازجویی بروم. در طاقت خود نمی دیدم. از غذایی که بعنوان افطاری یا سحری می آوردند فقط می توانستم آب، چای و قند را بخورم. در واقع بیشتر ضرورت داشتن انرژی مرا وادار به نوشیدن و خوردن آنها می کرد. در طی آن روز چندین بار در سلول باز شده و یکی دو پاسدار به همراه بازجو به داخل سلول ریخته و هر بار مرا به زیر لگد و مشت گرفته و سوالاتی کرده و رفته بودند.
دوباره به سالن برده شدم. بازجویم این بار ادای آدمهای خردمند را در می آورد. می خواست آرام و منطقی به نظر برسد. از این موذی گری اش بیشتر احساس نگرانی می کردم تا زمانیکه با خشونت رفتار می کرد و ناسزا می گفت. اما قطعا کسی که می توانست تا این اندازه با خشونت و بیرحمی رفتار کند، نمی توانست آنگونه که تلاش می کرد آرام و منطقی باشد. مرا به روی تخت شکنجه نشاندند. لحظه ای سکوت و سپس بازجویم پرسید این دیگه چیه؟ حتما به پایم اشاره داشت چرا که ادامه داد: جوراب را چرا بستی به پات، می خوای کمتر دردت بیاد؟ خونی که روی پای من خشکیده شده بود کاملا قابل دیدن بود اما اشاره ای به آن نکرد. دوباره مرا به تخت بستند اما این بار فقط به کف پا نزدند بلکه کابلها به سراسر بدنم می خورد و همزمان همان سوالات تکرار می شد و صدای نوحه آهنگران ضمیمه این نمایش خشونت آمیز بود. نمی دانم چند ضربه زدند اما پس از آن بازجو با خونسردی گفت: ما که خسته نمی شیم امشب تا صبح اینقدر شلاق می خوری تا حرف بزنی.
در همین حین کسی وارد شد درگوشی چیزهایی به هم گفتند. خیلی سریع مرا به سلول برگرداندند. تا صبح در سلول ماندم. چند لحظه بعد صدای فریادها و ضجه های یک مرد را که طبق معمول با نوحه آهنگران درآمیخته بود می شنیدم و از شدت ناراحتی بی اختیار با فریادهای او گریه می کردم. شنیدن فریادهای انسانی دیگر زیر شکنجه از خود شکنجه شدن تلخ تر و دردناک تر است. با هر فریادی که او می کشید گویی به تمام پیکره، روح و روان من ضربه وارد می کنند. ساعتی گذشت و صدای فریاد مرد دیگری به آن ناله ها اضافه شد. به نظر می رسید که صدا مربوط به ضربات شلاق است. تا صبح هر ازگاه صدای فریاد زیر شکنجه همراه با صدای نوحه به گوش می رسید. شاید ساعت پنج سحرگاه بود که دیگر آن هنگامه به پایان رسید. روز بعد پای خود را تا زانو سیاه، کبود و ورم کرده و بسیار دردناک تر یافتم. زخمهای روی پایم که گویا دنباله لبه کابل روی آن را متلاشی کرده بود، عفونت کرده بودند. با دستهایم خیلی نمی توانستم کاری کنم. دو انگشت دست راستم در رفته، ورم کرده و تا مچ کبود بود. دست چپم هم ورم کرده و کبود شده بود.
محل لگدهایی که با پوتین به سر، کمر و شکمم خورده بود همچنان درد می کرد. وقتی برای دستشویی می خواستم بلند شوم در خود هیچگونه انرژی نیافتم. از اینکه پاسداری که مرا به دستشویی می برد، عجز مرا می دید، از خودم عصبانی بودم. خود را به دیوار تکیه داده، سپس در را گرفتم و سعی کردم راه بروم اما پای راستم در اختیار من نبود. مثل یک وزنه سنگین، دردناک و خارج از کنترل می نمود. پایم وزن مرا تحمل نمی کرد و زانویم بی اختیار خم می شد. سعی کردم پایم را دوباره به زمین گذاشته و وانمود کنم که می توانم راه بروم که ناگهان درد وحشتناکی در اعماق وجودم دوید و مرا از پا انداخت و به زمین خوردم. پاسدار رفت و پس از دقایقی با یک چوب به عنوان عصا برگشت و آن را به من داد که با کمک آن راه بروم. دقایق طولانی گذشت تا خود را به دستشویی برسانم. باید در هر چند قدم می ایستادم و نیرو و نفس تازه می کردم. از شدت درد، نفس را در ریه ها پر می کردم، مدتی نگاه می داشتم و دندانهایم را برای تحمل هر چه بیشتر درد، محکم به هم می فشردم و پس از چند قدم دوباره نفس عمیق دیگری و دوباره چند گام دیگر.
