ب مثل بمب مثل برنج مثل باروت
رویای دریا داشت ماهی رویای دریا داشتم من
کابوس مرداب را تاب آورد
کابوس مرداب را تاب آوردم
به خرده نانی قناعت کرد
قناعت کردم
تو بودی که تاب نیاوردی.
در خواب بودم
کابوس بود خواب هایم
در خواب به من تازیانه زدی
تو آغاز کردی
با بمب و
برنج
و باروت
گرسنه بودم من
گرسنه بودم من
پابرهنه
سرگردان
در کوچه ها می گشتم
می گشتم
ویران بودم من
ویران
از ویرانی کودکانم
از ویرانی زنانم
مردانم را پیش از آن برده بودی
بازگشتنی در کار نبود
نه حتا
پیراهنی برای بوییدن
چرا صلح نمی خواستم
می خواستم
ستیزه جو نبودم من
صلح می خواستم
و گوشه ای از خاک جهان را
- کوچک –
برای آن که بیاسایم
و چهره ها را مرور کنم
تار و درهم بود تصاویر
- تصویرها پیش از این سوخته بود
سوزانده بودی شان تو –
به کابوس رضایت داده بودم
به اندک
به اندک
به ذره
به قطره
تا فقط باشم
نگذاشتی
...
خواب بودم
و به یاد می آوردم
آن دشت گسترده ی خاموش را
به یادش می آوردم
دست هایش را
چشم هایش را
نگاهش را
کودکی ها
و نوجوانی هایش را
مشق ها و کتاب هایش را
پایان نامه اش
تکه تکه شدن
بر روی مین های کاشته ی تو بود
تو مین کاشتی
که مرا درو کنی
کردی.
بی دست
بی پا
زخمی و دل شکسته بودم،
اما
نگفتم.
نه گفتم
"آری"
و نه گفتم
"نه"
هیچ نگفتم
خوش نبودم اما
ساده بودم من
راضی بودم به بودن
به یک "دم"
به یک "بازدم"
سینه پر می کردم
از بوی گه
و
باروت
چکمه ها
چکمه ها
چکمه ها
قهقهه ی سربازان
و باغ های ویران.
راضی بودم
به بودن
تو رضایت ندادی
صدا سر ندادم
حنجره ام با خود گفت:
"ساکت ... هیس"
بسته شد.
دست هایم به خود گفتند:
"ساکت ... هیس"
ساکن ماندند.
پاهایم به خود گفتند:
"ساکت... هیس"
ایستادند.
تو اما
نماندی
نایستادی
زدی
زدی
زدی
به تنهایی ام شلیک کردی
به سکوتم شلیک کردی.
من
نه جنگ می خواستم
و نه غرش توپ و تانک های ترا
می خواستم
در زمین کوچکم
رشد جوانه هایم را
نظاره کنم
تو نگذاشتی.
...
مردی که می گذشت
می توانست
آری
می توانست
همان نجات دهنده ی در راه باشد
جوشش چشمه ی زلال بود خنده هایش
- نه ناجی همه ی زمین
نجات دهنده ی تنهایی ام –
پستان هایم را کشتم اما
که نخواهند
پستان هایش را کشت
که نخواهند
لب هایم را کشتم
که نبینند
وسوسه ی آن چشم ها و لب ها را
خوابشان کردم
با لای لای ترس
خوابشان کردم
می خواستم
می خواست
می توانست
رویایی بسازد
از کابوس هایم
تا حضور مرگ را آسان کند
که دهانم دیگر
از بیم و هراس
گس نباشد
نتوانستم
نتوانست.
...
در میدان نبود
نشسته بود
با گیلاس شرابی در دستش
و درخت لاغری
در تیررس نگاهش.
