دوشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۸۷ - ۲۰ اکتبر ۲۰۰۸ - ۰۴:۳۰
توضیح مدیر وبلاگ : جناب شهابی از مترجمین توانای کشورمان هستند که یکی از کتابهای ایشان با عنوان " اعترافات یک جنایتکار اقتصادی " در همین وبلاگ معرفی شده و مطالبی نیز از ایشان در همین وبلاگ منعکس شده . ضمن ارج نهادن به زحمات و تشکر از همکاری صمیمانه ایشان ، مقاله ی جدید ایشان را در پیش رویتان قرار می دهیم .
اکنون(درماه های سپتامبر–اکتبر ۲۰۰۸)، بااوج گرفتن بحران های اقتصادی ذاتی جهان سرمایه داری و ورشکستگی های پی در پی وزنجیره وارِِِِِِِِِِِِ غولهای مالی غرب، دنیاشاهد مستولی شدن هول و هراس واضطرابی شدید درکانونهای سرمایه داری جهان است. دولت متجاوز، چپاولگر و قانون شکن ابرقدرت آمریکا که، با نزول این آیه ی مقدس بر پیران مرشد سرمایه داری که گویا "بازار خود، بهتر از همه، می داند چه باید کرد"، تا همین دیروز برای سایر کشورها نسخه "عدم مداخله دولت در مکانیسم بازار" را می پیچید،آسیمه سر به میان آمده تا، با صرف مبالغی شگرف و بی سابقه، شاید که از فروپاشی کامل نظام ابرشرکتی پیشگیری کند. امااین هزینه سنگین، طبق معمول، باز هم از جیب کارگر و کارمند مالیات پرداز است که برای پرداخت بدهی های ابرشرکتها هزینه می شود:
سودهای هنگفت نوش جان بخش خصوصی،زیانها و بدهی های هنگفت شان هم سهم مردم! بازار خود بهتر از همه می داند چه کند!!
اما،به یمن "جهانی سازی" و برکات آن، عفونت های نظام غارتگر از کانون چرکین آمریکائی اش به همه اندام های این پیکره در حال سرایت است (انگلستان، فرانسه، ژاپن، آلمان و ....).
در عین حال، باید به هوش بود:دراین شرایط به شدت بحرانی، شاید که با وخیم تر شدن هر چه بیشتر اوضاع و بی ثمر ماندن همه درمان ها،"پزشک مخصوص"سلطان برای پیشگیری از مرگ بیمار در حال احتضار، "هار شدن" را به عنوان آخرین راه علاج توصیه کند.این درمانی است که در دهه ۱۹۳۰ به کار گرفته شد: استفاده از هاری فاشیسم و جنگ ! باید که به هوش بود.
و اما،این روزها روزهای سیاه و تاریک سرمایه داری است. حال خوبست ببینیم روزهای درخشانش چگونه بود:
(بخشهائی از مطالب زیر قبلا در یادداشت شماره ۱۴مترجمان کتاب"اعترافات یک جنایتکار اقتصادی" نوشته جان پرکینز -نشر اختران:۱۳۸۵،ترجمه مهرداد(خلیل)شهابی و میر محمود نبوی- ارائه شده است.)
۱/۱۴- «رویای آمریکایی» یا «کابوس آمریکایی»؟
«آیا زندگی فرزندانتان بهتر از شما خواهد بود؟». به مدت ۳ دهه بعد از «جنگ جهانی دوم»، اکثر مردم ایالات متحده به این سؤال، پاسخ مثبت می دادند. این پاسخِ مثبت مبنای چیزی بود که «رویای آمریکایی» نام گرفته بود- یعنی باور به این که، نه صرفاً ثروتمندان، بلکه زحمتکشان نیز می توانند به ارتقای مداومِ سطح زندگی و آینده بهتری برای خود و فرزندانشان امیدوار باشند.
در سال های مزبور، دستمزدها افزایش می یافت- البته نه به نحوی چشمگیر، ولی به هر حال به آن اندازه که خانواده ها می توانستند چیزهای بیشتری تهیه کنند. میلیون ها جوان اولین کسانی در خانواده شان بودند که به کالج می رفتند. مردم، به جای این که تا موقعِ جان دادن کار کنند، می توانستند دوران بازنشستگی ای را پیش رو مجسم کنند که طی آن، بعد از دهه ها کارِ طاقت فرسا، فرصتی هم برای لذت بردن از زندگی داشته باشند.
«رویای آمریکایی» رویایی بلند پروازانه نبود و این حقیقت را تغییر نمی داد که امثال «راکفلر»۱ها و «گتی»۲ها، چون در ناز و نعمت و ثروت زاده شده بودند، نسبت به دیگران، از زندگیِ بسیار بهتری بهره مند بودند. به ویژه، آمریکایی های آفریقایی تبار، در سرتاسر ایالات متحده، شهروندانی درجه دو باقی ماندند، به خصوص تحت سیستم آپارتاید (جدایی نژادیِ) «جیم کراو ساوث»۳. اما، برای اکثریت مردمِ ایالات متحده، به نظر می رسید که سیستم سرمایه داری، اگرنه ثروتی چشمگیر، دست کم مزایای جدیدی را فراهم می آورد که برای نسل های پیشین ناشناخته بود.
اما اکنون (در نیمه اول دهه ۲۰۰۰)، «رویای آمریکایی» مرده است. به مدت ۲۵ سال، اکثریت مردم ایالات متحده شاهد نزولِ سطح زندگی شان بوده اند. دستمزد اکثر مردم یا درجا زده و یا کاهش یافته است. گذراندنِ دوره کالج بار مالیِ سنگینی شده است. آنهایی که مطمئن بودند چیزی معیشت شان را تهدید نمی کند، دریافته اند که حقیقت جز این است- و آنهایی که شغلشان را از دست نداده اند، بدون استثناء، با شدتی بیشتر و صرفِ ساعاتی طولانی تر کار می کنند.
به عوضِ اعتماد به وضع جاری و امید به آینده، کارکنان ایالات متحده اکنون نگران آنند که آنچه را دارند باید دو دستی بچسبند.
۲/۱۴- ساعات کارِ هر چه طولانی تر برای اکثریت جامعه
در بیشتر مدتِ سال ۲۰۰۳، تعداد رسمی بیکاران در ایالات متحده به ۸ میلیون نفر رسید- که حدوداً ۶ درصد نیروی کار آن کشور و، در مقایسه با رکودهای پیشین، درصد نسبتاً پایینی است. اما بسیاری چیزها وجود دارد که آمار رسمی نمی تواند به ما بگوید، مثلاً این که در مقاطعی از زمان طی سه ساله اولِ دهه جدید (سال های ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۲)، حدوداً از هر ۵ نفر در ایالات متحده، یک نفر مشمول کاهش نیروی کار شد- یعنی، طی سه سال مزبور، در مقاطعی از زمان، میزان بیکاری به ۲۰% رسیده بود.
در بین آمریکایی های با درآمد سالانه زیر -/۴۰.۰۰۰ دلار- یعنی تقریباً دو سومِ فقیرترِ جمعیت- تبرِ کاهشِ نیرو از میان هر چهار نفر، بر سر یک نفر وارد می آمد (بیکاری ۲۵ درصدی برای دو سومِ کم درآمدترِ جامعه). به عبارتِ دیگر، رکود سال ۲۰۰۱ و اُفتِ اقتصادیِ سال های متعاقبِ آن برای تعداد بسیاری از کارکنانِ ایالات متحده، واقعاً بسیار وخیم بود- بسیار وخیم تر از آنچه که آمار بیان می کرد.
اولاً، نرخ رسمیِ بیکاری شمارِ بزرگ و فزاینده «کارگرانِ مایوس» را، که کلاً جستجو برای یافتن کار را رهاکرده اند، به حساب نمی آورد. ثانیاً، یک گروه «پنهانِ» دیگر کسانی هستند که، به علتِ عدم موفقیت دریافتنِکارِ تمام وقت، مجبور به کار نیمه وقت هستند. اگر اینها را نیز به حساب آوریم، نرخ واقعیِ بیکاری/کم کاری احتمالاً دو برابر نرخ رسمی بوده است.
ولی حتی محاسبه ای دقیق تر هم باز از نکته ای مهم غافل می ماند. اولین مشاغلی که در این رکود از دست رفت مشاغلِ با کیفیتِ بخش تولید صنعتی با دستمزدهای نسبتاً خوب و مزایای مناسب بود- که معمولاً ناشی از عضویتِ گسترده ترِ کارگران در اتحادیه های مشاغل «یقه آبی»۴ است.