از پنجره دستشویی می شد فهمید که دارد غروب می شود. به سلول برگردانده شدم. پس از افطار دوباره اعلام شد که باید به بازجویی بروم. دیگر واقعا قادر به راه رفتن نبودم، حتی با آن چوب که تکه ای از شاخه درخت بود و بعنوان عصا به من داده شده بود. چند بار تلاش کردم بایستم و راه بروم. اما غیرممکن بود. درد ناشی از آن را نمی توانستم تحمل کنم و هر بار به زمین می افتادم. پاسداری که باید مرا به بازجویی می برد رفت و به همراه یک دسته چوب کوتاه برگشت. سر آن را به من داد و سر دیگرش را خودش گرفت و گفت با کمک عصا بدنبالش بروم. به همان سالن رفته و بر تخت شکنجه نشستم. سنائی با تمسخر گفت: جون می ده برای کتک خوردن خودش دیگه می دونه چیکار کنه! ولی واقعیت این بود که دیگر کمترین توانی برای ضربات کابل نداشتم. پایم را به تخت بستند و شروع به زدن کردند اما بین ضربه ها این بار فاصله بود. کمی صبر می کردند، سوالی می پرسیدند و پس از مکثی دوباره ادامه می دادند. اما شاید بیست تایی نزده بودند که توان هر گونه واکنشی را از دست دادم. گویی دیگر به یک جسد ضربه می زدند. با اصابت هر ضربه درد را کاملا احساس می کردم اما دیگر کمترین توانی برای فریاد کشیدن نداشتم. گاه فقط از سر ناتوانی ناله ای می کردم و سعی می کردم از حال نروم. اما رفتم. به سلول برده شدم. بعد از دقایقی بازجو آمد با یک دسته برگه بازجویی و توضیح داد که از ابتدا شروع کرده و همه چیز را در باره هویت و فعالیتهای خود بنویسم. کمی هم در باره احکام الهی و عفو و بخشندگی جمهوری اسلامی سخن گفت؛ اینکه اگر همکاری کنم تضمین می کند در حکمم تخفیف داده شود و گفت که می توانم زندانی خود را بخرم! چگونه؟ نمی دانم...!
فردای آن روز بازجو به سلولم آمد و خواست که برگه های بازجویی را بخواند. اما من هیچ ننوشته بودم. با عصبانیت چند لگد به پشت و کمر من پرتاب کرد و با آن میله باریک فلزی که تقریبا همیشه در دست داشت، چند ضربه به سر و کتفم کوبید. بهانه آوردم که چون انگشتان دستم در رفته اند نمی توانم بنویسم. فریاد زد: خبیثه دستت علیل شده، دهنت چرا باز نمی شه. آن را هم باز می کنیم. خشم و عصبانیتش را می توانستم در لحن صدا، حالت چهره و واکنشهایش احساس کنم.
سپس پاسداری را صدا زد و به او گفت که آب گرم بیاورد. پس از دقایقی او با یک کاسه آبگرم که در یک سینی گذاشته بود به سلول آمد. بازجو گفت: انگشتهایت را در آب گرم ماساژ بده تا بتوانی بنویسی وگرنه دستانت را می شکنیم تا واقعا نتونی دیگه چیزی بنویسی.
هرگاه او به سلول می آمد تمام اضطراب وجود مرا می گرفت و احساس انزجار می کردم چرا که غالبا در باره احکام اسلامی و فتواهای مربوط به امور جنسی حرف می زد که هیچ ارتباطی با موضوع بازجویی من نداشت. ترجیح می دادم بروم روی تخت شکنجه تا اینکه او درسلول من بنشیند و در باره اینگونه مسایل حرف بزند. همچنان که در سلول نشسته بود مرا واداشت که انگشتان خود را در آن آب گرم ماساژ دهم اگر لحظه ای متوقف می شدم با آن میله باریک و آهنی به سر یا کتف یا کمرم ضربه ی محکمی می زد. دلم نمی خواست جلوی او شدت درد یا ناتوانی خود را بروز دهم. در حالیکه انگشتانم را در آبگرم ماساژ می دادم از شدت درد بی اختیار اشک از چشمهایم روان شده بود بی آنکه قصد گریه داشته باشم. در این لحظه صدایش کردند و رفت و من که خود را تنها یافتم زدم زیرگریه.
