چهارشنبه, ۰۸ آبان ۱۳۸۷ - ۲۹ اکتبر ۲۰۰۸ - ۰۱:۲۱
یادداشتهایی درباره بحران مالی – ۷
دوران هرج و مرج، دوران هرج و مرج در تفکرات و ایده ها نیز هست. بیهوده نیست که فلاسفه بزرگ در چنین دوره هایی ظهور می کنند. در چنین دوره هایی، آنچه که راست می نماید، چه بسا نادرست است و آنچه که نادرست، چه بسا درست. از دل آنچه که نادرست به نظر می رسد، چه بسا درسها میتوان آموخت و آنچه را که درست نمایانده می شود، چه بسا یکسره باید به کناری نهاد. حکایت مجادله مدافعان بازار آزاد و پیروان دولتگرایی در دوران حاضر نیز از این نوع است.
مدافعان بازار آزاد ظاهرا از چیزی دفاع می کنند که باعث و بانی همه بدبختی های امروز است و دولتگرایان نیز ظاهرا برای مقابله با آن بدبختی هاست که دست دخالتگر دولت را بر سر سرمایه ها میخواهند. این اما ظاهر ماجراست. حقیقت پشت این ظاهر آن است که هم بازار و هم دولت، بر متن نظامی که بنایش بر مالکیت خصوصی و کارمزدی است، دو جزء مکمل بدبختی و فلاکت امروز بشریتند. آن کس که پیروان بازار آزاد را راست و دولتگرایان را چپ معرفی می کند، بر این واقعیت پرده می پوشد که این راست و چپ اجزاء یک لشگر واحد را تشکیل می دهند. در میان این دو، آن کس که به حقیقت نزدیکتر است، آن مدافع بازار آزاد است و آنکس که ریاکارتر است، آن دولتگرایی است که به نام چپ سخن میگوید.
استیون هورویتز یک اقتصاددان بازار آزادی است. او از قرار از همان صد اقتصاددانی است که با طرح ۷۰۰ میلیاردی پاولسون برای خرید "سهام سمی" به مخالفت برخاستند. هورویتز به صراحت علت این مخالفت را دخالت دولت در اقتصاد می داند. به دلایل هورویتز برای شروع بحران نمی پردازیم. در توضیح این دلایل همان بس که او نیز مثل سایر اقتصاددانان ناب بازار آزادی علت وقوع بحران را اساسا در فقدان یک بازار آزاد واقعی و دخالتهای دولت در اقتصاد می داند و نه در عدم دخالت دولت. به این نباید پرداخت. اما به استدلال او در مقابل نحوه حل بحران با افزایش دخالت دولت باید پرداخت. هورویتز در این استدلال حقیقتی را بیان می کند که بیتوجهی به آن برای کارگران مرگبار است. لازم است که به استدلال هورویتز در مقابل دولتگرایان دقیقا توجه شود. او در مقاله ای تحت عنوان "نامه ای سرگشاده به دوستان چپ گرایم"، مندرج در شماره ۵ آبان روزنامه دنیای اقتصاد، می گوید: "دوستان من، آگاهم که شما نگران قدرتمند شدن شرکتها هستید. من هم نگرانم؛ همینطور بسیاری از همکاران طرفدار بازار آزاد من نیز نگران هستند. تنها تفاوت در این است که، ما معتقدیم، و بنظرم تاریخ نیز ما را تصدیق میکند، که بهترین راه کنترل قدرت یابی شرکتها نیروی بازار رقابتی و دلارهای مصرفکنندگان است. رقابت، شرکتهای پست و فرومایه را به جان هم میاندازد تا درنهایت به همه ما خدمت کنند. بله، آنها همچنان قدرتمند خواهند بود، ولی حداقل آثار منفی قدرت آنان کمتر شده است. برعکس هنگامی که آنها بتوانند از دولت به عنوان ابزاری برای دستکاری مقررات به نفع خود استفاده کنند آثار منفی قدرت شان تقویت خواهد شد، دقیقا به این دلیل که در این حالت نیروی دولت را نیز پشت خود دارند. تنها آنگاه که پی به نقش عظیم دولت در بحران فعلی برده باشید درخواهید یافت که وضیعت فعلی و بسیاری موارد دیگر مصداق استدلال فوق هستند. اگر واقعا میخواهید قدرت شرکتها را کاهش دهید، دولت را از طریق افزایش اختیارات تنظیمکنندگیاش در چنگ آنها نگذارید. این دقیقا چیزی است که شرکتها میخواهند، همانطور که جدال کنونی بر سر محرک ۷۰۰ میلیاردی بهخوبی مبین آن است." چه بیانی دقیق تر از این میتوان برای خیانت بزرگ دولتگرایان به منافع اکثریت جامعه یافت؟ هورویتز خوب میداند که با چه جانورانی طرف است. او دقیقا میداند که دولتگرایی با تأمین سپر امنی برای شرکتها، همین جانوران را خطرناکتر می کند و در این راه تا آنجا پیش می رود که "این طرح تنها یک نمونه دیگر از سابقه طولانی بخش خصوصی در تلاش برای تقویت خود بوسیله ابزار دولت است. در چنین تلاشهایی، هیچ نفعی برای سایر اهالی ایالات متحده وجود ندارد، درست عکس حالتی که بنگاهها در بازار رقابتی برای کسب قدرت جدال میکنند. این بنگاهها از مقررات مداخله گرانهای که حامی اش بودهاند سود بردند در حالی که به بسیاری از ما زیان رساندند. ترکیدن محتوم حبابها و زیانهای بعدی آنها، از نظر بسیاری از ما، تنها نتیجه منفی عملکرد آنها بخاطر دستکاری قواعد بازی و سرانجام گیر افتادنشان میباشد. حال دومرتبه پاداش دادن به آنها به خاطر نادرستیهایشان نه تنها از نظر اخلاقی مردود است بلکه سیاست اقتصادی غلطی نیز محسوب میشود، زیرا این اقدام به سایر متقلبان احتمالی پیغام میفرستد که برای بهم ریختن اقتصاد آمریکا پاداش خواهند گرفت." این جوهر سخن یک اقتصاددان بازار آزادی است که به آموزه خود وفادار مانده است و لااقل جوهر این آموزه را به مصلحتهای روز اربابان سرمایه نفروخته است. هورویتز به روشنی تمام پیوند تنگاتنگ صاحبان سرمایه ها و دولتمردان را در دوران پیش از بحران نشان می دهد و در طرح نجات دولت به درستی تعمیق باز هم بیشتر این پیوند را تشخیص می دهد. او برای نجات آموزه ناب اقتصاد بازار آزاد، خواهان آن است که سرنوشت آن شرکتها به دست بازار سپرده شود تا آنهایی که شایستگی بقا دارند بر سر پا بمانند و آن دیگران میدان را خالی کنند. برای هورویتز این روشن است که مردم باید تاوان وضعیت کنونی را بپردازند. او اما با این مخالف است که با دولتگرایی این تاوان بر سر مالیات دهندگان سرشکن شود. بگذار خود آن شرکتها از میان بروند و "محنت و رنج" ناشی از آن برای دوره ای تحمل شود. از نظر او آنگاه یک بازار نیرومندتر سر بلند خواهد کرد. در این منطق سرنوشت توده مردم کارکن هیچ نقشی بازی نمی کند. اما این منطق آنقدر صریح و بی پرده هست که خلاف آن را ادعا نکند. دقیقا از همین روست که هورویتز حقیقت را درباره ماهیت ارتجاعی دولتگرایی بورژوایی بیان می کند. هورویتز در بیان رایج، یک اقتصاد دان دست راستی است، اما او حقیقتی را بیان می کند که کارگران نباید به آن بی اعتنایی کنند.
یورگن الزسر یکی از شناخته شده ترین چهره های چپ رادیکال آلمان است. او سالهاست که در اصلی ترین نشریات چپ آلمان قلم می زند و تاکنون چندین جلد کتاب نیز منتشر نموده است. مدتی قبل به دلیل درج مقاله ای با مواضع دست راستی، همکاری وی با روزنامه "یونگه ولت" قطع شد تا پس از آن در جرگه نویسندگان روزنامه بزرگتر "نویس دویچلند" درآید. این روزنامه نیز ارگان غیررسمی حزب چپ آلمان است. همان حزبی که گرگور گیزی و اسکار لافونتن از رهبران اصلی آن به شمار می روند و مدعی است که در چپ حزب سوسیال دمکرات قرار گرفته است. الزسر از منتقدان سرسخت گلوبالیزاسیون به شمار می آید. او از سه سال قبل در تقابلی "سازنده" با جهانی سازی تشکیل ائتلافی از چپ با "راست دمکراتیک" را راه رسیدن چپ به اکثریت معرفی می کند. "راست دمکراتیک" نیز در آلمان به جریانات ناسیونالیستی اطلاق می شود که از نیروهای پوپولیست دست راستی درون احزاب دمکرات مسیحی و سوسیال مسیحی تا نیروهای معتدل تر طیف نئونازی را در بر میگیرد.
بحران مالی حاضر فرصت مناسبی برای فرموله و طرح مطالباتی روشن در اختیار الزسر قرار داده است. در روزنامه "نویس دویچلند" در تاریخ ۲۴ سپتامبر، او نخست به ابعاد تاریخی لرزشهای سرمایه داری اشاره و با نقد قدرگرایی انفعالی در چپ به ستایش از سیاست صدراعظم آلمان خانم مرکل می پردازد که به زعم او در مقابل آمریکایی ها "به درستی" کوتاه نیامده است و حاضر نشده است در نجات بانکهای آمریکایی شرکت کند تا بعد به طرح سیاست چپ بپردازد که از نظر او چنین است: "چپ در شرایط کنونی نباید حق به جانب ظاهر شود ("ما که از اول گفته بودیم") بلکه باید در رأس جنبش ضد سرمایه داری ملخی آنگلوآمریکایی قرار بگیرد و از مرکل بخواهد که نه تنها لبهایش را غنچه کند، بلکه سوت هم بزند. یک برنامه عمل فوری برای دفاع از اقتصاد کلان که چپ میتواند با آن مرکل را به جلو براند میتواند از مفاد زیر تشکیل شود:
-هیچ یورو و سنتی نباید برای نجات قمارخانه های آمریکایی به کار انداخته شود. دولت نباید هیچ چیز بدهد و بانکهای خصوصی هم برای حواله های بیش از یک میلیون دلار به آمریکا باید نخست مجوز دریافت کنند. ...
-منجمد کردن دارایی های صندوقهای مالی و سایر شرکتهای ملخی برای جلوگیری از خروج سرمایه ...
-معاملات بورس باید مثل بورس مسکو متوقف شوند تا نقاط خطرآفرین مورد شناسایی قرار بگیرند ...
-برای نجات اقتصاد واقعی، و نه قمارخانه ها، برنامه ۵۰ میلیاردی سرمایه گذاری که از جانب حزب چپ طرح شده است، عملی شود.
-به شرکتهایی که معاملات آنان با آمریکا فروپاشیده است اعتبار لازم اختصاص داده و به آنان کمک شود که رو به بازارهای روسیه، چین و هندوستان تغییر جهت دهند که از قدرت خرید لازم برخوردارند."
این سیاستی است که یک دست چپی پیشنهاد می کند. آنجا که از سرمایه مالی و بانکها و مؤسسات سرمایه گذاری حرف می زند، واژه های عوامفریبانه ای را بکار میگیرد که قبلا دبیر کل حزب سوسیال دمکرات آلمان اختراع کرده است. این شرکتها با هجوم ملخها مقایسه می شوند و این ملخها هم آمریکایی و انگلیسی وانمود می گردند. هورویتز دست راستی، دولتی کردن را باز کردن دست شرکتها و اعطای قدرت بیشتر به آنان میداند و با آن به مخالفت می پردازد، الزسر دست چپی دقیقا به دلیل همین تقویت موضع شرکتهای خصوصی خواهان دخالت دولت می گردد. هورویتز آمریکایی دست راستی ابایی از این ندارد که شرکتهای آمریکایی در این میان ورشکست نیز شوند، الزسر آلمانی دست چپی دقیقا به طرح پیشنهاداتی می پردازد که از ورشکستگی شرکتهای آلمانی جلوگیری به عمل آورند. برای هورویتز دست راستی دخالت دولت شر بدتر است، برای الزسر دست چپی نسخه درمان دردها است و صد البته که دولتمردان سرمایه، از براون تا بوش و مرکل، دقیقا به همین نسخه رو آورده اند و سارکوزی حتی از آنها هم رادیکالتر است.
چپی که امروز دولتی کردن را تجویز می کند، علاوه بر ناسیونالیست بودن، فریبکار نیز هست. این چپ دقیقا همان چیزی را به دولت عطا میکند که خود آن فاقد اوست: اعتماد. طرح دخالت بیشتر دولت در اقتصاد پیشاپیش اعتماد به دولتی را پیش فرض می گیرد که ذره ای هم شایسته آن نیست. مگر نه این که همین دولتها مجری سیاستهایی بوده اند که در همین سه دهه گذشته به افزایش هر چه بیشتر شکاف طبقاتی منجر شده است؟ مگر نه این که همین دولتها نظام بین المللی امروز را شکل داده اند که در آن بیش از ۲ میلیارد انسان محکوم به مرگ ازگرسنگی اند؟ و مگر نه این که این صاحبان سرمایه و قدرت باز هم قواعد بازی را همانطور تعیین خواهند کرد که در بر همان پاشنه بچرخد؟ هورویتز بازار آزادی همین حقیقت را بیان کرده است و در مقابل چپ فریبکار مبلغ اعتماد به همین دولتهاست. نه، معیار کارگران نمیتواند و نباید خواست دخالت دولت در اقتصاد باشد.
اگر بتوان یک درس بزرگ از بحران گرفت، آن هم یادآوری آن حقیقت تاریخی کمون پاریس است که دولت بورژوازی را نمیتوان و نباید تسخیر کرد. این راه نجات نیست، چاهی است برای نابودی بیشتر. این دولت را باید در هم شکست و به جای آن دولتی دیگر، دولتی حافظ منافع اکثریت جامعه، بنا کرد. دولتگرایی با تقویت دستگاه انگلی دولت بورژوایی به یاری تحکیم سلطه طبقاتی اقلیتی قلیل بر اکثریت بزرگ جامعه برمیخیزد. مسأله تضعیف این دولت و نابودی آن است. این قطب نمایی است که باید در تعیین سیاست جنبش کارگری و طرح مطالبات آن به کار گرفت.
۵ آبان ۸۷- ۲۶ اکتبر ۲۰۰۸
دوران هرج و مرج، دوران هرج و مرج در تفکرات و ایده ها نیز هست. بیهوده نیست که فلاسفه بزرگ در چنین دوره هایی ظهور می کنند. در چنین دوره هایی، آنچه که راست می نماید، چه بسا نادرست است و آنچه که نادرست، چه بسا درست. از دل آنچه که نادرست به نظر می رسد، چه بسا درسها میتوان آموخت و آنچه را که درست نمایانده می شود، چه بسا یکسره باید به کناری نهاد. حکایت مجادله مدافعان بازار آزاد و پیروان دولتگرایی در دوران حاضر نیز از این نوع است.
مدافعان بازار آزاد ظاهرا از چیزی دفاع می کنند که باعث و بانی همه بدبختی های امروز است و دولتگرایان نیز ظاهرا برای مقابله با آن بدبختی هاست که دست دخالتگر دولت را بر سر سرمایه ها میخواهند. این اما ظاهر ماجراست. حقیقت پشت این ظاهر آن است که هم بازار و هم دولت، بر متن نظامی که بنایش بر مالکیت خصوصی و کارمزدی است، دو جزء مکمل بدبختی و فلاکت امروز بشریتند. آن کس که پیروان بازار آزاد را راست و دولتگرایان را چپ معرفی می کند، بر این واقعیت پرده می پوشد که این راست و چپ اجزاء یک لشگر واحد را تشکیل می دهند. در میان این دو، آن کس که به حقیقت نزدیکتر است، آن مدافع بازار آزاد است و آنکس که ریاکارتر است، آن دولتگرایی است که به نام چپ سخن میگوید.
