Iran Tribune



درست دو سال پیش!

پنجشنبه, ۲۴ دی ۱۳۸۸ - ۱۴ ژانویه ۲۰۱۰ - ۰۶:۲۴

alt(نوشته ای از مادر زندانی دربند محمد پور عبداله) ازنگاههای سنگین مسئولان زندان دلگیر نمی شوم . از ایستادن در صف های طولانی و پیاده روی در حیاط طویل زندان به سمت سالنهای ملاقات خسته نخواهم شد، تمام طول هفته را در انتظار همین لحظات سپری می کنم؛لحظاتی که شوق دیدار فرزند تمام وجودم را پر می کند و انرژی مضاعفی به من می بخشد که تمام دردهای زندگی را فراموش می کنم.
این هفته هم برای ملاقات به زندان رفتم و تمام این حس ها را برای چند دهمین بار تجربه کردم.این بار تنها نبودم،یار دوران کودکی محمد،دختر بزرگم،نیز مرا همراهی می کرد.دست هم را محکم گرفته بودیم و طول حیاط را می پیمودیم،حس تنفس همان هوایی که محمد هر روز صبح  ریه هایش را از آن پر می کند بی نهایت انرژی بخش بود، در راه هریک به گونه ای در ذهن خود مجسم می کردیم که محمد را چگونه خواهیم دید؟
وارد کابین شدم.محمد را مثل همیشه دیدم،از پشت شیشه و میله ها.تنها از طریق گوشی تلفن بود که می توانستم صدایش را بشنوم.دوباره همان سؤال های تکراری را با وسواس خاصی از او پرسیدم در حالی که جواب همه شان را به خوبی می دانستم!خوبی پسرم؟مشکلی نداری؟و محمد با همان طم‍أنینه همیشگی جواب داد: بله مادر مثل همیشه....
برای من همین کافی بود گوشی را به دخترم دادم،خودم در گوشه ای نظاره گرشان شدم.تمام صورت محمد را لبخند پر کرده بود و شادی از چشمان مهسا می بارید.نا خودآگاه به بیست سال پیش رفتم؛زمانی که این دو به اقتضای تفاوت کم سنی  خیلی خوب با هم کنار می آمدند،کنار هم می نشستند ودر  دغدغه های دنیای کودکی هم شریک می شدند،اکنون همان صمیمیت کودکی را تکرار می کردند؛با هم از دغدغه های دنیایی می گفتند که شباهتی به دنیای پاک کودکی شان ندارد!دنیایی که  برای محمد آنقدر بزرگ شده است که تنها خود را در آن نمی بیند ودغدغه ی تمام انسان ها را در آن جای داده است.و به خاطر آن رنج زندان را هم به جان خریده است.
با صدای زنگ پایان ملاقات از رؤیاهایم خارج شدم،باید هر چه سریعتر خدا حافظی می کردیم و سالن را ترک می کردیم.
امروز ۲۴ دی ماه است؛
درست دو سال پیش در چنین روزی محمد برای اولین بار فضای زندان و سلول انفرادی را تجربه کرد و درست یکسال پیش بود که به یاد آن روزهای تنهایی، بخشی از تجربیات خود را در نوشته ای کوتاه به روی کاغذ آورد، همان نوشته ای که بهانه ای شد برای تشدید و اعمال تهدید های یک ساله و این بار محمد را در معرض تجربیاتی بزرگ تر قرار داد:تجربه تبعید و زندگی در یک زندان عمومی و گذراندن روزها در میان انواع مجرمین،تجربه تعامل شبانه روزی با انسان هایی که هر یک به نحوی قربانی جامعه هستند،تجربه ای که این بار بیش از ۳۰۰ روز طول کشیده است.۳۰۰روز همراه با انتظار و دغدغه و اضطراب برای من.تجربه ای که هم چنان ادامه دارد...
مقاله ای از وبلاگ شخصی محمد که تنها بخشی از تجربیات او در زندان را انعکاس می دهد:
یک سال پیش،درچنین روزی حوالی غروب توسط محافظان جان و مال و ناموسمان، برای جلوگیری از ادامه اشتبهاهتمان راهی دانشگاهی بزرگ شدیم.