بعد از چند روز توانستم بنویسم. اما هر بار بعد از خواندن آن به سلول می ریختند و مرا زیر مشت و لگد می گرفتند. برایشان فرقی نمی کرد شب، نیمه شب، روز یا هر وقت دیگر. چند روزی نگذشته بود که پای من بشدت عفونت کرد. کبود و ورم کرده و ناتوان از راه رفتن. تا دستشویی می خزیدم. در یکی از سلولها زنی بود که به دلایل سیاسی دستگیر نشده بود. او هنگام رفتن به دستشویی مرا همراهی می کرد چون دیگر قادر به راه رفتن حتی با آن عصای کذایی نبودم. در دستشویی هم بدون کمک او قادر به نشستن و برخاستن نبودم. چنانکه می گفت او را در رابطه با یک باند قاچاق مواد مخدر دستگیر کرده بودند. او زنی ساده دل و شهرستانی بود بسیار مهربان و با لهجه ای شیرین.
اولین بار که در دستشویی در آینه خود را نگاه کردم، خودم را نشناختم. زیر چشمهایم کاملا گودرفته و سیاه شده بود. بشدت وزن کم کرده بودم و زرد، رنگ پریده و بیمارگونه. همیشه در دستشویی باید یک فصل بازجویی هم به او پس می دادم. می گفت: تو را چرا گرفته اند. چرا با تو اینجوری می کنن. چیکار کردی که باهات اینطوری می کنن. وقتی براش توضیح می دادم. از وحشت از من می خواست که آرام حرف بزنم. و بعد در گوشم پچ پچ کرد که اینها می گویند تو محدورالدمی. معنی اش چیه؟ البته نمی توانست این عبارت را بدرستی تلفظ کند و همین باعث خنده من شد و لحظه ای از دردها فارغ شدم.
براساس احکام جمهوری اسلامی هر کس که در برابر نظام ولایت فقیه یا نظام امام عادل بایستد، کشتن او واجب و زخمی اش را باید زخمی تر کرد که کشته شود. این معنی عبارتی بود که او را شگفت زده کرده بود. به هنگام دستگیری به خانواده ام گفته بودند در رابطه با مواد مخدر است و آنها بشدت تعجب کرده بودند. اما چون در سال ٦٠هم یک بار دستگیر شده و همین بهانه را آورده بودند، این بار خانواده ام خیلی شوکه نشده بودند. طبیعی است که باور نکرده بودند. هیچ خانواده ای باور نکرد. بعدها دانستم به بسیاری از خانواده های زندانیان سیاسی به هنگام دستگیری فرزندان یا عزیزانشان همین بهانه را می آوردند.
پای راستم تا بالای زانو به شدت سیاه، کبود و ورم کرده بود و روی آن چند زخم عمیق قرار داشت که خونریزی کرده و حالا عفونی شده بود. تنها مواد دارویی که در اختیار من گذاشتند، به اصطلاح "دواگلی" و مقداری پنبه غیراستریل کثیف و بدون محافظ بود که شاید همین موجب عفونت بیشتر زخمهای پای من شد. به هیچ وجه نمی توانستم بدون آن عصای چوبی و کمک و همراهی آن زن قدم از قدم بردارم. کبودی و عفونت همچنان گسترش پیدا می کرد. گویا امکانات پزشکی در آنجا موجود نبود بنابراین مرا از کمیته مرکزی به زندان اوین بردند. به یک دوراهی رسیدیم. یکی به دهکده اوین می رفت و مسیر دیگر با سراشیبی تندی به زندان اوین. بازجو گفت می دونی به این می گن پیچ توبه!
از یک در بزرگ آهنی با ماشین وارد شدیم. در محوطه ای باز یک نفر که ظاهرا گفته می شد پزشک است، پای مرا وارسی کرد. در راه بازگشت از اوین به کمیته مرکزی بازجو پرسید: می دونی او که بود؟ شیخ الاسلامی! ببین گنده هاتون تواب شدن.