در سال ۱۹۷۹، سطح اشتغال در ایالات متحده در سال ۱۹۷۹ با نزدیک به ۲۰ میلیون کارگر، به بالاترین حد خود رسید. از آن زمان تاکنون، یک چهارم این مشاغل (۵ میلیون شغل) از بین رفته است. ۲۰ سال (تا ۱۹۹۹) طول کشید تا ۵/۲ میلیون شغلِ اول از میان برود. ولی ۵/۲ میلیون شغلِ دیگر (و حتی بیش از آن) در ۳ سال اولِ دولت «جرج بوشِ(پسر)» از میان رفت.
نخستین نکته ای که این میلیون ها کارگرِاخراجی آموختند این بود که اگر اصلاً بخت یارشان شد و کاری پیدا کردند، نباید انتظار داشته باشند که دستمزد آن با میزان دستمزدِ شغل قبلی برابری کند. در انتهای سال ۲۰۰۳، در بخش هایی از اقتصاد که سطح اشتغال رو به افزایش بود، میانگینِ دستمزد ساعتی ۵/۲ دلار کمتر از مشاغلِ بخش هایی بود که میزانِ اشتغال در آنها رو به کاهش داشت.
اما آنهایی هم که از تبرِ کاهشِ نیروی کار جان به در بردند، سبب چندانی برای سرور و شادمانی نمی دیدند. آنگاه که رکود حاکم بود، «آمریکای ابر شرکتی»، برای مقابله با سودهای کاهش یابنده، در جستجوی همه راه های ممکن برای تحت فشار قراردادن کارگران بود. به ویژه، اعضای اتحادیه ها، بی وقفه، از سوی کارفرمایانی تحت فشار قرار داشتند که مصمم بودند نه فقط دستمزدها را کنترل کنند و مزایا را کاهش دهند، که نیز قوانینِ کار و فرآیندهای تظلم جویی را که دستاوردِ سال ها مبارزه کارگران بود، از بنیان برکَنند.
از بین رفتنِ ممتدِ مشاغلِ برخوردار از دستمزد مناسب که کارگران و خانواده شان را به بهره مندی از زندگی بهتری امیدوار می ساختند در دوران زمامداری «بوش (پسر)» آغاز نشد، بلکه حتی در «بهترین دوران»۵- یعنیِ توسعه ی بلند مدتِ اقتصادیِ سال های زمامداریِ «کلینتون»۶، که نزد رسانه های ابر شرکت ها، به «اقتصادِ معجزه» شهرت داشت- نیز یک روال بود.
در سال ۱۹۹۸، در همان زمانی که شکوفاییِ اقتصادی به نقطه اوجِ خود نزدیک می شد، کاهش نیروی کارِشرکت ها نیز به بالاترین سطح خود ظرف یک دهه رسید- که حتی از سطح سال های رکودِ اوایل دهه ۱۹۹۰ نیز فراتر می رفت. به نوشته روزنامه «مینیاپولیس استار تریبیون»۷، «پیش از این، کاهش نیروی کار در آمریکای ابر شرکتی علامت مشخصه دورانی بد بود. این روزها، کاهش مشاغل نشانه این است که دوران خوب هم دیگر، آن طور که باید، خوب نیستند».
حتی آنگاه که «آمریکای ابر شرکتی» تبرِ کاهش نیروی کار را در هوا جولان می داد، پرزیدنت «بیل کلینتون» هیچگاه از فخر فروختن بابت ایجاد میلیون ها شغل جدید طی دهه ۱۹۹۰ خسته نمی شد. اما، طبق مطالعه ای که «جبهه اتحادیه عدالت»۸ در مورد مشاغل به عمل آورده است، میزان دستمزد پرداختیِ ۷۴ درصد از مشاغلی که طی دهه ۱۹۹۰ دارای بیشترین میزانِ افزایش اشتغال بودند، از یک دستمزد معیشتی پائین تر بود (درحالی که دستمزد ۴۶ درصدِ مشاغل مزبور کمتر از نصفِ یک دستمزد معیشتی بود). حتی در همان دورانِ «اقتصاد معجزه»، امکان داشت که فرد، با وجود دو-سه شغل «مک دونالدی»، باز هم در بیرون کشیدنِ خانواده اش از ورطه فقر ناموفق باشد.
اگر تصویر ظاهری و احساسیِ رسانه ها درباره میزان مصرف و انقلاب های اینترنتی را بدریم و به حقیقتِ ماورای آن بنگریم- و هزینه های فزاینده سبدی از مایحتاجِ ضروریِ مردم، به ویژه هزینه های مراقبت های بهداشتی و مراقبت از کودکان را به حساب آوریم- روشن می گردد که امروز کارگران، نسبت به نسل پیش از خود، در مورد بیشترِ موضوعات بنیادیِ زندگی شان، با دوران سخت تری روبرو هستند.
بین سال های ۱۹۷۹ و ۲۰۰۲، درآمد «خانوار میانگین»۹ آمریکایی- یعنی خانواده هایی که درست در نقطه میانگین نردبام درآمد قرار داشتند- رشدی حدود ۱۵ درصد داشت، یعنی رشد متوسط سالانه زیر یک درصد. ولی حتی این رشدِ نه چندان زیاد اصل ماجرا را آشکار نمی کند. رشد درآمد، ناشی از ساعات کارِ طولانی تر و شدیدترِخانواده هاست- به ویژه زنان خانواده که هر هفته ساعات بیشتر، و هر سال هفته های بیشتری را کار می کنند.
طبق گزارش «انستیتوی سیاست های اقتصادی»۱۰ تحت عنوان «وضعیت کار در آمریکا»۱۱ برای دوره ۲۰۰۳-۲۰۰۲، میانگین ساعاتِ کار یک خانواده با درآمد میانی۱۲ (با فرض کار کردنِ پدر و مادر، هر دو) اکنون سالی ۶۶۰ ساعت بیش از سال ۱۹۷۹، یعنی معادل ۱۶ هفته کار تمام وقت است- که صرفاً تلاشی برای پیشگیری از کاهش سطح زندگی شان است.
این ما را به یاد داستان «(آلیس) در سرزمین آئینه ها»۱۳ نوشته «لوئیس کارول»۱۴ می اندازد، آنجایی که «ملکه سرخ»۱۵ به «آلیس»۱۶ می گوید «ببین! اینجا، برای این که در همان نقطه اولیه باقی بمانی، باید تا می توانی بدوی. و اگر می خواهی به نقطه دیگری برسی، باید سرعتت را دو برابر کنی»!
و هیچ ابهامی هم وجود ندارد که پول های ناشی از رشد اقتصادی به کدامین سو سرازیر شد. طی همان دوره ۱۹۷۹ تا ۲۰۰۲ که درآمد «خانوارِ میانگین» ۱۵ درصد افزایش یافت، درآمد یک درصد ثروتمندترین بخشِ جمعیت ایالات متحده ۲۰۰ درصد افزایش داشت. «لستر ثورو»۱۷ اقتصاددان آمریکایی، در نیمه دهه ۱۹۹۰، موضوع را چنین جمعبندی می کند: «در غیابِ یک انقلاب یا یک شکستِ نظامیِ منجر به اشغالِ کشور، هرگز هیچ کشوری با چنین شکاف تندی در توزیع درآمدها که آمریکا طی نسل گذشته تجربه کرده است، مواجه نشده است».
از جمعبندیِ فوق در نیمه دهه ۱۹۹۰ تاکنون (نیمه اول دهه ۲۰۰۰)، نابرابری در ایالات متحده نه فقط کاهش نیافته است، که خود را بیشتر نشان می دهد. در «رسانه های طیف اصلی»، که فقط به پخش خبرهای خوبِ اقتصادِ ایالات متحده اعتیاد دارند، حقایقی از این دست به ندرت منعکس می شود، درحالی که این حقایق بخش مهمی از زندگیِ اکثریت جمعیت ایالات متحده یعنی کارگران و کارکنان آن است و به ایجادِ شکافی مملو از تلخی و خشم در جامعه کمک کرده است. حقیقت این است که «رویای آمریکایی» صرفاً برای مشتی از کسانی وجود دارد که در رأس هرمِ جامعه جای دارند و، به هزینه کارگران و کارکنان، به ثروتی افسانه ای دست یافته اند.
اما برای سایرین، «رویای آمریکایی» مرده است...