استیون هورویتز یک اقتصاددان بازار آزادی است. او از قرار از همان صد اقتصاددانی است که با طرح ۷۰۰ میلیاردی پاولسون برای خرید "سهام سمی" به مخالفت برخاستند. هورویتز به صراحت علت این مخالفت را دخالت دولت در اقتصاد می داند. به دلایل هورویتز برای شروع بحران نمی پردازیم. در توضیح این دلایل همان بس که او نیز مثل سایر اقتصاددانان ناب بازار آزادی علت وقوع بحران را اساسا در فقدان یک بازار آزاد واقعی و دخالتهای دولت در اقتصاد می داند و نه در عدم دخالت دولت. به این نباید پرداخت. اما به استدلال او در مقابل نحوه حل بحران با افزایش دخالت دولت باید پرداخت. هورویتز در این استدلال حقیقتی را بیان می کند که بیتوجهی به آن برای کارگران مرگبار است. لازم است که به استدلال هورویتز در مقابل دولتگرایان دقیقا توجه شود. او در مقاله ای تحت عنوان "نامه ای سرگشاده به دوستان چپ گرایم"، مندرج در شماره ۵ آبان روزنامه دنیای اقتصاد، می گوید: "دوستان من، آگاهم که شما نگران قدرتمند شدن شرکتها هستید. من هم نگرانم؛ همینطور بسیاری از همکاران طرفدار بازار آزاد من نیز نگران هستند. تنها تفاوت در این است که، ما معتقدیم، و بنظرم تاریخ نیز ما را تصدیق میکند، که بهترین راه کنترل قدرت یابی شرکتها نیروی بازار رقابتی و دلارهای مصرفکنندگان است. رقابت، شرکتهای پست و فرومایه را به جان هم میاندازد تا درنهایت به همه ما خدمت کنند. بله، آنها همچنان قدرتمند خواهند بود، ولی حداقل آثار منفی قدرت آنان کمتر شده است. برعکس هنگامی که آنها بتوانند از دولت به عنوان ابزاری برای دستکاری مقررات به نفع خود استفاده کنند آثار منفی قدرت شان تقویت خواهد شد، دقیقا به این دلیل که در این حالت نیروی دولت را نیز پشت خود دارند. تنها آنگاه که پی به نقش عظیم دولت در بحران فعلی برده باشید درخواهید یافت که وضیعت فعلی و بسیاری موارد دیگر مصداق استدلال فوق هستند. اگر واقعا میخواهید قدرت شرکتها را کاهش دهید، دولت را از طریق افزایش اختیارات تنظیمکنندگیاش در چنگ آنها نگذارید. این دقیقا چیزی است که شرکتها میخواهند، همانطور که جدال کنونی بر سر محرک ۷۰۰ میلیاردی بهخوبی مبین آن است." چه بیانی دقیق تر از این میتوان برای خیانت بزرگ دولتگرایان به منافع اکثریت جامعه یافت؟ هورویتز خوب میداند که با چه جانورانی طرف است. او دقیقا میداند که دولتگرایی با تأمین سپر امنی برای شرکتها، همین جانوران را خطرناکتر می کند و در این راه تا آنجا پیش می رود که "این طرح تنها یک نمونه دیگر از سابقه طولانی بخش خصوصی در تلاش برای تقویت خود بوسیله ابزار دولت است. در چنین تلاشهایی، هیچ نفعی برای سایر اهالی ایالات متحده وجود ندارد، درست عکس حالتی که بنگاهها در بازار رقابتی برای کسب قدرت جدال میکنند. این بنگاهها از مقررات مداخله گرانهای که حامی اش بودهاند سود بردند در حالی که به بسیاری از ما زیان رساندند. ترکیدن محتوم حبابها و زیانهای بعدی آنها، از نظر بسیاری از ما، تنها نتیجه منفی عملکرد آنها بخاطر دستکاری قواعد بازی و سرانجام گیر افتادنشان میباشد. حال دومرتبه پاداش دادن به آنها به خاطر نادرستیهایشان نه تنها از نظر اخلاقی مردود است بلکه سیاست اقتصادی غلطی نیز محسوب میشود، زیرا این اقدام به سایر متقلبان احتمالی پیغام میفرستد که برای بهم ریختن اقتصاد آمریکا پاداش خواهند گرفت." این جوهر سخن یک اقتصاددان بازار آزادی است که به آموزه خود وفادار مانده است و لااقل جوهر این آموزه را به مصلحتهای روز اربابان سرمایه نفروخته است. هورویتز به روشنی تمام پیوند تنگاتنگ صاحبان سرمایه ها و دولتمردان را در دوران پیش از بحران نشان می دهد و در طرح نجات دولت به درستی تعمیق باز هم بیشتر این پیوند را تشخیص می دهد. او برای نجات آموزه ناب اقتصاد بازار آزاد، خواهان آن است که سرنوشت آن شرکتها به دست بازار سپرده شود تا آنهایی که شایستگی بقا دارند بر سر پا بمانند و آن دیگران میدان را خالی کنند. برای هورویتز این روشن است که مردم باید تاوان وضعیت کنونی را بپردازند. او اما با این مخالف است که با دولتگرایی این تاوان بر سر مالیات دهندگان سرشکن شود. بگذار خود آن شرکتها از میان بروند و "محنت و رنج" ناشی از آن برای دوره ای تحمل شود. از نظر او آنگاه یک بازار نیرومندتر سر بلند خواهد کرد. در این منطق سرنوشت توده مردم کارکن هیچ نقشی بازی نمی کند. اما این منطق آنقدر صریح و بی پرده هست که خلاف آن را ادعا نکند. دقیقا از همین روست که هورویتز حقیقت را درباره ماهیت ارتجاعی دولتگرایی بورژوایی بیان می کند. هورویتز در بیان رایج، یک اقتصاد دان دست راستی است، اما او حقیقتی را بیان می کند که کارگران نباید به آن بی اعتنایی کنند.
یورگن الزسر یکی از شناخته شده ترین چهره های چپ رادیکال آلمان است. او سالهاست که در اصلی ترین نشریات چپ آلمان قلم می زند و تاکنون چندین جلد کتاب نیز منتشر نموده است. مدتی قبل به دلیل درج مقاله ای با مواضع دست راستی، همکاری وی با روزنامه "یونگه ولت" قطع شد تا پس از آن در جرگه نویسندگان روزنامه بزرگتر "نویس دویچلند" درآید. این روزنامه نیز ارگان غیررسمی حزب چپ آلمان است. همان حزبی که گرگور گیزی و اسکار لافونتن از رهبران اصلی آن به شمار می روند و مدعی است که در چپ حزب سوسیال دمکرات قرار گرفته است. الزسر از منتقدان سرسخت گلوبالیزاسیون به شمار می آید. او از سه سال قبل در تقابلی "سازنده" با جهانی سازی تشکیل ائتلافی از چپ با "راست دمکراتیک" را راه رسیدن چپ به اکثریت معرفی می کند. "راست دمکراتیک" نیز در آلمان به جریانات ناسیونالیستی اطلاق می شود که از نیروهای پوپولیست دست راستی درون احزاب دمکرات مسیحی و سوسیال مسیحی تا نیروهای معتدل تر طیف نئونازی را در بر میگیرد.
بحران مالی حاضر فرصت مناسبی برای فرموله و طرح مطالباتی روشن در اختیار الزسر قرار داده است. در روزنامه "نویس دویچلند" در تاریخ ۲۴ سپتامبر، او نخست به ابعاد تاریخی لرزشهای سرمایه داری اشاره و با نقد قدرگرایی انفعالی در چپ به ستایش از سیاست صدراعظم آلمان خانم مرکل می پردازد که به زعم او در مقابل آمریکایی ها "به درستی" کوتاه نیامده است و حاضر نشده است در نجات بانکهای آمریکایی شرکت کند تا بعد به طرح سیاست چپ بپردازد که از نظر او چنین است: "چپ در شرایط کنونی نباید حق به جانب ظاهر شود ("ما که از اول گفته بودیم") بلکه باید در رأس جنبش ضد سرمایه داری ملخی آنگلوآمریکایی قرار بگیرد و از مرکل بخواهد که نه تنها لبهایش را غنچه کند، بلکه سوت هم بزند. یک برنامه عمل فوری برای دفاع از اقتصاد کلان که چپ میتواند با آن مرکل را به جلو براند میتواند از مفاد زیر تشکیل شود:
-هیچ یورو و سنتی نباید برای نجات قمارخانه های آمریکایی به کار انداخته شود. دولت نباید هیچ چیز بدهد و بانکهای خصوصی هم برای حواله های بیش از یک میلیون دلار به آمریکا باید نخست مجوز دریافت کنند. ...
-منجمد کردن دارایی های صندوقهای مالی و سایر شرکتهای ملخی برای جلوگیری از خروج سرمایه ...
-معاملات بورس باید مثل بورس مسکو متوقف شوند تا نقاط خطرآفرین مورد شناسایی قرار بگیرند ...
-برای نجات اقتصاد واقعی، و نه قمارخانه ها، برنامه ۵۰ میلیاردی سرمایه گذاری که از جانب حزب چپ طرح شده است، عملی شود.
-به شرکتهایی که معاملات آنان با آمریکا فروپاشیده است اعتبار لازم اختصاص داده و به آنان کمک شود که رو به بازارهای روسیه، چین و هندوستان تغییر جهت دهند که از قدرت خرید لازم برخوردارند."
این سیاستی است که یک دست چپی پیشنهاد می کند. آنجا که از سرمایه مالی و بانکها و مؤسسات سرمایه گذاری حرف می زند، واژه های عوامفریبانه ای را بکار میگیرد که قبلا دبیر کل حزب سوسیال دمکرات آلمان اختراع کرده است. این شرکتها با هجوم ملخها مقایسه می شوند و این ملخها هم آمریکایی و انگلیسی وانمود می گردند. هورویتز دست راستی، دولتی کردن را باز کردن دست شرکتها و اعطای قدرت بیشتر به آنان میداند و با آن به مخالفت می پردازد، الزسر دست چپی دقیقا به دلیل همین تقویت موضع شرکتهای خصوصی خواهان دخالت دولت می گردد. هورویتز آمریکایی دست راستی ابایی از این ندارد که شرکتهای آمریکایی در این میان ورشکست نیز شوند، الزسر آلمانی دست چپی دقیقا به طرح پیشنهاداتی می پردازد که از ورشکستگی شرکتهای آلمانی جلوگیری به عمل آورند. برای هورویتز دست راستی دخالت دولت شر بدتر است، برای الزسر دست چپی نسخه درمان دردها است و صد البته که دولتمردان سرمایه، از براون تا بوش و مرکل، دقیقا به همین نسخه رو آورده اند و سارکوزی حتی از آنها هم رادیکالتر است.
چپی که امروز دولتی کردن را تجویز می کند، علاوه بر ناسیونالیست بودن، فریبکار نیز هست. این چپ دقیقا همان چیزی را به دولت عطا میکند که خود آن فاقد اوست: اعتماد. طرح دخالت بیشتر دولت در اقتصاد پیشاپیش اعتماد به دولتی را پیش فرض می گیرد که ذره ای هم شایسته آن نیست. مگر نه این که همین دولتها مجری سیاستهایی بوده اند که در همین سه دهه گذشته به افزایش هر چه بیشتر شکاف طبقاتی منجر شده است؟ مگر نه این که همین دولتها نظام بین المللی امروز را شکل داده اند که در آن بیش از ۲ میلیارد انسان محکوم به مرگ ازگرسنگی اند؟ و مگر نه این که این صاحبان سرمایه و قدرت باز هم قواعد بازی را همانطور تعیین خواهند کرد که در بر همان پاشنه بچرخد؟ هورویتز بازار آزادی همین حقیقت را بیان کرده است و در مقابل چپ فریبکار مبلغ اعتماد به همین دولتهاست. نه، معیار کارگران نمیتواند و نباید خواست دخالت دولت در اقتصاد باشد.
اگر بتوان یک درس بزرگ از بحران گرفت، آن هم یادآوری آن حقیقت تاریخی کمون پاریس است که دولت بورژوازی را نمیتوان و نباید تسخیر کرد. این راه نجات نیست، چاهی است برای نابودی بیشتر. این دولت را باید در هم شکست و به جای آن دولتی دیگر، دولتی حافظ منافع اکثریت جامعه، بنا کرد. دولتگرایی با تقویت دستگاه انگلی دولت بورژوایی به یاری تحکیم سلطه طبقاتی اقلیتی قلیل بر اکثریت بزرگ جامعه برمیخیزد. مسأله تضعیف این دولت و نابودی آن است. این قطب نمایی است که باید در تعیین سیاست جنبش کارگری و طرح مطالبات آن به کار گرفت.
۵ آبان ۸۷- ۲۶ اکتبر ۲۰۰۸
سکوت باشکوه آقای پروفسور و ...
یادداشتهایی درباره بحران مالی - ۶
آقای غنی نژاد پروفسور است. پروفسور اقتصاد. آقای نیلی هم پروفسور است. پروفسور اقتصاد. آقای جنان صفت و آقای طبیبیان و آقای فرجادی هم همینطور. همه آقایان کرسی دانشگاه دارند و اقتصاد درس می دهند. آن هم از نوع ناب بازار آزادی. این آقایان تریبونی را شکل داده اند به نام "رستاک". فرهنگ عمید "رستاک" را شاخه ای تعریف می کند که از زیر درآمده باشد. رستاک پروفسورهای محترم هم قرار است شاخه ای باشد که از زیر دربیاید و رشد کند و تبدیل به درختی تنومند شود. چرا از زیر؟ به این علت که برای پروفسورها حضور در سطح چندان مهم نیست، مهم زیرسازی است. این را به دفعات نشان نیز داده اند. آقای غنی نژاد به کرات از این شکوه کرده است که ایرانیان هنوز قدر و ارج هایک و میزز را نفهمیده اند و صد البته تفهیم این ارج و قدر را وظیفه خود دانسته است. ایشان و دوستانشان همچنین ترجیح داده اند که به جای پست و مقامی در این یا آن وزارتخانه، در میزگردها به ترویج افکار پایه ای خود بپردازند و محافظه کاری ایرانی را از زیر بنا کنند. و صدالبته مقابله با مارکسیسم و تبلیغ بی اعتباری سوسیالیسم هم یک جزء اصلی این پایه ریزی بود. حلقه رستاک خود را از سایر اقتصاددانان ایران از جمله از این رو متمایز می دانست و می داند که آن دیگران به زعم رستاکیان هنوز که هنوز است آموزه ناب بازار آزادی را درک نکرده اند، کینزی اند و یا تحت تأثیر مارکسیسم اند. دقیقا به همین دلیل هم وقتی که آقای رئیس جمهور از اقتصاددانان دعوت به عمل آورد تا طرحهای چگونگی خصوصی سازی خود را به دولت ارائه کنند و دولت هم با قاطعیت حزب الهی اش به اجرای آن طرحها بپردازد، رستاکیان در آن نشست شرکت نکردند و آن نامه معروف ۵۵ اقتصاددان را هم امضا نکردند. علت آنان این نبود که با مضامین آن نامه و با جهتگیری بقیه اقتصاددانان مخالف بودند. برعکس، خیلی هم موافق بودند. اما رستاکیان آنها را ده سال عقب تر از خود می دانستند و آن پیشنهادات را هم پیشنهاداتی می دانستند که ده سال قبل باید ارائه می شد. به زعم رستاکیان، دیگران هنوز اصلا اندر خم یک کوچه بودند و پیشنهادات آنان هنوز تا اجرای تام و تمام اصول آموزه ناب بازار آزاد بسیار فاصله داشت. به همین دلیل نیز آنها همراهی با آن دیگران را در شأن خود نمی دانستند. رستاک به چیزی کمتر از هژمونی کامل بر اندیشه اقتصادی رضایت نمی داد.
رستاک اما امروز در حال سکوت است. سکوتی بسیار باشکوه. آقایان غنی نژاد و نیلی و فرجادی و سایر روزنامه نگاران همکار آنان، برای تنویر افکار عمومی در باب بحران مالی جهانی میزگردی برگزار نکرده اند، مطلبی ننوشته اند، سخنرانی ای نگذاشته اند. رستاک بسیار متواضعانه اخبار پراکنده ای از بحران جهانی را درج می کند و جمع جمیع پروفسورهای محترم هم حداکثر به درج یکی دو یادداشت کوتاه در روزنامه ها دست زده اند و یک مقاله هم از آقای طبیبیان درج کرده اند که ایشان پس از ۵ هفته از گذشت بحران، سرانجام جرأت کند و به آرامی بگوید که این بحران "بحران اعتماد" و نه بحران سرمایه داری و از آن نتیجه هم بگیرد که اتفاقا بازار آزاد از آنجا که دست کلاهبردارها را باز می کند و آنها را به بحران می کشاند، خیلی هم خوب است. این تمام هنر رستاکیان بوده است و بس. آقایان دیگر ترجیح دادند که عطای تأمین هژمونی ایدئولوژیک در تبیین دنیای اقتصاد را فعلا به لقای آن ببخشند و حواسشان را به این متمرکز کنند که تکلیف اقدامات قاطع و انقلابی دولت حزب اللهی در مالیات بر ارزش افزوده و زدن سوبسیدها چه می شود. هر چه باشد این یکی نقد است و آن دیگری نسیه. فعلا هژمونی زیاد مهم نیست، بگذار برادر احمدی نژاد فعلا کارها را راه بیندازد. بعدا که آبها از آسیاب افتاد و به امید خدا بازارهای بورس دوباره رونق گرفت، آن وقت باز هم نوبت ما خواهد رسید که به این مارکسیستها بپردازیم.