در میدان نبود
نه جاسوس
نه قهرمان
با بمب
و برنج
وباروت
بر سرش فرود آمدی
به نیمکتی در خیابان
راضی بود
دست ها در زیر سر
چشم ها بر آسمان
ستاره می شمرد
در انتظار معجزه ی خواب
نگذاشتی
به کم رضایت داشت
و تو
نگذاشتی
ساکت بود
در کوچه
در خیابان
در میدان
صدا نداشت
ساکت بود
زبان داشت
اما در کام
شمشیری ش نبود
حتا در نیام
تو از زبان در کام هم ترسیدی
می رفت
نمی گفت
زمزمه نمی کرد
سوت هم نمی زد
سر به زیر
بی رویا
بی کابوس
از مجسمه ی تو بی جان تر
نگذاشتی اما
نگذاشتی
تو نگذاشتی
زدی
زدی
زدی.
...
می ترسید
از چراغ ها
که دیگر روشن نبودند
از سایه ها که می گریختند
از دیوارها
که فرو می ریختند
می ترسید
حتا
از شانه های من
که پذیرای گریه هایش بود.
صلح می خواستم من
می خواستم نمیرم
می خواستم باشم
در همین جهان
در همین جهانی که تو
گورستانی سوت و کورش کردی.
می خواستم نفس بکشم
و باشم
می خواست نفس بکشد
و باشد
می خواستم روی زمین باشم
و تماشا کنم
شوق ماندن داشتم من
حتا
در مرداب
و کویر
و تو
نگذاشتی
...
رویای دریا داشت ماهی
رویای دریا داشتم من
کابوس مرداب را تاب آورد
کابوس مرداب را تاب آوردم
تو بودی
که تاب نیاوردی
با کسان دیگرت سر جنگ بود
مرا قربانی کردی
به کم رضایت دادم
به کم رضایت داد
و تو راضی نشدی.
کسی رانکشته بودم
کسی را نکشته بودم
سهل است
که همسایه ای را
به زخم زبان – حتا –
نیازرده بودم.
کودکانم
با چشم های بی نور
در دالان های تاریک
فرش زیر پای ترا بافتند
زنانم
در کلبه های کوچک
پیراهن های ابریشمین جشن های رسمی
ترا دوختند
مردانم
برای بی عدالتی های تو
طاق نصرت بستند
و دخترانم
چکمه های خون آلودت را
در زلال چشمه ها
شستند.
در برابرت نایستادم
در ازدحام جمعیت گم شدم
که مرا نبینی
تو گشتی
گشتی
گشتی
و پیدایم کردی
و بر گونه هایم سیلی زدی
تاول های کف پایم
مهر تازیانه های تو بود
از بیم دسیسه هایت
شعرهایم را
از عشق
و عدالت
و آزادی
تهی کردم.
خوابیده بودم
خوابیده بودم
که با بمب و
برنج
و باروت
خوابم را آشفتی
تو مرا به میدان فرا خواندی
حرف من نبود جنگ
نه جنگ
و نه ارتش
تو سرب داغ در دهانم ریختی
و مردمانم را
از شهرها
و روستاها
به بیابان های بی آب و علف
تاراندی.
من .....
من ترا از آن پنجره ی رو به جهان دیدم
که می آمدی
و ویران می کردی
و مرا
فرزندانم را
و زمینم را
به نام صدا می زدی
خوابیده بودم من
ساکت بودم
تو بیدارم کردی
بی حوصله ام کردی
از فریاد لبریزم کردی
حالا
من
با حنجره ام حرف زدم
که فریاد بزند
حالا
من
با دستهایم حرف زدم
که مشت هایش را به بی شرمی تو بکوبد
حالا
من
با پاهایم حرف زدم
که راهپیمایی کند
با چشم هایم حرف زدم
که ببیند
با گوش هایم حرف زدم
که بشنود
حالا
من
دوباره از تارها و جلبک های وحشت بیرون آمدم.
حالا
من
با پستان هایم حرف زدم
که پر از خواهش باشد
با لب هایم حرف زدم
که در آرزوی بوسه بسوزد
با قلبم حرف زدم
که از امید پر شود
حالا من
با همه ی خودم حرف زدم
که وقاحت ترا چاره کند
که ترا چاره کنم
حالا من
ایستاده ام
ایستاده ام
ایستاده ام
این تو
با بمب
و برنج
و باروت
و این من
با سنگ
و دست
و اراده
اکتبر دوهزار و یک گوتنبرک
از دفتر شعر "دریا پشت تردیدهای توست"