۳/۱۴-جنگ علیه تهی دستان:شکاف فزاینده بین داراو ندار
طی دهه ۱۹۹۰، اقتصادِ ایالات متحده آمریکا رشد بی سابقه ای را شاهد بود. «آمریکای ابر شرکتی»، در داخل و خارج از کشور، در سود غوطه ور بود. «وال استریت» بر این باور بود که دوران شکوفاییِ بی حد و حصرِ آمریکا فرا رسیده است. در دهه ۱۹۹۰، سیاستمدارانِ حیرت زده سرهاشان را می خاراندند و سردرگم بودند که با یک مازاد بودجه تریلیون دلاری چه باید کرد. اما از «ضیافتِ ابر شرکت ها»، زحمتکشان آمریکایی را بهره ای عاید نشد.
برای گروهی از آمریکایی ها، یعنی تهی دستانِ آن کشور، «رویای آمریکایی» هیچگاه وجود نداشته است. و اگر زندگی برای همه کارگران و کارکنان مشکل تر شده است، برای تعدادِ فزاینده تهی دستان که، در ثروتمندترین کشور جهان به میان توده آشغال ها و زباله ها افکنده شده اند، زندگی یک فاجعه است.
بیل کلینتون۱۸ (نامزد ریاست جمهوری) و ال گور۱۹ (نامزد معاونت ریاست جمهوری)، در فعالیت های انتخاباتی سال ۱۹۹۲ خود برای راه یافتن به کاخ سفید، به این نکته اشاره کردند که یک درصد بالای جمعیت آمریکا ۴۰% از ثروتِ کشور را در تملک خود دارد و، صَرفِ نظر از «خانه» و احتسابِ فقط واحدهای تجاری، کارخانه ها و دفاتر، می توان گفت که یک «درصدِ بالای جمعیت» مالکِ ۹۰% تمامیِ ثروت ایالات متحده آمریکاست، و ۱۰% بالای جمعیت مالک ۹۹% ثروت آن کشور! اما، هنگامی که کلینتون و ال گور به کاخ سفید راه یافتند، به رغم این که دو دوره تصدیِ آنان شاهدِ بزرگترین موفقیت اقتصادیِ آمریکا در دهه ۱۹۹۰ بود، برای توزیع منصفانه ترِ ثروت در سطح جامعه، هیچگونه اقدامی به عمل نیاوردند. برعکس، نابرابری ها همچنان به رشدِ خود ادامه داد. طبق گزارشی که سازمان ملل در نیمه دهه ۱۹۹۰،منتشر کرد، ایالات متحده آمریکا در آن هنگام به طبقاتی ترین جامعه در میانِ کشورهای پیشرفته صنعتی تبدیل شده بود.
در سال ۱۹۹۶، «بیل کلینتون» رئیس جمهور سابق، با توشیحِ به اصطلاح «اصلاحیه» پیشنهادیِ جمهوریخواهان، به برنامه اصلیِ رفاهیِ دولت فدرال (که تهی دستان جامعه آمریکا، برای زنده ماندن، به آن متکی بودند) لطمه بزرگی وارد آورد. علاوه بر این، «اصلاحیه» پرزیدنت «کلینتون»، طی ۶ سال، ۵۴ میلیارد دلار را از کلیه برنامه های رفاهی حذف نمود-از کوپن مواد غذاییِ تهی دستان گرفته تا کمک هزینه های حمایت از کودکان معلول۲۰. طبق گزارشِ «انستیتوی شهری»۲۱، یک پنجم از خانواده های ایالات متحده که فقیرترین قشر آن کشور را تشکیل می دهند به سببِ قانون سال ۱۹۹۶، به طور متوسط، سالانه ۱.۳۱۰ دلار را از بابت مزایای گوناگون از دست دادند، یعنی ماهانه بیش از یکصد دلار-که برای میلیون ها نفر، تفاوتِ بین «سختیِ معیشت» و «فقر و فاقه تام» است.
اما در واشنگتن، بین کنگره و کاخ سفید، نسبت به موفق بودنِ «اصلاحیه» قانون رفاه، اتفاق نظر وجود داشت- «بیل کلینتون» اصلاحیه مزبور را بزرگترین «موفقیتِ» خود می شمرد. موفقیت؟ گسترش اقتصادیِ دهه ۱۹۹۰ شاید توانسته باشد تا مدتی بر تبعاتِ «اصلاحیه» سرپوش گذارد، اما گزارش های متعددی نشان می دهد که بین یک سوم تا نیمی از کسانی که نامشان از لیست کمک های رفاهی حذف شد، دیگر موفق نشدند کار دایمی بیابند. برآورد متوسطِ دستمزد برای بقیه کسانی که از لیست کمک های رفاهی حذف شدند و در جای به کار مشغول شدند، ساعتی ۷ دلار بود- که هرچند از کمک های ناچیزِ سیستم رفاهی بهتر بود، اما برای کشاندنِ خانواده به بالای خطِ فقر کفایت نمی کرد.
طبق بررسی ای که در پایان دهه ۱۹۹۰ به عمل آمد، نزدیک به نیمی از کسانی که از لیست کمک های رفاهی حذف شده بودند گفتند برای این که تا پایانِ ماه ذخیره غذایی داشته باشند، مجبورند یک وعده از غذای روزانه خود را حذف کنند. ۴۰ درصد نیز می گفتند که، در طول سال پیشین، دست کم یک بار قادر به پرداخت اجاره محل، رهن، یا قبض های آب و برق و گاز نبوده اند. برخلاف ادعای رئیس جمهورِ سابق، «کلینتون»، این نه «موفقیت» که یک فاجعه است- فاجعه ای که اکثر افراد آسیب پذیرِ جامعه ایالات متحده از آن رنج می برند.
بنابر اطلاعات منتشره توسط «اداره آمار ایالات متحده»۲۲، در سال ۲۰۰۲، ۶/۳۴ میلیون نفر-یعنی نزدیک به یک نفر از هر هشت آمریکایی- زیر خط فقر زندگی می کرد. این افزایشی ۳ میلیون نفری نسبت به دو سال پیش از آن است. و از آن زمان نیز گرسنگی و بی خانمانی در ایالات متحده رو به افزایش بوده است.
بررسیِ «کنفرانس شهردارانِ ایالات متحده»۲۳ حاکی از این بود که درخواستِ کمک های اضطراری برای مواد غذایی در سال ۲۰۰۲، ۲۰ درصد افزایش یافت. همچنین، درخواست کمک های اضطراری برای سرپناه در ۱۸ شهر به طور متوسط ۱۹ درصد افزایش داشت- که این سریع ترین افزایش ظرف یک دهه بوده است.
دولت «بوش» تا نیمه سال ۲۰۰۳، مازاد بودجه ایالات متحده را صرف جنگ افغانستان و عراق و کاهش مالیات برای ثروتمندان کرد. در پایان ژوئیه سال ۲۰۰۳، آمار و ارقام نشان می داد که شکاف بین دارا و ندار در جامعه ایالات متحده به همان بزرگی است که همواره بوده است- شاهدی روشن بر این نکته این که همه آمریکایی ها «در یک سو» نیستند. مطالب زیر حاصل بررسیِ واقعیاتِ زندگی کارگران بعد از بزرگترین بُردِ مالیِ «رؤسا» در تاریخِ ایالات متحده است.
پس از آن که در اواخر سال ۱۹۹۹، رکود گریبان اقتصاد آمریکا را گرفت، حباب های اقتصادی، یکی بعد از دیگری شروع به ترکیدن کرد، به جز حبابِ حقوق و مزایای مدیران شرکت های پیشتاز آمریکا. میانگینِ حقوقِ مدیران عاملِ یکصد شرکتِ اولِ آمریکا در سال ۲۰۰۲، ۴/۳۳ میلیون دلار بود. در همان سال، به طور متوسط، در شرکت های بزرگ آمریکایی، بالاترین مقام مسئولِ شرکت ۲/۵ میلیون دلار به جیب می زد. به این ترتیب، در شرکت های بزرگ، میانگینِ پرداخت به مدیر عامل، ساعتی ۱.۰۱۷ دلار بود.