البته نباید از حق گذشت. تنها رستاکیان نیستند که سکوت کرده اند. این روزها همه علمای مکاتب پولی و بازار آزادی همه جا ساکتند. در عوض کینزی ها و مارکسیستها و منتقدین لیبرالیزه کردن بازارها هستند که سرگرم تحلیلند و بررسی. فعلا همه جا وضع همین است. اما در ایران اوضاع کمی فرق می کند. سکوت بازار آزادی ها یک روی سکه است. روی دیگر سکه را رجزخوانی رهبر و رئیس جمهور مکتبی و دسته عدالتخواهان و امثالهم می سازد. بحران مالی جهانی فرصت مناسبی را در اختیار اینان قرار داده است که یک بار دیگر "پیروزی معنویات بر مادیات" را جار بزنند، سرمایه داری را "غارت و چپاول" اعلام کنند، اسلام را در حال پیشروی و صدالبته مارکسیسم را هم تمام شده اعلام کنند. کار به جایی رسیده است که اصلاح طلبان هم از "سرانجام سرمایه داری" حرف می زنند و روشن است که این "سرمایه داری" که غارت و چپاول اعلام می شود و مرگ آن را زعمای رژیم بشارت می دهند، فقط مال غرب است. در واقع همان "لیبرالیسم" غربی، یا دقیق تر: سرکردگی آمریکا، است. این روی دیگر سکه، ویژه ایران است و همراه با آن نونهال پژمرده رستاک تصویر کاملتری از چهارچوب ایدئولوژیک بورژوازی ایران را به نمایش می گذارد.
بورژوازی ایران هیچگاه لیبرالیسم و یا حتی کنسرواتیسم غربی را به عنوان بستر ایدئولوژیک خود انتخاب نکرد. از نظر ایدئولوژیک، طبقه سرمایه دار در ایران همواره دولتگرا، اقتدارگرا و توسعه گرا بوده و هنوز هم هست. در یک مقیاس جهانی، بورژوازی ایرانی، آنجا که فکر میکرد، همیشه اساسا از متفکران جناح چپ بورژوازی متأثر بوده و هست و آنجا که عمل میکرد، دست راستگراترین دولتهای سرمایه داری را هم از پشت می بست. این ویژگی ایرانی بورژوازی است. دقیقا به همین دلیل بحران حاضر در ایران وظایف ویژه تری را نیز در مقابل مارکسیستها قرار می دهد. ثبات نسبی بازار بورس در ایران و مصونیت نسبی اقتصاد بسته ایران در قبال تشنجات مالی بین المللی، صرفنظر از تأثیرات نوسان بهای نفت، یک بار دیگر گرایش به تقویت بازار داخلی و ایدئولوژی دولتگرایی در ایران را دامن خواهد زد، هر چند که از نظر سیاست عملی، کماکان افراطی ترین خصوصی سازیها در دستور کار خواهد ماند. نباید اجازه داد دولتگرایی ارتجاعی ایرانی، چه در قالب اسلامی و چه در قالب چپ، یک بار دیگر به بهره برداری ایدئولوژیک از بحران دست بزند. تقابل با دولتگرایی در ایران تنها وظیفه ای ایدئولوژیک نیست، اهمیتی حیاتی در مبارزه طبقاتی دارد. نباید گذاشت که مبارزه با خصوصی سازی به گسترش و تقویت دولت ارتجاعی بیانجامد. طبقه کارگر ایران به اندازه کافی از استبداد سرمایه دولتی و از قدر قدرتی دولت ضربه خورده است.
۱ آبان مهر ۸۷ – ۲۲ اکتبر ۲۰۰۸
آقای غنی نژاد پروفسور است. پروفسور اقتصاد. آقای نیلی هم پروفسور است. پروفسور اقتصاد. آقای جنان صفت و آقای طبیبیان و آقای فرجادی هم همینطور. همه آقایان کرسی دانشگاه دارند و اقتصاد درس می دهند. آن هم از نوع ناب بازار آزادی. این آقایان تریبونی را شکل داده اند به نام "رستاک". فرهنگ عمید "رستاک" را شاخه ای تعریف می کند که از زیر درآمده باشد. رستاک پروفسورهای محترم هم قرار است شاخه ای باشد که از زیر دربیاید و رشد کند و تبدیل به درختی تنومند شود. چرا از زیر؟ به این علت که برای پروفسورها حضور در سطح چندان مهم نیست، مهم زیرسازی است. این را به دفعات نشان نیز داده اند. آقای غنی نژاد به کرات از این شکوه کرده است که ایرانیان هنوز قدر و ارج هایک و میزز را نفهمیده اند و صد البته تفهیم این ارج و قدر را وظیفه خود دانسته است. ایشان و دوستانشان همچنین ترجیح داده اند که به جای پست و مقامی در این یا آن وزارتخانه، در میزگردها به ترویج افکار پایه ای خود بپردازند و محافظه کاری ایرانی را از زیر بنا کنند. و صدالبته مقابله با مارکسیسم و تبلیغ بی اعتباری سوسیالیسم هم یک جزء اصلی این پایه ریزی بود. حلقه رستاک خود را از سایر اقتصاددانان ایران از جمله از این رو متمایز می دانست و می داند که آن دیگران به زعم رستاکیان هنوز که هنوز است آموزه ناب بازار آزادی را درک نکرده اند، کینزی اند و یا تحت تأثیر مارکسیسم اند. دقیقا به همین دلیل هم وقتی که آقای رئیس جمهور از اقتصاددانان دعوت به عمل آورد تا طرحهای چگونگی خصوصی سازی خود را به دولت ارائه کنند و دولت هم با قاطعیت حزب الهی اش به اجرای آن طرحها بپردازد، رستاکیان در آن نشست شرکت نکردند و آن نامه معروف ۵۵ اقتصاددان را هم امضا نکردند. علت آنان این نبود که با مضامین آن نامه و با جهتگیری بقیه اقتصاددانان مخالف بودند. برعکس، خیلی هم موافق بودند. اما رستاکیان آنها را ده سال عقب تر از خود می دانستند و آن پیشنهادات را هم پیشنهاداتی می دانستند که ده سال قبل باید ارائه می شد. به زعم رستاکیان، دیگران هنوز اصلا اندر خم یک کوچه بودند و پیشنهادات آنان هنوز تا اجرای تام و تمام اصول آموزه ناب بازار آزاد بسیار فاصله داشت. به همین دلیل نیز آنها همراهی با آن دیگران را در شأن خود نمی دانستند. رستاک به چیزی کمتر از هژمونی کامل بر اندیشه اقتصادی رضایت نمی داد.
رستاک اما امروز در حال سکوت است. سکوتی بسیار باشکوه. آقایان غنی نژاد و نیلی و فرجادی و سایر روزنامه نگاران همکار آنان، برای تنویر افکار عمومی در باب بحران مالی جهانی میزگردی برگزار نکرده اند، مطلبی ننوشته اند، سخنرانی ای نگذاشته اند. رستاک بسیار متواضعانه اخبار پراکنده ای از بحران جهانی را درج می کند و جمع جمیع پروفسورهای محترم هم حداکثر به درج یکی دو یادداشت کوتاه در روزنامه ها دست زده اند و یک مقاله هم از آقای طبیبیان درج کرده اند که ایشان پس از ۵ هفته از گذشت بحران، سرانجام جرأت کند و به آرامی بگوید که این بحران "بحران اعتماد" و نه بحران سرمایه داری و از آن نتیجه هم بگیرد که اتفاقا بازار آزاد از آنجا که دست کلاهبردارها را باز می کند و آنها را به بحران می کشاند، خیلی هم خوب است. این تمام هنر رستاکیان بوده است و بس. آقایان دیگر ترجیح دادند که عطای تأمین هژمونی ایدئولوژیک در تبیین دنیای اقتصاد را فعلا به لقای آن ببخشند و حواسشان را به این متمرکز کنند که تکلیف اقدامات قاطع و انقلابی دولت حزب اللهی در مالیات بر ارزش افزوده و زدن سوبسیدها چه می شود. هر چه باشد این یکی نقد است و آن دیگری نسیه. فعلا هژمونی زیاد مهم نیست، بگذار برادر احمدی نژاد فعلا کارها را راه بیندازد. بعدا که آبها از آسیاب افتاد و به امید خدا بازارهای بورس دوباره رونق گرفت، آن وقت باز هم نوبت ما خواهد رسید که به این مارکسیستها بپردازیم.
البته نباید از حق گذشت. تنها رستاکیان نیستند که سکوت کرده اند. این روزها همه علمای مکاتب پولی و بازار آزادی همه جا ساکتند. در عوض کینزی ها و مارکسیستها و منتقدین لیبرالیزه کردن بازارها هستند که سرگرم تحلیلند و بررسی. فعلا همه جا وضع همین است. اما در ایران اوضاع کمی فرق می کند. سکوت بازار آزادی ها یک روی سکه است. روی دیگر سکه را رجزخوانی رهبر و رئیس جمهور مکتبی و دسته عدالتخواهان و امثالهم می سازد. بحران مالی جهانی فرصت مناسبی را در اختیار اینان قرار داده است که یک بار دیگر "پیروزی معنویات بر مادیات" را جار بزنند، سرمایه داری را "غارت و چپاول" اعلام کنند، اسلام را در حال پیشروی و صدالبته مارکسیسم را هم تمام شده اعلام کنند. کار به جایی رسیده است که اصلاح طلبان هم از "سرانجام سرمایه داری" حرف می زنند و روشن است که این "سرمایه داری" که غارت و چپاول اعلام می شود و مرگ آن را زعمای رژیم بشارت می دهند، فقط مال غرب است. در واقع همان "لیبرالیسم" غربی، یا دقیق تر: سرکردگی آمریکا، است. این روی دیگر سکه، ویژه ایران است و همراه با آن نونهال پژمرده رستاک تصویر کاملتری از چهارچوب ایدئولوژیک بورژوازی ایران را به نمایش می گذارد.
بورژوازی ایران هیچگاه لیبرالیسم و یا حتی کنسرواتیسم غربی را به عنوان بستر ایدئولوژیک خود انتخاب نکرد. از نظر ایدئولوژیک، طبقه سرمایه دار در ایران همواره دولتگرا، اقتدارگرا و توسعه گرا بوده و هنوز هم هست. در یک مقیاس جهانی، بورژوازی ایرانی، آنجا که فکر میکرد، همیشه اساسا از متفکران جناح چپ بورژوازی متأثر بوده و هست و آنجا که عمل میکرد، دست راستگراترین دولتهای سرمایه داری را هم از پشت می بست. این ویژگی ایرانی بورژوازی است. دقیقا به همین دلیل بحران حاضر در ایران وظایف ویژه تری را نیز در مقابل مارکسیستها قرار می دهد. ثبات نسبی بازار بورس در ایران و مصونیت نسبی اقتصاد بسته ایران در قبال تشنجات مالی بین المللی، صرفنظر از تأثیرات نوسان بهای نفت، یک بار دیگر گرایش به تقویت بازار داخلی و ایدئولوژی دولتگرایی در ایران را دامن خواهد زد، هر چند که از نظر سیاست عملی، کماکان افراطی ترین خصوصی سازیها در دستور کار خواهد ماند. نباید اجازه داد دولتگرایی ارتجاعی ایرانی، چه در قالب اسلامی و چه در قالب چپ، یک بار دیگر به بهره برداری ایدئولوژیک از بحران دست بزند. تقابل با دولتگرایی در ایران تنها وظیفه ای ایدئولوژیک نیست، اهمیتی حیاتی در مبارزه طبقاتی دارد. نباید گذاشت که مبارزه با خصوصی سازی به گسترش و تقویت دولت ارتجاعی بیانجامد. طبقه کارگر ایران به اندازه کافی از استبداد سرمایه دولتی و از قدر قدرتی دولت ضربه خورده است.
۱ آبان مهر ۸۷ – ۲۲ اکتبر ۲۰۰۸
یادداشتهایی درباره بحران مالی -۵
بیم ها و امیدها
در یک نکته دیگر تردیدی نباید باشد: چنین نبوده است و چنین نیز نخواهد ماند. تمام کره خاکی در کوتاهترین مدت دستخوش تحول شده است. همه چیزهایی که تا همین چند هفته قبل استحکامی غریب از خود نشان میدادند اکنون در حال لرزش اند و همه چیزهایی که لرزان می نمودند، اکنون رو به استحکام دارند. هنوز تا رسیدن به آرایشی متفاوت راه بسیاری در پیش است. هنوز مردم همانطور می اندیشند و همانگونه عمل می کنند که در تمام سه دهه اخیر کرده اند. هنوز کارگران کارگرند و سرمایه داران سرمایه دار. هنوز توده مردم نظاره گرند و کارگزاران سرمایه تصمیم گر. اما نه نظاره گران دیگر نظاره گران چند هفته پیش اند و نه تصمیم گران. یک تغییر بنیادی با قدرت تمام در شرف وقوع است. دوران ترس به پایان می رسد و دورانی از بیم ها و امیدها آغاز می شود.
دوران گذشته دوران ترس بود. ترس از بیکاری، ترس از بیماری، ترس از فقر، ترس از بیخانمانی، ترس سقوط، ترس از جنگ و ترس از آینده. ترس که زمانی تکیه گاه مذهب را می ساخت، در دوران کاپیتالوپارلمانتاریسم – چه توصیفی دقیق تر از این بیان آلن بادیو برای دیکتاتوری عریان سرمایه می توان یافت؟ - به اصلی ترین بنیاد ایدئولوژیک دیکتاتوری سرمایه تبدیل شد. بشر آغاز قرن بیست و یکم در مقابل جهانی ناشناخته قرار گرفت که برای بشر عصر حجر نیز چنین ناشناخته نبود. اگر انسان دوران پارینه سنگی طبیعت پیرامون خود را نمی شناخت، بشر آغاز قرن بیست و یکم دیگر حتی طبیعت خود را نیز نمی شناخت. انسان بدوی اگر دلایل فجایع طبیعی را نمی شناخت، لااقل می دانست چه چیزی او را به سمت ویرانی رانده است. انسان آغاز قرن بیست و یک دیگر این را نمی دانست. سرنوشت انسان معاصر دستخوش لعب و هوس نیروهایی مرموز بود که هیچ نشانه آشکاری از آنان به چشم نمی خورد. دست نامرئی بازار دقیقا به این دلیل نامرئی نام گرفته است که قابل مشاهده نیست.
طبقه مسلط که با وعده رهایی فرد از قید و بندهای دولت و بازگرداندن آزادی و اختیار و فردیت به انسان یورش ارتجاعی خود را آغاز کرد، در پایان پروژه تاریخی اش بشری خوف زده و جبون از خود بر جای گذاشت که نهایت آمال و آرزوهای آن در تأمین نیازهای پایه ای اش خلاصه می شد. دوران آرمانهای بزرگ برای همیشه تمام شده به نظر می رسید. میلیاردها انسان در گوشه و کنار کره خاکی برای تأمین رزق روزمره خود در موقعیتی به مراتب نازل تر از گله های انسانهای بدوی در جستجوی خوراک قرار گرفتند و صدها میلیون دیگری که به گمان خود در زمره خوشبختان قرار داشتند، از این راضی بودند که آن کابوس وحشتناک گریبان آنها را نگرفته است. بهبود بیشتر و سعادت همگانی تر دیگر محرکی نبود. بشری که دیگر امیدی به تغییر اوضاع نداشت، به این خو کرد که با اوضاع کنار بیاید و در دل همان اوضاع نهایت لذت را از زندگی حال خود ببرد. فایده گرایی Utilitarianism مبتذل جرمی بنتام به مذهب پنهانی بشر قرن بیست و یک بدل گردید. "عقل سلیم" بشر آغاز قرن بیست و یک معجونی بود از ترس و لذت. در مقابل، تا قراردادن اتوپیستها و آرزومندان جهانی بهتر در جرگه بیماران روانی راه زیادی نمانده بود. و یکباره بحران از راه رسید و نظم امور بر هم ریخت. ابتدا در بازارها، تا پس از آن به کله ها نیز برسد.
اکنون دیگر بدیهیات بدیهی نیستند. دیگر نمی توان در مداری آشنا روز را به شب رساند. هیچ چیز از آینده معلوم نیست. اما این بار سؤال دیگر در مقابل هر فردی به تنهایی نیست که طرح می شود. آنچه که تا دیروز غم و مشغله فردی به نظر می رسید و هر انسانی در انزوای خود به جستجوی راههای حل آن بر می آمد، اکنون مسأله ای است عمومی. باز هم هر کس به فکر آینده خویش است، اما این بار هر کس می داند که دیگران نیز در همین فکرند و هر کس می داند که به تنهایی قادر به یافتن این آینده سعادتمند نخواهد بود. آینده ناروشن است و این بیم برانگیز است. اما این بیم، دیگر آن ترس در انزوا نیست. بیم دوران ناشناخته آینده است و همراه با امید. این بیم خلاق است و به امیدها دامن می زند. امید به این که طرح جامعه آینده را میتوان از نو ریخت.
