هوارد زین، مورخ برجسته و استاد دانشگاه بوستون امروز در سن ۸۷ سالگی درگذشت . او شش سال پیش در مقاله ای که در لوموند دیپلماتیک نوشت از «قدرتی که هیچکس قادر به سرکوب آن نیست» صحبت کرد. شما را خواندن مجدد این مقاله دعوت می کنیم. لوموند دیپلومایتک، پنج شنبه ٢٨ ژانویه ٢٠١٠
تاریخ خلق آمریکا از دید یک موَرخ آمریکائی
قدرتی که هیچکس قادر به سرکوب آن نیست
در اواخر سالهای ١٩٧٠، وقتی تصمیم گرفتم که این کار ، یعنی نوشتن تاریخ خلق آمریکا را شروع کنم،بیست سالی میشد که در اسپلمان کالج، دانشگاه دخترانه سیاهپوست در آتلانتا، تاریخ تدریس می کردم. من نخست در جنبش مبارزه برای حقوق مدنی در جنوب آمریکا شرکت کرده بودم، که با ده سال مبارزه علیه جنگ ویتنام ادامه پیدا کرده بود. چنین سابقه ای برای یک مورخ از نقطه نظر بی طرفی، چندان جالب نیست ، خواه نویسنده باشد و خواه استاد دانشگاه.
اما دیدگاه نقادانه ام، خیلی پیش تر ، از تربیتم در یک خانواده کارگر مهاجرنیویورکی شکل گرفته بود که سپس با سه سال کار در صنایع کشتی سازی و با تجربه ام در سالهای جنگ بر روی یک بمب افکن نیروی هوائی عمیق تر شد هواپیمائی که از انگلستان بلند می شد تا بمب هایش را بر سر اروپا واز جمله بر سواحل اقیانوس اطلس در فرانسه خالی کند.
در فردای جنگ، از امتیازتحصیلات مجانی برخوردار شدم که شامل میلیونها سرباز تازه از جنگ بازگشته می شد، بچه کارگر هائی که بدون آن هرگز نمی توانستند در تحصیلات عالی ثبت نام کنند(١) . در دانشگاه کولومبیا دکترای تاریخم را گرفتم، ولی به تجربه می دانستم که در آنچه در دانشگاه آموخته بودم، بسیاری از نکات مهم تاریخ آمریکا به کنار گذاشته شده بود.
زمانیکه شروع به تدریس و تألیف کردم، دیگر شکّی نسبت به مفهوم « بی طرفی » نداشتم : خود داری از إرائه یک دید جانبدار . در واقع می دانستم که یک مورخ ( یا یک روزنامه نگار، و یا هر کسی که موضوعی را تعریف میکند) باید تصمیم بگیرد که ما بین انبوهه ای از وقایع، کدام را انتخاب و کدام را حذف کند. و او بدینگونه است که نقطه نظرات خود را بصورت عمدی یا غیر عمدی آشکار میکند.
برخی اساتید و سیاستمداران آمریکا دائماً تکرار میکنند که دانش آموزان یا دانشجویان باید « وقایع را بیاموزند». این مرا بیاد « گرادگریند »، شخصیت از خود راضی « زمانه سخت » چارلز دیکنز می اندازد که یک معلم جوان را گوشمالی می داد که: « فقط وقایع را تدریس کنید، وقایع را، وقایع». امّا پشت هر « واقعه» که یک معلم ، یک نویسنده یا هر کسی ارائه میدهد، یک قضاوت وجود دارد. قضاوتی که می گوید چه چیز مهمّ است و بقیه را باید کنار گذارد.
دروغ و جعل
به نظر من در تاریخ رسمی، نکاتی با اهمیت بنیادین ناپیدا هستند که در فرهنگ آمریکائی نقش برجسته ای دارند. این فراموش شده ها، گذشته را به چشم ما دگرگونه جلوه میدهند، و بدتر از همه، قضاوت ما را از شرائط حال به اشتباه می اندازند.