حتی ژنرالِ نیروی زمینی، تامی فرانکزِ۲۴ مشهور، که هدایتِ نیروهای مهاجم ایالات متحده به عراق را برعهده داشت، در قبال خدماتش به صاحبان منافعِ نفتی ایالات متحده، در مقایسه با مبلغِ ۱.۰۱۷ دلار، چِندِرغازی برابر ۱۰/۶۹ دلار در ساعت به دست می آورد. در حالی که مدیران عامل شرکت ها در میلیون ها دلار غلت می زدند، پزشکان به طور متوسط ساعتی ۱۴/۶۰ دلار، آموزگاران و دبیران ساعتی ۰۱/۲۸ دلار، مأمورین شغل پرخطرِ آتش نشانی ساعتی ۱۶/۱۷ و کارگران متوسط ساعتی ۲۳/۱۶ دلار دریافت می کردند. کارگران شاغل در کارگاه ها یا کارخانه های کوچک و کارگران غیر ماهر نیز حدوداً ساعتی ۸ دلار به دست می آوردند.
این نابرابری بخشی از روندی است که در سرتاسر دهه ۱۹۹۰ (یعنی دورانِ رشد بی سابقه اقتصادی) در ایالات متحده شدت یافت. در عصر «جهانی شدنِ ابرشرکت ها»۲۵، میلیاردها کارگر و انسانِ تهی دست در اطراف و اکنافِ جهان دریافتند که صِرف رشد اقتصادیِ یک کشور، به خودیِ خود، افزایشِ سطح زندگیِ اکثر مردم را در پی ندارد.
ایالات متحده نیز، در این میان، استثناء نیست. طبق آمار موجود تا ۶ ماهه اولِ سال ۲۰۰۳، درآمدِ ۱۳.۰۰۰ مرفه ترین خانواده های ایالات متحده به اندازه بیست میلیون فقیرترین خانواده های آن کشور بود. طبق گزارشِ «پل کروگمن»۲۶، اقتصاددانِ لیبرال که در «مجله نیویورک تایمز»۲۷ منتشر شد، «میانگین درآمد همان ۱۳.۰۰۰ خانواده ۳۰۰ برابر میانگین درآمدِ یک خانواده متوسط است». در نیمه سال ۲۰۰۳، در مقایسه با نیمه دهه ۱۹۹۰، میزان تمرکز ثروت در دستانی معدود باز هم بیشتر شده است. «پل کروگمن» در «مجله نیویورک تایمز» چنین توضیح می دهد: «شایان ذکر است که چه مقدار ناچیزی از (منافع حاصل از) رشد اقتصادیِ آمریکا به سوی خانوارهای معمولی سرازیر شده است. درآمد هر خانوار، به طور متوسط، سالانه فقط حدود نیم درصد افزایش یافته است- و می شودگفت که تقریباً تمامیِ این نیم درصد افزایش ناشی از ساعات کارِ طولانی ترِ زنان خانواده بوده و میزان افزایش دستمزدِ واقعی جزیی یا در حد صفر بوده است».
امااین که در سال های اخیراکثر کارگرانِ ایالات متحده چیزی به دست نیاورده اند پایان ماجرا نیست، بلکه زندگی در این سال هامرتباً بدتر و تصویرِ آینده تیره و تار شده است. از ماه مارسِ ۲۰۰۱ تا پایان ۶ ماهه اول سال ۲۰۰۳، حدود ۶/۲ میلیون شغل از دست رفته است- که از زمان «رکود بزرگِ»۲۸ دهه ۱۹۳۰ به این سو، این فاصله ۲ سال و ۴ ماهه طولانی ترین دوره از دست رفتنِ مشاغل محسوب می گردد. فقط طی سال ۲۰۰۲، به سبب کاهش نیروی کار، دو میلیون کارگر از بیمه درمانی محروم شدند و کارگرانی که هنوز پوشش بیمه درمانی داشتند، با هزینه هایی روبرو بودند که سر به آسمان می کشید و سهم بیمه شده در آنها افزایش یافته بود.
و باز طبق آمار موجود در پایان ۶ ماهه اول سال ۲۰۰۳، بُردِ بزرگِ ثروتمندان و رؤسا به بهبود کیفیتِ زندگیِ کارگران ایالات متحده نیانجامید و برای یک کودک از هر پنج کودکِ زیر ۱۸ سال، گرسنگی هنوز واقعیتی روزمره است. از هر ۴ کودکِ زیر ۶ سال، یک نفر در حالی سر به بالین می گذارد که از فقرِ تغذیه رنج می برد. و، طبق آمار رسمی، ۲۵ درصد از کودکان زیر ۶ سال در زیر خط فقر به سر می برند. پدران و مادرانِ آنها نیز وضع چندان بهتری ندارند. طبق آمارِ موجود در پایان ۶ ماهه اول ۲۰۰۳، با وجود افزایشِ میزان بیکاری به بیش از ۶ درصد، فرد میانگینِ آمریکایی مجبور است هر سال ۹ هفته بیش از کارگران اروپایی و، در مقایسه با سال ۱۹۷۳، هر سال ۲۰۰ ساعت بیشتر کار کند. این موضوع به مقدار زیادی استرس، بیماری های قلبی، افسردگی و بیماری های دیگر انجامیده است- زیرا که کارگران آمریکایی، به اصطلاح، خود را با کار هلاک می کنند.
اینها آمار و ارقام ناخوشایندی است که هر چند، به خودیِ خود، هراسی درباره فقر بر نمی انگیزد، ولی شبیه عبور از یک میدان مین است- که گامی اشتباه ممکن است به فاجعه ای انجامد.
چه بسیارند از اهالیِ فرهنگ که، با شکمی سیر، مدعی اند همه اینها را خوب درک می کنند و می دانند چرا زندگی تهی دستان چنین دوزخی است. «لارنس مید»۲۹ استاد رشته علوم سیاسیِ «دانشگاه نیویورک»۳۰ به «جاناتان کوزول»۳۱ (نگارنده این بخش از یادداشت) می گوید «اگر رفتارِ تهی دستان منطقی بود،اصلا چنین فقرِ طولانی ای گرفتار نمی شدند»! (حرف هایی از سرِ خود رضایی و کوته اندیشی! برای میلیون ها انسانِ تهی دست، آنچه کردند نه «غیرمنطقی»،که غیر قابل اجتناب بوده است. تنها چیزِ غیرمنطقی شرایط فلاکت باری بوده است که تهی دستان از همان ابتداناچار بوده اند با آن دست و پنجه نرم کنند.)
زن تهی دستی، درباره زندگی دوزخیِ خود و دو فرزند خردسالش، به خبرنگار «نیویورک تایمز»، می گوید: «فقط اگر در توانائیم بود، طور دیگری عمل می کردم. پول بیشتری پس انداز می کردم. ولی،خدایا! منِ بیچاره که اصلاً پولی برای پس انداز کردن نداشتم!!»
«مقصرشناختنِ تهی دستان از بابت فقرشان» لُب هر کلامی است که سیاستمداران درباره فقر بر زبان می آورند و در بطنِ هر آنچه در رابطه با فقر انجام می دهند.
اینها حقایقِ سیستم سرمایه داری است. برای شمارِ بسیار بزرگی از افراد، تلاش برای «بقای از امروز تا فردا» سخت طاقت فرساست. و برای بقیه اکثریتِ وسیعی از مردم، تلاش برای گذران زندگی تقریباً نه فرصتی برای استراحت و تفریح باقی می گذارد- و نه تقریباً هیچ فرصتی برای این که لَختی بیاندیشند که چگونه می توان جهان را به مکان بهتری برای زیستن تبدیل کرد.
مدافعانِ سیستم سرمایه داری می گویند «اینگونه چیزها غیر قابل اجتناب است. شاید دنیایی که در آن زندگی می کنیم کامل نباشد، ولی بهترین چیزی است که توانسته ایم بسازیم. و بیشترین امیدمان این است که نگذاریم از این بدتر شود»!
واقعا چه جامعه مریض احوالی که می گویداز هر چهار کودک در ایالات متحده، یکی باید گرسنه سر به بالین گذارَد؛ به خاطر سود و منفعت، بعضی باید از درمان و مراقبت های بهداشتی محروم شوند؛ و اکثریت جامعه باید ساعاتی طولانی تر و هرچه سخت تر کار کنند، و هر چه کمتر به دست آورند.
مخالفانِ سیستم سرمایه داری در ایالات متحده می گویند: ما محکوم به پرداخت چنین هزینه هایی نیستیم. برای ریشه کن کردن این فلاکت ها، و برای ساختن جامعه ای رها از فقر و ستم، که در آن همه مردم قادر به کنترلِ زندگی خود باشند، منابعِ کافی وجود دارد. و این جهانی است که ارزش دارد برای ساختنش مبارزه کنیم.
منابع مورد استفاده در تهیه این یادداشت:
۱. “The Growing Gap Between Rich & Poor”, Socialist Worker, Aug. ۱, ۲۰۰۳, page ۶ & ۷.