جوانه های این امید را در همین هفته های پر التهاب می توان دید. وسعت، عظمت و عمق بحران دقیقا به معنای باز شدن میدان برای افکار و آرمانهای وسیع و عمیق نیز هست. بر متن این میدان فراخ است که از یک سو حقارت اندیشه های محدود و از سوی دیگر قدرت اتوپی آشکار می شود. حقیقتا اهمیت جایزه نوبل برای کسی که "تئوری تازه ای از تجارت جهانی" ارائه داده است در این دوران چیست؟ پاول کروگمن پروفسوری است به مراتب سرشناس تر و با نفوذتر از ریچارد ولف. اما از فراخوان ریچارد ولف به ایجاد مجتمع های تولیدی اشتراکی در قلب جهان سرمایه داری و مهد مک کارتیسم، از کمونیسم اتوپیایی ریچارد ولف است که امروز نسل جوان الهام می پذیرد و نه از رهنمودهای کروگمن برای تنظیم مجدد بازارها. میتوان منتقد اتوپی ریچارد ولف بود. اما نمیتوان در شادی او شریک نبود که در ۵ هفته اخیر بیش از تمام ۲۵ سال گذشته نسبت به نظرات او واکنش نشان داده اند. امروز فراخوان بادیو به کمونیسم مارکس است که راه را بر تفکر در باب آینده باز می کند و نه مباحث کسل کننده کسانی که در دل این بحران جهانی به افشای صندوق بین المللی پول دل خوش کرده اند و به اعلام پایان "نئو لیبرالیسم". آن کس که "سقوط آمریکا" برایش نهایت آرزوست، هنوز درک نکرده است که موضوع بسیار فراتر از سلسله مراتب قدرت سرمایه در آرایش جهانی است. آن کس که امروز، به هر شکلی، فراخوان به دولتی کردن و یا حتی "مصادره" بانکها می دهد، هنوز در سودای بازگشت به گذشته ای است که وضعیت امروز دقیقا محصول همان گذشته است. بحران جاری با قدرت تمام مسأله طبقه در مقابل طبقه را طرح کرده است. بنیادهای نظام سرمایه داری اند که اکنون باید به موضوع نبرد تبدیل شوند و نه آرایش ویژه ای از آن. زمان آن فرا می رسد که پرولتاریا با رهایی خویش به رهایی بشریت و بنای جامعه ای از انسانهای آزاد بپردازد که در آن آزادی فرد شرط تکامل آزادانه جامعه باشد. زمان امیدهای بزرگ در حال فرا رسیدن است. به طرحهای بزرگ باید پرداخت.
بهمن شفیق
۳۰ مهر ۸۷ – ۲۰ اکتبر ۲۰۰۸
دوران گذشته دوران ترس بود. ترس از بیکاری، ترس از بیماری، ترس از فقر، ترس از بیخانمانی، ترس سقوط، ترس از جنگ و ترس از آینده. ترس که زمانی تکیه گاه مذهب را می ساخت، در دوران کاپیتالوپارلمانتاریسم – چه توصیفی دقیق تر از این بیان آلن بادیو برای دیکتاتوری عریان سرمایه می توان یافت؟ - به اصلی ترین بنیاد ایدئولوژیک دیکتاتوری سرمایه تبدیل شد. بشر آغاز قرن بیست و یکم در مقابل جهانی ناشناخته قرار گرفت که برای بشر عصر حجر نیز چنین ناشناخته نبود. اگر انسان دوران پارینه سنگی طبیعت پیرامون خود را نمی شناخت، بشر آغاز قرن بیست و یکم دیگر حتی طبیعت خود را نیز نمی شناخت. انسان بدوی اگر دلایل فجایع طبیعی را نمی شناخت، لااقل می دانست چه چیزی او را به سمت ویرانی رانده است. انسان آغاز قرن بیست و یک دیگر این را نمی دانست. سرنوشت انسان معاصر دستخوش لعب و هوس نیروهایی مرموز بود که هیچ نشانه آشکاری از آنان به چشم نمی خورد. دست نامرئی بازار دقیقا به این دلیل نامرئی نام گرفته است که قابل مشاهده نیست.
طبقه مسلط که با وعده رهایی فرد از قید و بندهای دولت و بازگرداندن آزادی و اختیار و فردیت به انسان یورش ارتجاعی خود را آغاز کرد، در پایان پروژه تاریخی اش بشری خوف زده و جبون از خود بر جای گذاشت که نهایت آمال و آرزوهای آن در تأمین نیازهای پایه ای اش خلاصه می شد. دوران آرمانهای بزرگ برای همیشه تمام شده به نظر می رسید. میلیاردها انسان در گوشه و کنار کره خاکی برای تأمین رزق روزمره خود در موقعیتی به مراتب نازل تر از گله های انسانهای بدوی در جستجوی خوراک قرار گرفتند و صدها میلیون دیگری که به گمان خود در زمره خوشبختان قرار داشتند، از این راضی بودند که آن کابوس وحشتناک گریبان آنها را نگرفته است. بهبود بیشتر و سعادت همگانی تر دیگر محرکی نبود. بشری که دیگر امیدی به تغییر اوضاع نداشت، به این خو کرد که با اوضاع کنار بیاید و در دل همان اوضاع نهایت لذت را از زندگی حال خود ببرد. فایده گرایی Utilitarianism مبتذل جرمی بنتام به مذهب پنهانی بشر قرن بیست و یک بدل گردید. "عقل سلیم" بشر آغاز قرن بیست و یک معجونی بود از ترس و لذت. در مقابل، تا قراردادن اتوپیستها و آرزومندان جهانی بهتر در جرگه بیماران روانی راه زیادی نمانده بود. و یکباره بحران از راه رسید و نظم امور بر هم ریخت. ابتدا در بازارها، تا پس از آن به کله ها نیز برسد.
اکنون دیگر بدیهیات بدیهی نیستند. دیگر نمی توان در مداری آشنا روز را به شب رساند. هیچ چیز از آینده معلوم نیست. اما این بار سؤال دیگر در مقابل هر فردی به تنهایی نیست که طرح می شود. آنچه که تا دیروز غم و مشغله فردی به نظر می رسید و هر انسانی در انزوای خود به جستجوی راههای حل آن بر می آمد، اکنون مسأله ای است عمومی. باز هم هر کس به فکر آینده خویش است، اما این بار هر کس می داند که دیگران نیز در همین فکرند و هر کس می داند که به تنهایی قادر به یافتن این آینده سعادتمند نخواهد بود. آینده ناروشن است و این بیم برانگیز است. اما این بیم، دیگر آن ترس در انزوا نیست. بیم دوران ناشناخته آینده است و همراه با امید. این بیم خلاق است و به امیدها دامن می زند. امید به این که طرح جامعه آینده را میتوان از نو ریخت.
جوانه های این امید را در همین هفته های پر التهاب می توان دید. وسعت، عظمت و عمق بحران دقیقا به معنای باز شدن میدان برای افکار و آرمانهای وسیع و عمیق نیز هست. بر متن این میدان فراخ است که از یک سو حقارت اندیشه های محدود و از سوی دیگر قدرت اتوپی آشکار می شود. حقیقتا اهمیت جایزه نوبل برای کسی که "تئوری تازه ای از تجارت جهانی" ارائه داده است در این دوران چیست؟ پاول کروگمن پروفسوری است به مراتب سرشناس تر و با نفوذتر از ریچارد ولف. اما از فراخوان ریچارد ولف به ایجاد مجتمع های تولیدی اشتراکی در قلب جهان سرمایه داری و مهد مک کارتیسم، از کمونیسم اتوپیایی ریچارد ولف است که امروز نسل جوان الهام می پذیرد و نه از رهنمودهای کروگمن برای تنظیم مجدد بازارها. میتوان منتقد اتوپی ریچارد ولف بود. اما نمیتوان در شادی او شریک نبود که در ۵ هفته اخیر بیش از تمام ۲۵ سال گذشته نسبت به نظرات او واکنش نشان داده اند. امروز فراخوان بادیو به کمونیسم مارکس است که راه را بر تفکر در باب آینده باز می کند و نه مباحث کسل کننده کسانی که در دل این بحران جهانی به افشای صندوق بین المللی پول دل خوش کرده اند و به اعلام پایان "نئو لیبرالیسم". آن کس که "سقوط آمریکا" برایش نهایت آرزوست، هنوز درک نکرده است که موضوع بسیار فراتر از سلسله مراتب قدرت سرمایه در آرایش جهانی است. آن کس که امروز، به هر شکلی، فراخوان به دولتی کردن و یا حتی "مصادره" بانکها می دهد، هنوز در سودای بازگشت به گذشته ای است که وضعیت امروز دقیقا محصول همان گذشته است. بحران جاری با قدرت تمام مسأله طبقه در مقابل طبقه را طرح کرده است. بنیادهای نظام سرمایه داری اند که اکنون باید به موضوع نبرد تبدیل شوند و نه آرایش ویژه ای از آن. زمان آن فرا می رسد که پرولتاریا با رهایی خویش به رهایی بشریت و بنای جامعه ای از انسانهای آزاد بپردازد که در آن آزادی فرد شرط تکامل آزادانه جامعه باشد. زمان امیدهای بزرگ در حال فرا رسیدن است. به طرحهای بزرگ باید پرداخت.
بهمن شفیق
۳۰ مهر ۸۷ – ۲۰ اکتبر ۲۰۰۸
یادداشتهایی درباره بحران مالی – ۴
آغاز نبردی بزرگ بر سر افکار
می گویند تاریخ را برندگان می نویسند. از هنگام فروپاشی دیوار برلین و چیرگی مطلق اقتصاد بازار، متفکران بورژوازی بیش از دو دهه تمام فرصت یافتند تا تاریخ قرن بیستم را به نحوی که خود می خواستند تبیین کنند. قرن انقلابات پیروز و شکست خورده به یکباره به قرن توتالیتاریسم و فاشیسم تبدیل شد تا کیش بازار آزاد بتواند به آسودگی دیکتاتوری هولناک ایدئولوژیک خود را برقرار کند. در این دو دهه همه آنچه که بشر قرن بیستم با انقلابات خونین و با جانفشانی های عظیم به دست آورده بود، برچسب ضد ارزش به خود گرفت. سال به سال بر تعداد گرسنگان و بر میزان مرگ و میر کودکان افزوده شد و سال به سال هم بانگ تبلیغ بورژوازی بلند تر شد که "هر کس شایسته همان سرنوشتی است که دارد". میثاقهایی که دستاورد مبارزات میلیونها زن و مرد کارگر و زحمتکش بودند و حداقلی از زندگی را برای توده مردم تضمین می کردند، یکی بعد از دیگری زیر چکمه های نامرئی استبداد ایدئولوژیک له شدند وعقربه تاریخ از قرن بیست و یکم به سادگی به قرن نوزده برگردانده شد. انسان قرن بیست و یکم از هر زمان دیگری در سرمایه داری بی پناه تر است. هیچ کس نمی داند که آیا حتی از سعادت مردن به مرگ طبیعی نیز برخوردار خواهد بود یا نه. هیچ کس نمی داند که آیا لذتی به نام دوران سالخوردگی با آرامش را تجربه خواهد کرد و برای نوه های خود از خاطرات خوش ایام جوانی قصه خواهد گفت یا نه. از روزی که تاچر در انگلستان و ریگان در آمریکا ناقوسهای مرگ دولت رفاه و بازگشت به گذشته را به صدا درآوردند، بزرگترین پروژه احیاء ارتجاع در تاریخ سرمایه داری آغاز شد و تا به امروز به تخریب برای بیش از سه دهه تمام در حال انجام بود . و عجیب این که این بزرگترین و نیرومند ترین جنبش ارتجاعی بورژوازی با عنوانی همراه بود که خود بزرگترین دروغ تاریخ بورژوازی است: نئولیبرالیسم. آنچه در حال انجام بود هیچ نشانی از نو بودن بر خود نداشت. سر تاسر کهنه بود و ارتجاعی و در عین حال عنوان "نئو" را با خود حمل میکرد. این بازسازی ارتجاع که هیچ قرابتی هم با لیبرالیسم نداشت و در امتداد مستقیم سنت ارتجاعی محافظه کاری فرانسه و اسکاتلند قرار میگرفت، عنوان لیبرالیسم بر خود گذاشت. این "لیبرالیسم تازه" همان محافظه کاری کهنه قرن نوزدهمی اشرافیت ضدانقلابی فرانسه و انگلستان بود که اکنون جامه نو بر تن کرده بود. اما مگر نه این که تاریخ را برندگان می نویسند؟
و چنین شد که نظام عمومی بهداشت و آموزش و خدمات عمومی و حمل و نقل و پست و راهها و راه آهنها که تا آغاز دهه هشتاد قرن بیستم به مثابه خدمات عمومی دولت رسما خارج از حوزه انباشت سرمایه قرار داشتند، اکنون به عرصه های تازه انباشت سرمایه تبدیل شده و همان قوانین اقتصادی بر آنها حاکم گردید که بر تولید اتومبیل و تلویزیون و کامپیوتر حاکم بود: سود. اگر تا آغاز دهه هشتاد تأمین بهداشت و آموزش در تلقی عمومی وظیفه دولت در قبال هر شهروندی به شمار می آمد، با یورش سرمایه و ضد انقلاب "نئو لیبرالیستی"، دارو و درمان وآسایش و زندگی سالم و دانش و امنیت اجتماعی همه و همه به جرگه انبوه کالا های قابل خرید اضافه شدند و بدا به حال کسی که توان خرید این کالاها را نداشت. چنین کسی نه تنها از همه این دستاوردهای تاریخی کارگران قرن بیست محروم بود، بلکه حتی سرزنش این را باید به جان می خرید که صلاحیت برخورداری از این ابتدایی ترین نیازهای بشری را نیز ندارد. چنین شد که صدها میلیون کارگر در پیشرفته ترین و ثروتمند ترین کشورهای سرمایه داری ناچار شدند که بیمه بهداشت خود را "بخرند"، بیمه بازنشستگی خود را "بخرند"، بیمه بیکاری خود را "بخرند"، مسکن خود را "بخرند"، آموزش خود را "بخرند" و خلاصه این که همه آن چیزهایی را که در زمان دولت رفاه و در پرتو انقلابات کارگری تا مقام مایحتاج پایه ای هر انسانی ارتقا یافته بودند، با پول خود از شرکتهایی خریداری کنند که محرکشان نه تأمین این نیازها، بلکه سود و سود بیشتر بود. ارتجاع سرمایه داری موفق شد عقربه تاریخ را به عقب بازگرداند و آن "مؤلفه تاریخی – فرهنگی" تعیین کننده سطح دستمزد را از میان ببرد و عملا طبقه کارگر را به گروگان سرمایه هایی تبدیل کند که تأمین دارو و درمانش و آسایش دوران پیری اش و تحصیل فرزندانش به دست آنهاست. نتیجه چنین وضعیتی است که امروز هزاران میلیارد دلار برای کمک به بانکها اختصاص داده می شود و طبقه کارگر خاموش است. کدام کارگری است که از ورشکستگی بانکها و شرکتهای بیمه نگران نباشد؟ تأمین پایه ای ترین نیازهای توده طبقه کارگر به سلاطین سرمایه سپرده شده است و کارگری که گروگان آنهاست در نابودی این سلاطین سرمایه، در درجه اول نابودی خود را می بیند. راز سکوت امروز کارگران در مقابل غارت علنی زندگی آنان در همین است. در کوتاهترین مدت تنها در کشورهای اروپایی بیش از ۱۵۰۰ میلیارد دلار سرمایه در اختیار بانکها قرار می گیرد و در هیچ گوشه ای کارگران به خیابان نمی ریزند. دستیابی به چنین وضعیتی بدون تغییری پایه ای در تفکر کارگران و زدودن همه "رسوبات" انقلابی آغاز قرن بیستم شدنی نبود. نخست باید این کیش بر اذهان حاکم می شد که سعادت و خوشبختی هر کسی منحصرا نتیجه تلاش فردی اوست و نه مبارزه اجتماعی اش. نخست باید این باور را به همگان می قبولانند که هر کس باید "گلیم خود را از آب بیرون بکشد" تا آنگاه بتوان همه آنها را به گروگان گرفت. برای آنکس که به این ایمان نمی آورد، پلیس و ارتش به کار گرفته شد. معدنچیان انگلیس و کارگران کاترپیلار آمریکا مجازات این ناباوری به خرافه بازار را به سختترین وجهی پرداختند.
