شکاف بین مردم و شعارهای ساختارشکن با گفتمان جریاناتی که درچهارچوب نظم کنونی و مرمت آن عمل میکنند،مانند بیانیه اخیرموسوی یا بیانیه ۵ نواندیش دینی ویا نامه مهندس سحابی و سایرحامیان این رویکرد وازجمله شبه اپوزیسیون های خارجه نشین،اکنون به یکی ازچالش های مهم جنبش تبدیل شده است. جریاناتی که دوختن پاپوش "اعمال رهبری" را مؤثرترین شیوه برای سربفرمان کردن جنبش وقراردادن دست وپای آن درپوست گردو بشمارمی آورند.
دوستانی درپانویس نوشته من تحت عنوان بیانیه موسوی ودردسرهای عبورمردم، آن را توضیح واضحات دانسته وبخشا ازمنظرجستجوی برنامه ای پاسخ گوبرای روشن کردن چه باید کرد. بی شک کسی نمی تواند اهمیت برنامه وچه باید کرد را منکرشود وآن مطلب هم به این معنا درمقام ارائه آن ها نبوده است.بنابراین مساله برسرانکار اهمیت آن نیست. اما سوال این است که درک ما ازبرنامه چیست و به " برنامه وچه باید کرد واقعی" و پاسخ گوبه به نیازهای یک جنبش چه گونه می توان دست یافت؟. آیا ازفرازسر جنبش وازلابلای کتابها وتوسط یک جریان یا عده ای "نخبه" می توان به آن دست یافت یا اینکه برنامه یک جنبش را تنها می توان ازدرون آن وتوسط خردجمعی آن بدست آورد؟ والبته نوع نخست و میزان کارآئی اش را بیش ازچندین دهه است که توسط یک دوجبن "برنامه وچه باید کردها" توسط فرقه های گوناگون آزموده ایم. مگرآزمون چندین دهه وتدوین چند دوجین برنامه و ادعای رهبری و.. لازم است تا معلوم شود که دودی ازاین کنده ها برنمی خیزد؟ پس اگرخود جنبش وتجربه وخرد آن منشأ زایای این برنامه ها وچه باید کرد ها است ،تنها تمرکزبرآن وپراتیک وخرد آن است که می تواند درکنارالبته تجارب تاریخی ،به این نیازپاسخ دهد.واین به معنای آن است که برنامه تغییرجهان را تنها می توان درجریان تغییرجهان و ازدرون پراکسیس معطوف به آن بدست آورد ونه ازبیرون. واگرچنین است پس این همه سرگشتگی ها وسردرگمی ها ازکجا سرچشمه می گیرد؟ آیا براستی باورداریم که گویا چشمه گوارائی وجود دارد که اگردستمان به آن بند بشود سیراب ابدی خواهیم شد؟ آیا تئوری وبرنامه نابی وجود دارد که گویامی توان آن را کشف کرد وبکارگرفت؟ به گمان من این سرگشتگی بیشتر بخاطرپیش فرض ها وبعضا کلیشه هائی است که عموما درما وجود دارند و با خودحمل می کنیم .آن ها به مثابه حجابی بین ما و واقعیت ها عمل می کنند ومانع گره خوردگی اندیشه وعمل اجتماعی وپراکسیس می شوند. گرچه این پیش فرض ها به ناگزیر با فرایند انکشاف جنبش بیش ازپیش رنگ می بازند ولی این هنوزبه معنی نادیده گرفتن جان سختی بقایای آن نیست.اگراین پیش فرض ها وانگاره های روسوب کرده درخودمان را به کناری نهیم واگرنخواهیم ازورای این منشورها به جامعه و معنای رویدادها بنگریم، آنگاه خواهیم دید که نفس وجود یک جنبش-بیش ازیک دوجین "برنامه" ازپیش تدوین شده ارزش مداقه وبررسی داشته وخود حاوی عناصری از برنامه وجهت گیری های واقعی ومهترازآن حاوی چگونگی دست یابی به آن است.آنگاه روشن خواهد شدکه جنبش حاوی بسی درس ها ورهنمودهای گرانبهائی است که باحضورانتقادی وخیره شدن درآن ، هم به نقاط قوتش وهم نقاط ضعفش، آن حلقات پیشروی را که می توان وباید بدست گرفت فراچنگمان قرارمی دهد. لازمه اینکارالبته قبل ازهرچیزتقویت خصیصه یادگیری ازجنبش است و مصداق آن گفته مارکس (نقل به معنا) که آموزگارقبل ازآنکه آموزش دهد خود باید بیاموزد.
درآن نوشته من بطور کوتاه یکی ازاین پیش فرض ها یعنی نظری که جنبش را هم چون پیکروتنی می پندارد که گوئی بخودی خود فاقداندیشه وشعور وخلاقیت است ولاجرم درجستجوی یافتن سر برای آن است(وناگفته نماند بسیاری ازنخبگان خود ویا فرقه خود را درمقام سربه تصوردرمی آورند ) بویژه ازمنظربورژواها ومفسرین رنگارنگ آن مورد نقد قرارداده ام. ضرورت "اعمال رهبری" وتقدیس بیانیه ۱۷ میرحسین موسوی ازاین منظربیانگرهمین رویکرداست.دومین نکته مهم مطرح شده درآن نوشته برجسته کردن عنصرانقلابی جنبش یعنی آن اخگرسوزان وفرارونده ای است که قراراست توسط اعمال رهبری هدف گرفته وکنترل ومهارگردد. اکنون ترس عجیبی ازیک جنبش بی مهار و برافروخته ترشدن آتش پرومته نهفته درآن، بسیاری را دربرگرفته است.ومتأسفانه باید گفت که کثیری ازمدعیان رهائی مردم نیز دراصل "اعمال رهبری" با بورژوازی ومصادره کنندگان قدرت ازمردم هم صداهستد. آیا براستی ما مدعیان دفاع ازدموکراسی رادیکال و مشارکتی می خواهیم درکنترل این اخگرسوزان-ونه دربازگرداندن قدرت به منشأ اصلی خود- با بورژوازی رقابت کنیم؟ گیرم که به شیوه "انقلابی" وتأمین سیطره خویش وفرقه خویش برجنبش.اما مگرما عمیقا برظرفیت خود رهانی مردم و رهائی آن اکثریت عظیم بدست خود باورنداریم وآن را دایما در سرود انترناسیونال برزبان نمی آوریم؟! ولی متأسفانه این اصل مادرومادراصل ها،که باید الهام بخش همه برنامه ها و تاکتیک ها واستراتژی ها باشد، هرگزجایگاه واقعی وبایسته خود را درذهن وعملکرد ما ندارد ولاجرم اصلی است مهجوروراکد.آری جنبه کاربردی ندادن به آن، گمشده اصلی ماست ومنشأ سرگردانی ودرهم آمیزی. بدیهی است اگرکسانی توانا به رهائی خود باشند واگررهائی کارگران تنها بدست خودشان ممکن باشد،پس بی شک چنین کسانی توان خود رهبری وخودحکومتی را نیز دارند وبطریق اولی توان تدوین برنامه رهائی خود را نیز. این اساسی ترین خط تمایزمدافعان آزادی و برابری اجتماعی ودموکراسی رادیکال یعنی باورمندان جهانی ازنوع دیگر با همه کسانی است که درچهارچوب قواعدهمین جهان، گیرم با اصلاح وتبصره ای به آن ، می اندیشند و عمل می کنند.جایگزین ساختن اعمال رهبری برمردم بجای اعمال رهبری مردم برخود، آن بندنافی است که ما را با نظام های طبقاتی وساختارقدرت مبتنی برسلطه انسان برانسان، مرتبط می کند. ولی اگرما بدنبال اعمال رهبری نیستیم، واگرخود مردم راشایسته "خود رهبری" می دانیم ، اگرحامل تجربه و آگاهی و پتانسیلی هستیم،می توانیم وباید که آن را درخدمت فرایند خود رهانی بکارگیریم ونه تحکیم زنجیرهای بردگی.یعنی در فعلیت بخشیدن هرچه بیشتراین ظرفیت های بالقوه و تثبیت وگستراندن دامنه این اخگرسوزان. به خاموشی گرائیدن این اکسیرحیات وکنترل آن، به معنی مرگ یک جنبش وتبدیل شدن آن به ابزارسلطه انسان برانسان ودرخدمت فرادستان است. والبته درسوی مقابل، انتقال تجربه مبارزات مردمان دیگر،کمک به بررسی ونقد وجمع بندی تجربه خود توده ها که منبع غنی وبی پایان خود آموزی آنها بشمارمی رود وگفتگو ودرمیان نهادن آنها والبته اقدامات بی شمار عملی وتقویت کننده دیگری درهمین راستا ،بخش مهی ازهمان برنامه ای خواهد بود که بدلیل همان حجاب پیش فرض ها، سرگشته بدنبالش هستیم وهم چون جنگلی آن را ازپشت درختان جستجومی کنیم. چرا که نقویت و تداوم هستی یک جنبشِ خود بنیاد درواقع جان مایه برنامه ما به مثابه یک کمونیست باورمند به خودرهانی کلیه مزدوحقوق بگیران وهمه استثمارشدگان خواهد بود.والبته به موازات آن افشاء گفتمان های دیگری که دراندیشه اعمال رهبری وخاموش کردن گوهراصلی جنبش می باشند،نیزبخش دیگری از این برنامه را تشکیل می دهد.تلاش باهمه وجود مان برای آنکه جنبش قبل ازآنکه هم چون انقلاب بهمن ۵۷ سترون شود، وعمدتا ازدرون، چنان بالیده وتناور بشود که باین سادگی ها دشمنان مردم نتوانند آن آتش نهفته وموتورپیش برنده را خاموش سازند،بخش بسیارمهمی ازیک برنامه واقعی را تشکیل میدهد. یعنی بالیدن آن تنه ای که مولد واقعی برنامه ورویش بی کران شاخ وبرگ روبه آفتاب خواهد بود. ماسعی می کنیم که همبستگی همه زحمتکشان را حول باوربه توان و ظرفیت خود رهائی وخود حکومتی و ایجاد نهاد ها وارگان های اقتدارمستقیم خودشان تقویت کنیم.درهرلحظه وازهم اکنون ودربسترآزمون خود.
اگربه جنبش بنگیریم درهمین شش هفت ماه بسیاری ازبن بست و پیش فرض ها و دشواری هائی که زمانی مشکلی لاینحل انگاشته می شدند، کناررفته اندو البته دشواری ها و سوالات و ابهامات جدیدی که لازمه دیالتیک پیشروی است،بوجود آمده اند. به اندازه ای که گوشه هائی از ظرفیت خود رهانی آزاد می شود و باندازه ای که مردم محیط اجتماعی خود را دگرگون می کنند انسان های جدید،جسورتر،آگاه ترومصمم تروبا افق های تازه تری آفریده می شوند.آری ماجنبشی هستیم که درحال عبورازحاکمیت واصلاح طلبان(طرفداران ولایت مشروط) ومهمترازآن، ازخودمان هستیم!
ما همه ومطلقا همه یعنی کارگران وجوانان و دانشجویان ومعلمان و پرستاران وزنان و... وهمه مدافعان سوسیالیستی وباورمندان به جهانی دیگر، جملگی در دامن نظام سرمایه داری چشم به جهان گشوده ایم وازهمان لحظه تولد باهزاران تاروپودهای مرئی و نامرئی ،رنجیرشده به آنیم.بااین وجود چاره ای نداریم جزآنکه درمتن همین جهانی که به آن زنجیره شده ایم وازخلال خیزها ونافرمانی های خود ودرفرایند تغییرجهان پیرامون، خویشتن را تغییردهیم.تداوم هفت ماه حرکت باهمه کاستی وضعف ها و ... بخوبی چگونگی رهائی یعنی تولید نیرو و بهره گیری ازآن برای پیش رفتن را، دیالتیک حرکت و رهائی را، نشان می دهد.هرگونه ادعای مکاشفه وتدوین برنامه بدون مشارکت درجنبش توده های تاریخ ساز،وبدون درنظرگرفتن دیالکتیک آزاد شدن ظرفیت های تازه برای پیشروی ودرجدائی ازآن، حاصلی جزتراوشات ومکاشفات فرقه ای وآنچه که آن را باید کمونیزم آئینی خواند نصیب امان نخواهدکرد.چرا که برنامه واقعی ازدرون سبزجاری زندگی ونبرد مردم برای تغییرخود و شرایط حاکم برخود بیرون می تراود ونه ازدرون کتابها ومتون ویازوایای ذهن تجریدی. یک باردیگرباید تأکید کنم که اگروجود ظرفیت خودرهانی مردم واکثریت بزرگ کارزوحمت را می پذیریم به ناچار این را نیزمی پذیریم که مردم خود قادر وتوانا به خلق برنامه واهداف حرکت خویش هستند. واگربرنامه چیزی است که باید توسط مردم اجراشود و اگرمردم خود تصمیم گیرندگان برسرنوشت خود هستند، بنابراین سازندگان تدوین کنندگان واقعی برنامه هم ، هم چنان که اجراکنندگان آن،خود آنها هستند. مشکل ما وسرگشتگی ما ازآن جا است که درمورد جهانی ازنوع دیگرمی خواهیم با همان ملزومات وداده ها ومنطق جهان طبقاتی و ساخته وپرداخته بورژوازی بیاندیشیم، ونه آنکه نقد و تصورات خود را درحین تغییرجهان ودرمتن آن بدست آوریم ویا به بوته آزمون بگذاریم. وبنابراین است که درجدائی امان، جزهمان جهان موجود را بازتولید نمی کنیم.