دانشگاهی با بیش از ۲۰۰ کلاس درس، تعداد نامعلومی دانشجو و تعداد اندکی استاد که در آن مکان کارشناس!!! نامیده می شدند.
از آنجایی که حجم مطالب آموزشی بسیار زیاد بود،حق زیادی نگاه کردن به اطراف را به کمک یک وسیله کمک آموزشی به نام چشم بند از دانشجو می گرفتند تا چشمان فضول دانشجو،مشکلی در روند آموزشی اش ایجاد نکند.
گوش های دانشجو برای گوش کردن به درس های استاد کافیست.
اگر هم دانشجو به درس گوش ندهد،استاد درس آن روز را کف دستهای سنگینش می نویسد و به صورت دانشجو می کوبد.
از آنجایی که بیرون از دانشگاه، دانشجو زیادی با دوستان خود شیطنت!!!!! می کند،در این دانشگاه دانشجویان در کلاس های درس انفرادی نگه داشته می شوند،تا در تنهایی بیشتر فکر کنند و بیشتر بر روی درس آن روز تمرکز کنند.
عوامل دیگری نیز هستند که دانشجویان را از درس خواندن باز می دارند . کتاب،روزنامه،رسانه و ...،همگی مزاحم درس خواندن هستند و استفاده از آنها اینجا قدغن است.
علاوه بر این،دانشحو نیاز به تمرکز دارد و این آشغال ها جلوی تمرکزاو را می گیرند. بهترین راه ها برای تمرکز در این دانشگاه ارائه می شوند:چوب خط کشیدن روی دیوار برای جلوگیری از فراموش کردن روزها،درست کردن ساعت خورشیدی برای جلوگیری از گیج شدن درباره زمان،گوش کردن به صدای دم پایی های نگهبان برای تمرین همیشه گوش به زنگ بودن برای امتحان.
اساتید این دانشگاه مثل همه اساتید ، همیشه دروغ می گویند.( ۳،۴ سالی اینجا هستی و یا رفیقات همه چیزو گفتن و ...) روندی که این اساتید پیشنهاد می کنند،بهترین روند برای گذراندن دوره دانشگاه است.(به فکر زندگیت باش،به فکر خودت باش،مطالبت رو بنویس و راحت شو)
یک سال پیش،به زندان رفتم.
در زندان وضعیت موجود را می دیدم.وضعیت موجود ای که عریان شده و واقعیت سخت و چرکینش را به روشنی به من نشان می داد.
به عنوان یک زندانی نمی توانستم وضعیت موجود ام را نشناسم. با تمام وجود وضعیت موجود را حس می کردم. وضعیت موجود را با سرمای سلولش، با پارانویای حاصل از انفرادی، با فحش خوردن ها و کتک خوردن های بازجویی، با پوست و استخوان حس می کردم.
در زندان تنها بودم. تمام حجاب های دروغین ـ خانواده،دوست، معشوق،منزلت اجتماعی،شخصیت آکادمیک ـدر زندان کنار رفته بود و من،پنجه در پنجه واقعیت، می جنگیدم.
در زندان هر کثافتی را که این خوشبختی های کاذب،به خوردم می داند،به شکل واقعیش دیدم.در زندان واقعیت چرکین همه این حجاب های دروغین را در قامت دشمنی علنی به نام بازجو دیدم.
یک سال پیش درسی در دانشگاه گرفتم و ۴۱ روز درگیر گذراندن آن بودم. در این ۴۱ روز این گفته مارکس را در ذهنم تکرار میکردم:
زندگی تنها به عنوان وسیله ای برای زندگی کردن تجلی می کند.
و از آن چنین نتیجه می گرفتم:
برای کسی که وسیله زندگی کردن از او گرفته شده،زندگی تنها به شکل مبارزه ای برای باز پس گرفتن امکان زندگی، تجلی میکند.
http://sosmohammad.blogfa.com/post-۱۲.aspx

smaller text tool iconmedium text tool iconlarger text tool icon

ارسال به شبکه های اجتماعی
Balatarin Donbaleh Facebook Digg Del.icio.us Google Live! TwitThis
 

تريبون ازاد

سایر رسانه ها

  • بی بی سی
  • رادیو فردا
  • رادیو آلمان
  • رادیو آمریکا
  • گاردین
  • فایننشال تایمز