امروز این وضعیت در حال دگرگون شدن است. بحران مالی بی سابقه ای که در هفته های اخیر سرتاسر جهان سرمایه داری را به لرزش انداخت، آغاز دوران نوینی از تحولات اجتماعی و فکری در تمام کره خاکی را به نمایش می گذارد. افسانه ثبات و رونق دائمی بازار و نظام بازار یکباره در هم فروریخته است. دست راستی ترین متفکران مکاتب شیکاگو و حلقه وین هایک و امثالهم در گوشه ای خزیده اند و مصلحان کینزی و چپهای بورژوازی به جلو صحنه رانده شده اند. با این همه یک ویژگی برجسته دوران حاضر را باید فقدان حضور جنبش سوسیالیستی نیرومند کارگران دید. بحران حاضر گر چه مبانی ایدئولوژیک بورژوازی را به لرزه انداخته است، اما در غیاب کامل طبقه کارگر سوسیالیست به وقوع می پیوندد. این بحران نتیجه مستقیم مبارزات کارگران نیست. بحرانی است که تماما محصول تناقضات حرکت خود سرمایه است. به همین ترتیب، عروج خیزش سوسیالیستی کارگران به هیچ وجه نتیجه طبیعی بحران حاضر نخواهد بود. گرچه از سرزمین یخ زده ایسلند آوای گرم سرود انترناسیونال به گوش رسیده است، اما جزیره کوچک ایسلند خصلت نمای جهان کنونی نیست. برعکس، تعرض بی سابقه و متحدانه دول سرمایه داری پس از گیجی اولیه به خوبی نشان داد که بورژوازی نه تنها به سادگی میدان را ترک نخواهد کرد، بلکه با بازسازی صفوف خود تعرض وسیعتری به طبقه کارگر را نیز سازمان خواهد داد. از همان ساعات اولیه اعلام صدقه هزاران میلیاردی به بانکها، "نیازمندان" بورژوا آغاز به ردیف کردن تقاضاهای خود کرده اند. از صنایع اتومبیل تا صنایع تکنیکی و "کشاورزانی" که سالانه میلیونها دلار و یورو سوبسید گرفته اند، با لیست جدید تقاضاهای خود دم در وزارتخانه ها به صف کشی پرداخته اند. و روشن است که هزینه همه اینها از کجا باید تأمین شود. نه فقط از مالیات عمومی کارگران، بلکه همچنین و یک بار دیگر از محل حذف هر چه بیشتر خدمات دولتی. کلام جادویی بورژوازی و اسم رمز همه این عملیات در آن است که علت بحران در فقدان سرمایه پایه در بانکها بوده است و سیاست دوره آتی باید بر مبنای تقویت این سرمایه پایه قرار گیرد: Recapitalizaion و نه „Resocialization“. قرار بر این نیست که دولت رفاه ی دوباره ایجاد شود. این درسی است که بورژوازی از بحران فرا گرفته است و با حمایت کامل دول سرمایه داری در حال انجام آن است. شاید هیچگاه مصداق روشن این توصیف مارکس در مانیفست چنین قابل تصور و مشاهده آشکار نبود که "دولت کمیته مشترک بورژوازی است".
اما بحران حاضر و شکافی که در ایدئولوژی مسلط وارد آمده است، همراه با همه تناقضات درونی اش در عین حال بیان رسای این واقعیت نیز هست که مناسبات به رقص درآمده اند. پوسته سخت و متحجر ارتجاع نئوکلاسیک و محافظه کار بورژوازی ترک برداشته است. صف بندی سیاسی و ایدئولوژیک بورژوازی در دوره آتی هنوز شکل نگرفته است و تا شکل گرفتن نیز راهی طولانی در پیش دارد. برای پرولتاریای سوسیالیست این فرصتی است تاریخی. امروز بیش از هر زمان دیگری در سی سال گذشته امکان وارد شدن به یک جنگ برای رقم زدن به دنیای آینده فراهم آمده است. باید برای این جنگ، که قبل از هر چیز جنگی است بر سر افکار، آماده شد. میتوان و باید به خرافاتی که بورژوازی در سی سال گذشته به اذهان میلیاردها کارگر و زحمتکش فرو کرده است اعلام جنگ کرد. امروز بسیار ساده تر میتوان نشان داد که شایستگی فردی تعیین کننده سرنوشت انسانها نیست، قدرت سرمایه تعیین کننده است. میتوان به سادگی نشان داد که رقابت آن اکسیر جادویی پیشرفت و ترقی و بهبود در زندگی انسانها نیست. میتوان بسیار ساده تر پوچی همه آرزوهای فریبنده سعادت فردی در جهانی پر از نکبت را نشان داد. میتوان بسیار ساده تر به توده کارگران نشان داد که جامعه سرمایه داری از اقلیتی از برندگان و اکثریتی از بازندگان تشکیل شده است و هیچ درجه از اضافه کاری و شیفت کاری و پس انداز و صرفه جویی و قناعت قادر به مقابله با یورش سازمان یافته طبقه مسلط نیست. میتوان بسیار ساده تر لزوم همبستگی و مبارزه متحد برای آینده ای بهتر و فائق آمدن بر رقابت درون طبقاتی را مورد تأکید قرار داد. همه اینها امروز به مراتب شدنی تر از پنج سال قبل و ده سال قبل است. برای انجام همه این باید ها اما باید به ملزومات و دشواریهای آن نیز واقف بود. همه اینها با تکرار اعلام ظفرنمون بودن مارکسیسم به دست نمی آید. کسی که امروز پیروزی نقد مارکسیسم بر سرمایه داری را اعلام می کند، همه آن وظایف را نادیده گرفته است. وقایع امروز البته همه و همه گواه حقانیت تاریخی انتقاد مارکسیستی بر نظام سرمایه داری است. اما بین حقانیت تاریخی و پیروزی فاصله ای بزرگ وجود دارد. فاصله ای که با نیروی مادی انسانهای متشکل پر می شود. مارکسیسم امروز باید بتواند از عبارت پردازی های توخالی و اعلام حقایق ابدی فاصله گرفته و به تبیین وقایع بپردازد. مصاف امروز مارکسیسم فقط در افشای عملکرد نظام سرمایه داری نیست، در نقد آن است و نقد نیز بر بررسی واقعیت استوار است. وارد شدن به این مصاف و اثبات بی اعتباری تبیین بورژوازی از وقایع، یک حلقه اصلی از نبردی را تشکیل میدهد که بر سر تبیین تاریخ در جریان است. باید برای این مبارزه کار کرد و به این میدان پا گذاشت. دوران آتی بدون تردید دوران تشدید مبارزه طبقاتی خواهد بود. امکان این که پرولتاریای سوسیالیست یک بار دیگر، به مانند دهه های آخر قرن نوزده و اول قرن بیست، در مرکز تحولات قرار بگیرد، امروز به مراتب فراهم تر از دهه های گذشته است. مگر نه این که بورژوازی خود عقربه های تاریخ را به قرن نوزده برگردانده است. پس کاری کنیم که پرولتاریای سوسیالیستی همانند پرولتاریای سوسیالیست قرن نوزده نیز در صحنه حاضر باشد. یک پیش شرط اساسی این کار حضور مارکسیسمی مشابه همان دوران است: مارکسیسمی آگاه، نقاد، سازمانده، متحد کننده، مبارزه جو و سازش ناپذیر.
بهمن شفیق
۲۳ مهر ۸۷- ۱۴ اکتبر ۲۰۰۸
می گویند تاریخ را برندگان می نویسند. از هنگام فروپاشی دیوار برلین و چیرگی مطلق اقتصاد بازار، متفکران بورژوازی بیش از دو دهه تمام فرصت یافتند تا تاریخ قرن بیستم را به نحوی که خود می خواستند تبیین کنند. قرن انقلابات پیروز و شکست خورده به یکباره به قرن توتالیتاریسم و فاشیسم تبدیل شد تا کیش بازار آزاد بتواند به آسودگی دیکتاتوری هولناک ایدئولوژیک خود را برقرار کند. در این دو دهه همه آنچه که بشر قرن بیستم با انقلابات خونین و با جانفشانی های عظیم به دست آورده بود، برچسب ضد ارزش به خود گرفت. سال به سال بر تعداد گرسنگان و بر میزان مرگ و میر کودکان افزوده شد و سال به سال هم بانگ تبلیغ بورژوازی بلند تر شد که "هر کس شایسته همان سرنوشتی است که دارد". میثاقهایی که دستاورد مبارزات میلیونها زن و مرد کارگر و زحمتکش بودند و حداقلی از زندگی را برای توده مردم تضمین می کردند، یکی بعد از دیگری زیر چکمه های نامرئی استبداد ایدئولوژیک له شدند وعقربه تاریخ از قرن بیست و یکم به سادگی به قرن نوزده برگردانده شد. انسان قرن بیست و یکم از هر زمان دیگری در سرمایه داری بی پناه تر است. هیچ کس نمی داند که آیا حتی از سعادت مردن به مرگ طبیعی نیز برخوردار خواهد بود یا نه. هیچ کس نمی داند که آیا لذتی به نام دوران سالخوردگی با آرامش را تجربه خواهد کرد و برای نوه های خود از خاطرات خوش ایام جوانی قصه خواهد گفت یا نه. از روزی که تاچر در انگلستان و ریگان در آمریکا ناقوسهای مرگ دولت رفاه و بازگشت به گذشته را به صدا درآوردند، بزرگترین پروژه احیاء ارتجاع در تاریخ سرمایه داری آغاز شد و تا به امروز به تخریب برای بیش از سه دهه تمام در حال انجام بود . و عجیب این که این بزرگترین و نیرومند ترین جنبش ارتجاعی بورژوازی با عنوانی همراه بود که خود بزرگترین دروغ تاریخ بورژوازی است: نئولیبرالیسم. آنچه در حال انجام بود هیچ نشانی از نو بودن بر خود نداشت. سر تاسر کهنه بود و ارتجاعی و در عین حال عنوان "نئو" را با خود حمل میکرد. این بازسازی ارتجاع که هیچ قرابتی هم با لیبرالیسم نداشت و در امتداد مستقیم سنت ارتجاعی محافظه کاری فرانسه و اسکاتلند قرار میگرفت، عنوان لیبرالیسم بر خود گذاشت. این "لیبرالیسم تازه" همان محافظه کاری کهنه قرن نوزدهمی اشرافیت ضدانقلابی فرانسه و انگلستان بود که اکنون جامه نو بر تن کرده بود. اما مگر نه این که تاریخ را برندگان می نویسند؟
و چنین شد که نظام عمومی بهداشت و آموزش و خدمات عمومی و حمل و نقل و پست و راهها و راه آهنها که تا آغاز دهه هشتاد قرن بیستم به مثابه خدمات عمومی دولت رسما خارج از حوزه انباشت سرمایه قرار داشتند، اکنون به عرصه های تازه انباشت سرمایه تبدیل شده و همان قوانین اقتصادی بر آنها حاکم گردید که بر تولید اتومبیل و تلویزیون و کامپیوتر حاکم بود: سود. اگر تا آغاز دهه هشتاد تأمین بهداشت و آموزش در تلقی عمومی وظیفه دولت در قبال هر شهروندی به شمار می آمد، با یورش سرمایه و ضد انقلاب "نئو لیبرالیستی"، دارو و درمان وآسایش و زندگی سالم و دانش و امنیت اجتماعی همه و همه به جرگه انبوه کالا های قابل خرید اضافه شدند و بدا به حال کسی که توان خرید این کالاها را نداشت. چنین کسی نه تنها از همه این دستاوردهای تاریخی کارگران قرن بیست محروم بود، بلکه حتی سرزنش این را باید به جان می خرید که صلاحیت برخورداری از این ابتدایی ترین نیازهای بشری را نیز ندارد. چنین شد که صدها میلیون کارگر در پیشرفته ترین و ثروتمند ترین کشورهای سرمایه داری ناچار شدند که بیمه بهداشت خود را "بخرند"، بیمه بازنشستگی خود را "بخرند"، بیمه بیکاری خود را "بخرند"، مسکن خود را "بخرند"، آموزش خود را "بخرند" و خلاصه این که همه آن چیزهایی را که در زمان دولت رفاه و در پرتو انقلابات کارگری تا مقام مایحتاج پایه ای هر انسانی ارتقا یافته بودند، با پول خود از شرکتهایی خریداری کنند که محرکشان نه تأمین این نیازها، بلکه سود و سود بیشتر بود. ارتجاع سرمایه داری موفق شد عقربه تاریخ را به عقب بازگرداند و آن "مؤلفه تاریخی – فرهنگی" تعیین کننده سطح دستمزد را از میان ببرد و عملا طبقه کارگر را به گروگان سرمایه هایی تبدیل کند که تأمین دارو و درمانش و آسایش دوران پیری اش و تحصیل فرزندانش به دست آنهاست. نتیجه چنین وضعیتی است که امروز هزاران میلیارد دلار برای کمک به بانکها اختصاص داده می شود و طبقه کارگر خاموش است. کدام کارگری است که از ورشکستگی بانکها و شرکتهای بیمه نگران نباشد؟ تأمین پایه ای ترین نیازهای توده طبقه کارگر به سلاطین سرمایه سپرده شده است و کارگری که گروگان آنهاست در نابودی این سلاطین سرمایه، در درجه اول نابودی خود را می بیند. راز سکوت امروز کارگران در مقابل غارت علنی زندگی آنان در همین است. در کوتاهترین مدت تنها در کشورهای اروپایی بیش از ۱۵۰۰ میلیارد دلار سرمایه در اختیار بانکها قرار می گیرد و در هیچ گوشه ای کارگران به خیابان نمی ریزند. دستیابی به چنین وضعیتی بدون تغییری پایه ای در تفکر کارگران و زدودن همه "رسوبات" انقلابی آغاز قرن بیستم شدنی نبود. نخست باید این کیش بر اذهان حاکم می شد که سعادت و خوشبختی هر کسی منحصرا نتیجه تلاش فردی اوست و نه مبارزه اجتماعی اش. نخست باید این باور را به همگان می قبولانند که هر کس باید "گلیم خود را از آب بیرون بکشد" تا آنگاه بتوان همه آنها را به گروگان گرفت. برای آنکس که به این ایمان نمی آورد، پلیس و ارتش به کار گرفته شد. معدنچیان انگلیس و کارگران کاترپیلار آمریکا مجازات این ناباوری به خرافه بازار را به سختترین وجهی پرداختند.
امروز این وضعیت در حال دگرگون شدن است. بحران مالی بی سابقه ای که در هفته های اخیر سرتاسر جهان سرمایه داری را به لرزش انداخت، آغاز دوران نوینی از تحولات اجتماعی و فکری در تمام کره خاکی را به نمایش می گذارد. افسانه ثبات و رونق دائمی بازار و نظام بازار یکباره در هم فروریخته است. دست راستی ترین متفکران مکاتب شیکاگو و حلقه وین هایک و امثالهم در گوشه ای خزیده اند و مصلحان کینزی و چپهای بورژوازی به جلو صحنه رانده شده اند. با این همه یک ویژگی برجسته دوران حاضر را باید فقدان حضور جنبش سوسیالیستی نیرومند کارگران دید. بحران حاضر گر چه مبانی ایدئولوژیک بورژوازی را به لرزه انداخته است، اما در غیاب کامل طبقه کارگر سوسیالیست به وقوع می پیوندد. این بحران نتیجه مستقیم مبارزات کارگران نیست. بحرانی است که تماما محصول تناقضات حرکت خود سرمایه است. به همین ترتیب، عروج خیزش سوسیالیستی کارگران به هیچ وجه نتیجه طبیعی بحران حاضر نخواهد بود. گرچه از سرزمین یخ زده ایسلند آوای گرم سرود انترناسیونال به گوش رسیده است، اما جزیره کوچک ایسلند خصلت نمای جهان کنونی نیست. برعکس، تعرض بی سابقه و متحدانه دول سرمایه داری پس از گیجی اولیه به خوبی نشان داد که بورژوازی نه تنها به سادگی میدان را ترک نخواهد کرد، بلکه با بازسازی صفوف خود تعرض وسیعتری به طبقه کارگر را نیز سازمان خواهد داد. از همان ساعات اولیه اعلام صدقه هزاران میلیاردی به بانکها، "نیازمندان" بورژوا آغاز به ردیف کردن تقاضاهای خود کرده اند. از صنایع اتومبیل تا صنایع تکنیکی و "کشاورزانی" که سالانه میلیونها دلار و یورو سوبسید گرفته اند، با لیست جدید تقاضاهای خود دم در وزارتخانه ها به صف کشی پرداخته اند. و روشن است که هزینه همه اینها از کجا باید تأمین شود. نه فقط از مالیات عمومی کارگران، بلکه همچنین و یک بار دیگر از محل حذف هر چه بیشتر خدمات دولتی. کلام جادویی بورژوازی و اسم رمز همه این عملیات در آن است که علت بحران در فقدان سرمایه پایه در بانکها بوده است و سیاست دوره آتی باید بر مبنای تقویت این سرمایه پایه قرار گیرد: Recapitalizaion و نه „Resocialization“. قرار بر این نیست که دولت رفاه ی دوباره ایجاد شود. این درسی است که بورژوازی از بحران فرا گرفته است و با حمایت کامل دول سرمایه داری در حال انجام آن است. شاید هیچگاه مصداق روشن این توصیف مارکس در مانیفست چنین قابل تصور و مشاهده آشکار نبود که "دولت کمیته مشترک بورژوازی است".