و خلاصه تا رسیدن به کمیته مرکزی (یک) از اینکه در اوین "واو" را از دل آدم بیرون می کشند و کسی آنجا تاب نیاورده و همه چیز را گفته؛ و اینکه آنجا مثل کمیته از رافت جمهوری اسلامی خبری نیست، داد سخن داد. با خود فکر کردم اگر این رافت است حتما در اوین سلاخی می کنند. زمان افطار ناگهان در با شدت به هم کوبیده شد و بازجو و دو پاسدار دیگر وارد سلول شدند و بعد از مشت و لگد و ناسزا مرا از سلول بیرون کشانیدند. در واقع مرا به روی زمین می کشیدند. از چند پله بالا رفتیم مرا سوار یک ماشین کردند. دقایقی نسبتا طولانی با ماشین مسیری را طی کردیم. ضمن اینکه چشم بند داشتم از من خواسته بودند که سرم را روی زانو بگذارم. از صدای چرخ های ماشین متوجه شدم در یک محوطه خاکی یا شنی یا چیزی شبیه آن هستیم. مرا از ماشین بیرون کشیدند. ....

قسمت دوم
زمان افطار، ناگهان در با شدت به هم کوبیده شد و بازجو و دو پاسدار دیگر وارد سلول شدند. آنها بعد از مشت و لگد و ناسزا مرا از سلول بیرون کشانیدند. در واقع مرا به روی زمین می کشیدند. از چند پله بالا رفتیم مرا سوار یک ماشین کردند. دقایقی نسبتا طولانی با ماشین مسیری را طی کردیم. ضمن اینکه چشم بند داشتم از من خواسته بودند که سرم را روی زانو بگذارم. از صدای چرخ های ماشین متوجه شدم در یک محوطه ی خاکی یا شنی یا چیزی شبیه آن هستیم. مرا از ماشین بیرون کشیدند. نمی توانستم بفهمم آنجا کجاست. موقعیت خود را نمی توانستم ارزیابی کنم. موتور ماشین روشن بود اما بدون حرکت. نور لامپ های ماشین را می توانستم از زیر چشم بند ببینم. نور دیگری هم بود اما نمی دانم از کجا می تابید و چه بود. وجود هیچ ساختمانی را اگر هم بود، حس نمی کردم. زیر پاهایم فقط یک سطح ناهموار خاکی بود. در روشن تاریک آن محوطه مرا واداشتند در نقطه ای بی حرکت بایستم. فضای اطرافم خالی به نظر می رسید. تا چه شعاعی؟ نمی توانستم بدانم. همین مرا بشدت عصبی و سردرگم کرده بود. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.
یکی از پاسدارها گفت: دیگه آخر خطه! لحظه ای سکوتی مرگ بار حاکم شد و سپس صدای گلن گدن اسلحه یا چیزی مانند آن. یکی و لحظه ای بعد یکی دیگر. همه چیز برایم در هاله ای از ابهام بود. بی اختیار عقب عقب رفتم و به زمین خوردم. یکی گفت: نه شلیک نکنین (یا عبارتی با همین مفهوم که متاسفانه عین عبارت را بخاطر نمی آورم). دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. چیزهایی می گفتند ولی انگار من نمی شنیدم. گویی ذهنم از کار ایستاده بود. ستون فقراتم یخ زده بود. قلبم به تپش افتاده بود و به دیواره قفسه سینه ام می کوبید. صدای تپش قلبم را به وضوح می شنیدم. دوباره به درون ماشین برده شدم. فقط بخاطر دارم که خود را دوباره در سلول یافتم. به اندازه ای دچار شوک شده بودم که هوشیاری چندانی نسبت به محیط نداشتم. نمی دانم چگونه به سلول بازگردانده شدم.
آن شب خواب به چشم من نمی نشست. تا پلک هایم را می بستم کابوس های وحشتناک اعدام برایم زنده می شد. هر بار به گونه ای اعدام می شدم. تحمل این کابوس های هراس انگیز را نداشتم. اگر لحظه ای چشم برهم می گذاشتم، لحظه ای بعد با خیال طنابی به دور گردنم از خواب می پریدم. یا گاه می دیدم که به طرفم شلیک می کنند. سرم سنگین شده بود. فرای طاقت و توانم بود. از نظر فکری فلج و تخریب شده بودم. اما نمی خواستم فروبپاشم. از وحشت و اضطراب، صدای قلب خود را می شنیدم. اضطرابی مرگ آور بود.
کاملا واقف بودم که وضعیت روحی ام خوب نیست. گاه روی هر چیز ساده ای مکث می کردم. روسری ام را با دست لمس کردم. جریان این حس را از زیر پوست انگشتانم تا مغز به آرامی دنبال می کردم. به رنگ، بو، جنس و بافتش کاملا دقت می کردم. هرگز چنین نگاه و توجه ای به اشیا نداشته ام. یک روسری آبی بسیار خوشرنگ با رگه های نقره ای از هنگام دستگیری به سرداشتم. اما دیگر چروک شده و چند لکه خون بر روی آن خشکیده بود.