۲. “Class war in Bush’s America: American Dream or American Nightmare?”, Socialist Worker, Dec. ۱۲, ۲۰۰۳, pages ۶ & ۷
اکنون(درماه های سپتامبر–اکتبر ۲۰۰۸)، بااوج گرفتن بحران های اقتصادی ذاتی جهان سرمایه داری و ورشکستگی های پی در پی وزنجیره وارِِِِِِِِِِِِ غولهای مالی غرب، دنیاشاهد مستولی شدن هول و هراس واضطرابی شدید درکانونهای سرمایه داری جهان است. دولت متجاوز، چپاولگر و قانون شکن ابرقدرت آمریکا که، با نزول این آیه ی مقدس بر پیران مرشد سرمایه داری که گویا "بازار خود، بهتر از همه، می داند چه باید کرد"، تا همین دیروز برای سایر کشورها نسخه "عدم مداخله دولت در مکانیسم بازار" را می پیچید،آسیمه سر به میان آمده تا، با صرف مبالغی شگرف و بی سابقه، شاید که از فروپاشی کامل نظام ابرشرکتی پیشگیری کند. امااین هزینه سنگین، طبق معمول، باز هم از جیب کارگر و کارمند مالیات پرداز است که برای پرداخت بدهی های ابرشرکتها هزینه می شود:
سودهای هنگفت نوش جان بخش خصوصی،زیانها و بدهی های هنگفت شان هم سهم مردم! بازار خود بهتر از همه می داند چه کند!!
اما،به یمن "جهانی سازی" و برکات آن، عفونت های نظام غارتگر از کانون چرکین آمریکائی اش به همه اندام های این پیکره در حال سرایت است (انگلستان، فرانسه، ژاپن، آلمان و ....).
در عین حال، باید به هوش بود:دراین شرایط به شدت بحرانی، شاید که با وخیم تر شدن هر چه بیشتر اوضاع و بی ثمر ماندن همه درمان ها،"پزشک مخصوص"سلطان برای پیشگیری از مرگ بیمار در حال احتضار، "هار شدن" را به عنوان آخرین راه علاج توصیه کند.این درمانی است که در دهه ۱۹۳۰ به کار گرفته شد: استفاده از هاری فاشیسم و جنگ ! باید که به هوش بود.
و اما،این روزها روزهای سیاه و تاریک سرمایه داری است. حال خوبست ببینیم روزهای درخشانش چگونه بود:
(بخشهائی از مطالب زیر قبلا در یادداشت شماره ۱۴مترجمان کتاب"اعترافات یک جنایتکار اقتصادی" نوشته جان پرکینز -نشر اختران:۱۳۸۵،ترجمه مهرداد(خلیل)شهابی و میر محمود نبوی- ارائه شده است.)
۱/۱۴- «رویای آمریکایی» یا «کابوس آمریکایی»؟
«آیا زندگی فرزندانتان بهتر از شما خواهد بود؟». به مدت ۳ دهه بعد از «جنگ جهانی دوم»، اکثر مردم ایالات متحده به این سؤال، پاسخ مثبت می دادند. این پاسخِ مثبت مبنای چیزی بود که «رویای آمریکایی» نام گرفته بود- یعنی باور به این که، نه صرفاً ثروتمندان، بلکه زحمتکشان نیز می توانند به ارتقای مداومِ سطح زندگی و آینده بهتری برای خود و فرزندانشان امیدوار باشند.
در سال های مزبور، دستمزدها افزایش می یافت- البته نه به نحوی چشمگیر، ولی به هر حال به آن اندازه که خانواده ها می توانستند چیزهای بیشتری تهیه کنند. میلیون ها جوان اولین کسانی در خانواده شان بودند که به کالج می رفتند. مردم، به جای این که تا موقعِ جان دادن کار کنند، می توانستند دوران بازنشستگی ای را پیش رو مجسم کنند که طی آن، بعد از دهه ها کارِ طاقت فرسا، فرصتی هم برای لذت بردن از زندگی داشته باشند.
«رویای آمریکایی» رویایی بلند پروازانه نبود و این حقیقت را تغییر نمی داد که امثال «راکفلر»۱ها و «گتی»۲ها، چون در ناز و نعمت و ثروت زاده شده بودند، نسبت به دیگران، از زندگیِ بسیار بهتری بهره مند بودند. به ویژه، آمریکایی های آفریقایی تبار، در سرتاسر ایالات متحده، شهروندانی درجه دو باقی ماندند، به خصوص تحت سیستم آپارتاید (جدایی نژادیِ) «جیم کراو ساوث»۳. اما، برای اکثریت مردمِ ایالات متحده، به نظر می رسید که سیستم سرمایه داری، اگرنه ثروتی چشمگیر، دست کم مزایای جدیدی را فراهم می آورد که برای نسل های پیشین ناشناخته بود.
اما اکنون (در نیمه اول دهه ۲۰۰۰)، «رویای آمریکایی» مرده است. به مدت ۲۵ سال، اکثریت مردم ایالات متحده شاهد نزولِ سطح زندگی شان بوده اند. دستمزد اکثر مردم یا درجا زده و یا کاهش یافته است. گذراندنِ دوره کالج بار مالیِ سنگینی شده است. آنهایی که مطمئن بودند چیزی معیشت شان را تهدید نمی کند، دریافته اند که حقیقت جز این است- و آنهایی که شغلشان را از دست نداده اند، بدون استثناء، با شدتی بیشتر و صرفِ ساعاتی طولانی تر کار می کنند.
به عوضِ اعتماد به وضع جاری و امید به آینده، کارکنان ایالات متحده اکنون نگران آنند که آنچه را دارند باید دو دستی بچسبند.
۲/۱۴- ساعات کارِ هر چه طولانی تر برای اکثریت جامعه
در بیشتر مدتِ سال ۲۰۰۳، تعداد رسمی بیکاران در ایالات متحده به ۸ میلیون نفر رسید- که حدوداً ۶ درصد نیروی کار آن کشور و، در مقایسه با رکودهای پیشین، درصد نسبتاً پایینی است. اما بسیاری چیزها وجود دارد که آمار رسمی نمی تواند به ما بگوید، مثلاً این که در مقاطعی از زمان طی سه ساله اولِ دهه جدید (سال های ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۲)، حدوداً از هر ۵ نفر در ایالات متحده، یک نفر مشمول کاهش نیروی کار شد- یعنی، طی سه سال مزبور، در مقاطعی از زمان، میزان بیکاری به ۲۰% رسیده بود.
در بین آمریکایی های با درآمد سالانه زیر -/۴۰.۰۰۰ دلار- یعنی تقریباً دو سومِ فقیرترِ جمعیت- تبرِ کاهشِ نیرو از میان هر چهار نفر، بر سر یک نفر وارد می آمد (بیکاری ۲۵ درصدی برای دو سومِ کم درآمدترِ جامعه). به عبارتِ دیگر، رکود سال ۲۰۰۱ و اُفتِ اقتصادیِ سال های متعاقبِ آن برای تعداد بسیاری از کارکنانِ ایالات متحده، واقعاً بسیار وخیم بود- بسیار وخیم تر از آنچه که آمار بیان می کرد.
اولاً، نرخ رسمیِ بیکاری شمارِ بزرگ و فزاینده «کارگرانِ مایوس» را، که کلاً جستجو برای یافتن کار را رهاکرده اند، به حساب نمی آورد. ثانیاً، یک گروه «پنهانِ» دیگر کسانی هستند که، به علتِ عدم موفقیت دریافتنِکارِ تمام وقت، مجبور به کار نیمه وقت هستند. اگر اینها را نیز به حساب آوریم، نرخ واقعیِ بیکاری/کم کاری احتمالاً دو برابر نرخ رسمی بوده است.
ولی حتی محاسبه ای دقیق تر هم باز از نکته ای مهم غافل می ماند. اولین مشاغلی که در این رکود از دست رفت مشاغلِ با کیفیتِ بخش تولید صنعتی با دستمزدهای نسبتاً خوب و مزایای مناسب بود- که معمولاً ناشی از عضویتِ گسترده ترِ کارگران در اتحادیه های مشاغل «یقه آبی»۴ است.