اما بحران حاضر و شکافی که در ایدئولوژی مسلط وارد آمده است، همراه با همه تناقضات درونی اش در عین حال بیان رسای این واقعیت نیز هست که مناسبات به رقص درآمده اند. پوسته سخت و متحجر ارتجاع نئوکلاسیک و محافظه کار بورژوازی ترک برداشته است. صف بندی سیاسی و ایدئولوژیک بورژوازی در دوره آتی هنوز شکل نگرفته است و تا شکل گرفتن نیز راهی طولانی در پیش دارد. برای پرولتاریای سوسیالیست این فرصتی است تاریخی. امروز بیش از هر زمان دیگری در سی سال گذشته امکان وارد شدن به یک جنگ برای رقم زدن به دنیای آینده فراهم آمده است. باید برای این جنگ، که قبل از هر چیز جنگی است بر سر افکار، آماده شد. میتوان و باید به خرافاتی که بورژوازی در سی سال گذشته به اذهان میلیاردها کارگر و زحمتکش فرو کرده است اعلام جنگ کرد. امروز بسیار ساده تر میتوان نشان داد که شایستگی فردی تعیین کننده سرنوشت انسانها نیست، قدرت سرمایه تعیین کننده است. میتوان به سادگی نشان داد که رقابت آن اکسیر جادویی پیشرفت و ترقی و بهبود در زندگی انسانها نیست. میتوان بسیار ساده تر پوچی همه آرزوهای فریبنده سعادت فردی در جهانی پر از نکبت را نشان داد. میتوان بسیار ساده تر به توده کارگران نشان داد که جامعه سرمایه داری از اقلیتی از برندگان و اکثریتی از بازندگان تشکیل شده است و هیچ درجه از اضافه کاری و شیفت کاری و پس انداز و صرفه جویی و قناعت قادر به مقابله با یورش سازمان یافته طبقه مسلط نیست. میتوان بسیار ساده تر لزوم همبستگی و مبارزه متحد برای آینده ای بهتر و فائق آمدن بر رقابت درون طبقاتی را مورد تأکید قرار داد. همه اینها امروز به مراتب شدنی تر از پنج سال قبل و ده سال قبل است. برای انجام همه این باید ها اما باید به ملزومات و دشواریهای آن نیز واقف بود. همه اینها با تکرار اعلام ظفرنمون بودن مارکسیسم به دست نمی آید. کسی که امروز پیروزی نقد مارکسیسم بر سرمایه داری را اعلام می کند، همه آن وظایف را نادیده گرفته است. وقایع امروز البته همه و همه گواه حقانیت تاریخی انتقاد مارکسیستی بر نظام سرمایه داری است. اما بین حقانیت تاریخی و پیروزی فاصله ای بزرگ وجود دارد. فاصله ای که با نیروی مادی انسانهای متشکل پر می شود. مارکسیسم امروز باید بتواند از عبارت پردازی های توخالی و اعلام حقایق ابدی فاصله گرفته و به تبیین وقایع بپردازد. مصاف امروز مارکسیسم فقط در افشای عملکرد نظام سرمایه داری نیست، در نقد آن است و نقد نیز بر بررسی واقعیت استوار است. وارد شدن به این مصاف و اثبات بی اعتباری تبیین بورژوازی از وقایع، یک حلقه اصلی از نبردی را تشکیل میدهد که بر سر تبیین تاریخ در جریان است. باید برای این مبارزه کار کرد و به این میدان پا گذاشت. دوران آتی بدون تردید دوران تشدید مبارزه طبقاتی خواهد بود. امکان این که پرولتاریای سوسیالیست یک بار دیگر، به مانند دهه های آخر قرن نوزده و اول قرن بیست، در مرکز تحولات قرار بگیرد، امروز به مراتب فراهم تر از دهه های گذشته است. مگر نه این که بورژوازی خود عقربه های تاریخ را به قرن نوزده برگردانده است. پس کاری کنیم که پرولتاریای سوسیالیستی همانند پرولتاریای سوسیالیست قرن نوزده نیز در صحنه حاضر باشد. یک پیش شرط اساسی این کار حضور مارکسیسمی مشابه همان دوران است: مارکسیسمی آگاه، نقاد، سازمانده، متحد کننده، مبارزه جو و سازش ناپذیر.
بهمن شفیق
۲۳ مهر ۸۷- ۱۴ اکتبر ۲۰۰۸
یادداشتهایی درباره بحران مالی – ۳
اینجا تایلند نیست، آمریکاست
درباره ابعاد بحران مالی لازم نیست چیزی گفته شود. شاید در هیچ دوره ای اخبار اقتصادی اینچنین در مرکز تحولات جهانی قرار نداشتند. آنچه در بازارهای مالی سرتاسر جهان در حال وقوع است، نفس گیر است. شتاب و قدرت تحولات به حدی است که هیچ قدرتی را در جهان یارای مقابله با آن نیست. به نظر میرسد قدرتی ماورای قدرتهای حاضر در صحنه سیاست و اقتصاد بین المللی همه بازیگران این صحنه را به مصاف طلبیده است. قدرتمندترین دولتهای دنیای معاصر بیشترین امکانات خود را برای مهار این غول رها شده به کار میگیرند تا لحظه ای بعد به بیهودگی همه این اقدامات اعتراف کنند. همه آنانی که در سه دهه اخیر بحرالعلوم اقتصاد و سیاست جهانی بودند، امروز سرگیجه گرفته اند. هیچ کدامشان نمیداند که پایان بحران حاضر کجاست و عواقب کوتاه و دراز مدت آن چه خواهد بود.
مشکل اساسی همه این کارشناسان در آن است که بحران به قلب سرمایه داری معاصر رسیده است. صحنه بازی دیگر تایلند و آرژانتین نیست، آمریکا و اروپاست. مادام که تایلند و آرژانتین و مکزیک و ترکیه درگیر بحران بودند، توضیح ماجرا بسیار ساده به نظر میرسید. در دو سوی مدافعان و منتقدان نظام جهانی سرمایه داری دو الگو برای توضیح وقایع وجود داشت که امروز هیچ یک از این دو الگو به کار نمی آید. مدافعان نظام "نئولیبرالی" دولت نا کارآمد و رشوه خوار و قوانین دست و پاگیر برای جلب سرمایه را عامل بحران معرفی می کردند و منتقدان گلوبالیزاسیون نیز امپریالیستهای بورس باز را عامل بحران در کشورهای جهان سوم میخواندند. امروز اما دیگر چنین تبیینهایی به کار نمی آید. نه میتوان از دولتهای رشوه خوار و فاسد آمریکا و آلمان و فرانسه و انگلستان به عنوان عوامل ایجاد بحران مالی حاضر نام برد و نه از امپریالیستهای غارتگری که به جان یک کشور بیچاره جهان سوم افتاده اند. دستگاه فکری جهان معاصر به هم ریخته است. الگوهای قدیمی دیگر به کار نمی آیند. و چنین است که خیل عظیم کارشناسان مدیایی هاروارد و کمبریج و میت و تبلیغاتچی های شوهای تلویزیونی به هذیان گویی افتاده اند.
همه معادلات ریاضی و منحنی های عرضه و تقاضا و تئوریهای نئو کلاسیک و "تئوری بازیها" و امثالهم یکباره دود شده و به هوا رفته اند. گویی همه آنها فقط برای روزهای آفتابی و خوش وال استریت بودند. حالا که طوفان همه بازارهای مالی را فراگرفته است، همان پروفسورهای مغلق گو به بافتن یاوه های عامیانه ای مشغول شده اند که هیچ بقال سر کوچه ای را هم راضی نمی کند. آن بقال سر کوچه میداند که چه بلایی بر سرش خواهد آمد وقتی که مشتریانش توان پرداخت کره و پنیر روزمره را نداشته باشند و میداند که کسب و کارش جزئی از یک چرخه اقتصادی است که جزء دیگرش را مشتریانش تشکیل میدهند و مادام که جنس او جور باشد و آن مشتریان پولی در بساط دارند، هر اشتباهی هم که از او سر بزند، کارش به ورشکستگی نخواهد کشید. تمام هنر پروفسورهای برنده جایزه نوبل سرمایه اما در این خلاصه شده است که "حرص و طمع" بانکها در واگذاری وام بدون پشتوانه و "کلاهبرداری و شارلاتانیسم" مدیران بانکها و مؤسسات مالی و "نادانی و اشتباهات" بانکهای مرکزی را مسؤول ایجاد وضعیت حاضر اعلام کنند. هر مدیر بازنشسته و درجه دو یک بانک متوسط هم برای اثبات رشادت خود در تحلیل، آلن گرین سپن، رئیس سابق بانک مرکزی آمریکا و این جادوگر بازارهای مالی را به علت سیاست "نرخ بهره نازل" بدترین رئیس بانک مرکزی تاریخ آمریکا اعلام میکند. گویی هم اینها نبودند که زمانی نه چندان دور همه بساطشان را بر پیشگویی های همان گرین سپن بنا می کردند و هر کلمه گفتار وی را هزار بار می چرخاندند تا به راز پشت آن پی ببرند. حقیقتا که قافیه بورژوازی به تنگ آمده است.
از استدلالات بسیار ساده بگذریم. هر کسی می داند که اظهارات این باصطلاح کارشناسان حتی تاب مقاومت در یک گپ پشت میز آبجوخوری مردم ساده را ندارد. آخر چه کسی باور می کند که آن مدیران همه یکباره احمق شدند؟ مگر نه این که همین فضلا تا همین مدتی قبل داستانها از نبوغ باورنکردنی "منجمنت" بانکها و کمپانی ها سر هم بندی میکردند تا حقوقهای میلیونی آنها را امری طبیعی و محصول آن نبوغ استراتژیک جلوه دهند؟ حالا که کار بیخ پیدا کرده است، همان مدیران کلاهبردار و شیاد و احمق و فاقد مسئولیت اعلام می شوند؟ این متاع بنجل را هیچ کس نمی خرد.
با این همه این راست است که در قیاسی تاریخی مدیران بورژوازی هم احمقند. این حماقت اما تنها ویژه آنان نیست. این حماقت کل طبقه بورژوازی است و انعکاسی است از وجه تولیدی که این طبقه از آن سود میبرد و مدافع آن است و حافظ آن. بورژوازی به مثابه شعور سرمایه نمیتواند فراتر از تناقضات خود سرمایه فکر کند. حماقت تاریخی بورژوازی در آن است که گمان میبرد تضمین سود به عنوان عامل اصلی بقای بورژوای منفرد در عین حال بقای نظام را نیز تضمین می کند. نظام سرمایه داری با تفکیک ارزش مبادله و ارزش استفاده، هستی خود را بر ارزش مبادله بنا می کند. تمام تئوری های اقتصادی بورژوازی و کلیت تفکر و ایدئولوژی بورژوا بر مبنای سود بیشتر بنیان نهاده می شود و سود بیشتر نیز چیزی جز کسب سهم بیشتر از کل ارزش اضافه تولید شده نیست و ارزش اضافه تولید شده نیز جزئی از کل ارزش مبادله موجود در بازار است. ارزشی که از مادیت خود جدا شده است و ذره ای هم مادیت ندارد. در هیأت پول، تمام ارزش مبادله، انتزاعی بیش نیست. میلیاردها دلار منعکس در ارزش مبادله نه ذره ای بوی نان میدهند و نه اثری از نفت و ماشین و لباس و محصول مصرفی در آنها مشاهده می شود. دنیای انتزاعی ارزش مبادله دنیایی است مستقل از جهان واقعی تولید مادی. مبنای همه آن چیزی که امروز در مبتذل ترین اشکال به عنوان حرص و طمع مدیران و صاحبان سهام و یا در مباحث جدیتر به عنوان اشتباه در ارزیابی ریسکهای ناشی از معاملات مجازی بورسها و بانکها و "زیاده روی بازارها" عنوان میشود، در همین واقعیت ساده کل نظام سرمایه داری نهفته است. در این باره در یادداشتهای بعدی خواهیم نوشت. اما تا همین جا تأکید بر این لازم است که به این معنا این خود نظام است که علیرغم ادعاهای مدافعان و ایدئولوگهای آن مبنی بر هوشمند بودن، در قیاس تاریخی کودن است و طبقه حافظ آن نیز همین حماقت را به نمایش می گذارد.
می شد به این حماقت خندید. تصاویر بورس بازان نگران بازارهای وال استریت و لندن و فرانکفورت حقیقتا نیز مضحک است. سلاطین پول غمگینند و این میتوانست مایه خوشحالی باشد. اما جایی برای خوشحالی نیست. آنچه در مقابل چشمان ناباور جهانیان در حال وقوع است، تنها میان پرده درامی است به مراتب عظیم تر. کاهشهای تریلیون دلاری ارزش سهام در امروز مقدمه ای است بر ارزش زدائی عظیم تری که در راه است. این نظامی است که تنها با نابودی بخشی از ثروت تولید شده ای که متعلق به تمام بشریت است، قادر به ادامه حیات خویش و تجدید سازمان دور جدیدی از انباشت گسترده سرمایه است. هنوز معلوم نیست که این نابودی بخشی از ثروت تولید شده و بخشی از ظرفیت تولیدی جامعه بشری این بار چه شکلی به خود خواهد گرفت. این میتواند از نابودی کامل زندگی اقتصادی در کشورهایی معین تا جنگهایی عظیم و ویرانگر را در بر بگیرد. تصویر چنین فجایعی جایی برای خندیدن بر جا نمی گذارد. روند وقایع هر شکلی به خود بگیرد، در یک واقعیت تردیدی نیست. با ضعف امروز طبقه کارگر سوسیالیست، بازنده واقعی این تحولات بیش از هر کسی میلیونها کارگر و زحمتکش در سرتاسر جهان خواهند بود. به این باید اندیشید.
۱۷ مهر ۸۷- ۸ اکتبر ۲۰۰۸
درباره ابعاد بحران مالی لازم نیست چیزی گفته شود. شاید در هیچ دوره ای اخبار اقتصادی اینچنین در مرکز تحولات جهانی قرار نداشتند. آنچه در بازارهای مالی سرتاسر جهان در حال وقوع است، نفس گیر است. شتاب و قدرت تحولات به حدی است که هیچ قدرتی را در جهان یارای مقابله با آن نیست. به نظر میرسد قدرتی ماورای قدرتهای حاضر در صحنه سیاست و اقتصاد بین المللی همه بازیگران این صحنه را به مصاف طلبیده است. قدرتمندترین دولتهای دنیای معاصر بیشترین امکانات خود را برای مهار این غول رها شده به کار میگیرند تا لحظه ای بعد به بیهودگی همه این اقدامات اعتراف کنند. همه آنانی که در سه دهه اخیر بحرالعلوم اقتصاد و سیاست جهانی بودند، امروز سرگیجه گرفته اند. هیچ کدامشان نمیداند که پایان بحران حاضر کجاست و عواقب کوتاه و دراز مدت آن چه خواهد بود.
مشکل اساسی همه این کارشناسان در آن است که بحران به قلب سرمایه داری معاصر رسیده است. صحنه بازی دیگر تایلند و آرژانتین نیست، آمریکا و اروپاست. مادام که تایلند و آرژانتین و مکزیک و ترکیه درگیر بحران بودند، توضیح ماجرا بسیار ساده به نظر میرسید. در دو سوی مدافعان و منتقدان نظام جهانی سرمایه داری دو الگو برای توضیح وقایع وجود داشت که امروز هیچ یک از این دو الگو به کار نمی آید. مدافعان نظام "نئولیبرالی" دولت نا کارآمد و رشوه خوار و قوانین دست و پاگیر برای جلب سرمایه را عامل بحران معرفی می کردند و منتقدان گلوبالیزاسیون نیز امپریالیستهای بورس باز را عامل بحران در کشورهای جهان سوم میخواندند. امروز اما دیگر چنین تبیینهایی به کار نمی آید. نه میتوان از دولتهای رشوه خوار و فاسد آمریکا و آلمان و فرانسه و انگلستان به عنوان عوامل ایجاد بحران مالی حاضر نام برد و نه از امپریالیستهای غارتگری که به جان یک کشور بیچاره جهان سوم افتاده اند. دستگاه فکری جهان معاصر به هم ریخته است. الگوهای قدیمی دیگر به کار نمی آیند. و چنین است که خیل عظیم کارشناسان مدیایی هاروارد و کمبریج و میت و تبلیغاتچی های شوهای تلویزیونی به هذیان گویی افتاده اند.