با روحی خسته و مجروح تا صبح زجر کشیدم و لحظه ای به خود اجازه ندادم پلک هایم بر هم بیاید یعنی در واقع جرات دیدن آن صحنه های هراس انگیز را نداشتم. پس از اذان سحر بود که دچار تشنج شدم. از شدت تشویش آرزو می کردم کاش بتوانم به سلول آن زنی بروم که در راه رفتن کمکم می کرد. احساس می کردم دارم تعادل روانی ام را از دست می دهم. برایم واقعه ناملموس، ناگهانی و بسیار غیرمترقبه بود. خود را بغایت بی پناه، مایوس و تنها احساس می کردم. اگر به همین منوال می خواستم در سلول باقی بمانم قطعا دیوانه می شدم.
در زدم و درخواست رفتن به دستشویی کردم. باید منتظر می شدم که آن زن را هم بیاورند. هیچ گاه در طی شب و یا زمانی که فکر می کردم شاید او خواب باشد درخواست رفتن به دستشویی نمی کردم تا احیانا مزاحم خوابش نباشم. اما در آن لحظه اصلا به این مسئله اهمیت نمی دادم. فقط می خواستم تنها نباشم و با کسی حرف بزنم. شاید می خواستم به خود ثابت کنم که اعدام نشده ام. آن زن بیرون در سلول منتظر بود، دستش را گرفتم و در دست دیگر عصا را. گرمی دستش را بخوبی احساس می کردم. هیچگاه در طول عمرم حضور انسانی دیگر تا این اندازه برایم خاص، التیام بخش و تبلور حیات نبوده است. کمی دستش را فشردم تا باور کنم واقعی است و خواب نمی بینم. فکر کرد تعادلم را دارم از دست می دهم زیر بغلم را گرفت. تماس دستهای او حس خوبی به من می داد. به نوعی از حضور انسانی و مهربانش احساس امنیت می کردم.
وقتی به دستشویی رفتیم در آنجا به عمد خیلی معطل کردیم. براساس نیاز روحی می خواستم تنها نباشم. به هیچ وجه مایل نبودم به سلول و آن کابوسهای وحشتناک برگردم. بشدت عصبی و مضطرب بودم با بغضی سنگین در گلو آماده باریدن. مطلقا ساکت بودم. او پرسید: چته مریضی. نخواستم در وحشت بی پایان خود سهیمش کنم. در حالیکه در آینه نگاه می کردم گفتم: کاش می تونستی موهایم را کوتاه کنی.
این حرف را خیلی سرسری زده بودم بدون اینکه واقعا قصد اینکار را داشته یا حتی تصور عملی بودن آن به ذهنم خطور کند. اما بهانه ای شد که به سلول برنگردیم. البته موهایم بلند بود و با وضعیتی که من داشتم نمی توانستم آن را خیلی به اصطلاح جمع و جور کنم. دائم از زیر روسری بیرون می آمد و پاسداران بهانه ای برای فحاشی و موعظه داشتند که بشدت مرا آزار می داد.
از پیشنهادم استقبال کرد. گویا خود او هم مایل بود که بهانه ای داشته باشد تا از سلول بیرون بماند. گفت باشه ازشون قیچی می گیرم و بعدش حموم کن. بسیار پیشنهاد بجایی بود. اگر قبول می کردند مدتی طولانی را می توانستیم بیرون از سلول باشیم.
از دستشویی بیرون رفت. هیچوقت او را با چشم بند ندیدم. او رفت و آمد نسبتا آزادانه ای داشت. توانست اجازه این کار را بگیرد. یک قیچی بسیار کند به او داده بودند. او نیز بطرز بسیار ناشیانه ای شروع به کوتاه کردن موهای بلند من کرد. من نیز اهمیتی نمی دادم.
نسبت به تمامی علائم حیاتی و همه آنچه در محیط اطرافم بود، حساس شده بودم. اشیا، نور، صدا، قطرات آبی که از شیر آب می چکید، همه و همه گویا طور دیگری جلوه می کرد. دستم را زیر آب گرفتم و لحظه ای به ریزش قطرات آب روی آن خیره شدم. به صورتم آب زدم و خود را در آینه و به لغزیدن قطرات آب روی صورتم نگاه کردم. خیلی دقیق و با تامل به همه چیز نگاه می کردم. گویا دوباره و از نو همه چیز را تجربه می کردم. از پنجره دستشویی به آسمان خیره شده بودم. تکه ابر سفیدی گوشه آسمان به زیبایی و آرامی شناور بود. پرنده ای لحظاتی بر فراز آسمان بال گشوده بود. سعی کردم آنرا تا آنجا که ممکن بود با نگاه دنبال کنم. وقتی نوک شاخسار کاج های محوطه را تماشا می کردم، گویی قادر بودم عطر دل انگیز کاج را که بسیار دوست می داشتم با نفسی عمیق استنشاق کنم.