اگربه مردم به مثابه سوژه های تاریخ سازبنگریم که برای تجدید بنای زندگی به یغمارفته خود به پاخاسته اند، مردمی که ازدل ناتوانی ها و گسستن تدریجی زنجیرهای بسته شده به دست و پای خود سربرمی آورند وبه تدریج ظرفیت های بالقوه خود را بالفعل می کنند،آنگاه با درک وعملکرد دیگری ازبرنامه و رهبری وسازمان یابی ونحوه رهائی مواجه می شویم. دراین معنا برنامه یعنی فعلیت بخشیدن به این ظرفیت ها،دست یابی به بلوغ خود رهبری،توان ترسیم مطالبات خود وچگونگی دست یابی به آنها ،خود را به مثابه یک سوژه فعال و انسان خود رهان پروردن و ساختن سوسیالسیم بدست توانای مردم زحمتکش وهمه استثمارشدگان.
آیا با چنین پروژه ای بی وظیفه می شویم؟! این البته یک سوال مضحکی است که اوج سرگشتگی و بدترازآن داشتن وظیفه از ِقبل بی وظیفه کردن مردم، تهی کردن آنها و تبدیلشان به پیکره های بی شعوری که با اتصال به شعوری والا و بیرون ازخود،واجد ارزش می شوند،نشأت می گیرد. رویکردی که درنهایت خود پهلوبه پهلوی همه ایدئولوژی های واپسگرا می ساید. این نگرش البته ربطی به سوسیالیسم رهائی بخش ندارد. با این وجود وجود دارند و نقش آفرینی می کنند. امری که مقابله باآن وتلاش برای خشکاندنش وجه دیگری ازبرسمیت شناختن این اکسیرحیات درونی جنبش را تشکیل می دهد. پس ما بی وظیفه نیستیم و وظایف بیکران وخطیری دربرابرخود داریم.اما وظایفی ازسخ دیگر و ازجنس رهائی انسان بدست خود.
همانطورکه ملاحظه می کنید اگرهمین دوفقره یعنی نقد "اعمال رهبری" برجنبش بجای "خود رهبری" ولاجرم اجتناب از کپیه بردازی از آن وهم آوازشدن با بورژوازی، و هم چنین دریافتن اهمیت خطیر نگهبانی ازاین آتش افروخته پرومته وارش وآن شعله های اخگرسوزان را دریابیم مهمترین سرفصل برنامه خود را درلحظات خطیرکنونی دریافته ایم:تهدیداتی که هم توسط دشمن رودر روصورت می گیرد وهم مهمترازآن توسط پایگاه های نفوذی آن درعقبه جنبش، درگفتمان های دیگر،درصفوف وباورها و ازطریق زنجیرهای مرئی و نامرئی سلطه غیرمستقیم ودرمیان صفوف جنبش وازجمله در ترفند کمند"اعمال رهبری" برای شکارو دفن "جرثومه های رشد یابنده خود حکومتی و خود رهانی". فرقی هم نمی کند چه حسن شریعتمداری ها وبیژن حکمت ها وسحابی ها و موسوی ها و... آن را تحت عنوان ضرورت لحظه حاظربرای مقابله با ساختارشکنی فرموله کنند، یا هرآینه توسط یک مدعی چپی که درسودای اعمال "رهبری انقلابی" خود برجنبش، مشغول رقابت با آن باشد.
۲۰۱۰
حشمت محسنی: نه"اعمال رهبری" نه "خود رهبری"
نقدی بر آرای رفیق تقی روزبه
بخش اول و دوم
بخش اول
رفیق عزیز من تقی روزبه مقاله¬ای به نام"اعمال رهبری" یا "خود رهبری" نوشته است که پر از احکام بی بنیاد، متناقض و یک سر خطا است. در هیچ جای مقاله نکته ظریفی مشاهده نمی¬شود برعکس اغتشاش مفهومی یکی از ویژگی¬های آن به شمار می-آید، درون مایه مقاله تحت تاثیر نظرات جدید پست مارکسیست¬ها نظیر جان هالووی قرار دارد و ردپای آن را به نمایش می¬گذارد. در عین حال نظرات هالووی آن هنگام که از فیلتر او عبور می¬کند به یک چیز ابتر استحاله می¬یابد. من تلاش می¬کنم در این جا به طور خلاصه این امر را نشان دهم و بحث مبسوط¬تر را به بعد واگذار می-کنم.
به طور کلی بحث رفیق تقی روزبه را به سه فقره کلی و یک محور تکمیلی تقسیم می¬کنم تا بحث را در هر یک از مولفه¬ها بهتر بتوان به پیش برد. این محورها به قرار زیر اند:
الف-نحوه¬ی دست¬یابی به برنامه
ب-اهمیت جنبش، نفی تدوین برنامه توسط حزب
ج- تناقض خود رهانی با حزب
د- بحث سوژه انقلابی
پس بگذارید هریک از این محورها را از نزدیک مشاهده کنیم.
نحوه¬ی دستیابی به برنامه
یکی از احکام نادرست مقاله مزبور گرد نحوه¬ی دستیابی به برنامه می¬چرخد. در این محور بحث او مدعی است دست¬یابی به برنامه صرفا از "درون" یک جنبش ممکن است و هر نوع تدوین برنامه توسط احزاب سیاسی امری نادرست و "فرقه¬ای" به شمار می¬آید و "دودی از این کنده¬ها" بر نمی¬خیزد. او در این باره می¬گوید:
"اما سوال این است که درک ما از برنامه چیست و به " برنامه و چه باید کرد واقعی" و پاسخ گو به نیازهای یک جنبش چه گونه می توان دست یافت؟ آیا از فراز سر جنبش و از لابلای کتاب¬ها و توسط یک جریان یا عده ای "نخبه" می توان به آن دست یافت یا این¬که برنامه یک جنبش را تنها می توان از درون آن و توسط خرد جمعی آن به دست آورد؟".
این سخن او به چه معنا است؟
اولا- قبل از هر چیز این تز به معنای نفی مانیفست کمونیست به مثابه¬ی اولین برنامه رسمی و سایر برنامه¬های تدوین شده در سنت کمونیستی تا به امروز به شمار می¬رود. آیا کسی تاکنون در جایی سراغ دارد که مارکسیست¬ها تدوین برنامه را یک¬سر کاری عبث و بیهوده بدانند. در سنت تا کنونی چپ بحث پیرامون صحت بندهای برنامه، نحوه¬ی صورت¬بندی دقیق خواست¬ها، تفکیک برنامه حداکثر از حداقل یا ضرورت طرح خواست¬های انتقالی در برنامه ... کانونی بوده است. کافی¬ست در این باره به اولین برنامه کمونیست-ها یعنی مانیفست نگاه کنیم یا به نقد انگلس به برنامه ارفورت یا نقد مارکس به برنامه گوتا نظر افکنیم تا نادرستی و بی ربطی ادعای رفیق روزبه را ملاحظه کنیم. در همه این موارد نه نفس تدوین برنامه، بلکه چالش اصلی بر سر چگونگی تدوین برنامه متمرکز بوده است.
ثانیا پرسش این است که تدوین یک برنامه توسط خرد جمعی در یک جنبش چگونه به دست می¬آید. آیا همه افراد شرکت کننده در یک جنبش در تدوین برنامه مشارکت می¬کنند ؟ آیا تا کنون جایی سراغ دارید که چنین امر مبارکی صورت تحقق پیدا کرده باشد. یا افرادی، کمیسیونی، گروه کاری یا غیره وظیفه تدوین پیش¬نویس اولیه برنامه را به عهده می¬گیرند و آن را به نگارش در می¬آورند. رفیق روزبه می¬گوید چون برنامه در خدمت مردم است پس لزوما تدوین-کنندگان آن هم باید خود آن¬ها باشند. او در این باره می¬گوید: "یک بار دیگر باید تأکید کنم که اگروجود ظرفیت خودرهانی مردم و اکثریت بزرگ کار زحمت را می پذیریم به ناچار این را نیزمی پذیریم که مردم خود قادر و توانا به خلق برنامه و اهداف حرکت خویش هستند. و اگربرنامه چیزی است که باید توسط مردم اجراشود و اگر مردم خود تصمیم گیرندگان برسرنوشت خود هستند، بنابراین سازندگان تدوین کنندگان واقعی برنامه هم، هم چنان که اجراکنندگان آن، خود آن¬ها هستند".(تاکید از من)
آیا برنامه اتحادیه کمونیست¬ها در ۱۸۴۸ یعنی مانیفست این گونه یعنی از طریق خرد جمعی به نگارش در آمده است؟ همه می¬دانند که اتحادیه کمونیست¬ها این ماموریت را به مارکس و انگلس واگذار کرده بود و بنا به ادعای راب بی¬میش، که تحقیق ارزنده¬ای پیرامون نحوه¬ی نگارش مانیفست انجام داده، متن اولیه آن را انگلس به نگارش در آورد و سپس این مارکس بوده است که متن نهایی را تدوین کرده است.(۱) به نظر می¬رسد که رفیق روزبه تصور روشنی از دموکراسی ندارد آن جا که می¬گوید از "طریق خرد جمعی" یا از آن جا که به اصل خودرهانی اعتقاد داریم پس نحوه¬ی تدوین برنامه از طریق همه صورت می¬گیرد. او در این باره یک نوع دموکراسی بدوی را نمایندگی می¬کند.
ثالثا او فرق تدوین برنامه با تصویب برنامه را مخدوش می¬کند. پذیرش یک برنامه یک چیز است و تدوین آن چیزی دیگر. بهترین و زیباترین برنامه دنیا اگر مورد پذیرش مردم قرار نگیرد به درد تاقچه می¬خورد. اما از این حقیقت باید به این نتیجه رسید که همه شرکت¬کنندگان در یک جنبش به یک اندازه از آگاهی و توانایی برخوردارند که بتوانند برنامه¬ی آن را تدوین کنند؟
رابعا در شرایطی که تمام احزاب چپ و گروه¬بندی¬های رادیکال در سراسر جهان در مرحله جستجوی هویت و تجدید آرایش سیاسی – فکری قرار دارند نفی تئوری، رد برنامه و ستایش از خودانگیختگی صرفا پرت بودن از دنیای معاصر را نشان نمی¬دهد بلکه علاوه بر آن ناتوانی و سترونی چپی را نشان می¬دهد که از وظیفه تاریخی خود داردطفرهمی¬رود. امری که نیاز سوزان هر نوع بازسازی چپ به شمار می¬رود. این صدایی است نازا و غیر خلاق در مشارکت در بحث و تدوین یک ایستار جدید چپ که از طرف او به گوش می¬رسد. بهترین دلیل این امر این است که هیچ نشانه¬ای از مشارکت چپ ایران در بازسازی چپ در هیچ حوزه¬ای دیده نمی-شود.
ب-اهمیت جنبش، نفی تدوین برنامه توسط حزب
محور دوم بحث رابطه¬ی برنامه با جنبش است. این بحث البته هیچ نکته جدید و ظریفی در بر ندارد؛ تا کنون در جنبش چپ بارها بر سر این موضع جدال صورت گرفته است و روشن¬گری در این باره کم نبوده است. اما متاسفانه رفیق روزبه ما را به بحثی می¬کشاند که قبلا در این باره پاسخ گرفته بود. آیا این حرف مارکس که یک جنبش از یک دوجین برنامه ارجح¬تر است با این نظر لنین که بدون تئوری انقلابی هیچ جنبش انقلابی وجود ندارد تناقض دارد. برای روشن¬تر شدن مطلب به چند موضوع اشاره می¬کنم.
۱-و اقعیت این است نه مارکس اهمیت تئوری را نفی می¬کند و نه لنین اهمیت جنبش را. آن چه که باید مورد توجه قرار گیرد شان نزول این سخنان معین است که در کدام بستر و در چه متنی گفته می¬شود. زمانی که جنبشی بدون هدف¬های روشن شکل گرفته و دارد به بی راهه می¬رود اهمیت سخن لنین سخت قابل قبول به نظر می¬رسد. و درست بعد از تدوین برنامه، توده¬ای کردن آن است که از اهمیت بیش¬تری برخوردار می¬شود. آیا این دو روی¬کرد دارند در باره موضوع واحدی سخن می¬گویند؟ نادیده گرفتن زمینه و بستر این حرف¬ها، کاری که رفیق روزبه از سر ناآگاهی آن را انجام می-دهد، مخدوش کردن و متناقض جلوه دادن حقیقت است که کمکی به روشن شدن موضوع نمی¬کند.