بعنوان مثال، مسئله طبقه اجتماعی. فرهنگ غالب ( که در برنامه های آموزش و پرورش، در سیاست و مطبوعات رایج است) ادّعا می کند که جامعه ما فاقد طبقات اجتماعی است و منافع ما فقط منافع مشترک است. در مقدّمه قانون اساسی ایالات متحده خوانده می شود: « ما مردم ». این اصطلاح فریبنده است. در ١٧٨٧، قانون اساسی توسط پنجاه و پنج مرد سفید پوست و ثروتمند که همه صاحب برده یا تجّار مصمّم به دفاع از منافع طبقه شان بودند، نگاشته شد.
این نوع دولت خادم منافع ثروتمندان و قدرتمندان در تمام طول تاریخ آمریکا تا امروز رایج بوده است. گفتمان روزمره اینطور وانمود می کند که همه (ثروتمندان ، فقرا و طبقه متوسط ) یک نفع مشترک دارند. بدین ترتیب هنگامی که از ملت صحبت می شود، مفاهیم عمومی مورد استفاده قرار می گیرد . وقتی که رئیس جمهور با لبخند می گوید که اقتصادمان « وضعش خوب ا ست»، پنجاه میلیون نفری که به زور دستشان به دهانشان می رسد را به حساب نمی آورد،وفقط نظر به یک درصد جمعیت دارد که چهل درصد ثروت کشور را در دست دارند، اینها بی شک وضعشان بسیار خوب است. ، در شرائطی که ا لبته طبقه متوسط نیز وضعش بد نیست.
منافع طبقاتی حکّام همیشه پشت پرده منافع ملّی پنهان بوده است.هر دفعه که می شنوم یک مسئول عالیرتبه برای مشروع ساختن سیاستش، سخن از « منافع ملّی » یا « امنیت ملّی » بمیان می آورد، تجربه شخصی ام در جنگ، و تاریخ تمامی عملیات نظامی آمریکا، حس بدبینی مرا بر می انگیزد . با چنین توجیهاتی بود که هری ترومن در ١٩٥٠ آنچه را « عملیات پلیسی » می خواند در کره اجرا نمود، که دو میلیون قربانی بجای گذاشت، و لیندون جانسون و ریچارد نیکسون هر کدام به نوبه خود در هندوچین جنگی آنچنان مرگبار را دنبال کردند، که آقای رونالد ریگان در١٩٨٣ بهنگام تصرف گرانادا ، و پدر رئیس جمهور فعلی در ١٩٨٩ در پاناما ودو سال بعد در حمله به عراق و آقای ویلیام کلینتون در ١٩٩٣ وقتی که بنو به خود عراق را بمباران کرد.
« بوش جدید» نیز تصرف و بمباران کردن عراق را در چارچوب منافع ملی توضیح می دهد. استدلالی اینچنین احمقانه فقط به این دلیل مورد قبول قرار گرفت که یک پرده ضخیم دروغ سیاسی و مطبوعاتی کشور را فرا گرفته بود. دروغ در مورد « سلاح های کشتارجمعی » ، در مورد روابط عراق و القاعده. تعداد روز افزون آمریکائیانی که متوجه میشوند تا چه حدّی سرشان کلاه رفته ، موجب افت محبوبیت جورج و. بوش شده است. و این امر علیرغم همکاری نزدیک دولت و رسانه های بزرگ (پدیده ای که بیشتر نمایانگر یک دیکتاتوری است تا یک دمکراسی) صورت گرفته است.
سراب یک جنگ کوتاه وبدون درد محو شده است. چند صد سرباز آمریکائی مرده اند، بیش از هزار، شاید دو هزار نفرمجروح شده اند. در یک کانال تلویزیونی ماهواره ای، (این نوع برنامه ها از شبکه سرتاسری پخش نمی شوند) هنرپیشه زنی بنام « شِر» ، تعریف کرده است که اخیراً در یک بیمارستان واشنگتن، چندین جوان بدون دست یا پا دیده است، مردان جوانی تا ابد معلول. او از خود دلایل این جنگ را می پرسد.