نوبت دوش گرفتن شد. در آنجا یک واحد دوش بود. باید یک فکری به حال پاهایم می کردم. او گفت ازشون یک تکه نایلون می گیرم که پاتو توش بپیچیم. همین کار را کرد. فکر می کنم کیسه نایلونی نان یا چیزی مانند آن بود. هر چند کیسه نایلونی تمیز نبود و با چند سوراخی که داشت آب در پای من نفوذ کرد، اما با آن پای راست مرا که وضعیت بسیار وخیمی داشت بست.
به هنگام دوش گرفتن و شستن مو لازم بود که به من کمک کند چرا که با دستهایم بخصوص دست راست نمی توانستم کاری کنم. ناگهان متوجه شدم که بیصدا اشک می ریزد. دستم را زیر چانه اش قرار دادم، صورتش را به آرامی بلند کردم و تمام محبتی را که نسبت به او احساس می کردم با نگاه به وی منتقل نمودم و پرسیدم چرا گریه می کنی. در حالیکه به زخم ها و کبودی های بدن من می نگریست با بغضی فروخورده گفت آخه ببین باهات چیکار کردن! لبخندی زدم اما تلخ و گفتم هنوز که زنده ام و بعد به قلب و سپس به سرم اشاره کردم و گفتم اما با این دو تا نمی تونن کاری کنن. و پس از آن کمی کف به شوخی روی بینی اش مالیدم و به خنده اش واداشتم. این کار در درجه ی اول به خود من روحیه می داد. چرا که خود از نظر روحی بسیار تحت فشار بودم. فضای بسیار تلخ و غمباری بر روح و درونم سنگینی می کرد. دلم می خواست همراه او گریه کنم. اما می دانستم که نباید خود را به چنین جریانی بسپارم. باید خود را ترمیم می کردم.
بیش از آنکه او می توانست تصور کند در آن مقطع زمانی به حضور انسانی اش نیازمند بودم. حضوری مهربان، آرام و صبور که همه عاطفه و احساس زلال مادری اش را نثار من کرده بود، احساساتی که مشتاق بود به دخترش ابراز کند که از او دور بود.
او اهل یکی از شهرستانهای جنوب بود. چهره ای سبزه با موهای قهوه ای تیره، لاغر اندام و با خطوط خسته ای که بر چهره داشت پنجاه ساله می نمود. دستان زحمت کشیده اش نشان از فقر مالی اش داشت. با نگاهی پر از اندوه گاه در باره دخترش و اشتیاق وصف ناپذیر دیدار او حرف می زد و اشک می ریخت.
او خود قربانی سیستمی بود که او را مجرم تلقی می کرد. سالها بعد در یک روز سرد زمستانی با جسد یک کودک خیابانی مواجه شدم در حالیکه گمان می کردم روی ترازوی اش، که وسیله کسب و کارش بود، بخواب رفته است. همیشه چهره ی این دو به طرز حزن انگیزی در یک قاب یگانه در ذهن من به تصویر کشیده شده است. هیچگاه یکی را بدون تصویر دیگری به خاطر نمی آورم. هر یک سمبل طیف وسیعی از قربانیان سیستمی بودند که علیه انسان بیداد می کرد. هر چند نگاه من به آلام بشری هیچگاه از زاویه جنسیتی نبوده و یقین داشته ام در سیستم های فاشیستی و دیکتاتوری به یقین و به تمامی این انسان است که به استثمار کشیده می شود و کودکان، معصوم ترین قربانیان آن هستند.
پس از دوش گرفتن مجبور بودم همان لباسها را دوباره به تن کنم چرا که هنوز اجازه هیچ گونه ملاقات یا دریافت وسایل از خانواده نداشتم. کفشهایم از همان روز اول دیگر مورد مصرف نداشت چرا که در اثر اصابت ضربات کابل پاهایم ورم کرده و بزرگ شده بودند. از دمپایی های قهوه ای مردانه زندان استفاده می کردم.