۲- تجربه شکست جنبش¬های تاکنونی به عینه نشان می¬دهد که چپ¬ها در باره¬ی بدیل¬ها و برنامه اثباتی متناسب با تشریح و تبیین نظام مسلط کنونی خوش ندرخشیده¬اند. به علاوه مارکس در پیوند با سوسیالیسم تحت هیچ شرایطی با نفس ارائه بدیل و آرمان¬شهر مخالف نبود بلکه با خصلت اتوپیک محض آن به مخالفت برخاست که نمی¬توانست با واقعیت پیوند برقرار نماید. او نه با خود آرمان-شهرگرایی بلکه با ناروشن بودن مسیر دست¬یابی به آن و مهم¬تر از آن با فقدان سوژه¬ی تاریخی نزد آنان مخالف بود، نیرویی که بتواند این آرمانشهر را تحقق بخشد؛ از این روست که او سوسیالیست-های تخیلی را مورد انتقاد قرار داده است. تردیدی نیست که مارکس در باره سوسیالیسم به میزانی که ضروری و شایسته بود نپرداخته آن چنان که در باره سرمایه دست به مفهوم¬سازی، تحلیل و تبیین مساله زده است. اشاره¬های او اگرچه از خصلت پراکنده برخوردار اند معهذا نکاتی که او در باره سوسیالیسم و کمونیسم بیان کرده دست¬مایه نیرومندی برای ترسیم نظام بدیل فراهم ساخته است.
۳-نفی تدوین برنامه توسط حزب و ستایش از خودانگیختگی البته کمکی به جنبش¬ها نمی¬رساند بلکه برعکس بدون روشنایی و برنامه اثباتی و کسب هژمونی نیروی های مدافع دموکراسی، تکرار تجربه شکست¬های تاریخی در آینده را به همراه دارد.
۴- نادیده گرفتن اهمیت تجدید آرایش چپ و طرح بحث¬هایی اثباتی البته درکی است ساده¬لوحانه که درون¬مایه آن این است که جنبش به خودی خود ره به رهایی می¬برد. کسانی که از ضرورت بحث¬های برنامه¬ای تن می¬زنند فقط به بالیدن گفتمان¬های ضد چپ ترنم می-بخشند. آن¬ها جزیی از راه حل¬های چپ به شمار نمی¬روند بلکه خود از معضلات چپ محسوب می¬شوند.
۵- رفیق روزبه می¬گوید: "برنامه تغییرجهان را تنها می¬توان درجریان تغییرجهان و از درون پراکسیس معطوف به آن بدست آورد ونه ازبیرون. واگرچنین است پس این همه سرگشتگی ها وسردرگمی ها ازکجا سرچشمه می گیرد؟" معنای این سخن کدام است؟
برنامه معطوف به تغییر جهان صرفا از فرآیند عینی و یا مداخله عملی در جنبش به دست نمی¬آید. این حرف یک نظریه خلص امپریستی است که منبع شناخت و آگاهی را از عین و واقعیت استنتاج می¬کند. این جا آن لحظه¬ای است که درک غیرمارکسیستی رفیق روزبه بیش از هر جای دیگر خود را نشان می¬دهد. تردیدی نیست که عین و واقعیت مبنای مستحکمی برای شناخت به شمار می¬آیند اما فرآیند شناخت صرفا و انحصارا از آن جا نشات نمی¬گیرد بلکه سویه فعال ذهن نیز در این فرایند نقش مهمی ایفا می¬کند. برخلاف تصور ساده¬گرایانه او پراکسیس از پراتیک متمایز است و تلاقی گاه عین و ذهن یا به عبارت دیگر تعامل آن دو را نشان می¬دهد. به قول مارکس حق سویه¬ی فعال ذهن را هگل بهتر از فوئرباخ ماتریالیست به جا آورده است. از این رو فهمیدن پراکسیس به مثابه¬ی عمل، عدم درک معنای واقعی پراکسیس است. به علاوه بحث مارکس ناطر است بر بحث عین و ذهن؛ این بحث چه ربطی به بحث برنامه و جنبش دارد. فراتر از آن، این بحث چه ربطی به مقوله¬های جفتی نظریه و عمل دارد. رابطه¬ی ذهن و عین یک رابطه¬ی مستقیم و بی واسطه است اما رابطه¬ی نظریه با عمل چنین نیست. هر ذهنی لزوما ذهن نظریه¬ساز نیست.
ج- تناقض خودرهانی با فلسفه¬ی وجودی حزب
در نوشته¬هایی رفیق روزبه مثل نقل و نبات از خودرهانی سخن به میان می¬آید اما من تردید دارم که او این اصل را به خوبی دریافته باشد. تا این جا ملاحظه کردیم که به زعم رفیق روزبه خودرهانی به تدوین برنامه کمونیست¬ها نیازی ندارد به علاوه برنامه تغییر جهان از متن واقعیت و صرفا از فعالیت عملی تغذیه می¬کند و به کار مستقل نظری نیازی نیست. او با پذیرش این مقدمات ناگزیر است با فلسفه وجودی حزب نیز به مخالفت بر¬خیزد و بدین ترتیب تجدیدنظر در بنیادهای نظریه مارکسیستی کامل می¬گردد. عناصر اصلی این نتیجه¬گیری از بحث¬های رفیق روزبه کدام اند؟ رفیق روزبه بر این باور است که، از آن جا که برنامه از دل خود عمل و واقعیت در می¬آید و از آنجا که برنامه برای مردم است و تدوین کنندگان آن هم باید خود مردم باشند؛ پس، جنبش همه چیز است و برنامه مستقل احزاب هیچ! او می¬نویسد: "چرا که برنامه واقعی از درون سبز جاری زندگی و نبرد مردم برای تغییرخود و شرایط حاکم بر خود بیرون می ¬تراود و نه از درون کتاب¬ها و متون و یا زوایای ذهن تجریدی."
آیا باور به اصل خود رهانی طبقه کارگر لازمه¬اش بیمعنا و بی خاصیت کردن حزب طبقه در عمل است؟ آیا از آن جا که ما به اصل خود رهانی اعتقاد داریم و در سرود انترناسیونال هم از آن یاد شده است، می¬توان چنین نتیجه گرفت که حزب کاره¬ای نیست ؟ ممکن است که رفیق روزبه با این جمع¬بندی من توافق نداشته باشد اما این نتیجه منطقی تزهایی است که او به هم بافته است. به نظر من اصل خودرهانی تناقضی با وجود حزب ندارد و فعالیت حزب خود لحظه¬ای از تحقق اصل خودرهانی است. کافی¬ست در این باره به تحقیق با ارزش هال دریپر اشاره کرد. او که اصل خود رهانی را در آثار مارکس مورد تحقیق قرار داده هیج جا آن را با موجودیت حزب در تباین ندیده است، برعکس وجود حزب را برای تحقق اصل خودرهانی ضروری تشخیص داده است. او در این باره می¬گوید:
"مقاله زیر فصلی از کار بزرگ¬تری است تحت عنوان"تئوری انقلاب کارل مارکس" که در دست انجام است و متوجه یک جنبه از نظریه مارکس در مورد طبیعت انقلاب پرولتری است. اگر مقاله را جداگانه و به تنهایی مورد توجه قرار دهیم این خطر را در بر دارد که یک جانبه تعبیر شود، به طوری که خودرهانی" در مقابل سازمان¬دهی سیاسی و رهبری سیاسی قرار داده شود.
به عقیده من، اخذ چنین نتیجه¬ای به شدت بی پایه است. جنین تقابلی البته با روی¬کرد مارکس هیچ وجه مشترکی ندارد، به نظرم در بررسی قابل تحسین مونتی جانستون"مارکس و انگلس و تئوری حزب" تماما ثابت شده است. من کاملا با این ملاحظه جانستون موافقم که: اصل مشهور مارکس و انگلس مبنی بر این که آزادی طبقه کارگر تنها به دست خود طبقه کارگر به دست می¬آید و بارها بر آن تاکید کرده¬اند، در تقابل با مفهوم حزب قرار ندارد، بلکه با آن تکمیل می¬شود". (۲)
واقعیت این است که بدکرداری احزاب سنتی و بیلان کار شکست خورده و منفی آن بهانه¬ها و سوخت لازم را برای گرایشی فراهم کرده است که حرف پوسیده و کهنه برنشتاین که "جنبش همه چیز است برنامه هیچ" را با رنگ و لعاب تازه با درون¬مایه شبه آنارشیستی تکرار کنند که عصر حزب سپری شده است. تردیدی نیست که عمر احزاب سنتی به پایان رسیده است اما پاسخ آن نفی حزب نیست بلکه روی¬کرد و ایستار جدید در قبال حزب است. ما کماکان به احزابی نیاز داریم که به اصل خودرهانی طبقه ترنم می¬بخشند این احزاب نباید جانشین طبقه شوند اما از سویی دیگر نباید فلسفه¬ی وجودی حزب که کمک به خودرهانی طبقه است نادیده گرفته شود. درک انحرافی "حزب جانشین¬گرا" که خود را به جای طبقه می¬نشاند، که روایت مزین شده¬ی آن را در نزد آن بخش دیگر راه کارگر می¬توان ملاحظه کرد، دارد با این درک انحرافی جای-گزین می¬شود که مرز حزب و طبقه و تمایز این دو سطح از سازمان¬دهی زیر سئوال می¬رود. این درک را دیدگاه رفیق روزبه به خوبی می¬توان مشاهده کرد.
سوزه¬ی انقلابی
در نوشته رفیق روزبه یک محور دیگر که نشانه¬های اولیه آن را می-توان مشاهده کرد مساله سوژه است.. او در این نوشته هم تجدیدنظر و هم التقاط را یک جا به نمایش می¬گذارد. تا کنون در سنت مارکسیستی سوژه¬ی تحقق سوسیالیسم طبقه کارگر بوده است نه نیروهای اجتماعی دیگر. بگذارید از نزدیک این مساله مورد بررسی قرار دهیم.
رفیق روزبه در چند جای نوشته¬ی خود از "انسان" و "مردم" هم¬چون سوژه¬ی رهایی استفاده می¬کند. به عنوان نمونه او از "رهائی انسان به دست خود" یا " مردم به مثابه سوژه¬های تاریخ ساز "، سخن به میان می¬آورد. در این جا پرسش این است چرا همه انسان¬ها سوژه سوسیالیسم اند؟ رفیق روزبه برای این پرسش احتمالا به تاسی از جان هالووی خواهد گفت همه کسانی که تحت ستم سرمایه قرار دارند سوژه¬ی تحقق سوسیالیسم اند. اما الغای ستم در عرصه¬ی ملی یا جنسی یا نژادی چه عنصری از سوسیالیسم در بر دارد. تردیدی نیست که سوسیالیست¬ها نمی-توانند نسبت به این ستم¬ها بی تفاوت باشند اما نفی این ستم¬ها هنوز به معنای سوسیالیسم نیست. سوسیالیسم الغای ستم طبقاتی است و همه انسان¬ها در تحقق آن ذی¬نفع نیستند. فاعل و آفریننده سوسیالیسم انحصارا و انحصارا طبقه کارگر است. این حرف نباید به این معنا فهمیده شود که طبقه کارگر به طور بالفعل از این توانایی برخوردار است بلکه ناظر بر این است که از چنین ظرفیت و پتانسیلی به طور بالقوه برخوردار است. این ظرفیت اما از کجا بر می¬خیزد؟ الن مک سینز وود در پاسخ به این مساله نکاتی را مطرح کرده که بسیار آموزنده است . او می¬گوید " این عبارت که طبقه کارگر یک طبقه بالقوه انقلابی است، نه یک تجرید متافیزیکی بلکه تداوم اصل ماتریالیستی است که تولید و استثمار در زندگی اجتماعی نقش اساسی ایفا می¬کنند و با توجه به طبیعت ویژه نظام سرمایه¬داری نتیجه¬گیری¬های دیگری هم اضافه می¬کند.
۱-طبقه کارگر آن گروه اجتماعی است که بنا به وضعیت عینی¬اش دارای بیش¬ترین منافع مستقیم در انتقال به سوسیالیسم است.
۲-طبقه کارگر به مثابه¬ی موضوع مستقیم تعیین¬کننده¬ترین و بنیادی¬ترین فشار و ستم-گرچه نه تنها شکل- طبقه¬ای است که هیچ نفعی در روا داشتن ستم به دیگر طبقات ندارد و می¬تواند شرایط رهایی کل بشریت را در مبارزه برای خودرهانی¬اش فراهم کند.
۳-با توجه به تضاد بنیادی و غیرقابل حل میان طبقات استثمارگر و استثمار شونده که در قالب ساختارهای ستمگرانه جای دارد مبارزه طبقاتی به ناگزیر موتور اصلی این تحول رهایی-بخش است.
۴-طبقه کارگر دارای یک قدرت اجتماعی استراتژیک است که می¬تواند اورا به یک نیروی انقلابی تبدیل کند...کنار گذاشتن طبقه کارگر از جایگاه خود ویژه¬اش در مبارزه برای سوسیالیسم، یا دچار شدن به یک اشتباه استراتژیک پایه¬ای یا ضدیت با تحلیل مارکسیستی روابط اجتماعی و قدرت و یا دست کم بازتعریف طبیعت آن نوع از رهایی است که سوسیالیسم نامیده می¬شود.(۳)
تجدید نظر در بنیاد نظریه سوژه¬ی انقلابی البته توسط رفیق روزبه بدون التقاط صورت نمی¬گیرد. او در جای دیگری از همین مقاله از "ساختن سوسیالیسم به دست توانای مردم زحمتکش و همه استثمارشدگان" سخن می¬گوید و درک نمی¬کند که این دو گزاره متضاد به دو روی¬کرد مختلف به مساله تعلق دارد.
-------
منابع:
۱- تکوین مانیفست نوشته راب بی¬میش در بیدار شماره ۳ ویژه¬ی مانیفست کمونیست.