ما سعی میکنیم آنچه که مطبوعات در سکوت نگه داشته اند را به اطلاع آمریکائیان برسانیم. مثلاً ده یا شاید سی هزار غیر نظامی عراقی که در عملیات جنگی کوتاه ولی خونین کشته شدند. بکمک اینترنت و کانالهای رادیوئی مترقی، ما همچنین تلاش می کنیم شرائط اشغال عراق را توصیف کنیم: هجوم خشن به خانه های مردم، توقیف بیگناهان مستقل از سنشان، یا رها کردن بمبهای ٢٥٠ یا ٥٠٠ کیلوئی بر فراز محله های مسکونی. هنگامی که تصمیم تألیف تاریخ خلق آمریکا را گرفتم، می خواستم روایت جنگ های ملی را بازنو یسی کنم، امّا نه از دید سران کشور یا ژنرالها، بلکه از دید کارگران جوانی که جی.آی. شده اند، از دیدگاه پدران و مادران و همسرانشان که یک روز تلگرامی با نواری سیاه بر حاشیه آن دریافت خواهند کرد. میخواستم جنگهای آمریکا را از دید «دشمنانش» حکایت کنم: مکزیکیهایی که میهنشان به تصرف در آمد، کوبائیها که زمینشان را در ١٨٩٨ گرفتند، فیلیپینیها که یک جنگ فجیع را در اوایل قرن بیستم تحمّل کردند، جنگی که باعث مرگ ٦٠٠٠٠٠ نفر شد که بر علیه آمریکا که مصمّم به تصرف کشورشان بود، مبارزه می کردند.
یک پدیده در ابتدای تحصیلاتم در رشته تاریخ نظرم را جلب کرد. سعی میکنم آن را زین پس در کتابهایم توضیح دهم. و آن چگونگی رخنه وطن پرستی آتشین ( که از بچگی با قسم وفاداری به بیرق(٢) و پرستش سرود ملی و گفتمانهای « ملی » گرای بسیار جهت دار آنرا در سرمان پر میکنند ) در برنامه آموزش و پرورش تمام کشورها است . نمی دانم از سیاست خارجی آمریکا چه باقی می ماند اگر ما، لا اقل در ذهنمان، تمامی مرزهای دنیا را حذف و هر کودکی را ، در هر کجا که باشد ، مثل بچه خود نگاه کنیم. در این صورت، قابل تصور نمی بود که بمب اتمی بر سر هیروشیما خراب شود، یا ناپالم روی ویتنام، افغانستان یا عراق ریخته شود.
وقتی که نوشتن کتابم را شروع کردم، تحت تأثیرآنچه که تا به آنروز زندگی کرده بودم ، قرار داشتم: اوایل در نزد مادر و پدرم در یک جامعه سیاهپوست جنوب، استادی در یک دانشگاه دخترانه سیاهپوست،و مبارزه بر علیه تبعیض نژادی. متوجه شدم که تاریخی که به ما میاموختند، هر که را پوست سفید نداشت یا به بازیگر دست دوم تبدیل می کرد و یا به پشت صحنه می انداخت. البته سرخپوستان کمی همچون سیاه لشکرها حضور داشتند ، و سیاهپوستان اندکی نقش برده ها را ، که مثلاً آزاد شده اند، بازی میکنند ، ولی هر بار نقش اصلی مال مرد سفید است.
از دوران ابتدائی تا دبیرستان ، هیچ حرفی در باره این نبود که رسیدن کریستف کلمب به دنیای جدید معنی اش قتل عام کامل مردم بومی هیسپانیولا (٣) بوده است. هیچکس به من توضیح نداد که این در واقع اولین مرحله از پیشروی یک ملت نوین بوده است. که معنی این پیشروی اخراج همراه با خشونت سرخپوستان از تمامی قاره بود، که با فجیعترین خونریزیها اجرا شد تا سرانجام بازماندگان این قتل عام ها، مثل گله های چارپای در دشت های بسته محبوس شوند.
به تمامی دانش آموزان آمریکائی ماجرای کشتار بوستون را می آموزند که کمی پیش از جنگ استقلال علیه تاج و تخت بریتانیا اتفاق افتاد. پنج آمریکائی در ١٧٧٠ بدست سربازان انگلیسی کشته شدند. ولی چند شاگرد مدرسه می دانند که شش صد مرد، زن و کودک تایفه پکو، در نیوانگلند ، در ١٦٧٣ قتل عام شدند؟ یا که صدها خانواده سرخپوست، در کولورادو در زمان جنگ داخلی(٤) بدست سربازان آمریکائی سر به نیست شدند؟
در طول تحصیلاتم در رشته تاریخ، هرگز حرفی از کشتارهای متعدد سیاهان، که در سکوت کر کننده یک دولت مفتخر به قانون اساسی ای که ، تأمین کننده برابری حقوق افراد است، اتفاق افتاده بود، نشنیدم. بعنوان مثال، در ١٩١٧ در سنت لوئیس شرقی، یکی از شورشهای متعدد نژادی اتفاق افتاد، در زمانیکه کتابهای تاریخ ( تاریخ سفید پوستان) به آن نام « عصر ترقی » داده اند. کارگران سفید پوست که بهشان برخورده بود که کارگر سیاهپوست استخدام شود، حدوداً دویست نفراز آنها را کشتند. یک سیاه آمریکائی، و.ی.ب. دوبوا مقاله ای مشهور در این باره نوشت: « قتل عام سنت لوئیس شرقی» و ژوزفین بیکر(٥) در آن زمان اعلان کرد:« حتی فکر آمریکا تنم را به رعشه می اندازد».