همه معادلات ریاضی و منحنی های عرضه و تقاضا و تئوریهای نئو کلاسیک و "تئوری بازیها" و امثالهم یکباره دود شده و به هوا رفته اند. گویی همه آنها فقط برای روزهای آفتابی و خوش وال استریت بودند. حالا که طوفان همه بازارهای مالی را فراگرفته است، همان پروفسورهای مغلق گو به بافتن یاوه های عامیانه ای مشغول شده اند که هیچ بقال سر کوچه ای را هم راضی نمی کند. آن بقال سر کوچه میداند که چه بلایی بر سرش خواهد آمد وقتی که مشتریانش توان پرداخت کره و پنیر روزمره را نداشته باشند و میداند که کسب و کارش جزئی از یک چرخه اقتصادی است که جزء دیگرش را مشتریانش تشکیل میدهند و مادام که جنس او جور باشد و آن مشتریان پولی در بساط دارند، هر اشتباهی هم که از او سر بزند، کارش به ورشکستگی نخواهد کشید. تمام هنر پروفسورهای برنده جایزه نوبل سرمایه اما در این خلاصه شده است که "حرص و طمع" بانکها در واگذاری وام بدون پشتوانه و "کلاهبرداری و شارلاتانیسم" مدیران بانکها و مؤسسات مالی و "نادانی و اشتباهات" بانکهای مرکزی را مسؤول ایجاد وضعیت حاضر اعلام کنند. هر مدیر بازنشسته و درجه دو یک بانک متوسط هم برای اثبات رشادت خود در تحلیل، آلن گرین سپن، رئیس سابق بانک مرکزی آمریکا و این جادوگر بازارهای مالی را به علت سیاست "نرخ بهره نازل" بدترین رئیس بانک مرکزی تاریخ آمریکا اعلام میکند. گویی هم اینها نبودند که زمانی نه چندان دور همه بساطشان را بر پیشگویی های همان گرین سپن بنا می کردند و هر کلمه گفتار وی را هزار بار می چرخاندند تا به راز پشت آن پی ببرند. حقیقتا که قافیه بورژوازی به تنگ آمده است.
از استدلالات بسیار ساده بگذریم. هر کسی می داند که اظهارات این باصطلاح کارشناسان حتی تاب مقاومت در یک گپ پشت میز آبجوخوری مردم ساده را ندارد. آخر چه کسی باور می کند که آن مدیران همه یکباره احمق شدند؟ مگر نه این که همین فضلا تا همین مدتی قبل داستانها از نبوغ باورنکردنی "منجمنت" بانکها و کمپانی ها سر هم بندی میکردند تا حقوقهای میلیونی آنها را امری طبیعی و محصول آن نبوغ استراتژیک جلوه دهند؟ حالا که کار بیخ پیدا کرده است، همان مدیران کلاهبردار و شیاد و احمق و فاقد مسئولیت اعلام می شوند؟ این متاع بنجل را هیچ کس نمی خرد.
با این همه این راست است که در قیاسی تاریخی مدیران بورژوازی هم احمقند. این حماقت اما تنها ویژه آنان نیست. این حماقت کل طبقه بورژوازی است و انعکاسی است از وجه تولیدی که این طبقه از آن سود میبرد و مدافع آن است و حافظ آن. بورژوازی به مثابه شعور سرمایه نمیتواند فراتر از تناقضات خود سرمایه فکر کند. حماقت تاریخی بورژوازی در آن است که گمان میبرد تضمین سود به عنوان عامل اصلی بقای بورژوای منفرد در عین حال بقای نظام را نیز تضمین می کند. نظام سرمایه داری با تفکیک ارزش مبادله و ارزش استفاده، هستی خود را بر ارزش مبادله بنا می کند. تمام تئوری های اقتصادی بورژوازی و کلیت تفکر و ایدئولوژی بورژوا بر مبنای سود بیشتر بنیان نهاده می شود و سود بیشتر نیز چیزی جز کسب سهم بیشتر از کل ارزش اضافه تولید شده نیست و ارزش اضافه تولید شده نیز جزئی از کل ارزش مبادله موجود در بازار است. ارزشی که از مادیت خود جدا شده است و ذره ای هم مادیت ندارد. در هیأت پول، تمام ارزش مبادله، انتزاعی بیش نیست. میلیاردها دلار منعکس در ارزش مبادله نه ذره ای بوی نان میدهند و نه اثری از نفت و ماشین و لباس و محصول مصرفی در آنها مشاهده می شود. دنیای انتزاعی ارزش مبادله دنیایی است مستقل از جهان واقعی تولید مادی. مبنای همه آن چیزی که امروز در مبتذل ترین اشکال به عنوان حرص و طمع مدیران و صاحبان سهام و یا در مباحث جدیتر به عنوان اشتباه در ارزیابی ریسکهای ناشی از معاملات مجازی بورسها و بانکها و "زیاده روی بازارها" عنوان میشود، در همین واقعیت ساده کل نظام سرمایه داری نهفته است. در این باره در یادداشتهای بعدی خواهیم نوشت. اما تا همین جا تأکید بر این لازم است که به این معنا این خود نظام است که علیرغم ادعاهای مدافعان و ایدئولوگهای آن مبنی بر هوشمند بودن، در قیاس تاریخی کودن است و طبقه حافظ آن نیز همین حماقت را به نمایش می گذارد.
می شد به این حماقت خندید. تصاویر بورس بازان نگران بازارهای وال استریت و لندن و فرانکفورت حقیقتا نیز مضحک است. سلاطین پول غمگینند و این میتوانست مایه خوشحالی باشد. اما جایی برای خوشحالی نیست. آنچه در مقابل چشمان ناباور جهانیان در حال وقوع است، تنها میان پرده درامی است به مراتب عظیم تر. کاهشهای تریلیون دلاری ارزش سهام در امروز مقدمه ای است بر ارزش زدائی عظیم تری که در راه است. این نظامی است که تنها با نابودی بخشی از ثروت تولید شده ای که متعلق به تمام بشریت است، قادر به ادامه حیات خویش و تجدید سازمان دور جدیدی از انباشت گسترده سرمایه است. هنوز معلوم نیست که این نابودی بخشی از ثروت تولید شده و بخشی از ظرفیت تولیدی جامعه بشری این بار چه شکلی به خود خواهد گرفت. این میتواند از نابودی کامل زندگی اقتصادی در کشورهایی معین تا جنگهایی عظیم و ویرانگر را در بر بگیرد. تصویر چنین فجایعی جایی برای خندیدن بر جا نمی گذارد. روند وقایع هر شکلی به خود بگیرد، در یک واقعیت تردیدی نیست. با ضعف امروز طبقه کارگر سوسیالیست، بازنده واقعی این تحولات بیش از هر کسی میلیونها کارگر و زحمتکش در سرتاسر جهان خواهند بود. به این باید اندیشید.
۱۷ مهر ۸۷- ۸ اکتبر ۲۰۰۸
تا اوراق قرضه راهی نیست
یادداشتهایی درباره بحران مالی - ۲
کارگران آماده باشید. بورژوازی برای گدایی به در خانه شما می آید.
بحران مالی آمریکا تا همین امروز نه تنها بنیانهای ایدئولوژیک سرمایه داری را به لرزه انداخته است، بلکه همچنین به تغییراتی عمیق در ساختار سرمایه داری نیز منجر شده است. در میان اخبار روزهای اخیر خبری نیز آمده بود مبنی بر این که بزرگترین دو بانک سرمایه گذاری آمریکا، مورگان استانلی و گلدمن زاکس، با تغییر ساختار خود و تبدیل رسمی این دو مؤسسه به بانکهای تجاری، موقعیت ویژه خود به عنوان بانکهای سرمایه گذاری را رسما کنار گذاشتند. این خبری است ظاهرا فاقد اهمیت ویژه. پشت این تصمیم اما یک تغییر پایه ای در مناسبات بین فراکسیونهای مختلف سرمایه از یک سو و در مناسبات بین سرمایه و کار از سویی دیگر پنهان شده است. کمی نزدیکتر به ماجرا نگاه کنیم.
گلد من زاکس و مورگان استانلی همراه با مریل لینچ بزرگترین بانکهای سرمایه گذاری آمریکا در دو دهه اخیر را شکل میدادند. عرصه فعالیت این بانکها اساسا به سرمایه گذاری در بازراهای بورس اختصاص داشت. در کنار آن همچنین تأمین سرمایه برای مؤسسات تولیدی و بیمه ها بخش دیگری از فعالیت این بانکها را به خود اختصاص میداد. اما در همین بخشها نیز اساسا آماده سازی مؤسسات برای ورود به بازار بورس دستور کار این بانکها را تشکیل میداد. این مؤسسات سه گانه گل سر سبد سرمایه آمریکایی و سلطان مطلق بازارهای بورس در آمریکا و کل جهان بودند. خیل دهها هزار نفری یاپی های کارشناس بورس این مؤسسات نبض امور مالی در بازارهای اصلی جهان را در دست داشتند. کافی بود که یک کارشناس مریل لینچ در یک کافه مانهاتان هنگام نوشیدن قهوه نارضایتی خود را از بهره سهام دایملر بنز و کرایسلر و فورد و وال مارت به رفیق بغل دستی اش حالی کند تا صبح روز بعد سهام این شرکتها حداقل ۵ درصد تنزل کند. سه روز بعد کارشناسی از گلد من زاکس خلاف آن را اعلام میکرد تا موجی از خرید سهام مربوطه راه بیفتد و آن سهام هم باز ۵ درصد یا بیشتر رشد کند. در این سه روز صدها هزار سهامدار جزء میلیونها و میلیاردها دلار از دست میدادند و سهامداران عمده هم متقابلا همین میلیونها و میلیاردها را به دست می آوردند. این روال تمام دهه نود و سالهای آغازین قرن حاضر بود.
امروز مریل لینچ ورشکست شده است و مورگان استانلی و گلدمن زاکس هم رسما تبدیل به بانک تجارتی شده اند. این تغییر در زبان علمای وال استریت به عنوان گرایش به یونیورسال بانکینگ universal banking قلمداد میشود. علما و کارشناسان وال استریت به تفصیل از این سخن به میان می آورند که در سالهای گذشته به "مشتریان خصوصی" کم توجهی شده است و بانکها باید از این پس به این مشتریان خصوصی بیشتر توجه کنند. این فقط در آمریکا نیست. در جاهای دیگر هم همین است. در آلمان دو بانک کمرتز بانک و درسدنر بانک مدتی قبل ادغام شدند تا از جمله بتوانند شبکه قدرتمندی از شعبه های بانکی برای رسیدگی به "مشتریان خصوصی" را راه بیندازند. مدت کوتاهی بعد بزرگترین بانک آلمانی، دویچه بانک، بیش از سی درصد سهام پست بانک را خرید. دویچه بانک در آلمان کم یا بیش همان نقشی را بازی میکرد که گلدمن زاکس و مورگان استانلی در آمریکا. سالهای سال برای دویچه بانک "مشتری خصوصی" ارزشی نداشت. حالا همین بانک به مشتریان پست بانک چشم دوخته است. اما این مشتریان کیانند و حکمت این توجه چیست؟
مشتریان خصوصی مردم عادی کوچه و بازارند، کارگران و کارمندان جزء اند. آنهایی هستند که در صف طولانی اداره پست و بقالی ها و مطبوعاتی های نماینده پست می ایستند تا برگه حواله آب و برق خود را تحویل دهند. حالا همین مشتریان برای بانکهایی که سالهای دراز به کار سرمایه گذاری در بورس مشغول بودند رو آورده اند. حکمت اقدام مورگان استانلی و گلدمن زاکس هم در همین است. کنار گذاشتن پرستیژ "Investment Banking" و رو آوردن به "Universal Banking" چیزی غیر از این نیست که در زمان ترکیدن حبابهای مجازی سرمایه گذاری و بورس بازی های پر سود، باید پا را به روی زمین واقعی قرار داد و این زمین واقعی هم چیزی نیست جز درآمد ناچیز اما ماهانه و منظم میلیونها کارگر و زحمتکش. سود این کار ممکن است زیاد نباشد، اما آن پایه مادی واقعی را در اختیار این غولهای عظیمی قرار میدهد که کله و شکم گنده آنان بر پاهای مجازی بورس قرار داشت. حالا درآمد طبقه کارگر قرار است به پاهای واقعی آنان بدل شود تا آن شکم باز هم گنده تر شود. این راز زمینی آن گنده گویی های Universal Banking"" و امثالهم است.
این کار برای بانکهایی که تا به امروز وانمود می کردند فرای هر دولتی قرار دارند، یک حسن دیگر هم دارد. با تبدیل شدن به یک بانک تجاری معمولی و پرداختن به جزئیات حواله آب و برق کارگران، این بانکها از نظر حقوقی به طور دوفاکتو تحت پوشش حمایت بانکهای مرکزی قرار میگیرند. در آلمان بوندس بانک و در آمریکا فدرال رزرو. هر وقت که مشکلی در تأمین سرمایه پیش آمد، بانک مرکزی میتواند به طور کاملا قانونی به دادشان برسد. این سلب اختیار ظاهرا داوطلبانه از خود در عین حال خاصیت دیگری هم برای این مؤسسات دارد. در همه کشورهای اصلی سرمایه داری غرب برای سپرده های "کوچک" مردم به بانکها تضمین دولتی وجود دارد. یعنی حتی در صورت ورشکستگی بانک، سپرده هایی تا مبالغی در حدود ۱۰۰ هزار یورو – با تفاوتهایی در این یا آن کشور- از جانب دولت تضمین شده اند و از بین نخواهند رفت. این تضمین دولتی عامل اطمینان بخشی برای توده های مردم طبقه متوسط به پایین است که اندوخته های ناچیز خود را به جای کار انداختن در بازارهای بورس، به حسابهای پس انداز همین بانکهای معمولی سر کوچه بسپرند. حکمت آن تغییرات هم همین است. سلاطین بورس در ورای همه معاملات میلیاردی، کیف پول کوچک کارگران را به مثابه لنگری مطمئن برای عبور از این دوران طوفانی کشف کرده اند. با این کار یک تیر و دو نشان میزنند. هم به این منبع درآمد مطمئن دست می یابند و هم از پوشش حمایتی گسترده تری برخوردار می شوند.
هیچ دقت کرده اید که بهره بانکی به حسابهای پس انداز با مبالغ کوچک در ماههای اخیر به طور محسوسی بالا رفته است؟ کسانی که تا دو سال قبل دو و سه درصد بهره را هم تنها به سپرده های مدت دار سه ساله و پنج ساله میپرداختند، حالا بهره های پنج درصدی بدون شرط زمانی پرداخت می کنند. بورژوازی کیسه پول مردم کوچک را نشانه گرفته است. در تلویزیونهای آلمان مدتی است که تبلیغات خرید اوراق بهادار دولتی پخش می شود. تا اوراق قرضه ملی راه زیادی نمانده است. این تغییرات در ساختار نظام بانکی، انعکاس تغییراتی عمیق تر در ساختارهای اقتصادی و رابطه بین شاخه های مختلف سرمایه از یک سو و رابطه بین کار و سرمایه از سوی دیگر است که پرداختن به آنها موضوع یادداشتهای بعدی است. تا همینجا اما باید گفت: کارگران حواستان باشد.
بهمن شفیق
۷ مهر ۸۷ – ۲۷ سپتامبر ۲۰۰۸
کارگران آماده باشید. بورژوازی برای گدایی به در خانه شما می آید.
بحران مالی آمریکا تا همین امروز نه تنها بنیانهای ایدئولوژیک سرمایه داری را به لرزه انداخته است، بلکه همچنین به تغییراتی عمیق در ساختار سرمایه داری نیز منجر شده است. در میان اخبار روزهای اخیر خبری نیز آمده بود مبنی بر این که بزرگترین دو بانک سرمایه گذاری آمریکا، مورگان استانلی و گلدمن زاکس، با تغییر ساختار خود و تبدیل رسمی این دو مؤسسه به بانکهای تجاری، موقعیت ویژه خود به عنوان بانکهای سرمایه گذاری را رسما کنار گذاشتند. این خبری است ظاهرا فاقد اهمیت ویژه. پشت این تصمیم اما یک تغییر پایه ای در مناسبات بین فراکسیونهای مختلف سرمایه از یک سو و در مناسبات بین سرمایه و کار از سویی دیگر پنهان شده است. کمی نزدیکتر به ماجرا نگاه کنیم.