۲- اصل خودرهانی پرولتاریا به قلم هال دریپر ص ۱۰، در کتاب "مارکسیسم ، روشنفکران و خود رهانی کارگران" از انتشارات بیدار.
۳- مارکسیسم بدون مبارزه طبقاتی در بیدار شمار ۱۰ ویژه¬ی نقد و بررسی "خداحافظ پرولتاریای آندره گرز" ص ۷۱-۷۲.
بخش دوم
من در بخش اول به چند نکته در پیوند با مقاله رفیق روزبه اشاره کردم و پاره¬ای نکات را ناگفته گذاشتم. در این بخش تلاش می¬کنم به طور مختصر به چند نکته دیگر اشاره کنم.
ضرورت وحدت ذهن - عین
بحث ذهن و عین بحثی درازدامن و گسترده است. در این جا من به گوشه¬ای از آن اشاره می¬کنم.
۱-می¬دانیم که ذهن و عین با یک دیگر رابطه¬ی معینی دارند، آن¬ها دو جزء متمایز و در عین حال مکمل یک دیگر اند؛ و اجزای یک کلیت را تشکیل می¬دهند. بنابراین آن¬ها در عین تمایز از یک دیگر، کلیتی را بر می¬سازند که نمی¬توان این کلیت را بر یکی از اجزای تشکیل دهنده¬ی آن فروکاست. مارکس در تزهایی در باره¬ی فوئرباخ ما را از این¬همانی این دو بر حذر می¬دارد و برخلاف هگل که از همانی آن دو سخن می¬گوید، به ما یادآورمی¬شود که آن¬ها دو جزء اما در پیوند و وحدت با هم قرار دارند.
۲-تلاقی گاه این دو پراکسیس است که ذهن [انسان]، عین [جهان پیرامون] را تغییر می¬دهد و در جریان تغییر آن خود نیز متحول می¬گردد. هریک مُهر و نشان دیگری را بر جبین دارد و جدایی مطلق بین این دو ناممکن است. هر ذهنی اگر چه برگردان ساده¬ی عین نیست، اما بی پیوند با آن هم نباید نگریسته شود. عینیتی که در آن ردپای ذهن نباشد وجود خارجی ندارد؛ این دو، دارای رابطه¬ی ویژه-ای با یک دیگر اند که اگرچه در سطح مفهومی می¬توان آن¬ها را از یک دیگر متمایز ساخت، در واقعیت اما، این جدایی امری ناممکن است. وحدت آن¬ها در یک پیوند دیالکتیکی و در اثر تعامل بین این دو به دست می¬آید. این دو بدون یک دیگر ناقص و یک سویه اند؛ آن¬ها اگر چه یک چیز نیستند معهذا دو سویه از یک پیکر و کلیت واحد را تشکیل می¬دهند.
۳-در پیوند با نحوه¬ی وحدت و تبیین بین ذهن و عین البته دیدگاه-های متفاوتی وجود دارد. در این جا ضروری است با دو رویکرد انحرافی مرزبندی صورت گیرد: رویکرد اول را نظریه¬بافان نمایندگی می¬کنند. آن¬ها این وحدت را از طریق کار فکری مستقل، بی پیوند با جنبش و از طریق برجسته کردن اغراق¬آمیز سویه فکری می-خواهند برقرار سازند. این رویکرد معضل وحدت ذهن و عین را در ناآگاهی جستجو کرده و راه حل را صرفا در تصحیح آگاهی می-فهمد. و ضرورتا به برج¬عاج¬نشین¬هایی تبدیل می¬شوند که سیاره¬ها را رصد می¬کنند اما تصور روشنی از زیر پای خود ندارند و به قول مارکس به "خیال¬بافی" در می¬غلتند. از این منظر، آگاهی خود رهایی¬بخش است و این سطح را فی نفسه امری کامل و ناب تلقی می¬کند. رویکرد دوم را می¬توان زیر عنوان رویکردی عمل-گرایانه صورت¬بندی کرد که سویه خودانگیختگی را ستایش می¬کند و آن را در خود، امری کامل می¬داند. تجلی این رویکرد در این عرصه خود را به این شکل نشان می¬دهد که آگاهی طبقاتی فراورده¬ی مکانیکی وضعیت طبقاتی است و بر اثر انباشت تدریحی و موزون آگاهی به دست می¬آید(۱). روایت نادرستی که متاسفانه هم روزا لوکزامبورگ و هم تروتسکی در آن سهیم بودند و "تکوین آگاهی طبقاتی را فرایندی اندام¬وار می¬شمردند و همراه با آن انقلاب را پیامد ناگزیر تجربه¬ی مبارزه طبقاتی طبقه کارگر می¬دانستند"(۲). و به سازماندهی سیاسی به طور عام و ساختن حزب رزمنده به طور ویژه بی اعتنا باقی می¬ماندند. هر چند روزا تا مدت¬های طولانی به اصلاح حزب سوسیال دموکرات امیدوار مانده بود، معهذا در اواخر عمر خود تلاش کرد این ضعف را برطرف سازد و جان خود را نیز بر سر آن نهاد.
۴- وحدت ذهن[انسان] و عین [جهان پیرامون] الزاما در هر شرایطی بی واسطه و مستقیم نیست. این کاملا ممکن است که در سطح یک فردِ مشخص یا یک گروه¬بندی اجتماعی معین و یا در سطح جوامع ابتدایی در یک دوره تاریخی خاص، این دو با هم وحدت داشته باشند. مثال معروف انگلس در مبحث شناخت که می¬گفت دریافت مزه¬ی پودینگ در خوردن آن است بیان همین رابطه بی واسطه ذهن و عین است. در این جا فرآیند شناخت امری فردی، بی¬واسطه و مستقیم است و به سهولت می¬توان به آن دست یافت، اما هنگامی که از این سطح گذر کرده و وارد جامعه¬ای با روابط پیچیده¬تر می¬شویم، این رابطه با گسست مواجه می¬شود. این گسست قبل از هر چیز محصول جدایی کار فکری از جسمی در جامعه است که در مرحله¬ی معینی از پیشرفت جوامع انسانی رخ داده است، که بدون آن موجودیت یک جامعه پیچیده ناممکن است(۳). در یک جامعه ما با عرصه¬های تولید، سیاست و فرهنگ روبه¬روایم که هر کدام از آن ها نقش و کارکرد معینی را بر عهده دارند.
۵- تقسیم کار اجتماعی که نباید با تقسیم کار تولیدی یکسان انگاشته شود یا به آن فروکاسته شود، گسترده¬تر و فراخ¬تر از آن است که دریافت مستقیم و بی¬واسطه از کلیت را امکان¬پذیر سازد. اگر بپذیریم به قول هگل حقیقت و آگاهی دریافت و درک از کلیت است، حتی اگر کنش¬گران هر بخش کاملا در این سه سطح به درک روشنی از موضوع کار خود دست یابند، هنوز به معنای درک جامعه در کلیت خود به شمار نمی¬رود. و دستیابی به این امر، ابزار و چشم¬انداز وسیع¬تری را می¬طلبد. مراد از بیان این نکات در این جا تبیین علت تکوین تقسیم کار نیست بلکه اشاره به واقعیتی عینی است که سبب جدایی ذهن[انسان] از عین [جهان پیرامونی] در مقیاس بزرگ و در سطح جامعه می¬گردد. وحدت ذهن[انسان] عین [جهان پیرامونی] اگر در سطح فرد به راحتی قابل دستیابی است، در سطح جامعه این امر به علت گستره وسیع تقسیم کار و جدایی کار فکری از کار جسمی به راحتی محقق نمی¬شود و به میانجی-هایی برای پیوند این دو سطح نیاز دارد. فکر در جایی تولید می-شود و کار جسمی در جایی دیگر صورت می¬گیرد. این سخن به معنای آن نیست که رد کار فکری را در خودِ کار مادی یا برعکس نمی¬توان سراغ گرفت. مراد از آگاهی در این جا گستره¬ی وسیعی است که به دریافت روشن از کلیت جامعه بی¬انجامد و آن را در خود داشته باشد.
اگر از این بحث و از سطح عام¬تر گذر کنیم و به سطح رابطه¬ی میان آگاهی و طبقه یعنی بر یک سطح مشخص¬تر متمرکز شویم، ضرورت پیوند این دو بیش¬تر جلوه¬گر می¬شود. اما قبل از هر چیز بگذارید ببینیم رفیق روزبه چگونه به این معضل پاسخ می¬دهد.
رفیق روزبه می¬گوید:
" اگرکسانی توانا به رهائی خود باشند و اگر رهائی کارگران تنها به دست خودشان ممکن باشد، پس بی شک چنین کسانی توان خود رهبری و خودحکومتی را نیز دارند و به طریق اولی توان تدوین برنامه رهائی خود را نیز".
در این جا او دقیقا دارد رویکرد انحرافی عمل¬گرایان را تکرار و نمایندگی می¬کند. در این عبارت به نظر می¬رسد پشت دفاع از خودرهانی و تدوین برنامه رهایی به دست خود، خودانگیختگی در نفس خود ستایش می¬شود و سازماندهی حزبی، کار حزبی آگاهانه، اصل رهبری هژمونیک، تئوری و برنامه نفی می¬شود.(۴)
این رویکرد، سویه¬ی ذهن، آگاهی و برنامه را نادیده یا ناچیز می-انگارد؛ بنابراین خود از موانع تحقق وحدت مقولات جفتی ذهن[انسان] و عین [جهان پیرامون] و در سطح مشخص¬تر آگاهی و جنبش به شمار می¬رود.
پرسش مرکزی در این بحث این است که چگونه می¬توان بر این جدایی و گسست فایق آمد. تردیدی نیست که به قول گرامشی در هر جنبش خودبه¬خودی عناصری از رهبری دیده می¬شود. معهذا فرق است بین "آگاهی در خود" با "آگاهی برای خود"؛ بین آگاهی غریزی با آگاهی از کلیت روابط اجتماعی. واقعیت این است که دستیابی به این وحدت از طریق تلاش و فعالیت موازی و جدا از هم یعنی کار فکری مستقل و جنبش خودبه¬خودی مستقل نامیسر است و بدون میانجی نمی¬توان وحدت پاره شده این دو سطح را بر طرف ساخت. فلسفه وجودی حزب در کلی¬ترین سطح از این جا سرچشمه می¬گیرد که کوشش می¬کند بر این دوپارگی فایق آید. و به سهم خود وحدت ذهن و عین را مجددا در سطح جامعه برقرار سازد که به صورت جدایی کار فکری و جنبش خودانگیخته متجلی می¬شود.
بنابراین رویکرد درست و منطقی این است که، این دو را در تعامل و در یک رابطه¬ی به قول زنده یاد محمد مختاری "گفت و شنید"، بده بستان و با تاثیر متقابل و تصحیح مداوم بنگرد که هر یک به دیگری ترنم می¬بخشد و از سویه دیگر خود، سیراب می¬شود. از این رو لحظه¬ی آگاهی، تئوری و برنامه را نمی¬توان و نباید نفی کرد. همان-طور که لوکاچ خاطر نشان می¬سازد: "هنگامی که موضوع آگاهی پرولتاریا در میان است، آن¬گاه دیگر نمی¬توان تاریخ را در حالت خودبه-خودی بررسی کرد" و باید از آن سطح فراتر رفت. لبووتیز نیز در این باره و اهمیتی که مارکس و انگلس برای نظریه قایل بودند می¬گوید:
"به همین جهت مارکس افشای سرشت سرمایه، افشای آن¬چه که در سطح قابل رویت نبود، یعنی افشای سرمایه به مثابه نتیجه¬ی استثمار را بسیار مهم می¬دانست. او بر این باور بود که چنان که پرولتاریا به درک سرمایه به مثابه¬ی محصول خود وی نائل گردد، آن-گاه "یک پیشرفت عظیم در آگاهی به دست آمده است". "تلقی محصولات هم¬چون چیزی متعلق به شخص او و محکوم کردن جدایی خود از شرایط دستیابی به آنان به وسیله زور و اجبار" به منزله¬ی "به صدا در آمدن" ناقوس مرگ سرمایه است". پس ضرورت تئوری، حاصل الزام درک سرمایه به مثابه¬ی نتیجه¬ی استثمار، در مسیر عبور از سرمایه است. همان¬گونه که مارکس در نطق افتتاحیه خود در بین¬الملل اول گوشزد ساخت، طبقه کارگر شاید کثیرالعده باشد، اما تنها زمانی به پیروزی دست می یابد که"خود را به وسیله گرد هم آیی متحد ساخته و با مشعل دانش و شناخت حرکت کند". تئوری، حامل آن دانش و شناخت است، که "همین که توده¬ها آن را فراچنگ آورند به یک نیروی مادی بدل می¬شود". از سوی دیگر کوتاهی در پنجه در پنجه افکندن با رازآمیزی سرمایه به معنای آن است که ایده¬های بورژوایی هم¬چون یک نیروی مادی حضور خود را به رخ می¬کشند. بدین ترتیب ملاحظه می¬شود که علی¬رغم درجه¬ای از بلوغ مبارزه طبقاتی و درجه¬ی سازمان¬دهی اتحادیه¬ها در انگلیس، مارکس در سال ۱۸۷۰ به فقدان یک عنصر مهم در میان طبقه اشاره می¬کند:
"انگلیسی¬ها همه¬ی مواد لازم برای انقلاب اجتماعی را دارند. آن-چه آن¬ها فاقد آن هستند، روح تعمیم¬دهی و شور و هیجان انقلابی است. تنها شورای مرکزی (بین¬الملل اول) قادر به تجهیز آنان با این وسایل است تا جنبش حقیقتا انقلابی را در این¬جا سرعت بخشیده و سپس به همه جای دیگر بگستراند" (۵). چنان¬که ملاحظه می-کنیم "مشعل دانش و شناخت"، "روح تعمیم¬دهی"، "مبارزه در سه عرصه¬ی اقتصادی، سیاسی و فرهنگی" برای پرولتاریا حکم آب و نان دارد و به سهم خود صیقل می¬دهد سلاح مبارزه را در نبرد نهایی. این برخورد البته به مارکس محدود نمی¬شود و انگلس نیز در همین راستا نکاتی قابل تاملی را بیان می¬کند. (۶)
کدام مردم؟
خطاست هرآینه در نقد آرای رفیق روزبه، به ستایش او از خودانگیختگی بسنده شود و سویه دیگر آن نادیده گرفته شود که آغشته به پوپولیسم است و به هژمونی ایده¬های مسلط در جامعه کم بها می¬دهد و هر جنبشی از سوی مردم را منزه جلوه می¬دهد.