با نوشتن تاریخ خلق آمریکا، آرزو داشتم محرک پدید آمدن نوعی آگاهی در مورد نبرد طبقاتی، بی عدالتی نژادی، نابرابری جنسی و تکبر آمریکائی باشم. میخواستم در ضمن مقاومت در مقابل دستگاه حاکم، مبارزه سرخپوستان در برابر مرگ و نابودیشان، قیام سیاهپوستان بر ضد برده داری و سپس تبعیض نژادی، و اعتصابهای سازماندهی شده توسط کارگران را آشکار کنم.
چون از یاد بردن این مقاومتها و پیروزیهای حتی محدود مردم عامی آمریکا ، می تواند این فکر را بوجود آورد که قدرت فقط در دست کسانیست که ثروت و اسلحه دارند. می خواستم یاد آوری کنم که مردمی که ظاهراً اینها را ندارند ( کارگران، غیرسفید پوستان، زنان) به محضی که با سازماندهی، در سطح ملی اعتراض کنند، قدرتی دارند که هیج دولتی نمی تواند به آسانی آنرا سرکوب کند. نمی خواهم پیروزی مردم را آنجا که وجود نداشته ، بیآفرینم. ولی اگر تصور شود تاریخ نگاری به نوشتن یک فهرست از شکست ها، خلاصه می شود، مورخین هم به همدستان یک مارپیچ بسته تبدیل می شوند که بی رحمانه به سوی خلاء پیش میرود.
اگر تاریخ بخواهد سازنده باشد و آینده را، بدون انکار گذشته، پیش بینی کند ، باید به نظر من، امکانات جدیدی را بکار گیرد و همگی این لحظات پنهان تاریخ را آشکار کند که مردم در آنها توانسته اند حتی به مدت کوتاهی دور هم جمع شوند، مقاومت کنند، و گاهی پیروز شوند. من بر این فرض باور دارم، و یا شاید به آن امیدوارم که آینده ی ما بیشتر به اندک لحظات همبستگی مردمی در گذشته مان وابسته است تا به قرنها جنگ که در حافظه همگان حک شده است.
١- ٢٢ ژوئن ١٩٤٤، ایالات متحده « جی آی بیل» را به وجود می آورند که هدفش « کمک دولت به سربازان بازگشته از جنگ جهانی دوم که می خواهند به زندگی غیر نظامی برگردند » بود. این برنامه ( نوعی تحصیلات رایگان) درهای دانشگاه را به بسیاری از آمریکائیهای طبقات فقیر باز نمود. امروزه، ورود به ارتش، بسیاری از مواقع برای آمریکائی های محروم وسیله ایست برای دسترسی به تحصیلات عالی، که غیر از این راه، به علت گرانی برایشان امکان ندارد.
٢- این سوگند که در مدارس یاد کرده میشود اعلان وفاداری است به « بیرق ایالات متحده و به جمهوریتی که بیرق نشانه آن است. یک ملت زیر حمایت خدا، غیر قابل تقسیم، با آزادی و عدالت برای همگان».
٣- جزیره سان دومنگ ( امروزه جمهوری دومینیک و هائیتی)
٤- جنگ بین ایالات شمال، تحت رهبری آبراهام لینکولن، و ایالات جنوب در سالیان ١٨٦١- ١٨٦٥. ( مترجم)
٥- خواننده و رقاصه مشهور سیاه آمریکائی در سالیان ١٩٢٠. (مترجم)







