سلسله بحث هایی به مناسبت سالگرد انقلاب بهمن - بخش دوم
عوامل شکست انقلاب ۵۷ چه بودند؟ در همین حوزه و پیش از پرداختن به موضوع لازم است به یک مجادله پاسخ گوئیم که مخالف شکست خوردن انقلاب است. این طیف به چند دسته تقسیم مىشوند ، نخست خود جمهورى اسلامى و همپالگىهاى آن در ایران و جهان ( و البته تا حدودى دول و رسانههاى غربى ) که معتقد به پیروزى و به اصطلاح فجر انقلاب هستند ، از دیدگاه این حضرات هدف انقلاب استقرار جمهورى اسلامى بود که آن نیز تحقق پذیرفت و سه دهه از حیات آن میگذرد . دوم افراد و نیروهایى در طیف اپوزیسیون و یا معترض که تئورى " تداوم امقلاب " را طرح مى کردند و بعضی کماکان میکنند که البته امروزه به شدت به تدافع افتادهاند و قادر به دفاع مستدل از تز خود نیستند. خود این طیف به دو دسته تقسیم مىشوند: نخست جریاناتى که در سالهاى ۵۷ تا ۶۲ طرح " شکوفاسازى جمهورى اسلامى " را در برابر خود نهاده بودند نظیر حزب توده، تروتسکیتها و فدائیان اکثریت که خواهان تداوم انقلاب از طریق دفاع از " خط امام " و براى برچیدن نفوذ " لیبرالها" و " حجتیهاىها " در حکومت " انقلابى و ضدامپریالیستى " شان بودند. مشابه همین سیاست ( ولى بالعکس ) از سوى مجاهدین خلق و جریانات مائوئیست نظیر اتحادیه کمونیستها وحزب رنجبران ( تا قبل از عزل بنىصدر) پى گرفته شد که همچون دسته اول معتقد به وجود دو پایه خوب و بد در جمهورى اسلامى بودند، منتهى از دید ایشان جناح خوب، جناح اقلیت رژیم یعنى نهاد ریاست جمهورى بنىصدر ( که او را نماینده بورژوازى ملى ایران میپنداشتند ) بود که باید جناح بد یعنى حزب جمهورى اسلامى و شرکا را زمینگیر و مغلوب مىکرد. دوم جریاناتى نظیر طیف اقلیت جنبش فدایى که به رغم ارتجاعى دانستن کلیت رژیم، مخالف شکست انقلاب بودند و تز " تداوم انقلاب " را طرح میکردند . حال آن که انقلاب بهمن تماما شکست خورد . به چند دلیل:
اول این که از دل آن انقلاب، رژیم ارتجاعى جدیدى سر برآورد که مبتنى بر توهم و حمایت اکثریت مردم ایران بود یعنى انقلاب منجر به شکلگیرى یک حکومت مترقی نشد. دوم این که بخش عمده اهداف اجتماعى انقلاب بهمن در رژیم نوپا نه تنها متحقق نشد بلکه بر کمیت و کیفیت معضلات افزوده گردید، سوم این که شما موقعى مىتوانید از " تداوم " چند و چندین ساله یک انقلاب سخن بگویید که اولا نوعى قدرت دوگانه در جامعه وجود داشته باشد ( مثلا در حوزهها و یا مناطقى بخشى از قدرت در دست انقلابیون و بخشى در دست مرتجعین باشد) ثانیا موقعیت انقلابى علىرغم استقرار یک رژیم نوپا در جامعه تداوم داشته باشد. حال آن که مىدانیم این دو پارامتر فقط در کردستان وجود داشت و تز تداوم انقلاب فقط در همان منطقه جغرافیایى صدق مىکرد، در اکثریت بزرگى از کشور موقعیت انقلابى بهمن ۵۷ تداوم نیافت و بخش بزرگى از مردم علىرغم بىجواب ماندن مطالبات اقتصادى و سیاسىشان به رژیم خمینى توهم و سمپاتى داشتند و اساسا با تکیه بر همین پایه تودهاى بود که سران رژیم توانستند از پس مخالفین متشکل خویش یکى پس از دیگری برآیند.
با این پارانتز بزرگ برگردیم به موضوع اصلى مورد بحث و آن چگونگى شکست انقلاب بهمن میباشد .
به طور خلاصه عوامل زیر را مىتوان برشمرد:
۱ - غیاب یک آلترناتیو سوسیالیست و آزادیخواه که بتواند همزمان بر مطالبات اساسى چون : استقلال، آزادى، عدالت اجتماعى، خودحکومتى مردم، حق تعیین سرنوشت خلقهاى ساکن ایران، حاکمیت کارگران و زحمتکشان، برابرى کامل زن و مرد، دولت سکولار و غیرایدئولوژیک و اهدافى از این دست بکوبد.