او در این باره به طور شفاف- هر چند متناقض با بخش¬های دیگر مقاله- چنین می¬گوید:
"آیا براستی ما مدعیان دفاع از دموکراسی رادیکال و مشارکتی می¬خواهیم درکنترل این اخگر سوزان-و نه در بازگرداندن قدرت به منشأ اصلی خود- با بورژوازی رقابت کنیم؟ گیرم که به شیوه "انقلابی" و تأمین سیطره خویش و فرقه خویش بر جنبش. اما مگر ما عمیقا بر ظرفیت خود رهانی مردم و رهائی آن اکثریت عظیم به دست خود باور نداریم و آن را دایما در سرود انترناسیونال بر زبان نمی آوریم؟یا می¬گوید "مردم خود قادر و توانا به خلق برنامه و اهداف حرکت خویش هستند".
من در بخش نخست این مقاله به جنبه¬های از این مساله پرداختم. این جا می¬خواهم به نکاتی دیگری از آن اشاره کنم:
اولا مردم از آحاد یکسانی تشکیل نشده¬اند و هم¬چون صخره¬ی یک پارچه نیستند. مردم از گروه¬ها و طبقات مختلف تشکیل شده¬اند، آن¬ها دارای منافع و گفتمان¬های مختلف اند. این طبقات و گروه-بندی¬ها به قول گرامشی در "ترکیب تاریخی" معینی می¬توانند مترقی یا ارتجاعی عمل کنند. به عنوان نمونه اقشار و لایه¬های فرودست زیر پرچم محافظه¬کاران می¬توانند به یک جنبش فاشیستی سوخت برسانند. یا برعکس آن¬ها تحت هژمونی طبقه کارگر با افق¬های روشن می¬توانند از ترقی خواهی و روشنایی دفاع کنند. ترکیب¬های متعدد با هژمونی نیروهای مختلف می¬تواند نتایج متعددی به بار آورد. کافیست به تجربه فاشیسم یا جمهوری اسلامی مراجعه کنیم و ترکیب¬هایی را بنگریم که مثلا با تجربه جبهه خلق در دوره مبارزه علیه فاشیسم در فرانسه کاملا مغایر است.
ثانیا او توجه نمی¬کند که جهت و راستای این که "مردم خود قادر و توانا به خلق برنامه و اهداف حرکت خویش هستند" چه می¬تواند باشد. در خلاء یک گفتمان مترقی و در شرایط فرادستی ایده¬های لیبرالی و خرده گفتمان¬های دیگر؛ و مهم¬تر از این همه، ضعف و بی عضله بودن چپ، چرا مردم ضرورتا و ذاتا دست به تدوین برنامه¬های مترقی و فراتر از آن خودرهانی می¬زنند؟ (۷)
ثالثا بخش قابل توجهی از محققان انقلاب بر این باور اند که هیچ جنبشی بدون فرهنگ سیاسی معینی پا نمی¬گیرد، هر چند صرف وجود فرهنگ سیاسی بدیل ضرورتا به برپایی یک جنبش نمی-انجامد. به قول اریک سلبین "فرهنگ به تنهایی کارآمد نیست. توانایی انقلابیون و به ویژه رهبران انقلابی در فراهم کردن زمینه-های که در آن سنت¬های فرهنگی متجلی می¬شود- به کار گرفته شود یا بازسازی گردد- شایان اهمیت است". (۸) بنابراین آیا انقلابی وجود دارد که گفتمان، رهبران و بدیل خود را نداشته باشد و کاملا خودانگیخته به وقوع پیوسته باشد. در درون این روایت - قایل به نقش آفرینی مردم-بازهم گرایشی وجود دارد که به عنصر مداخله مردم توجه می¬کند اما به مولفه "رهبران، سازمان¬گران و هدایت کنندگان" مردم بی اعتنا باقی می¬ماند. آن¬ها "یادمان¬های مربوط به حرکت¬های جمعی" و یا "مجموعه¬ای از نمادها، داستان¬ها، شعایر و جهان¬بینی" را نادیده می¬گیرند که ملات راهبردها و فعالیت کنش¬گران است. و از این رو از تبیین کامل نقش آفرینی سوژه ناتوان اند.
ستایش از خودانگیختگی اگر بیراهه است برای تامین هژمونی یک نیروی رادیکال چه راه¬ها و الزام¬هایی وجود دارد. در این باره توجه به چند نکته حایز اهمیت است.
۱-هر بخش از مردم حتی هنگامی که به طوربی واسطه درگیر فعالیت معینی است لزوما یک روایت، یک تبیین از مساله به دست نمی¬دهد. یکی به سطح می¬پردازد دیگری به واکاوی عمق. یکی احساسی، دیگری منطقی به همان واقعه می¬نگرد. حساسیت یک ذهن تربیت یافته با یک ذهن عادی با هم متفاوت است، دریافت¬های آن¬ها از یک رخداد واحد یکسان نیست، صدای یک قطعه موسیقی یا یک تابلوی نقاشی برای یک موسیقی¬دان یا نقاش همان حساست را بر نمی¬انگیزد که برای مردم فاقد تخصص در این زمینه. حمله پلیس به یک کارگر همان واکنش را دربر ندارد که یک روشنفکر درباره دستگاه سرکوب اندیشه می¬کند که از سطح فیزیکی رفتار او ناشی می¬شود. یکی مثل آلتوسر به ذات دستگاه سرکوب نزدیک می¬شود و دیگری آن را از بدجنسی و "نامردی" فرد پلیس نتیجه می¬گیرد.
۲- آگاهی درک کلیت است و کسی آگاه¬تر است که از کلیت درک بهتری داشته یا به آن نزدیک¬تر شده باشد. آگاهی کلی¬تر از آن هست که هر بخش از مردم که بی-واسطه درگیر فعالیت معینی هستند لزوما به درک آن نایل آید. برای دستیابی به درک روشنی از کلیت جامعه، چه در بُعد زمانی و تاریخی، و چه در سطح مشخص از فعالیت بی-واسطه باید گذر کرد. به فرض اگر کسانی درک روشنی از سطح تولید داشته باشند این امر لزوما به معنای دریافت درستی از سطح سیاست و فرهنگ حاکم بر جامعه نباید تلقی شود
۳-برای این که طبقه کارگر به طبقه هژمونیک تبدیل شود باید از سطح خودانگیخته فراتر رود و به درک روشنی از کلیت جامعه نایل آید. باید بتواند خواست¬ها و مطالبات خاص را با خواست¬های عام دیگر گروه¬بندی¬های جامعه پیوند زند. طبقه کارگر باید به مظهر همه¬ی فضلیت¬ها تبدیل شود. کارگرانی که به ستم جنسی بر زنان یا بر ستم ملی یا مذهبی بر اقلیت¬ها بی¬تفاوت بمانند تحت هیچ شرایطی نمی¬توانند به طبقه هژمونیک تیدیل شود. آن¬ها برای این که به چنین هدفی دست یابد به قول گرامشی به "پرنس جدید" یعنی به یک حزب جدید نیاز دارد که آگاهی¬های پراکنده را متمرکز سازد، تجربه¬های گذشته خود یا بخش¬های دیگر طبقه در کشورهای مختلف را هضم و جذب می¬کند و مبارزه طبقه در سطوح مختلف را هماهنگ می¬سازد. بدون تامین این شرایط سخنی از هژمونی طبقه کارگر نمی¬توان به میان آورد. به علاوه تامین هژمونی بدون به چالش کشیدن گفتمان¬های رقیب و نقد آن¬ها نامیسر است. این امر تحت هیچ شرایطی نمی¬تواند تنها با مداخله در حلقه¬ی سیاست به دست آید. هژمونی طبقه کارگر بدون برتری معنوی خود در عرصه¬های فرهنگ، هنر، فلسفه...اگر نگوییم ناممکن سخت دشوار حاصل می¬شود.
جمع¬بندی کنم، آرای رفیق روزبه واکنشی است به بدکرداری احزاب مومیایی و استالینیستی تا کنونی که با مختصات شبه آنارشیستی پسامارکسیست¬ها تزیین شده است. ستایش و دفاع از خودانگیختگی، عدم توجه به خطر پوپولیسم با چاشنی یک حزب بی وظیفه¬ی سیاسی، توام با کم بها دادن به فرهنگ مسلط و ضرورت کار سیاسی و حزبی معطوف به تامین هژمونی طبقه کارگر، و تجدیدنظر در نظریه مارکسیستی سوژه از مشخصات تاکنونی آن به شمار می¬رود. باید منتظر بود تا صبح دولت او بدمد و ببینیم تا کجا انکشاف می¬باید.
-------
منابع:
۱- تاملی در وحدت اندیشه لنین، گئورک لوکاچ، حسن شمس¬آوری، علیرضا قاسمی، ص۵۷.
۲- مارکسیسم و فلسفه، الکس کالینیکوس، اکبر معصوم بیگی، ص۱۲۳.
۳- مارکس در باره فرآیند و تنوع تقسیم کار در حرکت جوامع انسانی می¬گوید: "تقسیم کار داخل یک ملت، در ابتدا ، منجر به جدایی صنعت و تجارت از کار کشاورزی و به این ترتیب جدایی میان شهر و ده و تقابل میان منافع این دو می-گردد. تکامل بعدی آن¬ها، به جدایی کار تجاری از صنعتی می¬انجامد. در عین حال، در اثر تقسیم کار مابین این شاخه-های متنوع، باز میان افرادی که برای انجام کار معنی با یک دیگر همکاری می¬کنند، تقسیمات مختلفی تکامل می¬یابد". ایدئولوژی آلمانی، مارکس و انگلس، س. تهرانی و ع. پزشکی، ص ۷.
۴- گرامشی خطرات این رویکرد را چنین برمی¬شمارد:
"این توقع که توده¬ای که به چنین شرایطی از بردگی مادی و معنوی دچار شده بتواند تحول تاریخی خودجوشی را تجسم بخشد، این توقع که توده به نحو خودانگیخته¬ای عمل اتقلابی را آغاز کند و آن را ادامه دهد، توهم ایدئولوژی¬پردازان است. تکیه بر استعداد خلاق و بی مانند چنین توده¬ای و کار نکردن نظامند برای سازماندهی ارتشی بزرگ از مبارزان منضبط و آگاه که آماده هرگونه ایثاری باشند، و در عین حال برای عملی کردن شعارهای¬شان آموزش دیده باشند، مبارزانی که حاضرند مسئولیت انقلاب را عملا بر عهده بگیرند و کارگزاران انقلاب باشند-این گونه نبودن، خیانتی واقعی به طبقه کارگر و پیشبرد ضد انقلاب ناخودآگاهانه¬ای است". به نقل از کتاب گرامشی، جیمز جول ترجمه¬ی محمد رضا زمردی، ص۵۹-۵۸.
۵- فراسوی سرمایه، مایکل لبووتیز، فروغ اسدپور، ص ۲۷۶-۲۷۵.
۶- لبووتیز می¬نویسد:
"انگلس نیز در سال ۱۸۷۴ در پیش¬گفتاری بر جنگ دهقانی در آلمان تفسیر مشابهی ارائه نموده و "حساسیت نظری" در میان کارگران آلمان را ستوده و آن را با "بی تفاوتی طبقه کارگر انگلیس به تئوری" مقایسه کرد و "آن را علی¬رغم سازمان¬های پرشکوه اتحادیه¬های طبقه کارگر انگلیس، یکی از علل عمده پیشروی آهسته این طبقه" دانست.حساسیت کارگران آلمانی به تئوری او را امیدوار می¬ساخت: "برای اولین بار در تاریخ جنبش کارگری، مبارزه در سه جنبه¬ی نظری، سیاسی و عملی- اقتصادی (مقاومت در برابر سرمایه¬داران) در توازن و هماهنگی و ارتباطی تنگاتنگ با یک¬دیگر و به نحوی نظام¬یافته پیش برده می¬شود". بدین ترتیب انگلس بر ضرورت "کسب بینشی هر چه شفاف¬تر و روشن¬تر از کلِ مسائل تئوریک" از سوی رهبری جنبش کارگران تاکید کرد و اصرار داشت که این درک جدید به میان توده¬های کارگر برده شود".