دیگر بیش از این نمی توانستیم معطل کنیم بهانه ای نداشتیم تا همان لحظه هم چندین بار آمده و تذکر داده بودند که هر چه زودتر بیرون آمده و به سلول هایمان برگردیم. از بازگشت به سلول وحشت داشتم. حتی از تصور آن بشدت مضطرب می شدم. حتما آن کابوسهای هول انگیز در انتظارم بودند. ولی چاره ای نداشتم. وقتی در سلول پشت سرم بسته شد، یک لحظه به طرف در برگشتم و پیشانی ام را روی در چسباندم. دلم می خواست معجزه ای می شد. بیدار می شدم و می دیدم که همه اش خواب بوده است. اما بیدار بودم. سعی کردم به خودم مسلط شوم. هر اندازه که سخت بود اما انگیزه ای هنوز بشدت در من قوت داشت. اینکه ضعف خود را در برابر آنها به نمایش نگذارم. گوشه ای از سلول نشستم. یک کتاب مفاتیح از هنگام ورودم در سلول بود که تاکنون فرصت نکرده بودم به آن حتی دست بزنم. باید نمی گذاشتم آن کابوس ها که برایم جانکاه و دلهره آور بودند، برگردند. کتاب نسبتا قطوری بود. تاحدی کهنه و رطوبت رنگ کناره های اوراق آن را تغییر داده بود. آن را برداشته و چند بار از اول تا آخر بی توجه ورق زدم تا اینکه در برخی صفحات چشمم به اشعار حافظ افتاد. اولین بیتی که خواندم همیشه در خاطرم باقی است.
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی، خدا بکند
بیاد اشعاری افتادم که از حفظ بودم. آنها را در ذهن مرور کردم. حس بسیار خوبی پیدا کرده بودم. بیاد چند ترانه افتادم و آنها را با خود آرام زمزمه کردم; بخوان ای همسفر بامن، خون ارغوان ها، رود و... . آنهمه به راستی روحیه ام را به نحو شگفت انگیزی بالا می برد. ساعاتی گذشته بود و من بخوبی مشغول اشعار و ترانه ها شده بودم که در سلول را زدند و خواستند چشم بندم را بزنم. قلبم فرو ریخت. باز برایم چه در سر داشتند.
مردی با لباس پاسداری به درون سلول آمد. با صدایی آرام و متین سلام کرد و پرسید که آیا می تواند بنشیند. در سلول را باز گذاشت و خود در کنار در با فاصله ای زیاد از من نشست. با ادب و آرامشی که تا آن لحظه در هیچیک از پاسداران و زندانبانان ندیده بودم با من حرف می زد. کمی در باره فلسفه ماه رمضان، دعا، توبه و مفهوم عبارت بسم الله الرحمن الرحیم و تعبیر عرفانی رحمن و رحیم بودن خدا سخن گفت. به هر حال بهتر از کابوسهای اعدام بود. ساکت و آرام با چشمان بسته نشسته بودم و گوش می دادم. شاید ساعتی حرف زده بود که گفت: خواهر نمی خواهم شما را خسته کنم، می دانم که احتیاج به استراحت دارید. سپس برخاست و رفت و در را به آرامی بست. چشم بند را برداشتم و برای لحظاتی به در خیره شدم. با خود فکر کردم پس این در آرام هم بسته می شود. آنقدر آن در آهنی لعنتی را بهم کوبیده بودند، که دستشان هر وقت به آن می خورد قلب من از جا کنده می شد. به حرفهایش فکر کردم رحمن و رحیم بودن خدا. بخشش عام و بخشش خاص! راستی این تفاسیر فقط خطاب به دیگران بود؟ چرا در اندیشه و از زاویه دید آنها کاربردی نداشت. مگر نگفت انسان خلیفه اله است و نماینده باید عینیت او در عمل باشد. مگر خداوند را رحمن و رحیم نمی دانست. تئوری دلپذیری بود.
آن روز از بازجویی خبری نبود. افطار را آوردند و برای اولین بار غذا را با میل و رغبت تا آخر خوردم. به نظر می رسید خود را با سرعت بازسازی می کردم. اما به هر حال تمام شب تا صبح را درجهنم کابوسها در حال خواب و بیداری گذراندم. وقتی بیدار شدم بسیار احساس خستگی می کردم. گویی اصلا نخوابیده ام. از پریشانی بیش از اندازه که روح و روانم در آن غوطه ور بود، سردرد و معده درد شدیدی داشتم. در گوش چپم احساس درد می کردم. شاید یکی از آن مشت ها یا لگدها به گوشم خورده بود. حالا دیگر بشدت نگران بودم که چرا روز قبل مرا برای بازجویی فرا نخوانده اند. تشویش و اضطراب یک دم آرامم نمی گذاشت. بی خبری هم به نحو آزاردهنده ای عذابم می داد.