در سال ۱۹۷۹، سطح اشتغال در ایالات متحده در سال ۱۹۷۹ با نزدیک به ۲۰ میلیون کارگر، به بالاترین حد خود رسید. از آن زمان تاکنون، یک چهارم این مشاغل (۵ میلیون شغل) از بین رفته است. ۲۰ سال (تا ۱۹۹۹) طول کشید تا ۵/۲ میلیون شغلِ اول از میان برود. ولی ۵/۲ میلیون شغلِ دیگر (و حتی بیش از آن) در ۳ سال اولِ دولت «جرج بوشِ(پسر)» از میان رفت.
نخستین نکته ای که این میلیون ها کارگرِاخراجی آموختند این بود که اگر اصلاً بخت یارشان شد و کاری پیدا کردند، نباید انتظار داشته باشند که دستمزد آن با میزان دستمزدِ شغل قبلی برابری کند. در انتهای سال ۲۰۰۳، در بخش هایی از اقتصاد که سطح اشتغال رو به افزایش بود، میانگینِ دستمزد ساعتی ۵/۲ دلار کمتر از مشاغلِ بخش هایی بود که میزانِ اشتغال در آنها رو به کاهش داشت.
اما آنهایی هم که از تبرِ کاهشِ نیروی کار جان به در بردند، سبب چندانی برای سرور و شادمانی نمی دیدند. آنگاه که رکود حاکم بود، «آمریکای ابر شرکتی»، برای مقابله با سودهای کاهش یابنده، در جستجوی همه راه های ممکن برای تحت فشار قراردادن کارگران بود. به ویژه، اعضای اتحادیه ها، بی وقفه، از سوی کارفرمایانی تحت فشار قرار داشتند که مصمم بودند نه فقط دستمزدها را کنترل کنند و مزایا را کاهش دهند، که نیز قوانینِ کار و فرآیندهای تظلم جویی را که دستاوردِ سال ها مبارزه کارگران بود، از بنیان برکَنند.
از بین رفتنِ ممتدِ مشاغلِ برخوردار از دستمزد مناسب که کارگران و خانواده شان را به بهره مندی از زندگی بهتری امیدوار می ساختند در دوران زمامداری «بوش (پسر)» آغاز نشد، بلکه حتی در «بهترین دوران»۵- یعنیِ توسعه ی بلند مدتِ اقتصادیِ سال های زمامداریِ «کلینتون»۶، که نزد رسانه های ابر شرکت ها، به «اقتصادِ معجزه» شهرت داشت- نیز یک روال بود.
در سال ۱۹۹۸، در همان زمانی که شکوفاییِ اقتصادی به نقطه اوجِ خود نزدیک می شد، کاهش نیروی کارِشرکت ها نیز به بالاترین سطح خود ظرف یک دهه رسید- که حتی از سطح سال های رکودِ اوایل دهه ۱۹۹۰ نیز فراتر می رفت. به نوشته روزنامه «مینیاپولیس استار تریبیون»۷، «پیش از این، کاهش نیروی کار در آمریکای ابر شرکتی علامت مشخصه دورانی بد بود. این روزها، کاهش مشاغل نشانه این است که دوران خوب هم دیگر، آن طور که باید، خوب نیستند».
حتی آنگاه که «آمریکای ابر شرکتی» تبرِ کاهش نیروی کار را در هوا جولان می داد، پرزیدنت «بیل کلینتون» هیچگاه از فخر فروختن بابت ایجاد میلیون ها شغل جدید طی دهه ۱۹۹۰ خسته نمی شد. اما، طبق مطالعه ای که «جبهه اتحادیه عدالت»۸ در مورد مشاغل به عمل آورده است، میزان دستمزد پرداختیِ ۷۴ درصد از مشاغلی که طی دهه ۱۹۹۰ دارای بیشترین میزانِ افزایش اشتغال بودند، از یک دستمزد معیشتی پائین تر بود (درحالی که دستمزد ۴۶ درصدِ مشاغل مزبور کمتر از نصفِ یک دستمزد معیشتی بود). حتی در همان دورانِ «اقتصاد معجزه»، امکان داشت که فرد، با وجود دو-سه شغل «مک دونالدی»، باز هم در بیرون کشیدنِ خانواده اش از ورطه فقر ناموفق باشد.
اگر تصویر ظاهری و احساسیِ رسانه ها درباره میزان مصرف و انقلاب های اینترنتی را بدریم و به حقیقتِ ماورای آن بنگریم- و هزینه های فزاینده سبدی از مایحتاجِ ضروریِ مردم، به ویژه هزینه های مراقبت های بهداشتی و مراقبت از کودکان را به حساب آوریم- روشن می گردد که امروز کارگران، نسبت به نسل پیش از خود، در مورد بیشترِ موضوعات بنیادیِ زندگی شان، با دوران سخت تری روبرو هستند.
بین سال های ۱۹۷۹ و ۲۰۰۲، درآمد «خانوار میانگین»۹ آمریکایی- یعنی خانواده هایی که درست در نقطه میانگین نردبام درآمد قرار داشتند- رشدی حدود ۱۵ درصد داشت، یعنی رشد متوسط سالانه زیر یک درصد. ولی حتی این رشدِ نه چندان زیاد اصل ماجرا را آشکار نمی کند. رشد درآمد، ناشی از ساعات کارِ طولانی تر و شدیدترِخانواده هاست- به ویژه زنان خانواده که هر هفته ساعات بیشتر، و هر سال هفته های بیشتری را کار می کنند.
طبق گزارش «انستیتوی سیاست های اقتصادی»۱۰ تحت عنوان «وضعیت کار در آمریکا»۱۱ برای دوره ۲۰۰۳-۲۰۰۲، میانگین ساعاتِ کار یک خانواده با درآمد میانی۱۲ (با فرض کار کردنِ پدر و مادر، هر دو) اکنون سالی ۶۶۰ ساعت بیش از سال ۱۹۷۹، یعنی معادل ۱۶ هفته کار تمام وقت است- که صرفاً تلاشی برای پیشگیری از کاهش سطح زندگی شان است.
این ما را به یاد داستان «(آلیس) در سرزمین آئینه ها»۱۳ نوشته «لوئیس کارول»۱۴ می اندازد، آنجایی که «ملکه سرخ»۱۵ به «آلیس»۱۶ می گوید «ببین! اینجا، برای این که در همان نقطه اولیه باقی بمانی، باید تا می توانی بدوی. و اگر می خواهی به نقطه دیگری برسی، باید سرعتت را دو برابر کنی»!
و هیچ ابهامی هم وجود ندارد که پول های ناشی از رشد اقتصادی به کدامین سو سرازیر شد. طی همان دوره ۱۹۷۹ تا ۲۰۰۲ که درآمد «خانوارِ میانگین» ۱۵ درصد افزایش یافت، درآمد یک درصد ثروتمندترین بخشِ جمعیت ایالات متحده ۲۰۰ درصد افزایش داشت. «لستر ثورو»۱۷ اقتصاددان آمریکایی، در نیمه دهه ۱۹۹۰، موضوع را چنین جمعبندی می کند: «در غیابِ یک انقلاب یا یک شکستِ نظامیِ منجر به اشغالِ کشور، هرگز هیچ کشوری با چنین شکاف تندی در توزیع درآمدها که آمریکا طی نسل گذشته تجربه کرده است، مواجه نشده است».
از جمعبندیِ فوق در نیمه دهه ۱۹۹۰ تاکنون (نیمه اول دهه ۲۰۰۰)، نابرابری در ایالات متحده نه فقط کاهش نیافته است، که خود را بیشتر نشان می دهد. در «رسانه های طیف اصلی»، که فقط به پخش خبرهای خوبِ اقتصادِ ایالات متحده اعتیاد دارند، حقایقی از این دست به ندرت منعکس می شود، درحالی که این حقایق بخش مهمی از زندگیِ اکثریت جمعیت ایالات متحده یعنی کارگران و کارکنان آن است و به ایجادِ شکافی مملو از تلخی و خشم در جامعه کمک کرده است. حقیقت این است که «رویای آمریکایی» صرفاً برای مشتی از کسانی وجود دارد که در رأس هرمِ جامعه جای دارند و، به هزینه کارگران و کارکنان، به ثروتی افسانه ای دست یافته اند.
اما برای سایرین، «رویای آمریکایی» مرده است...
۳/۱۴-جنگ علیه تهی دستان:شکاف فزاینده بین داراو ندار
طی دهه ۱۹۹۰، اقتصادِ ایالات متحده آمریکا رشد بی سابقه ای را شاهد بود. «آمریکای ابر شرکتی»، در داخل و خارج از کشور، در سود غوطه ور بود. «وال استریت» بر این باور بود که دوران شکوفاییِ بی حد و حصرِ آمریکا فرا رسیده است. در دهه ۱۹۹۰، سیاستمدارانِ حیرت زده سرهاشان را می خاراندند و سردرگم بودند که با یک مازاد بودجه تریلیون دلاری چه باید کرد. اما از «ضیافتِ ابر شرکت ها»، زحمتکشان آمریکایی را بهره ای عاید نشد.