۷- جلوه¬ی دیگری از این رویکرد نادرست را برای مثال می¬توان در نوشته اخیر ر. شالگونی یافت. او می¬نویسد: "فراموش نباید کرد که هیچ جنبش بزرگ توده¬ای را نمی¬توان فقط با رهبری آن مورد داوری قرار داد. مثلاً تردیدی نمی توان داشت که روحانیت طرفدار خمینی یعنی یک جریان مسلماً ارتجاعی) در انقلاب ۱۳۵۷ از نفوذ بی منازعی برخوردار بود، ولی بی هیچ تردید آن انقلاب یک شورش کاملاً مردمی و برحق بود که بیش از هر چیز دیگر، از نارضایی و خشم سراسری مردم ایران از استبداد و نابرابری و فساد رژیم شاهنشاهی بر می خاست".
در این جا بین حقانیت مبارزه علیه شاه با حقانیت موضع کسانی که علیه شاه مبارزه کرده¬اند علامت تساوی برقرار شده است. در این نگاه توده¬ها هیچ گاه موضع ارتجاعی اتخاذ نمی¬کنند. به علاوه یک گسست بین فرآیند انقلاب با نتیجه انقلاب وجود دارد . انقلاب درست در ۲۲ بهمن شکست می¬خورد نه یک روز قبل¬تر و نه یک روز بعدتر. هر چند او در مقالات دیگر عکس این را هم گفته است. البته یک دست کردن همه¬ی مشارکت کنندگان انقلاب همچون قلعه کوب ارتجاع نیز حرف سنجیده¬ای نیست. بحث من منحصر بر توده¬ای است که زیر بیرق خمینی سینه زده¬اند. که بخش قابل توجهی از مردم ایران به شمار می¬آمدند.
۸- نظریه¬پردازی انقلاب¬ها، جان فورن، فرهنگ ارشاد، ص ۱۷۴-۱۷۳.
تقی روزبه :نه "اعمال رهبری" و"نه خود رهبری"؛ پس کدام "رهبری"؟
بخش اول
مقدمه: ابتدا دردادن پاسخ به نوشته ر.حشمت تحت عنوان نه "اعمال رهبری" ونه "خود رهبری" که درنقد مقاله من تحت عنوان "اعمال رهبری یا خود رهبری" صورت گرفته است تردیدداشتم.چراکه اولا علیرغم اینکه نوشته من اساسا حول برخی چالش های کنونی جنبش مردم یعنی عبور ازنظام حاکم،اصلاح طلبان وحتی از"خودشان" وواکنش های گسترده ای که این ساختارشکنی برانگیخته متمرکزاست ،اما "نقد" ر.حشمت به نحوچشم گیری ربطی به مقاله و وضعیت حساس وطوفانی که درآن بسرمی بریم ندارد و مقولات و مفاهیم درآن بطورانتزاعی بکاررفته است و درنتیجه نگران آن بودم که پرداختن به آن درچنین شرایطی تمرکز مارا ازشرایط حساسی که درآن بسرمی بریم به وادی مقولات انتزاعی وشلیک این مفاهیم،که من علاقه ای به آن ندارم،سوق دهد. وثانیا بدلیل تحریف سیستماتیک موضوع بحث من ازرابطه برنامه وجنبش به نفی برنامه و هم چنین تمرکزحول موضوعاتی چون حزب و... که اساسا درنوشته من مطرح نشده است .وثالثا بدلیل شیوه برخورد ر.حشمت که ازموضع بالا وباصطلاح نگاه عاقل اندرسفیه وداشتن دسترسی به حقایق مطلق نگاشته شده،ومخاطبین آن یا هم چون من ازراه بدرشدگان هستند ویا هم چون شاگردان بی سوادی که دربرابراستاد نشسته باشند.مطابق این سلوک، بجای طرح بحث بشیوه علمی که بر اجتناب ازپیش داوری وبر ابطال پذیری هرپیشفرضی استوار است ،پیشاپیش ومقدم برآن به خط کشی وارائه خطوط قرمز ومرزهای ممنوعه پرداخته میشود،تابا القاء پیشداوری های آئینی- فراعلمی امکان بررسی، قضاوت وگزین آزاد ازخواننده سلب گردد. درهرحال دراین رویکرد نقد شونده پیشاپیش درکاتاگوری قرمزوبامهرخطرناک، طبقه بندی میشود وتازه پس ازآن نوبت نقد مواضع اوشروع می شود وایکاش این پایان ماجرابود؛ چرا که تازه معلوم میشود آنچه که قراراست موضوع نقد قراربگیرد، روایت تحریف شده ای است از واقعیت که بطوردلبخواهی وسرسری تبدیل به صورت مساله شده است . براستی حاصل چنین دیالوگ بی ربط به نوشته ای که باید آن را منولوگ نامید(خود گوئی و خود شنوی) چه کمکی به کشف حقیقت می کند؟
مثلا او پیشاپیش مرا درمقوله پست مارکسیست ها قرارداده است و تحت تأثیرجان هالوی .و لابد درنزد اوهمه پست مارکسیست ها بدلیل عدم باور به مقدسات یک کمونیسم آئین گرا مرتد وتجدید نظرطلب محسوب می شوند-همانطورکه او چنین کرده است- و من البته تانفهمم منظورمشخص ومستدل او ازاین گونه انگ زدن ها چیست طبعا قادربه واکنش مثبت و یا منفی نسبت به این نوع کلی گوئی های نشأت گرفته ازنگاه مکتبی و آئین گرا، وازمنظرنه کمترازدارنده انحصاری حقیقت، نخواهم بود .وجالب است که باین هم بسنده نکرده و به عنوان هالوی شناس،دریافت مراازآن "ابتر"هم خوانده است! ودراین میان معلوم هم نمی شود که وقتی بزعم وی یک نوشته حاوی هیچ نکته ای نیست ویک سرخطا و آشفته است و حتی آن مقدارهم که از کسی ویاجریانی تأثیر پذیرفته چیزی ازآن نفهمیده، چرا ر.حشمت وقت خودوخوانندگان را به هدرداده و صرف نقدچنین نوشته ای کرده است! بی تردید سخن برسرنادیده گرفتن ارزش نقد او نیست که هرنقدی نعمتی است برای نقد شونده.ولی بحث درمورد شیوه این نقداست. درهرحال دربرابراین شیوه باید گفت که اولا پست مارکسیست بودن ویانبودن وتحت تأثیرهالوی و... بودن ویانبودن،فی نفسه نمی تواند جرم وضدارزش باشد ومی تواند قبل ازهرچیزمبین ذهن خط کشی شده و آئین وار گوینده آن باشد و بیانگرناشکیبی وبرنتافتن تنوع آراء درمیان مارکسیست ها ووجود قرائت ها وبرداشت های گوناگون درمیان آنها واحیانا محروم ساختن خود در بهره گیری ازنقاط قوت نقد آنها .
اولین پی آمد منفی این گونه شیوه ها و مرزکشی های لااقل زودرس-امری که درنزد خواننده، به عنوان نتیجه، قاعدتا باید جایش درپایان استدلال ها باشد ونه در مقدمه آن، معمولا متوجه خود دارنده این رویکرد است که تاوان آن را با منجمدشدن ذهن واندیشه وباورهای خود می پردازد.ثانیا، برخلاف ادعای ر.حشمت که درون مایه نوشته را تحت تأثیرجان هالوی و پست مارکسیست ها می داند، لااقل این نوشته من تاآنجائی که من می فهمم، صرفنظرازمثبت ومنفی بودن آن، هیچ ربطی به آن ها ندارد ونمی توان مشخصا نشانی از آنچه که فی المثل متعلق به اندیشه های اخص جان هالوی باشد و... درآن یافت مگرآنکه کسی بخواهد کارشناس خوانش پس کله ها باشد.روشن است که اگرربطی هم می داشت فی نفسه هیچ اشکالی نداشت مگرآنکه بشیوه مألوف برخی رویکردهای آئینی ازمارکس ومارکسیسم می پذیرفتیم که وی دراردوی دشمن طبقاتی کارگران جای دارد واساسا چپ وسوسیالیست و.. نیست. ولی مساله این است که واقعیت نوشته برخلاف این ادعاست واین سوال را دربرابرهرکسی که هردومتن را بدقت خوانده باشد قرارمی دهد که چنین کنشی آیا ازسرسهل انگاری وبی دقتی صورت گرفته است ویا احیانا علت دیگری داشته است؟البته اگرکسی براساس فهم خود ازمارکس،طرح ایده هائی چون خودرهانی و خودحکومتی را مغایربا اندیشه های وی بداند ،بدیهی است که آنها را درزمره پست مارکسیست ها وبقول نویسنده تجدید نظرطلبان قراردهد.ولی می دانیم که مشکل ر.حشمت تردید دراهمیت خود رهانی درنزدمارکس نیست ،بلکه درکش ازاین مقوله است که آن را ازمعنای واقعی اش تهی می کند.همانطورکه درتجربه قرن بیستم نیزاین اصل نفی نمی شد اما همانطورکه درنوشته ام اشاره کرده ام بصورت اصل مهجوری درآمده بود که هیچ ربطی به سیاست های راهبردی و جهت گیری ها نداشت وتنها کاربردی درسطح کلیشه ها و آیات مقدس داشت. درهرحال در نگاهی به نوشته من ازقضا اگرقرارباشد نشانی ازکسی واندیشه ای درآن بتوان یافت،مسلما بیش ازهمه وقبل ازهمه ازخود مارکس است که استنادبه چندین مفهوم اساسی ازوی درآن آشکارا مشهود وقید شده است.مثل اصل خودرهانی،مثل پراکسیس و شناخت شناسی مارکس درتزهای فویرباخ و ایده درک جهان وجامعه درحین تغییرآنها وتأکید برخوددگرگونی وچگونگی فرایند رهائی ازدل وضعیتی که کارگران به آن زنجیرشده اند ، تأکید برجنبش دربرابریک دوجین "برنامه" و.... اساسا اگرکسی نداند ر.حشمت قاعدتا باید بداند که من سالهاست که به این نوع مسائل می پردازم وردپای ایده خود رهانی وجنبه کاربردی دادن به آن دراغلب نوشته های من وجود دارد،یعنی اززمانی که هنوز نه او ونه من فی المثل نوشته ای ازجان هالوی را نخوانده بودیم. می توان برسبیل شوخی گفت که اگرر.حشمت هرآینه متوجه می شد که مارکس هم چنین رویکردی داشته است،لابد او را نیزمتهم به تبعیت ازپست مارکسیست ها می کرد!.البته اگرر.حشمت خود را ومواضع خود را تنها قرائت ویا تفسیر ودریافت ممکن ازاندیشه های مارکس نمی انگاشت، واین واقعیت ساده وانکارنشدنی را می پذیرفت که دریافت های گوناگونی دراین باره دربین کمونیست ها وجود دارد که نشان دهنده عدم انحصارحقیقت درنزداین یا آن است،آنگاه بجای بسط استدلال ودیالوگ وتفاهم بیشتر، ناچارنمی شد که به چنین شیوه ای متوسل شود.