گلد من زاکس و مورگان استانلی همراه با مریل لینچ بزرگترین بانکهای سرمایه گذاری آمریکا در دو دهه اخیر را شکل میدادند. عرصه فعالیت این بانکها اساسا به سرمایه گذاری در بازراهای بورس اختصاص داشت. در کنار آن همچنین تأمین سرمایه برای مؤسسات تولیدی و بیمه ها بخش دیگری از فعالیت این بانکها را به خود اختصاص میداد. اما در همین بخشها نیز اساسا آماده سازی مؤسسات برای ورود به بازار بورس دستور کار این بانکها را تشکیل میداد. این مؤسسات سه گانه گل سر سبد سرمایه آمریکایی و سلطان مطلق بازارهای بورس در آمریکا و کل جهان بودند. خیل دهها هزار نفری یاپی های کارشناس بورس این مؤسسات نبض امور مالی در بازارهای اصلی جهان را در دست داشتند. کافی بود که یک کارشناس مریل لینچ در یک کافه مانهاتان هنگام نوشیدن قهوه نارضایتی خود را از بهره سهام دایملر بنز و کرایسلر و فورد و وال مارت به رفیق بغل دستی اش حالی کند تا صبح روز بعد سهام این شرکتها حداقل ۵ درصد تنزل کند. سه روز بعد کارشناسی از گلد من زاکس خلاف آن را اعلام میکرد تا موجی از خرید سهام مربوطه راه بیفتد و آن سهام هم باز ۵ درصد یا بیشتر رشد کند. در این سه روز صدها هزار سهامدار جزء میلیونها و میلیاردها دلار از دست میدادند و سهامداران عمده هم متقابلا همین میلیونها و میلیاردها را به دست می آوردند. این روال تمام دهه نود و سالهای آغازین قرن حاضر بود.
امروز مریل لینچ ورشکست شده است و مورگان استانلی و گلدمن زاکس هم رسما تبدیل به بانک تجارتی شده اند. این تغییر در زبان علمای وال استریت به عنوان گرایش به یونیورسال بانکینگ universal banking قلمداد میشود. علما و کارشناسان وال استریت به تفصیل از این سخن به میان می آورند که در سالهای گذشته به "مشتریان خصوصی" کم توجهی شده است و بانکها باید از این پس به این مشتریان خصوصی بیشتر توجه کنند. این فقط در آمریکا نیست. در جاهای دیگر هم همین است. در آلمان دو بانک کمرتز بانک و درسدنر بانک مدتی قبل ادغام شدند تا از جمله بتوانند شبکه قدرتمندی از شعبه های بانکی برای رسیدگی به "مشتریان خصوصی" را راه بیندازند. مدت کوتاهی بعد بزرگترین بانک آلمانی، دویچه بانک، بیش از سی درصد سهام پست بانک را خرید. دویچه بانک در آلمان کم یا بیش همان نقشی را بازی میکرد که گلدمن زاکس و مورگان استانلی در آمریکا. سالهای سال برای دویچه بانک "مشتری خصوصی" ارزشی نداشت. حالا همین بانک به مشتریان پست بانک چشم دوخته است. اما این مشتریان کیانند و حکمت این توجه چیست؟
مشتریان خصوصی مردم عادی کوچه و بازارند، کارگران و کارمندان جزء اند. آنهایی هستند که در صف طولانی اداره پست و بقالی ها و مطبوعاتی های نماینده پست می ایستند تا برگه حواله آب و برق خود را تحویل دهند. حالا همین مشتریان برای بانکهایی که سالهای دراز به کار سرمایه گذاری در بورس مشغول بودند رو آورده اند. حکمت اقدام مورگان استانلی و گلدمن زاکس هم در همین است. کنار گذاشتن پرستیژ "Investment Banking" و رو آوردن به "Universal Banking" چیزی غیر از این نیست که در زمان ترکیدن حبابهای مجازی سرمایه گذاری و بورس بازی های پر سود، باید پا را به روی زمین واقعی قرار داد و این زمین واقعی هم چیزی نیست جز درآمد ناچیز اما ماهانه و منظم میلیونها کارگر و زحمتکش. سود این کار ممکن است زیاد نباشد، اما آن پایه مادی واقعی را در اختیار این غولهای عظیمی قرار میدهد که کله و شکم گنده آنان بر پاهای مجازی بورس قرار داشت. حالا درآمد طبقه کارگر قرار است به پاهای واقعی آنان بدل شود تا آن شکم باز هم گنده تر شود. این راز زمینی آن گنده گویی های Universal Banking"" و امثالهم است.
این کار برای بانکهایی که تا به امروز وانمود می کردند فرای هر دولتی قرار دارند، یک حسن دیگر هم دارد. با تبدیل شدن به یک بانک تجاری معمولی و پرداختن به جزئیات حواله آب و برق کارگران، این بانکها از نظر حقوقی به طور دوفاکتو تحت پوشش حمایت بانکهای مرکزی قرار میگیرند. در آلمان بوندس بانک و در آمریکا فدرال رزرو. هر وقت که مشکلی در تأمین سرمایه پیش آمد، بانک مرکزی میتواند به طور کاملا قانونی به دادشان برسد. این سلب اختیار ظاهرا داوطلبانه از خود در عین حال خاصیت دیگری هم برای این مؤسسات دارد. در همه کشورهای اصلی سرمایه داری غرب برای سپرده های "کوچک" مردم به بانکها تضمین دولتی وجود دارد. یعنی حتی در صورت ورشکستگی بانک، سپرده هایی تا مبالغی در حدود ۱۰۰ هزار یورو – با تفاوتهایی در این یا آن کشور- از جانب دولت تضمین شده اند و از بین نخواهند رفت. این تضمین دولتی عامل اطمینان بخشی برای توده های مردم طبقه متوسط به پایین است که اندوخته های ناچیز خود را به جای کار انداختن در بازارهای بورس، به حسابهای پس انداز همین بانکهای معمولی سر کوچه بسپرند. حکمت آن تغییرات هم همین است. سلاطین بورس در ورای همه معاملات میلیاردی، کیف پول کوچک کارگران را به مثابه لنگری مطمئن برای عبور از این دوران طوفانی کشف کرده اند. با این کار یک تیر و دو نشان میزنند. هم به این منبع درآمد مطمئن دست می یابند و هم از پوشش حمایتی گسترده تری برخوردار می شوند.
هیچ دقت کرده اید که بهره بانکی به حسابهای پس انداز با مبالغ کوچک در ماههای اخیر به طور محسوسی بالا رفته است؟ کسانی که تا دو سال قبل دو و سه درصد بهره را هم تنها به سپرده های مدت دار سه ساله و پنج ساله میپرداختند، حالا بهره های پنج درصدی بدون شرط زمانی پرداخت می کنند. بورژوازی کیسه پول مردم کوچک را نشانه گرفته است. در تلویزیونهای آلمان مدتی است که تبلیغات خرید اوراق بهادار دولتی پخش می شود. تا اوراق قرضه ملی راه زیادی نمانده است. این تغییرات در ساختار نظام بانکی، انعکاس تغییراتی عمیق تر در ساختارهای اقتصادی و رابطه بین شاخه های مختلف سرمایه از یک سو و رابطه بین کار و سرمایه از سوی دیگر است که پرداختن به آنها موضوع یادداشتهای بعدی است. تا همینجا اما باید گفت: کارگران حواستان باشد.
بهمن شفیق
۷ مهر ۸۷ – ۲۷ سپتامبر ۲۰۰۸
این پاندول باز هم خواهد چرخید
یادداشتهایی درباره بحران مالی - ۱
اختصاص بیش از ۷۰۰ میلیارد دلار از طرف دولت آمریکا برای تحت پوشش گرفتن وامهای بدون پشتوانه بانکها و شرکتهای بیمه آمریکایی، متعاقب بودجه های کلان دیگری که در هفته ها و ماههای اخیر برای نجات مؤسسات در حال ورشکستگی از طرف بانکهای مرکزی کشورهای بزرگ صنعتی به بازار پمپ شد، پوچی همه تبلیغات کر کننده بازار آزادی دو دهه اخیر را یکباره برملا کرد. درست در روزی که دولت آمریکا بزرگترین دخالت دولتی در اقتصاد، پس از بحران دهه سی را اعلام کرد، قیمت سهام بورس در همه بورسهای اصلی غرب جهشی صعودی را نشان داد. دقیقا همان کسانی که در تمام سی سال اخیر به لشگرکشی صلیبی علیه دخالت دولت در اقتصاد و علیه "دولت بیمار" مشغول بودند و هنوز هم کوچکترین برنامه رفاهی هر دولتی را به عنوان تجاوز به حریم آزادی بازار لعن و نفرین می کنند، با روی گشاده به استقبال دخالت دولت در اقتصاد رفتند. حتی استخوان خرد کرده های "نئو لیبرالی" از قبیل صدر اعظم آلمان به انتقاد از این پرداختند که چرا دولت آمریکا برای این دخالتگری تعلل بیش از حد به خرج داده و زودتر از اینها وارد عمل نشده است. خلاصه این که دست غیب بازار آزاد که قرار بود همه چیز را روبراه کند، حالا خود از تبلیغات مدیایی غیب شده است. دولت که در تمام سالهای ترک تازی نئولیبرالیستی و گلوبالیزاسیونی به عنوان نهادی بی قدرت و بی خاصیت که تنها وظیفه اجرای اوامر بازار را بر عهده دارد، قلمداد میشد، یکباره به عنوان ناجی، به عنوان تنظیم کننده و به عنوان هدایت کننده تحولات اقتصادی عروج کرده است. پاندول ایدئولوژیک سرمایه از طرف بازار به طرف دولت نوسان کرده است.
عاقبت بحران مالی حاضر در بازارهای آمریکا و بازارهای پیوسته و وابسته بدان هر چه باشد، در یک نکته نباید تردید باشد. دوران آینده شاهد رشد دولتگرایی خواهد بود و برای طبقه کارگر سوسیالیست این جنبه ایدئولوژیک تحول از اهمیتی کمتر از نتایج خود بحران برخوردار نیست. دولتگرایی بورژوایی توانسته است یک بار در قالب فاشیسم و نازیسم و سپس در قالب دولت رفاه سوسیال دمکراتیک، مانع انقلاب کارگری شود و سرمایه داری را از زوال نجات دهد. این بار نیز دولتگرایی همین رسالت را بر عهده خواهد گرفت. تشخیص این نکته برای کارگران سوسیالیست حائز اهمیت حیاتی است که دولتگرایی نه دوست کارگران بلکه گرگی در لباس میش است. طبقه کارگر جهانی از دولتگرایی بورژوایی کمتر از بازارگرایی آن صدمه نخورده است. دولتگرایی عصایی است که بورژوازی هر بار که قادر به راه رفتن نباشد به دست میگیرد. چه در دوران کودکی و چه در دوران احتضار و بیماری. هر آن که طبقه سرمایه دار به یمن حمایتهای دولت احساس قدرت کند، این عصا را کنار خواهد انداخت و باز به یاد "دست غیب" بازار خواهد افتاد. تاریخ صد سال اخیر سرمایه داری، تاریخ نوسان بین این دو قطب است. این پاندول امروز دوباره به سمت دولت نوسان کرده است تا در فرصتی نه چندان دیر دوباره به تقدیس بازار آزاد بپردازد.
مشکل مبارزه سوسیالیستی کارگران در این است که دولتگرایی همواره از ظرفیت بالاتری در به بیراهه کشاندن مبارزات طبقه کارگر برخوردار بوده است تا کیش بازار آزاد. امری که به یاری سوسیالیسم ارتجاعی دولتگرا همواره تسهیل شده است. استقلال طبقه کارگر امروز یک بار دیگر و شاید بیش از تمام سه دهه اخیر در گرو حفظ هشیاری در قبال دولتگرایی درحال عروج است. این دولتگرایی نه تنها شایسته هیچگونه حمایتی نیست، بلکه بندی اضافه خواهد بود بر تمام بندهای امروز. برای کارگران یک و فقط یک شاخص تعیین کننده سیاست آنان میتواند باشد و آن هم بهبود وضعیت عمومی طبقه کارگر. چه از نظر معیشتی و چه از نظر امکان آزادانه تشکل یابی در تمام سطوح. با دولت یا بی دولت فرقی نمیکند.
بهمن شفیق
۳ مهر ۸۷ – ۲۳ سپتامبر ۲۰۰۸
اختصاص بیش از ۷۰۰ میلیارد دلار از طرف دولت آمریکا برای تحت پوشش گرفتن وامهای بدون پشتوانه بانکها و شرکتهای بیمه آمریکایی، متعاقب بودجه های کلان دیگری که در هفته ها و ماههای اخیر برای نجات مؤسسات در حال ورشکستگی از طرف بانکهای مرکزی کشورهای بزرگ صنعتی به بازار پمپ شد، پوچی همه تبلیغات کر کننده بازار آزادی دو دهه اخیر را یکباره برملا کرد. درست در روزی که دولت آمریکا بزرگترین دخالت دولتی در اقتصاد، پس از بحران دهه سی را اعلام کرد، قیمت سهام بورس در همه بورسهای اصلی غرب جهشی صعودی را نشان داد. دقیقا همان کسانی که در تمام سی سال اخیر به لشگرکشی صلیبی علیه دخالت دولت در اقتصاد و علیه "دولت بیمار" مشغول بودند و هنوز هم کوچکترین برنامه رفاهی هر دولتی را به عنوان تجاوز به حریم آزادی بازار لعن و نفرین می کنند، با روی گشاده به استقبال دخالت دولت در اقتصاد رفتند. حتی استخوان خرد کرده های "نئو لیبرالی" از قبیل صدر اعظم آلمان به انتقاد از این پرداختند که چرا دولت آمریکا برای این دخالتگری تعلل بیش از حد به خرج داده و زودتر از اینها وارد عمل نشده است. خلاصه این که دست غیب بازار آزاد که قرار بود همه چیز را روبراه کند، حالا خود از تبلیغات مدیایی غیب شده است. دولت که در تمام سالهای ترک تازی نئولیبرالیستی و گلوبالیزاسیونی به عنوان نهادی بی قدرت و بی خاصیت که تنها وظیفه اجرای اوامر بازار را بر عهده دارد، قلمداد میشد، یکباره به عنوان ناجی، به عنوان تنظیم کننده و به عنوان هدایت کننده تحولات اقتصادی عروج کرده است. پاندول ایدئولوژیک سرمایه از طرف بازار به طرف دولت نوسان کرده است.
عاقبت بحران مالی حاضر در بازارهای آمریکا و بازارهای پیوسته و وابسته بدان هر چه باشد، در یک نکته نباید تردید باشد. دوران آینده شاهد رشد دولتگرایی خواهد بود و برای طبقه کارگر سوسیالیست این جنبه ایدئولوژیک تحول از اهمیتی کمتر از نتایج خود بحران برخوردار نیست. دولتگرایی بورژوایی توانسته است یک بار در قالب فاشیسم و نازیسم و سپس در قالب دولت رفاه سوسیال دمکراتیک، مانع انقلاب کارگری شود و سرمایه داری را از زوال نجات دهد. این بار نیز دولتگرایی همین رسالت را بر عهده خواهد گرفت. تشخیص این نکته برای کارگران سوسیالیست حائز اهمیت حیاتی است که دولتگرایی نه دوست کارگران بلکه گرگی در لباس میش است. طبقه کارگر جهانی از دولتگرایی بورژوایی کمتر از بازارگرایی آن صدمه نخورده است. دولتگرایی عصایی است که بورژوازی هر بار که قادر به راه رفتن نباشد به دست میگیرد. چه در دوران کودکی و چه در دوران احتضار و بیماری. هر آن که طبقه سرمایه دار به یمن حمایتهای دولت احساس قدرت کند، این عصا را کنار خواهد انداخت و باز به یاد "دست غیب" بازار خواهد افتاد. تاریخ صد سال اخیر سرمایه داری، تاریخ نوسان بین این دو قطب است. این پاندول امروز دوباره به سمت دولت نوسان کرده است تا در فرصتی نه چندان دیر دوباره به تقدیس بازار آزاد بپردازد.
مشکل مبارزه سوسیالیستی کارگران در این است که دولتگرایی همواره از ظرفیت بالاتری در به بیراهه کشاندن مبارزات طبقه کارگر برخوردار بوده است تا کیش بازار آزاد. امری که به یاری سوسیالیسم ارتجاعی دولتگرا همواره تسهیل شده است. استقلال طبقه کارگر امروز یک بار دیگر و شاید بیش از تمام سه دهه اخیر در گرو حفظ هشیاری در قبال دولتگرایی درحال عروج است. این دولتگرایی نه تنها شایسته هیچگونه حمایتی نیست، بلکه بندی اضافه خواهد بود بر تمام بندهای امروز. برای کارگران یک و فقط یک شاخص تعیین کننده سیاست آنان میتواند باشد و آن هم بهبود وضعیت عمومی طبقه کارگر. چه از نظر معیشتی و چه از نظر امکان آزادانه تشکل یابی در تمام سطوح. با دولت یا بی دولت فرقی نمیکند.
بهمن شفیق
۳ مهر ۸۷ – ۲۳ سپتامبر ۲۰۰۸