برای گروهی از آمریکایی ها، یعنی تهی دستانِ آن کشور، «رویای آمریکایی» هیچگاه وجود نداشته است. و اگر زندگی برای همه کارگران و کارکنان مشکل تر شده است، برای تعدادِ فزاینده تهی دستان که، در ثروتمندترین کشور جهان به میان توده آشغال ها و زباله ها افکنده شده اند، زندگی یک فاجعه است.
بیل کلینتون۱۸ (نامزد ریاست جمهوری) و ال گور۱۹ (نامزد معاونت ریاست جمهوری)، در فعالیت های انتخاباتی سال ۱۹۹۲ خود برای راه یافتن به کاخ سفید، به این نکته اشاره کردند که یک درصد بالای جمعیت آمریکا ۴۰% از ثروتِ کشور را در تملک خود دارد و، صَرفِ نظر از «خانه» و احتسابِ فقط واحدهای تجاری، کارخانه ها و دفاتر، می توان گفت که یک «درصدِ بالای جمعیت» مالکِ ۹۰% تمامیِ ثروت ایالات متحده آمریکاست، و ۱۰% بالای جمعیت مالک ۹۹% ثروت آن کشور! اما، هنگامی که کلینتون و ال گور به کاخ سفید راه یافتند، به رغم این که دو دوره تصدیِ آنان شاهدِ بزرگترین موفقیت اقتصادیِ آمریکا در دهه ۱۹۹۰ بود، برای توزیع منصفانه ترِ ثروت در سطح جامعه، هیچگونه اقدامی به عمل نیاوردند. برعکس، نابرابری ها همچنان به رشدِ خود ادامه داد. طبق گزارشی که سازمان ملل در نیمه دهه ۱۹۹۰،منتشر کرد، ایالات متحده آمریکا در آن هنگام به طبقاتی ترین جامعه در میانِ کشورهای پیشرفته صنعتی تبدیل شده بود.
در سال ۱۹۹۶، «بیل کلینتون» رئیس جمهور سابق، با توشیحِ به اصطلاح «اصلاحیه» پیشنهادیِ جمهوریخواهان، به برنامه اصلیِ رفاهیِ دولت فدرال (که تهی دستان جامعه آمریکا، برای زنده ماندن، به آن متکی بودند) لطمه بزرگی وارد آورد. علاوه بر این، «اصلاحیه» پرزیدنت «کلینتون»، طی ۶ سال، ۵۴ میلیارد دلار را از کلیه برنامه های رفاهی حذف نمود-از کوپن مواد غذاییِ تهی دستان گرفته تا کمک هزینه های حمایت از کودکان معلول۲۰. طبق گزارشِ «انستیتوی شهری»۲۱، یک پنجم از خانواده های ایالات متحده که فقیرترین قشر آن کشور را تشکیل می دهند به سببِ قانون سال ۱۹۹۶، به طور متوسط، سالانه ۱.۳۱۰ دلار را از بابت مزایای گوناگون از دست دادند، یعنی ماهانه بیش از یکصد دلار-که برای میلیون ها نفر، تفاوتِ بین «سختیِ معیشت» و «فقر و فاقه تام» است.
اما در واشنگتن، بین کنگره و کاخ سفید، نسبت به موفق بودنِ «اصلاحیه» قانون رفاه، اتفاق نظر وجود داشت- «بیل کلینتون» اصلاحیه مزبور را بزرگترین «موفقیتِ» خود می شمرد. موفقیت؟ گسترش اقتصادیِ دهه ۱۹۹۰ شاید توانسته باشد تا مدتی بر تبعاتِ «اصلاحیه» سرپوش گذارد، اما گزارش های متعددی نشان می دهد که بین یک سوم تا نیمی از کسانی که نامشان از لیست کمک های رفاهی حذف شد، دیگر موفق نشدند کار دایمی بیابند. برآورد متوسطِ دستمزد برای بقیه کسانی که از لیست کمک های رفاهی حذف شدند و در جای به کار مشغول شدند، ساعتی ۷ دلار بود- که هرچند از کمک های ناچیزِ سیستم رفاهی بهتر بود، اما برای کشاندنِ خانواده به بالای خطِ فقر کفایت نمی کرد.
طبق بررسی ای که در پایان دهه ۱۹۹۰ به عمل آمد، نزدیک به نیمی از کسانی که از لیست کمک های رفاهی حذف شده بودند گفتند برای این که تا پایانِ ماه ذخیره غذایی داشته باشند، مجبورند یک وعده از غذای روزانه خود را حذف کنند. ۴۰ درصد نیز می گفتند که، در طول سال پیشین، دست کم یک بار قادر به پرداخت اجاره محل، رهن، یا قبض های آب و برق و گاز نبوده اند. برخلاف ادعای رئیس جمهورِ سابق، «کلینتون»، این نه «موفقیت» که یک فاجعه است- فاجعه ای که اکثر افراد آسیب پذیرِ جامعه ایالات متحده از آن رنج می برند.
بنابر اطلاعات منتشره توسط «اداره آمار ایالات متحده»۲۲، در سال ۲۰۰۲، ۶/۳۴ میلیون نفر-یعنی نزدیک به یک نفر از هر هشت آمریکایی- زیر خط فقر زندگی می کرد. این افزایشی ۳ میلیون نفری نسبت به دو سال پیش از آن است. و از آن زمان نیز گرسنگی و بی خانمانی در ایالات متحده رو به افزایش بوده است.
بررسیِ «کنفرانس شهردارانِ ایالات متحده»۲۳ حاکی از این بود که درخواستِ کمک های اضطراری برای مواد غذایی در سال ۲۰۰۲، ۲۰ درصد افزایش یافت. همچنین، درخواست کمک های اضطراری برای سرپناه در ۱۸ شهر به طور متوسط ۱۹ درصد افزایش داشت- که این سریع ترین افزایش ظرف یک دهه بوده است.
دولت «بوش» تا نیمه سال ۲۰۰۳، مازاد بودجه ایالات متحده را صرف جنگ افغانستان و عراق و کاهش مالیات برای ثروتمندان کرد. در پایان ژوئیه سال ۲۰۰۳، آمار و ارقام نشان می داد که شکاف بین دارا و ندار در جامعه ایالات متحده به همان بزرگی است که همواره بوده است- شاهدی روشن بر این نکته این که همه آمریکایی ها «در یک سو» نیستند. مطالب زیر حاصل بررسیِ واقعیاتِ زندگی کارگران بعد از بزرگترین بُردِ مالیِ «رؤسا» در تاریخِ ایالات متحده است.
پس از آن که در اواخر سال ۱۹۹۹، رکود گریبان اقتصاد آمریکا را گرفت، حباب های اقتصادی، یکی بعد از دیگری شروع به ترکیدن کرد، به جز حبابِ حقوق و مزایای مدیران شرکت های پیشتاز آمریکا. میانگینِ حقوقِ مدیران عاملِ یکصد شرکتِ اولِ آمریکا در سال ۲۰۰۲، ۴/۳۳ میلیون دلار بود. در همان سال، به طور متوسط، در شرکت های بزرگ آمریکایی، بالاترین مقام مسئولِ شرکت ۲/۵ میلیون دلار به جیب می زد. به این ترتیب، در شرکت های بزرگ، میانگینِ پرداخت به مدیر عامل، ساعتی ۱.۰۱۷ دلار بود.
حتی ژنرالِ نیروی زمینی، تامی فرانکزِ۲۴ مشهور، که هدایتِ نیروهای مهاجم ایالات متحده به عراق را برعهده داشت، در قبال خدماتش به صاحبان منافعِ نفتی ایالات متحده، در مقایسه با مبلغِ ۱.۰۱۷ دلار، چِندِرغازی برابر ۱۰/۶۹ دلار در ساعت به دست می آورد. در حالی که مدیران عامل شرکت ها در میلیون ها دلار غلت می زدند، پزشکان به طور متوسط ساعتی ۱۴/۶۰ دلار، آموزگاران و دبیران ساعتی ۰۱/۲۸ دلار، مأمورین شغل پرخطرِ آتش نشانی ساعتی ۱۶/۱۷ و کارگران متوسط ساعتی ۲۳/۱۶ دلار دریافت می کردند. کارگران شاغل در کارگاه ها یا کارخانه های کوچک و کارگران غیر ماهر نیز حدوداً ساعتی ۸ دلار به دست می آوردند.