بعدازظهر آن روز پاسداری که معمولا غذا می آورد یا امور این چنینی را انجام می داد، در را باز کرد و یک چادر رنگی به من داد و گفت: حاج آقا دارن میان بازدید این را سرت کن.
نوبت به سلول من رسیده بود در حالیکه آن چادر رنگی را به سر کرده و چشم بند زده بودم، آخوندی همراه دو پاسدار وارد سلول من شده و نشستند. آن آخوند با همراهانش حرف می زد و از آنها در مورد امکانات صنفی آنجا سوالاتی می کرد. همیشه به نظرم آخوندها یک لهجه ی خاص و مشترک خودشان را دارند که متفاوت از لهجه ای ست که مربوط به شهر و یا شهرستانی می شود. من نام آن را لهجه ی آخوندی گذاشته ام. و همیشه این لهجه مرا یاد طنز شیرین روباه مکار می اندازد.
بازدید وی بیش از یکی دو دقیقه طول نکشید. از آنها پرسید زندانی می داند قبله کدام طرف است. گویا من نه حضور دارم، نه اندیشه و نه زبان. یکی از پاسدارها جواب داد همانطور که ملاحظه می کنید حاج آقا جهت قبله در تصویر روی دیوار مشخص شده است. نقش یک پیکان یا فلش که جهت قبله را ظاهرا نشان می داد به دیوار نصب شده بود. وقتی آن آخوند که من فقط پائین عبا و لباده اش را می دیدم سلول مرا ترک کرد، پاسداری به سلول من برگشت و جهت قبله را نشانم داد و رفت.
بعد از افطار مرا به سالن بردند یک صندلی آنجا گذاشته بودند که زیردستی داشت. مانند صندلی هایی که در مواقع امتحانات از آن استفاده می شود. خواستند که روی آن بنشینم. یکدسته برگه بازجویی را روی زیردستی صندلی گذاشتند. بازجو سوالاتی می کرد و اگر جواب نمی شنید یا پاسخ بی ربط بود با آن میله همیشگی ضرباتی به من می زد. ابتدا خونسرد و آرام سوال می کرد و سعی داشت این حالت را حفظ کند اما بالاخره حوصله اش سرآمد و لحن صدایش خشمگین و ضرباتش محکم تر شد. از من می خواست که جواب سوال هایش که شفاهی بود بر روی برگه بنویسم. خودکاری به دستم داده بودند و در حالیکه خودکار را بین انگشتان خود گرفته بودم طوری که گویی آماده نوشتن هستم، اما از پاسخ دادن به سوالات به انحا مختلف امتناع می کردم. او کاملا عصبانی شده بود و دیگر داشت ناسزا می گفت که ناگهان آن پاسدار لومپن در حالیکه بد و بیراه می گفت به طرفم آمد و با خشونت شی تیزی را که گویا شکستگی یک شیشه محتوی دواگلی بود، بر روی دست من فرود آورد و گفت لعنتی ملعون بنویس! خون از دستم به روی برگه ها شتک زد. در حالیکه دستانم از ضربات اولیه هنوز کبود و تا حدی متورم بود، این ضربه دیگر برایم دردی مضاعف بشمار می آمد. بی اختیار خودکار از دستم رها شد و با دست چپ روی بریدگی را محکم گرفتم. بیشتر از نظر روحی دیگر نمی توانستم آن را تحمل کنم. این اندازه بیرحمی و خشونت داشت مرا از پا در می آورد. گویا این عمل برای بازجو و دیگران هم غیرمنتظره بود. یکی از پاسداران او را به بیرون سالن راند و بازجو از یکی دیگر از پاسدارها خواست که چند قطعه گاز استریلی را بیاورد از همانهائی که قبلا برای زخم پایم از اوین نصیبم شده بودم. با آن دستم را به نوعی پانسمان کردم. این ضربه به روی حرکت انگشت کوچک دست راستم تا مدتها تاثیر منفی گذاشته و بی حس و بی حرکت شده بود.
مهناز قزلو
Mahnaz_ghezelloo@hotmail.com
smaller text tool iconmedium text tool iconlarger text tool icon

ارسال به شبکه های اجتماعی
Balatarin Donbaleh Facebook Digg Del.icio.us Google Live! TwitThis
 

تريبون ازاد