خود این غیبت محصول چندین علت دیگر بود که مىتوان از میان آنها به عواملى نظیر: سلطه بلامنازع تفاسیر و قرائتهاى غیرمارکسیستى و ضد دمکراتیک بر کل جنبش چپ ایران، ضعف آگاهىهاى سوسیالیستى هم در میان روشنفکران چپ و هم در میان طبقه کارگر، ضعف سازماندهى و تشکل هم در جنبش چپ و هم در جنبشهاى کارگرى و تودهاى، تاثیرات زیانبار سیاستهاى حزب توده در دهه ۳۰ و جنبش و مشى چریکى در دهه ۴۰ و ۵۰، گرایش به پوپولیسم و بها ندادن به اهمیت کلیدى حضور و سازماندهى در میان کارگران و دیگر اقشار مدافع انقلاب اجتماعى، درک آشفته از مبارزات ضدامپریالیستى و ضداستبدادى و بىاعتقادى به اهمیت مبارزه براى دموکراسى و آزادىهاى بىقید و شرط ، بها ندادن به افشاى اندیشههاى تئوکرات و نکوبیدن بر مطالبات سکولاریستى و لائیک ، درک صورى و کلیشهاى از مطالبات و جنبش زنان و بنابراین محول کردن مبارزه براى برابرى زن و مرد به استقرار نظام " موعود " ، عقب ماندگى وحشتناک و گاه ارتجاعى در زمینه مسایل مربوط به جنسیت، گرایش جنسى، اخلاقیات اجتماعى و غیره اشاره کرد. بنابراین به جرات مىتوان گفت که چپ ایران شانس آورد که به قدرت نرسید چون اگر مىرسید لااقل در حوزه استقرار حکومت استبدادى، توتالیتر و مبتنى بر ادغام دولت و ایدئولوژى ( و آن هم صرفا تفسیرى خاص از ایدئولوژى ) تفاوت چندانى با جمهورى اسلامى نمىداشت و بنابراین شکلدهى به یکى از انواع رژیمهاى بهاصطلاح سوسیالیستى و در عمل استالینیستى و بوروکراتیک قرن بیستم، حاصل آن مىبود.
۲ - سیاست دوگانه ( دابل استاندارد) رژیم پهلوى در زمینه سرکوب مخالفین سیاسى. بدین معنا که این رژیم و مشاورین سیا و موسادىاش از آنجا که خطر کمونیسم _آن هم در هممرزى با اتحاد شوروى_ را خطر عمده تلقى مىکرد، همه توش و توان خود را صرف سرکوب جنبش چپ و یا سازمان چریکى مجاهدین خلق ( که آن را مارکسیست اسلامى مىپنداشت ) نمود در همان حال تا حدودى برخلاف حکومت رضاخان، امتیازات زیادى به مذهب و روحانیون داد و یا در سرکوب آنها از خشونت کمترى استفاده مىکرد ، به این بهانه که مراجع تقلید و روحانیون طراز اول همچون مورد خرداد ۴۲ مىتوانند با تحریک احساسات شیعى مردم آنها را به خیابانها بکشانند. رژیم محمدرضا شاه حتى به مدت ۱۳ سال به آخوندها حقوق مىداد. بهعلاوه مدرنیسم غربگرایانه شاه نیز تا حدودى زیاد صورى، اشرافى و تجملى بود و هدفى جهت تضعیف مذهب و جا انداختن مفاهیم سکولاریستى براى خود قایل نبود. بالعکس از ماهیت ضدمذهبى مارکسیستها در نزد عوام براى کوبیدن و تخطئه آنها استفاده مىکرد.
۳ - سازماندهى و تشکل طبیعى و گسترده ملایان در مقطعى که انقلاب مردم در غیاب یک آلترناتیو ترقىخواه و چپ شکل گرفت. روحانیون با لشگر دهها هزار نفرى تبلیغى و سازمانگرانه خود که از هزاران مسجد و مکان مذهبى به عنوان ستاد حزبى بهره مىجستند و به علاوه با قاطعیتى که گرایش خمینى در زمینه سرنگونى شاه از خود نشان داد و طبعا سواستفاده از اعتقادات و ریشههاى مذهبى بخشهاى بزرگى از مردم، توانست رهبرى انقلاب را خیلى راحت به دست آورد.
۴ - حمایت گسترده و یک طرفه دول و رسانههاى غربى از آلترناتیو" سبز" خمینى براى جلوگیرى از عروج یک آلترناتیو "سرخ" ، عامل مهم دیگرى بود که محافل امپریالیستى را متقاعد کرد که وقتى رژیم شاه را دیگر نمىتوانند نجات دهند، بهتر است به شر کمتر رضایت دهند. اخراج خمینى از عراق و ورود او به فرانسه، یک پوشش خبرى بىهمتا براى او و همپالگىهایش مهیا نمود. حال آن که در آن موقع اکثر فعالین چپ و دموکرات یا در زندان بودند و یا اگر بیرون بودند، تریبونى براى بیان نظرات خود و ابزارى براى سازماندهى جنبش نداشتند.
۵ - تسلیم بىچون و چراى بخش اعظم نیروهاى سیاسى به هژمونى خمینى و محول کردن همه بحثها و اختلافات به بعد از سرنگونى شاه ( سیاست همه با هم ) و بنابراین شکل ندادن به آگاهى و اراده مستقل مردم، یعنى به دور از هیچ چالش جدى، عرصه حیاتى رهبرى را به خمینىگرایان محول کردند.
۷ - سنت دیرپاى استبداد در ایران و فقدان آگاهى و تربیت دموکراتیک و آزادىخواهانه و مبتنى بر مدنیت و مدرنیته که سبب مىشد نه تنها تودهها بلکه بهاصطلاح روشنفکران و پیشروان نیز درک درستى از اهمیت نفس کشیدن در یک جامعه آزاد نداشته باشند، بالعکس خود مبشر یکى از انواع استبدادى حکومتگرى بودند. بنابراین جامعهاى که سنت آزادىخواهى و اخلاقیات دموکراتیک در آن نازل باشد، حکم ژلهاى دارد که توسط این یا آن پیشوا، قهرمان، لیدر و حزب مىتواند به هر شکلى درآید.