باتوجه به نکات برگفته شده، فی الواقع اگرهدف من واکنش صرف به نوشته ر.حشمت بود،کافی بود به نوشتن چند سطربا نشان دادن چگونگی تحریف وطرح سوالات دلبخواهی وبی ربط به نوشته من اکتقا شود.چنانکه اگر نگاهی نه ازورای منشور ر.حشمت بلکه مستقیم به مقاله من انداخته شود،معلوم میشود که عبارت مورد نقد ر.حشمت صرفا درمورد درک ازبرنامه و چگونگی دست یابی به برنامه است ونه انکارضرورت برنامه!.هم چنانکه درمورد رهبری و سازمان یابی وحزب وغیره نیزهمه حول درک وچگونگی آنهاست و نه انکارشان.برعکس درمتن نوشته حتی به عناصری از آن درشرایط کنونی هم اشاره شده است.درهرحال درک ازبرنامه وچگونگی دست یابی به آن درنزد یک فرقه با یک چپ اجتماعی-طبقاتی ویا چپ معطوف به جنبش تفاوت کیفی وجود دارد.اگردرنزداولی برنامه ازطریق کشف وشهود عناصرفرقه ویا ازسوی عده ای نخبه ونظریه پرداز وازفرازسرجنبش بدست می آید، اما درنزدچپ اجتماعی و معطوف به جنبش برنامه ازدرون ودرپیوند با جنبش و مبارزه وازطریق خردجمعی آن حاصل میشود وامری پیشینی و تولید شده درکارگاه های فکری وسازمانی بیرون از جنبش وتوسط نخبگان و اتاق فکرآنان نیست(والبته چنین فرایندی هیچ نافی تعامل گروها و افراد وارائه پیشنهاد به جنبش ازسوی آنها نیست بلکه ازقضا مکانیسم دست یابی به خردجمعی ازهمین کانال ها ودیالوگ ها می گذرد وهمه این افرادو گروه ها،علی القاعده، بخشی ازجنبش هستند ودرتعامل و سوخت وسازبا آن.مگرآنکه کیستی ازفرقه گرائی دورخود کشیده باشند. هم چنین مساله آن است که هرچه هم یک دسته وگروهی دراتاق فکری برنامه خوبی هم تدوین کند،این هنوزبرنامه اوست و نه برنامه جنبش، مگرآنکه باخواست وخرد جمعی جنبش درهم آمیزد). ر.حشمت باید فکری برای این درک خود که جنبش وطبقه و عناصرآگاه را ازهم جدامی کند وسپس متحیر می ماند که جنبش چگونه خردوآگاهی بدست خواهد آورد، بکند.درنگاه نخست تنها کافی است این کشف فرقه-یعنی برنامه- به کارگران و مردم ابلاغ شود تاآنها باپذیرش آن رستگارشوند،ولی درنگاه دوم دست یابی به برنامه ای واقعی با حضوروتجربه و نقش آفرینی توده های خلاق وخردجمعی آنها حاصل می شود.آن خردی که ازتجربه وخود آموزی آنها،ازطریق تعامل و گفتگو با عناصر وجریانات آگاه تردرون جنبش،ازآن دانش عظیم و نانوشته و نهفته درتک تک کارگران که درشرایط همبستگی ومبارزه برای تغییرشرایط فوران می کند،وبرخاسته ازجهان گلوبال وعصرانفجاراطلاعات که از درودیوارش آگاهی فرومی ریزد،ازانبوه کارگرانی که درجهان امروز داشتن تحصیلات درسطح دیپلم و مافوق دیپلم یک امرعادی است، وآن اقشارمزدوحقوق بگیری که درکسوت کارمندان وپرستاران ومعلمان و ... بخش مهم وآگاهی از جنبش بزرگ مردمان زحمت وکار را بوجود می آورند. آری ازدل همه اینها،وازلابلای تشکل ها وشبکه ومحافل بیشمار وبهم پیوسته آن ها خردجمعی،خردکارگران وخرد مزدوحقوق بگیران جمعی باهمه تکثروتنوعاتشان بوجود می آید. وچرا اینان نتوانند درتدوین اولویت های زندگی خود وازطریق دموکراسی مشارکتی وحتی الامکان مستقیم خود مداخله فعال کنند؟.درک نخست ازبرنامه وحزب و...اگردرموقعیت قدرت قرارگیرد،بی تردید همان تجربه تراژدیک صورت گرفته قرن بیستم و همان تجربه ای را که درکشورهای استبدادی مثل کشورما ویا درکشورهای "شبه سوسیالیستی" موجود، مردم هرروزبا آن مواجه اند تکرارخواهند کرد.وباین ترتیب ما با یک خوانش آمرانه وغیردموکراتیک ازبرنامه ونقش نخبگان مواجهیم که قراراست زندگی مردم را رقم بزنندبدون آنکه خود مردم دربطورواقعی درسرنوشت خود دخیل باشند.
ازهمین رو باوجود داشتن دغدغه فوق، برای گشودن راه دیالوگ و به پاس منزلت نقد(که اصل آن مگرشیوه اش مورد استقبال من است)،بادرنظرداشتن این که باید هوشیاربودکه بحث های تجریدی وکلی تمرکزمارا حول جنبش عظیم مردم ایران ومسائل ناشی ازآن تحت الشعاع قرارندهد سرانجام برآن شدم که پاسخی به آن بدهم. والبته انتقاد به شیوه برخورد ر.حشمت نه به معنی انتقاد به اصل نقد وکم اهمیت انگاشتن آن است ونه به معنی آن است که گویا نوشته های خودمن بری ازچنین شیوه های رایج درمیان فرقه ها و رسوخ یافته درهرکدام ازماست. هدف آن است که بکوشیم دیالوگ را به تعامل اندیشه ها و غنابخشیدن به آن تبدیل کنیم. دیالوگ کشتی گرفتن نیست که بخواهیم کت حریف را بزمین بدوزیم.دیالوگ تخطئه طرف مقابل نیست،دیالوگ زدن نقب به اندیشه های گوناگون ومتفاوت است برای پهناورشدن حریم بحر اندیشه .مهم آنست که واقعیت متکثروپلورالیستی طیف گسترده چپ را برسمیت بشناسیم وبکوشیم درکناردیالوگ براشتراکات تأکید ورزیم، واجازه بدهیم که خواننده نیزخود به قضاوت به نشیند وخویشتن نیزبا مرزبندی های مصنوعی وافتادن به ورطه آئینی کردن کمونیزم ازآفت انجماداندیشه مصون بمانیم.
پس کدام رهبری؟!
نه اعمال رهبری" ونه "خود رهبری" بطورطبیعی این سؤال را درذهن هرخواننده ای ایجاد می کند که پس کدام رهبری؟"
من درنوشته خود تحت عنوان "اعمال رهبری یا خود رهبری"به یکی ازمهمترین چالش ها و مشخصات جنبش اعتراضی درشرایط کنونی را فرایند عبورمردم ازنظام، اصلاح طلبان وحتی ازخود وباورها وتوهم های پیشین دانسته ام ودرهمین رابطه دردفاع و ستایش ودرضرورت تقویت این اخگرسوزان واین فراروندگی و خود فرمانی که نمی خواهد به رهنمودها وایست دادن ها و "اعمال رهبری" گردن نهد ویابهتراست بگوئیم هم چون اسب سرکشی حاضر به زین ویراق شدن وسواری دادن نیست، پرداخته ام. واین که باید ازآن هم چون نهالی تازه پا دربرابرطوفان،چه طوفان سرکوب دشمن رودررو و چه از درون ودربرابرآن نیروها و گفتمان های دلبسته به نظام سلطه وچه ازطریق درون شدگی ارزش ها وباورها و فرهنگ سلطه پذیری درگذرازهفت خوان مبارزه استبداد وسایر اشکال دیگرسلطه طبقاتی، حفاظت کرد. درهمانجااشاره کرده ام که متأسفانه اشتراک حول اصل اعمال رهبری وافکندن طوق رهبری به گردن جنبش، گیرم که درقالب الفاظ انقلابی ورقابت حول اعمال این یا آن رهبری باشد - وجه اشترک پاره ای نیروهای مدعی چپ با همه نحله های بورژوازی را تشکیل می دهد. درواکنش به این نوشته ونکات مطرح شده درآن ازقضا شاهد ازغیب رسید. نوشته ر.حشمت با تیتر"نه اعمال رهبری ونه خود رهبری" فی الواقع، خواسته وناخواسته، اثبات کننده صحت استنتاجات و ادعاهای آن نوشته من است . نگاهی به فرازهای نوشته وی گویای این ادعاست:
خود عنوان مقاله به وضوح نشان میدهدکه متأسفانه نویسنده درپشت طرح نکات و احکام گوناگون چه چیزی را هدف گرفته است:همان اخگرسوزان وهمان فراروندگی را که درطوفان کشاکش کنونی باید هم چون مردمک چشم ازآن نگهداری کنیم. گرچه او در تیترنوشته فقط به نفی هردوگزینه پرداخته است و لی نگاهی به کل مطلب وی به مااجازه می دهد که وجه اثباتی ویاسنتزآن نفی درنفی را حدس بزنیم و عنوان وی را تکمیل کنیم. دراین صورت به گمانم ترکیب وجه منفی و اثباتی درعبارتی فشرده همچون "نه اعمال رهبری ،نه خود رهبری؛ بلکه حزب رهبری" درخواهد آمد. وهمین عبارت فشرده می تواند جایگاه واقعی این رویکرد را چه دررابطه با ادعاها ومنازعات بی پایان فرقه های چپ درطی این سی سال اخیر حول همین گونه ادعاها، وچه درتجربه جهانی قرن بیستم یعنی سوسیالیسم دولتی که درآن حزب وسلسه مراتب آن جایگزین طبقه وتبدیل آن به زائده حزب شد که نتیجه نهائی اش را همه شاهد بودیم وبالأخره نسبت اش با همه نحله های بورژوازی که اعمال رهبری، ایحاد رابطه عمودی وکنترل ازبالا-ازمحیط کارواستبداد حاکم برآن تا برجامعه وتمامی وجوه وعرصه هایش- را نشان میدهد. درواقع شق سومی برخلاف تصورر.حشمت بیرون ازاعمال رهبری و خود رهبری وجود خارجی ندارد و "خود رهبری" سنتزهمه انواع اعمال رهبری های ازبالا وبیرون ازخود وبیگانه باخود است . وهرگونه تلاشی درآن راستا جزگزین نام دیگری ودربهترین حالت تبصره ای برهمان "اعمال رهبری" وحالتی ازحالتهای آن نخواهد بود. تا آنجا که به رویکرد کلی رهائی ازسلطه انسان برانسان درتمامی اشکالش برمی گردد،فرقی نمی کندکه این سلطه با کدام منطق وفلسفه ای توجیه وتصدیق گردد:ازنوعی که مشروعیت خویش را ازآسمان و از نوع ذمخت ولایت فقیه گونه ومبتنی برمناسبات رمه وچوپان و ولی وصغیر می گیرد ویا ازنوع مدرن و احیانا حزبی اش که مشروعیتش را از برابرحقوقی صوری، اماباحفظ واقعیت نابرابری های عمیق اجتماعی وازطریق "جلب رضایت و تصدیق" بردگان(بریدن سربا پنبه وازطریق صندوق رأی )، ویا حتی ازگونه "انقلابی" قیم مأبی که ازقضا درنفی آزادی وذبح کردن آن به بهانه"برابری" ونهایتا سرکوب هردو آنها، کمترازدیگرنحله های بورژوائی عمل نکرده است.درهرحال همه اینها دارای بندناف مشترکی هستند.البته همه این رویکردها بکرات ازبوته تجربه وعمل هم گذشته اند وفرجامشان دربرابرماقراردارد ولی با جان سختی هم چنان برما حکم میرانند. ازاین جهت آن عبارت کوچک تکمیل شده رامی توان جان مایه وفشرده نوشته ونظرر.حشمت دانست. بقیه مطالب واستدلال هاهمگی و البته هرکدام اززاویه ای، درجهت اثبات آن و یا مصداقی ازآن است.علاوه بررویکرد فوق ،نکته مهم دیگردرشیوه ر.حشمت همانا نگاه از بالا به جنبش وتوده های عادی مردم،ازبیرون وازفرازسرجنبش وازپشت عینک ایدئولوژیک ودریک کلام ازمنظرنخبه گرائی واصالت تئوری دربرابرواقعیت های متحول وحکم راندن یک جانبه "تئوری ونظریه" برواقعیت های اجتماعی وبرپراتیک است.ونه رابطه دوجانبه ومتقابل ذهن وعین. انتقاد ا صلی به رویکرد ر.حشمت نه فقط به خاطراصالت ذهن است دربرابرعین که فی المثل درمورد برنامه او این امتزاج ذهن وعین را نمی شناسد ودربرابراین سخن من که برنامه یک جنبش را نمی توان ازفرازسرجنبش برای جنبش تدوین کرد برمی آشوبد،بلکه مهمترازآن این است که او ذهن را صرفا درقالب ذهن نخبگان می شناسد و درخود جنبش قائل به ذهن وعین نیست ودرهمین رابطه این گزاره رهائی بخش را که رهائی کارگران و بناکردن سوسیالیسم تنها بدست خود کارگران ممکن است را به زیرسوال می برد.فی المثل اگراین واقعیت را درنظربگیریم که خود تقسیم کارفکری ویدی درشکل نهادی شده کنونیش ازنتایج ودستاوردهای جامعه طبقاتی ومحصول طبقه بندی انسان ها است،یعنی همان واقعیت وشکافی که قراراست دربناکردن"جهانی دیگر"وجهانی غیرطبقاتی ملغی وپژمرده گشته وبجای چنین تقسیم کاراسارت آمیزی آن تقسیم کاراجتماعی غیرنهادی شده با فرصت وامکانات اندیشدن و عمل کردن برابر، که دیگرمبین امتیازوسلطه انسان برانسان نیست، دراختیارهمه جامعه قرارداده می شود؛آنگاه به معنا وعواقب سنگرگرفتن درپشت این گونه شکاف های طبقاتی وتبدیل به امتیازشده وتقدیس آنها به مثابه گزاره های پایدار،رهائی بخش وسکوئی برای نیل به جهانی فارغ ازاین شکاف ها،ونه هم چون واقعیت های موجود ودرحال گذار،پی می بریم. معنای این سخن آن است که همراه وبه موازات اجتماعی شدن قدرت وثروت،مالکیت دانش وعلم نیزاز خصوصی بودن خارج شده وعمومی می شود. تقدیس رهبری( نخبگان) که به معنی زنده نگهداشتن مناسبات رهبری کننده ورهبری شونده، وایجاد قطب بالاو پائین است،به تصویرکشیدن جنبش هم چون پیکر بی سرو فاقد شعور وخرد ونیازمند به سروخرد هدایت کننده وآگاه کننده ونظایراین گزاره ها، بی شک نمی تواند سکوی مناسبی برای عبورازجهانی که نفی اش می کنیم وازجمله برای برافکندن استبداد قیم مأب کنونی که علیه اش می جنگیم و ساختن جهانی آزاد ورها ازسلطه انسان برانسان که برایش مبارزه می کنیم، باشد.