این نابرابری بخشی از روندی است که در سرتاسر دهه ۱۹۹۰ (یعنی دورانِ رشد بی سابقه اقتصادی) در ایالات متحده شدت یافت. در عصر «جهانی شدنِ ابرشرکت ها»۲۵، میلیاردها کارگر و انسانِ تهی دست در اطراف و اکنافِ جهان دریافتند که صِرف رشد اقتصادیِ یک کشور، به خودیِ خود، افزایشِ سطح زندگیِ اکثر مردم را در پی ندارد.
ایالات متحده نیز، در این میان، استثناء نیست. طبق آمار موجود تا ۶ ماهه اولِ سال ۲۰۰۳، درآمدِ ۱۳.۰۰۰ مرفه ترین خانواده های ایالات متحده به اندازه بیست میلیون فقیرترین خانواده های آن کشور بود. طبق گزارشِ «پل کروگمن»۲۶، اقتصاددانِ لیبرال که در «مجله نیویورک تایمز»۲۷ منتشر شد، «میانگین درآمد همان ۱۳.۰۰۰ خانواده ۳۰۰ برابر میانگین درآمدِ یک خانواده متوسط است». در نیمه سال ۲۰۰۳، در مقایسه با نیمه دهه ۱۹۹۰، میزان تمرکز ثروت در دستانی معدود باز هم بیشتر شده است. «پل کروگمن» در «مجله نیویورک تایمز» چنین توضیح می دهد: «شایان ذکر است که چه مقدار ناچیزی از (منافع حاصل از) رشد اقتصادیِ آمریکا به سوی خانوارهای معمولی سرازیر شده است. درآمد هر خانوار، به طور متوسط، سالانه فقط حدود نیم درصد افزایش یافته است- و می شودگفت که تقریباً تمامیِ این نیم درصد افزایش ناشی از ساعات کارِ طولانی ترِ زنان خانواده بوده و میزان افزایش دستمزدِ واقعی جزیی یا در حد صفر بوده است».
امااین که در سال های اخیراکثر کارگرانِ ایالات متحده چیزی به دست نیاورده اند پایان ماجرا نیست، بلکه زندگی در این سال هامرتباً بدتر و تصویرِ آینده تیره و تار شده است. از ماه مارسِ ۲۰۰۱ تا پایان ۶ ماهه اول سال ۲۰۰۳، حدود ۶/۲ میلیون شغل از دست رفته است- که از زمان «رکود بزرگِ»۲۸ دهه ۱۹۳۰ به این سو، این فاصله ۲ سال و ۴ ماهه طولانی ترین دوره از دست رفتنِ مشاغل محسوب می گردد. فقط طی سال ۲۰۰۲، به سبب کاهش نیروی کار، دو میلیون کارگر از بیمه درمانی محروم شدند و کارگرانی که هنوز پوشش بیمه درمانی داشتند، با هزینه هایی روبرو بودند که سر به آسمان می کشید و سهم بیمه شده در آنها افزایش یافته بود.
و باز طبق آمار موجود در پایان ۶ ماهه اول سال ۲۰۰۳، بُردِ بزرگِ ثروتمندان و رؤسا به بهبود کیفیتِ زندگیِ کارگران ایالات متحده نیانجامید و برای یک کودک از هر پنج کودکِ زیر ۱۸ سال، گرسنگی هنوز واقعیتی روزمره است. از هر ۴ کودکِ زیر ۶ سال، یک نفر در حالی سر به بالین می گذارد که از فقرِ تغذیه رنج می برد. و، طبق آمار رسمی، ۲۵ درصد از کودکان زیر ۶ سال در زیر خط فقر به سر می برند. پدران و مادرانِ آنها نیز وضع چندان بهتری ندارند. طبق آمارِ موجود در پایان ۶ ماهه اول ۲۰۰۳، با وجود افزایشِ میزان بیکاری به بیش از ۶ درصد، فرد میانگینِ آمریکایی مجبور است هر سال ۹ هفته بیش از کارگران اروپایی و، در مقایسه با سال ۱۹۷۳، هر سال ۲۰۰ ساعت بیشتر کار کند. این موضوع به مقدار زیادی استرس، بیماری های قلبی، افسردگی و بیماری های دیگر انجامیده است- زیرا که کارگران آمریکایی، به اصطلاح، خود را با کار هلاک می کنند.
اینها آمار و ارقام ناخوشایندی است که هر چند، به خودیِ خود، هراسی درباره فقر بر نمی انگیزد، ولی شبیه عبور از یک میدان مین است- که گامی اشتباه ممکن است به فاجعه ای انجامد.
چه بسیارند از اهالیِ فرهنگ که، با شکمی سیر، مدعی اند همه اینها را خوب درک می کنند و می دانند چرا زندگی تهی دستان چنین دوزخی است. «لارنس مید»۲۹ استاد رشته علوم سیاسیِ «دانشگاه نیویورک»۳۰ به «جاناتان کوزول»۳۱ (نگارنده این بخش از یادداشت) می گوید «اگر رفتارِ تهی دستان منطقی بود،اصلا چنین فقرِ طولانی ای گرفتار نمی شدند»! (حرف هایی از سرِ خود رضایی و کوته اندیشی! برای میلیون ها انسانِ تهی دست، آنچه کردند نه «غیرمنطقی»،که غیر قابل اجتناب بوده است. تنها چیزِ غیرمنطقی شرایط فلاکت باری بوده است که تهی دستان از همان ابتداناچار بوده اند با آن دست و پنجه نرم کنند.)
زن تهی دستی، درباره زندگی دوزخیِ خود و دو فرزند خردسالش، به خبرنگار «نیویورک تایمز»، می گوید: «فقط اگر در توانائیم بود، طور دیگری عمل می کردم. پول بیشتری پس انداز می کردم. ولی،خدایا! منِ بیچاره که اصلاً پولی برای پس انداز کردن نداشتم!!»
«مقصرشناختنِ تهی دستان از بابت فقرشان» لُب هر کلامی است که سیاستمداران درباره فقر بر زبان می آورند و در بطنِ هر آنچه در رابطه با فقر انجام می دهند.
اینها حقایقِ سیستم سرمایه داری است. برای شمارِ بسیار بزرگی از افراد، تلاش برای «بقای از امروز تا فردا» سخت طاقت فرساست. و برای بقیه اکثریتِ وسیعی از مردم، تلاش برای گذران زندگی تقریباً نه فرصتی برای استراحت و تفریح باقی می گذارد- و نه تقریباً هیچ فرصتی برای این که لَختی بیاندیشند که چگونه می توان جهان را به مکان بهتری برای زیستن تبدیل کرد.
مدافعانِ سیستم سرمایه داری می گویند «اینگونه چیزها غیر قابل اجتناب است. شاید دنیایی که در آن زندگی می کنیم کامل نباشد، ولی بهترین چیزی است که توانسته ایم بسازیم. و بیشترین امیدمان این است که نگذاریم از این بدتر شود»!
واقعا چه جامعه مریض احوالی که می گویداز هر چهار کودک در ایالات متحده، یکی باید گرسنه سر به بالین گذارَد؛ به خاطر سود و منفعت، بعضی باید از درمان و مراقبت های بهداشتی محروم شوند؛ و اکثریت جامعه باید ساعاتی طولانی تر و هرچه سخت تر کار کنند، و هر چه کمتر به دست آورند.
مخالفانِ سیستم سرمایه داری در ایالات متحده می گویند: ما محکوم به پرداخت چنین هزینه هایی نیستیم. برای ریشه کن کردن این فلاکت ها، و برای ساختن جامعه ای رها از فقر و ستم، که در آن همه مردم قادر به کنترلِ زندگی خود باشند، منابعِ کافی وجود دارد. و این جهانی است که ارزش دارد برای ساختنش مبارزه کنیم.
منابع مورد استفاده در تهیه این یادداشت:
۱. “The Growing Gap Between Rich & Poor”, Socialist Worker, Aug. ۱, ۲۰۰۳, page ۶ & ۷.
۲. “Class war in Bush’s America: American Dream or American Nightmare?”, Socialist Worker, Dec. ۱۲, ۲۰۰۳, pages ۶ & ۷
http://saayeh.mihanblog.com/