آنها مهماتی مناسب ازجنس رهائی بخش برای جهان عاری ازطبقات به شمارنمی روند.آنها درنقش تاروپود ومیراث شوم وتبدیل به طبیعت ثانوی شده دروجودما توسط جامعه کهن طبقاتی هستند که باید درجریان مبارزه برای تغییرشرایط و خود دگرگونی و زایش انسانهای تراز نوین براین بستر بدورریخته شوند. متأسفانه در رویکرد ر.حشمت تئوری ونظریه نه ناظربرتحلیل مشخص وبیان تئوریک وانتزاعی این واقعیت های متحول جامعه بلکه وارونه آن ودرسودای تحمیل خود براین واقعیت ها است. دیالکتیک نه نبرد وکشاکش واقعیت های اجتماعی بلکه نبردمقوله های انتزاعی وفرااجتماعی است. برنامه نیز به مثابه یکی ازمصادیق خود آگاهی وخود فرمانی، نه ازمتن جنبش ونیازها وباید ونباید های آن وازانکشاف این واقعیت ها و بامشارکت هرچه عمیق ترشونده خود آنها (دموکراسی رادیکال ومشارکتی) - صرفنظرازکم وکیف متغیرِمشارکت ونوع وچگونگی آن درتناسب با ظرفیت ها وامکانات تاریخی- بلکه ازلابلای این مقولات وکلیشه ها بیرون کشیده می شود. تئوری ونظریه بیان واقعیت های موجود ویا درحال شدن نیست ودرنتیجه گوئی قابل دست یابی ازبیرون است ورازواره وبیگانه و مسلط برکنش گران واقعی. رئال پلتیک دراین رویکردچنان شأن برجسته ای داردکه همه آنچه که درمورد سوسیالیسم و مقام وجایگاه نیروی کاراعم از طبقه بزرگ مزدوحقوق بگیران، ونیرکاربی مزد و یا کارمعطوف به بازتولید نیروی کار، وتولید هم به معنای نیازهای مادی و وهم تولید غیرمادی که درجهت رفع نیازهای مادی ویا فرامادی وغیرمادی درحال گسترش بشروشکوفائی او قراردارد،وهم آنچه که در مورد نقش بی بدیل ارگانها وتشکل های اقتدارتوده ای نظیر شوراها وکمیته ها و... کارگران ویا هرشکل دیگر به مثابه یاخته های اصلی خود حکومتی ومداخله توده های مردم وبدیل برای مشارکت در تصمیم گیری ها و سرنوشت خود گفته میشود، عملا به مشتی یاوه و کلمات بی محتواودهان پرکن تبدیل می شود. کارگران و برپادارندگان جنبش گوئی هم چون طوطیان خوش آموزی هستند که هنرشان تکرارگفته ها ویافته های رهبران ونشاندن "اشرافیت حزبی" برفرازسرخود است.کافی است که شما یاخته های خود مدیریتی وخود حکومتی را جدی بگیرید وازمردم بخواهید آن را-سوسیالیسم را-ازهم اکنون و بدست خود بنانهند، درآنصورت خواهید دید که این نوع مدافعان سوسیالیسم دهان پرکن وسرشارازرئال پلیتیک ، چگونه باانواع رگباراتهامات وتحریفات به سراغت خواهند آمدکه پدرآمرزیده، "تدوین یک برنامه توسط خرد جمعی در یک جنبش چگونه به دست میآید. آیا ھمه افراد شرکت کننده در یک جنبش در تدوین برنامه مشارکت میکنند ؟ آیا تا کنون جایی سراغ دارید که چنین امرمبارکی صورت تحقق پیداکرده باشد؟"( به نقل ازنوشته ر.حشمت). براستی آفرین براین استدلال قرص وتکان دهنده وتامغزاستخوان سوسیالیستی! پرسیدنی است که آیا واقعاانتظاردارید که برنامه وهدف شما وآن دموکراسی مشارکتی وجهان برابروآزاد مورد نظرشما پیشاپیش درجامعه طبقاتی وتوسط بورژوازی تحقق پیداکرده باشد، تا با ارجاع بدان برای شما واجد عقلانیت باشد ودارای جبنه کاربردی؟!باچنین منطقی اصلا معلوم نیست که چرا باید شعار ساختن جهان دیگرو بنای سوسیالیسم را سر دهیم؟! واقعیت آن است که درتمدن کنونی ودستاوردهای تاکنونی بشر ،امکانات ارتباطی و مشارکتی عظیمی چنان فراهم شده است که خود بورژوازی نیزدرمواردی وزیرفشارشهروندان ناچارمی شود که آن را ولوبه شکل صوری وکنترل شده ازطریق مشارکت مردمی وبا تکیه بر خردجمعی آنها ودرموارددیگر با تظاهربه آن عمل کند و انصافا ازاین حیث ازبرخی مدعیان چپ که خردجمعی را به تمسخرمی گیرند وآن را تئوریزه هم می کنند ومتأسفانه بنام سوسیالیسم، چندگام جلوتراست! و بیهوده نبود که بورژوازی توانست درمصاف قرن بیستم بااین نوع رویکرد آن را آن گونه درهم بشکند. درواقع اکنون امکان وظرفیت های مازاد و استفاده نشده برای تحقق دموکراسی مشارکتی و فراگیر از ِقبل دست آوردهای تمدن بشری ازآنچه که اکنون صورت می گیرد بسیاربیشتراست وهمین مساله یکی ازمولفه های بحران سرمایه داری درقرن بیستم را تشکیل می دهد. همانطورکه درعرصه نیازهای مادی وظرفیت های تولیدی نیزچنین است.
بی تردید حاصل این نوع رویکرد چیزی جزتبدیل نظرات مارکس به امری مهمل وآئینی ویا مکتبی نخواهد بود وتماما برخلاف متدوشیوه خود مارکس است*۱: مایکل لبوویتز*۱درکتاب فراسوی سرمایه(به ترجمه فروغ اسد پور)، عبارتی ازمارکس و برگرفته ازفصل دوم سرمایه را نقل می کند که بخوبی تمایزبین این دودرک ازنظریه وتئوری وتبدیل شدن تئوری به آئین ومکتب ویا به ایدئولوژی به معنای آگاهی کاذب را نشان می هد.این سخن مارکس درمورد فروپاشی و به ابتذال کشیده شدن یک نظریه (دراینجا نظریه ریکاردوتوسط شاگردانش) است.
به گفته وی ریزش تئوری زمانی شروع می شودکه"دیگرنه خود واقعیت،بلکه یک دستگاه تئوریک ترتیب داده شده ازنظرات استاد به نقطه عزیمت تحلیل واقعیت بدل می شود،واقعیت به درون تئوری بلعیده می شود وبه این معناتناقضات بین تئوری و واقعیت با اعمال خشونت بردومی سرکوب می شود.کاراستاد برای درک تئوریک واقعیت،حالا به عکس خود تبدیل می شود،یعنی تئوری به نقطه عزیمت تحلیل واقعیت مشخص تبدیل می شودواین به معنای ابتذال وتلاشی یک نظریه است"
چنانکه ملاحظه می کنید،تلاشی وابتذال یک تئوری ونظریه وقتی شروع می شود که تئوری به نقطه عزیمت برای یک تحلیل مشخص تبدیل شده و جایگزین آن گردد، ونه بازتاب دهنده یک واقعیت مشخص وبازتولید تئوریک وانتزاعی آن. وباین ترتیب است که برای حل تناقضات بین تئوری و واقعیت این واقعیت ها هستند که مورد انکارقرارمی گیرند و بطرزخشونت آمیزی به درون تئوری بلعیده می شوند. مارکس دراین مورد به کرات وبه بیان های مختلف سخن گفته است. مثلا او درفرازدرخشان دیگری درمرزبندی با این نوع مکاشفات تئوریک، تأکید کرده است که نظراتش تنها تلاش وتوضیح این واقعیت است که چرا پرولتار مبارزه می کند وچرا ناچاراست چنین کند حتی اگرتمایلی به آن نداشته باشند(نقل به معنا) درمانیفست نیز بسیارروشن ومنجز نظریه را بیان مبارزه طبقاتی به مثابه یک واقعیت می داند. واساسا مبارزه طبقاتی به معنای واقعی وعینی خود ترکیبی است ازمبارزه اقتصادی و سیاسی ونظری. ارجاع تئوری به روندها وواقعیت های موجود ومشخص ودرحال شدن درهرحال جان مایه نظریات مارکس را تشکیل داده است وبالکل بیگانه با کشف وشهود ذهنِ درخودومستقل است.پراکسیس پیوند پراتیک اجتماعی با ذهن است وپیشرفت آنها درگرواین پیوند متقابل است.بدون تغییرجهان تفسیرجهان ناممکن است. رابطه تنگاتنگ بین تئوری و واقعیت های اجتماعی است که ازطریق پراکسیس بهم گره می خورند.پراتیک انقلابی هم چنین دربردارنده پیوند تغییرشرایط وخوددگرگونی است که چگونگی امکان برون رفتن برده های مزدی درچنگال نظام و ازوضعیت اسارت آوررا تبین می کند . برای مارکس مبارزه طبقاتی به مثابه یک واقعیت اجتماعی وهم چون یک جنبش عینی وجود خارجی دارد و جنبش کمونیستی هم بخشی و تنها بخشی ازآن است وازآن جداناپذیرونه هم چون یک مکتب فکری ونظری مستقل و بیرون ازآن و برفرازآن .
پایان بخش اول.
۲۰۱۰-۰۲-۰۳
*۱-مثلا تزدوم ازتزهای درباره فویرباخ تأکیدمارکس براین است که درپراتیک است که انسان باید حقیقت یعنی واقعیت وتوان اندیشه اش را اثبات کند. وحقیت مساله ای است که باید ازطریق "عمل"بشری ونه مجادلات فیلسوفان ومباحثات مکبتی حل وفصل گردد.
-تئوری درمعنای دورنمای سوسیالیستی هم نه فقط برآمده ازتجربه تاریخی مبارزات طبقاتی وبارتاب تئوریک آن است بلکه،هم چنین برای آنکه تبدیل به عمل اجتماعی ودارای برد توده ای شودباید با تجربه وفعالیت مشخص پرولتاریا درهم آمیزد والبته دراین آمیزش خود نیزدستخوش تغییر وتکامل می شود. ازهمین روتئوری انقلابی نمی تواند مثلا توسط گروه وقشرخاصی چون روشنفکران ساخته وپرورده شود.این تئوری تنها می تواند بیان تئوریک جنبش طبقاتی باشد ولاجرم هم چون گلی درمزرعه مبارزات اجتماعی ودرپیوند باآن پرورده شود وگرنه گلخانه ای خواهد بود.اهمیت کمونیزم به مثابه یک جنبش نیزدرهمین رابطه است. مثلا مارکس درایدئولوژی المانی می گویدکمونیزم یک ایده ای که قراراست واقعیت با آن منطبق گرددنیست. ماجنبش واقعی را که وضعیت امروز را قادراست دگرگون کند کمونیزم می نامیم.نظرمارکس درمورد رابطه آگاهی اجتماعی با هستی اجتماعی نیزبقدرکافی شناخته شده است .این نه شعوربلکه وجود اجتماعی است که شعوراجتماعی را بوجود می آورد. شعوراجتماعی وقوف به هستی اجتماعی است(خود آگاهی).تأکید صرف برفعال بودن دوسویه ذهن وعین مهم است ولی کافی نیست.مهم ترازآن رابطه وجودی آندو وآبشخور شعوروآگاهی است که ازهستی اجتماعی برمی خیزد وبا آن درمی آمیزدو هستی خود آگاه تر رابوجود می آورد.مهم آن است که بدانیم این پراتیک اجتماعی است که باآمیختن ایندوبهم حقیقت را ازآنچه که درسوی ذهن است- وتصورسنتی ازفلسفه وآگاهی کاذب را تشکیل می دهد -تفکیک می کند. والبته نه حقیقت به مثابه امری ثابت وازلی وابدی بلکه حقیقتی درحال تغییروفرارونده ودرحال انهدام وخلق شدن، وتفاوت پراکسیس یعنی آنچه که به فلسفه عمل موسوم شده ،با فلسفه سنتی نیزدرهمین است. مشکل فویرباخ هم نه درتأکید برعین بلکه درنادیده گرفتن آن به صورت پراتیک اجتماعی،پراتیک انسان اجتماعی که درآن ذهن وعین بطورفعالی بهم می آمیزند بود.البته آنچه که مارکس ونظریه شناخت می گوید،درجامعه سرمایه داری به شیوه رازآلود وواژگونه به نمایش درآمدن، وتوسط تقسیم کار نهادی شده فکری ویدی واین که گویا علم ومعرفت توسط نخبگان تولید می شود، وانمودمی شود.یعنی مثل همه چیزسرمایه بصورت بیگانه شده بامنشأسازندگان ومولدین واقعی آن وبصورت مالکیت خصوصی درآمدن معرفت وعلم شد.وبهمین دلیل درظاهر امربرخوردارازعقلانیت برخاسته از واقعیت نظام طبقاتی است که متأسفانه رگه هائی ازآن را دراصالت تئوری ر.حشمت و نگاهش به سازندگان واقعی معرفت مشاهده می کنیم. دستکم گرفتن خردجمعی چه بصورت بالفعل اش وچه بصورت بالقوه اش و مهم ترازآن بجای جهت گیری به نقش آفرینی هرچه بیشتراین خردجمعی، تئوریزه کردن وضعیت موجود تحت عنوان واقعیت ها و رئال پلیتیک، بیانگرآن است. این جداسازی تئوری ازبسترآن برای یافتن مبنائی جهت توجیه نقش انحصاری وویژه برای حزب پیشتارورهبراست. دربخش دوم وبررسی مصداق ها بازهم به نقد این نگرش خواهیم پرداخت.








